2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایز دور شکم و کمرت رو بگیر ، و یک هفته ناشتا این حرکات ترکیبی هوازی و شکم پهلو رو انجام بده ببین چه میکنه♥️😎
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvزندگی رو دریاب... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
صبح بیست و پنجم شهریور ماه
روز خرما
@Aghmiun ❥❥
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوهفتم زن عمو آهی کشید و گفت چه خوب دیوارهابلندن و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوهشتم
طبیب که تازه متوجه ماجرا شده بودنگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت بهرام وقتی پیش من کار میکرد پسرخوب و با اخلاقی بود مطمئنا الان هم همونطوره راستش من برای مراسم ازدواجش هم رفتم اون با خونواده سرشناس و خوبی هم وصلت کرده بوداما بیچاره شانس نیاورد و اول زندگی که زنش بنای ناسازگاری گذاشت و میخواست بره فرنگ پیش برادرش بعد هم که مریض شد و دختر بیچاره جوانمرگ شدحالا هم اگه شما برای پرس و جو اومدین باید بگم من از بهرام جز خوبی چیزی ندیدم لبته خودم به پرس و جو موقع ازدواج معتقد نیستم آدما به مرور زمان و تو زندگی خودشونو نشون میدن بهتر هست باهاش معاشرت کنید شاید اخلاقهای اون در نظر من خوب باشه اما باب میل شما نباشه خانوم جون گفت حرف شما درسته اما این تنها راهی بود که به عقل ناقصمون رسیدزن عمو وسط حرف خانوم جون پرید و گفت شما خونواده اش و میشناسی؟طبیب سری تکون داد و گفت البته شوهر خواهرش از دوستای من هست،خواهرش هم خانوم محترمی هست البته اینم بگم که علاقه شدیدی به برادرش داره.پدرش سالها پیش فوت کرده و مادرش هم دو یه سالی میشه به رحمت خدا رفته زن عمو گفت وقتت و گرفتیم طبیب شرمنده
از بس از بعضی مردها بدی زیاد دیدیم مجبوریم همه رو به یه چوب برونیم خدا میدونه که چه ها از دست اکبر و خونواده اش کشیدیم.طبیب باز به من نگاه کرد و گفت خودت نظرت چیه دخترم؟تو با اون همکاری و کم و بیش اخلاق و رفتارش و دیدی بهتر از هرکسی میتونی تشخیص بدی که به درد زندگیت میخوره یا نه؟از خجالت سرم و پایین انداختم و جوابی ندادم.خانوم جون گفت دخترم سازگار و قانع هست باور کنید اگه شوهرش تجدید فراش نمیکرد نازبانو با خوب و بدش زندگی میکردطبیب سری به تاسف تکون داد و گفت ای داد بیداد عجب مرد بی وجدانی چطور با وجود همچین همسر موجهی باز ازدواج کرده؟!زن عمو گفت بعضی مردها چشمشون سیر نمیشه و آینده بچه و عزیز یه خونواده رو تباه میکنن یکی هم مثل شما اینطور تا اخر عمر عذب میمونه چرا باید اینطور باشه؟زن عمو که فضولیش گل کرده بود دوس داشت طبیب از زندگیش بگه طبیب مکث طولانی کرد و آهی کشید و گفت سالهای جوونی یه روز به خودم اومدم دیدم دلم پیش یکی گیر کرده و یه لحظه هم نمیتونم فکرشو از سرم بیرون کنم.متاسفانه بنابه دلایلی قسمت نشدمن به معشوقم برسم و بعد اون هم نتونستم به کس دیگه ای حتی فکر کنم واقعا انصاف نبود منی که دلم و باخته بودم زندگی یه زن دیگه رو تباه کنم و واردزندگی بدون مهر و محبت بکنم.خانوم جون لبخندی زد و گفت شیر مادرت حلالت احسنت به شما که وجدان داریدبعد از کمی صحبت از طبیب خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم
