11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
Ehsan Khajehamiri1_2414827035.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
🌹✨قلب ساعتی
🦋🦋
@Aghmiun ❥❥
نمیدانم چرا آدمها با یکدیگر حرف نمیزنند؟ چرا هنگام ناراحتی سکوت یا قهر میکنند؟!
باور کنید تمام سوتفاهمها، از همین حرف نزدنها شروع میشود!
به یکدیگر اجازهی حرف زدن بدهیم. بگذاریم مشکلمان را کلمهها حل کنند!
باور کنید هیچ چیز به اندازهی حرف زدن روی قلب و احساس و فکر ما تاثیر ندارد!
کلمهها قدرتی دارند که میتوانند کوههای درون فکر ما را جا به جا کنند و دیوارهای بین ما را از بین ببرند...!
به یکدیگر اجازه حرف زدن بدهید؛ در این روزگار، افسردگی و سکوت فقط ما را از یکدیگر دور میکند!
@Aghmiun ❥❥
19.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مجتبی تمسکی
@Aghmiun ❥❥
MoeinMoein - To Ke Tamoome Donyami [320].mp3
زمان:
حجم:
6M
@Aghmiun ❥❥
خبر خوب برای کچلا :)
🔸پژوهشی جدید نشان می دهد که درمان طاسی ارثی شاید بهسادگی با استفاده از نوعی قند طبیعی برای افزایش خونرسانی به فولیکولهای مو و تحریک رشد مو امکانپذیر باشد
🔸مطالعهای جدید نشان میدهد که شاید درمان طاسی با الگوی مردانه در یک قند نهفته باشد. پژوهشگران با شبیهسازی طاسی ناشی از تستوسترون در موشها و درمان آنها با قند دئوکسیریبوز، موفق شدند رشد دوباره موها را تحریک کننداین قند در پایداری و همانندسازی دیانای (DNA) نقشی کلیدی ایفا میکند.
🔸دئوکسیریبوز به همراه گروههای فسفات، اسکلت اصلی دیانای (اسید دئوکسیریبونوکلئیک) را تشکیل میدهد. هنگام باز شدن مارپیچ دوگانه در فرایند همانندسازی دیانای، دئوکسیریبوز ساختاری را فراهم میکند که سیستمهای زیستی بدن بتوانند بر اساس آن کدهای ژنتیکی را کپی کنند.
#پزشکی_سلامت
@Aghmiun ❥❥
از طرف اعضای کانال آنا وطن آعمیون چهلمین روز درگذشت بانوی فرهیخته و دبیر بازنشسته دبیرستان های آذربایجان شرقی، حاجیه خانم صغری نجفیان را خدمت تمامی منسوبین و باز ماندگان سوگوار ،بویژه فرزندانِ دلبندِ داغدار شان تسلیت عرض میکنیم.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهونهم خانوم جون اجازه داد و بهرام اومدخواستگاریم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوشصتم
زهرا خانوم با جون و دل سعید و دوست داشت از همون جلسه اول مادر جان مادر جان گفتن از دهنش نمی افتادسعید هم دوست برادرش اسدالله بود هم خط فکریش به خانواده ی اونا نزدیک بودمقدمات ازدواج ساده سعید و فرخنده خیلی زود مهیا شدتنها هدیه سعید به فرخنده یه حلقه ساده و یه آینه و یه جفت شمعدان بودعروسی ساده و مختصری تو خونه خانوم جون برگزار شد و فرخنده بدون هیچ خرید عروسی و جهیزیه ای با سعید به نجف رفت.خانوم جون از این همه عجله سعید دلخور بود و میگفت برای پسرم آرزوها داشتم این چه عروسی کردنی بود که این بچه کردباورم نمیشد سعید بدون هیج تشریفاتی ازدواج کرد و رفت.خانوم جون برای عروسی سعید یکم پول کنار گذاشته بود اما سعید برعکس اون این رسوم و رسومات و دست و پا گیر و اسراف میدونست و از خانوم جون خواست اون پولو برای من و بچه هام و ملک ناز خرج کنه اما همه برای سعید خوشحال بودیم و میدونستیم کنار فرخنده خوشبخت میشه.تو اون مدتی که به عروسی سعید مشغول بودیم مدام بین ده و خونه خودمون تو رفت و آمد بودیم کلافه بودم و دلم میخواست منم تکلیف خودمو بدونم خانوم جون قول داد خیلی زود با بهرام صحبت کنه و کار ویکسره کنه.ملک ناز هم تو ده موندگارشد تا به تدریس بپردازه هر موقع اونو میدیدم از ماجراهایی که هر روزبراش اتفاق میفته برامون میگفت به شکل عجیبی به اینکار علاقه داشت و با ذوق انجام میدادآبادی که ملک ناز اونجامشغول کار بود نزدیک ده خودمون بود و ملک ناز بیشتر اوقات پیش خانوم جون و طاهره و ابراهیم بودبعد یک ماه پروین هم به ازدواج من و بهرام راضی شد