از اینکه طبیب هم در مورد بهرام نظرش مثبت بود جلوی خانوم جون و زن عمو احساس غرور میکردم خانوم جون و زن عمو به سمت امامزاده رفتن و من به سمت خونه راه افتادم.هوا کمی سوزداشت ولی گشتن تو کوچه های باصفای ده سرحالم آورد و از جلوی حموم ده که گذشتم یاد نیر و اخرین حمومی افتادم که با نیر و بتول اومدیم چقد دلم برای نیر تنگ شده بود اما اون بی معرفت بود و منو به کل از یاد برده بود توخاطراتم غرق بودم که دیدم جلوی در خونمون هستم کاش میشد در و باز کنم و برم تو از خانوم جون شنیده بودم خونه هنوزخالیه و ارباب میخواد بازسازیش کنه تا وقتی پسر کوچیکش زن گرفت بره اونجا زندگی کنه.یاد حرف پدر افتادم که میگفت وقتی مالی رو فروختید دیگه چشمتون دنبالش نباشه زیر لب گفتم خیرش و ببینید و از خونه دور شدم.وقتی به خونه رسیدم ملک ناز تازه رسیده بود و باخوشحالی جلو دویید گفت حکمم و گرفتم قرار هست تو آبادی بالا خدمت کنم اینطوری خیلی خوبه شبها هم میتونم بیام پیش خانوم جون صورتشوبوسیدم و گفتم مبارکه ملک ناز قرار بود با دو مرد و یه زن دیگه تو آبادی بالا درس بدن خانوم جون و زن عمو هم چند ساعت بعد اومدن و قرار شد دو روز تو ده بمونیم و بعد برگردیم شهر.روز بعدش به خونه زهرا خانوم رفتیم فرخنده خانومی تمام عیار شده بود و تو خونه خیاطی و شیرینی پزی میکردفرشته و بهشته هم گاهی خطاطی میکردن و گاهی همراه مادر به اهالی قرآن یاد میدادن زهرا خانوم تا از خواستگاری بهرام خبر دار شد گفت امیدوارم تموم سختی هایی که تو خونه اکبر کشیدی برات جبران بشه.روز بعد به شهر برگشتیم و قرار شد خانوم جون یه روز و مشخص کنه تا بهرام و ببینه.بعد سالها سختی حس میکردم به آرامش و خوشبختی نزدیک شدم.ماههای اول مدرسه ها بود و مهین و طوبی و طلا با یه سال اختلاف به مدرسه میرفتن طلعت انگار سه تا دختر داشت و برای بچه ها کم نمیزاشت.مهین نه سالش بود و زیبا و خوش چهره بودجذابیت پدر و زیبایی بتول و به ارث برده بودمنم بین اون و دخترهام فرقی نمیزاشتم احمد هم قرار بود سال بعد به مدرسه بره پیش خودم حساب کردم باید با زهره همکلاس بشه
ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهوهشتم طبیب که تازه متوجه ماجرا شده بودنگاهی به من
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهونهم
خانوم جون اجازه داد و بهرام اومدخواستگاریم به قدر همه از رفتار و منشش خوششون اومده بود که نیومدن خونواده اش و ایراد نگرفتن بهرام با زبون بی زبونی به خانوم جون فهموند که پروین راضی به این وصلت نیست بهرام گفت من و نازبانو دیگه بچه نیستیم که خونواده هامون برامون تصمیم بگیرن و خودمون بهتر از همه صلاح زندگیمونو میدونیم البته جسارت به شما نشه بنده منظورم خانواده خودم هستن.خانوم جان از بهرام دوماه فرصت گرفت و بهش گفت زهره رو بیاره خونمون و خودش هم باهامون بیشتر معاشرت کنه.خانوم جون میخواست تو اون دوماه پروین راضی بشه و هم به قول طبیب با این رفت و آمدها بیشتر باهم آشنا بشیم سعید برای یه هفته از قم اومد و تصمیمش برای رفتن به نجف جدی بود اما خانوم جون دلش راضی به این کار نبودزن عمو که از همه ما رک گو تر بود با تحکم به سعید گفت
خونواده ات مردی جز تو ندارن که بالاسرشون باشه بسه هر چقدر درس خوندی الان وقتشه بالا سرشون باشی و کمک حالشون بشی اما سعید قبول نکرد و گفت راه زیادی تا رسیدن به آرزوهام مونده.شب همه دور هم جمع بودیم و زهره هم پیشمون بود و اومد آروم توگوشم گفت دستشویی دارم صورت ماهشو بوسیدم و یه شال پشمی رودوشم انداختم و بغلش کردم و بردم دستشویی پشت سر ما سعید هم اومد بیرون وگفت خواهر باهات حرفی دارم گفتم بزار براصبح فردا تو خونه هستم مفصل باهم حرف میزنیم گفت نه الان حرف بزنیم راحتترم اصلا شبها رو بیشتر دوست دارم.کار زهره رو انجام دادم و فرستادمش توهوا خنک و مهتابی بود و حال خوشی به آدم میداد دور حیاط با سعید قدم میزدیم و سعید شروع کرد به حرف زدن و بعد مقدمه چینی گفت تو این سالها باقناعت زیاد پس اندازی جمع کردم اگه شما نیاز دارید بدم به شما اگه ندارید بین حرفش پریدم و گفتم معلوم هست که لازم نداریم به قول خانوم جون هر کسی مسئول زندگی خودشه قرار نیست تو جور ما رو بکشی.دستهای سعید و گرفتم و گفتم حرفهای زن عمو رو جدی نگیر قرار نیست که تو خودتو وقف ما کنی سعید با خجالت گفت اسدالله پیشنهاد داده حالا که میخوام برم نجف ازدواج کنم بعد برم
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم با ذوق گفتم چه خوب نگاهی با محبت به برادرم کردم چشمای خمار با مژه های پرپشت و مشکی که خانوم جون میگفت از مادرم به ارث برده به صورت گرد و جذابش که با اون ته ریش و سیبیلش دلنشین ترش کرده بودسعید بیست و دو سالش بود و ودیگه وقت ازدواجش بودگفتم به خانوم جون میسپرم دختر خوبی برات پیدا کنه سعید کمی من من کرد و گفت میدونی که شرایط من خاصه و هر دختری حاضرنیست از خونواده اش دل بکنه و با من به نجف بیادبا اینکه میدونستم حق با سعید هست گفتم نگران نباش همه چیز و به خانوم جون بسپارو با ذوق به طرف اتاقم رفتم که صدای سعید و از پشت شنیدم که گفت خواهر جان میشه فرخنده خانوم و برام خواستگاری کنید؟!با شنیدن این حرف خشکم زد و برگشتم و نگاهی بهش کردم فرخنده دختر با کمالات و زیبایی بود و اگه جایی جز ده بزرگ شده بود تا حالا شوهر کرده بودبه طرف سعید رفتم و گفتم چه انتخاب خوبی انشاءالله که خیره زهرا خانوم مثل جواهره و دخترهاش هم کم از خودش ندارن.صبح احمد و با سعید روونه عکاسخانه کردم و گفتم برای کلاس اولش عکس میخوان بی زحمت ببر عکس بندازن دلم نمیخواست جلوی خودش در مورد ازدواجش حرف بزنم.وقتی رفتن جریان خواستگاری سعید از فرخنده رو به طلعت و مونس گفتم طلعت که با زهرا خانوم و دخترهاش صمیمی بود گفت بخدا که انتخابی بهتر از فرخنده برای سعید نیست فرخنده دختری هست که تو شرایط سخت بزرگ شده و بلده توناملایمات زندگی سعید و همراهی کنه
زن عمو گفت اصلا این دوتا تو حسناخلاق و رفتار و ایمان هم با هم جورن.سعید برای رفتن به نجف عجله داشت و ما برای اینکه تکلیفش و زودتر مشخص کنیم باز اخر هفته عازم ده شدیم.با خانوم جان و زن عمو به خواستگاری فرخنده رفتیم فرخنده دختر ساده با قیافه زیبا و فوق العاده متین و مهربون بودصورتش گرد و گونه هاش برجسته بود و لبهاش قلوه ای زیبا بود و چشم و ابرو مشکی و بینی قلمی و متناسبی داشت.تو رفتار و گفتار مثل مادرش زهرا خانوم بودآقا کریم تو مراسم خواستگاری دخترش سکوت کرده بود و انگار راضی به دور شدن دخترش نبوداز اون طرفم میدونست که دیگه وقت تعلل نیست و کم کم از وقت ازدواج دخترش داره میگذره و دو دختر دیگه هم تو خونه دارن که اگه فرخنده ازدواج نکنه طبق رسم و رسوم اون زمان نمیتونن به ازدواج اون دوتا هم فکر کنن آقا وقتی دید فرخنده راضیه با گفتن یه صلوات. بفرستید رضایت خودشم اعلام کرد
ادامه دارد...
@yash_musics1_17048690472.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
@Aghmiun ❥❥
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
Ehsan Khajehamiri1_2414827035.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
🌹✨قلب ساعتی
🦋🦋
@Aghmiun ❥❥
نمیدانم چرا آدمها با یکدیگر حرف نمیزنند؟ چرا هنگام ناراحتی سکوت یا قهر میکنند؟!
باور کنید تمام سوتفاهمها، از همین حرف نزدنها شروع میشود!
به یکدیگر اجازهی حرف زدن بدهیم. بگذاریم مشکلمان را کلمهها حل کنند!
باور کنید هیچ چیز به اندازهی حرف زدن روی قلب و احساس و فکر ما تاثیر ندارد!
کلمهها قدرتی دارند که میتوانند کوههای درون فکر ما را جا به جا کنند و دیوارهای بین ما را از بین ببرند...!
به یکدیگر اجازه حرف زدن بدهید؛ در این روزگار، افسردگی و سکوت فقط ما را از یکدیگر دور میکند!
@Aghmiun ❥❥
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مجتبی تمسکی
@Aghmiun ❥❥