البته خانوم جون هم بیکار نبود و همه تلاشش و برای جلب رضایت اون کردمن و بهرام هیچ مراسمی نگرفتیم و اون سال پاییز خیلی برام خاص بودبهرام خواست صیغه عقد تو خونه خودش خونده بشه کف حیاط خونه کوچیکمون با برگهای زرد و نارنجی پوشیده شده بودپیرهن کرم ساده ای پوشیدم و ملک ناز هم یکم بزکم کردقلبم تو سینه بی تاب بود دیگه به عشقم رسیده بودم.برام باورکردنی فکر میکردم هنوز تو خوابم اما بلاخره من و بهرام بهم محرم شدیم.خونه من و بهرام از خونه خودمون دور تر بود اما در عوض به مریضخونه نزدیکتر بود.بعد ازدواجمون نگهداری از بچه ها به عهده من بود و برای همین بهرام ازم خواست دیگه مریضخونه نرم منم از خدا خواسته قبول کردم و پس اندازی که تو اون سالها جمع کرده بودم دادم بهرام تا هر جور صلاح میدونه برای زندگیمون خرج کنه اونم با اون پول یه زمین برام خرید زندگی در کنار بچه هام و بهرام برام شیرین ترین لحظات بود تموم سعیشو میکرد تا من احساس آرامش کنم
بهرام هیچ فرقی بین بچه ها نمیزاشت و با بچه های منم مثل زهره رفتار میکردبچه های منم که هیچوقت طعم پدر داشتن و نچشیده بودن روز به روز به بهرام وابسته تر میشدن.وقتی به خونه می اومد احمد به تقلید از زهره جلوش میدویید و سلام میکردبهرام که کنارم بود انگار همه چیز داشتم به قدری غرق در زندگیم بودم که دیر به دیر به دیدن خونواده ام میرفتم گاهی که به دیدن طلعت میرفتم طلعت و مونس ناراحت بودن که مهین بهونه بچه ها رو میگیره و تو هم نمیای زن عمو اما با تشر میگفت مهین باید عادت کنه نازبانو دیگه زن مردم هست و باید مطیع شوهرش باشه مثل همه زندگی ها گاهی اختلاف سلیقه هم داشتیم اما نمیزاشتیم کار به دعوا و قهر بکشه.بهرام شبها که به خونه می اومد زهره و احمد ک که ۷ سالشون بود رو کولش سوار میکرد ووقتی اعتراض میکردم خسته ای میگفت بچه ان به محبت و توجه نیاز دارن.شبها بعد خواب بچه ها باهم میرفتیم تو ایوون مینشستیم و تا ساعتها باهم حرف میزدیم.ما جفت هم بودیم که بعد سالها بهم رسیده بودیم بهرام خیلی خوب بلد بود سخنوری کنه و از هر دری حرف بزنه و در مقابل منم شنونده خوبی بودم و با لذت مینشستم و ساعتها به حرفهاش گوش میدادم.گاهی که دیر به خونه می اومد چادر سر میکردم و رو سکوی جلو خونه منتظر مینشستم حدودا بیست و پنج ساله بودم و وجودم سرشار از عشق به بهرام.عشق اون پاداشی به من بود بعد اون همه سال سختی خونه کوچیک بهرام تکه ای از بهشت بود که اونو با مجلل ترین قصرها عوض نمیکردم.صبح ها قبل اینکه بهرام بره سرکار بیدار میشدم و همونطور که بچه ها رو برای مدرسه رفتن آماده میکردم لقمه تو دهنش میزاشتم
انگار با محبت کردن به اون روح زخمیم التیام پیدا میکرددیگه تو زندگیم نگران هیچی نبودم.خداروشکر زهره هم با بچه هام خو گرفته بودطوبی دختر سازگاری بود اما طلا دختر بلا و زبون درازی بودزهره مثل بهرام مهربون بود و محبتشو ابراز میکردگاهی لجبازی میکرد و یک دنده میشد اما با محبتهای من اونم آروم میشدیه روز طاهره به دیدنم اومد و از ته دل خوشحال بود بعد اون همه سختی به آرامش رسیدم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوشصتم زهرا خانوم با جون و دل سعید و دوست داشت از همون ج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوشصتویکم
موقع برگشت با من من گفت خواهشی ازت دارم فخر السادات و دایه رضوان میخوان بچه ها رو ببینن البته اگه تو راضی باشی.متعحب نگاهش کردم واقعا نمیدونستم چی بگم چرا الان میخوان بچه ها رو ببینن حالا که آرامش نسبی پیدا کرده بودم دوباره سر و کله اونا پیدا شده بودبه طاهره گفتم بزار با بهرام مشورت کنم بعد خبر میدم.دلشوره داشتم تا شب کلی که بهرام از مریضخونه برگرده هزار تا فکر و خیال کردم.وقتی بهرام اومد خونه پیشنهاد طاهره رو باهاش در میون گذاشتم و بهرام هم بفکر رفت و بعد کمی مکث گفت نکنه الان که شنیدن ازدواج کردی میخوان به این بهونه بچه ها رو از چنگت در بیارن کلافه بودم و عصبی بهرام تا دید حالم بدتر شده گفت نگران نباش شایدم میخوان بدونن رفتار من با اونا چطوره با حرص گفتم پدر خودشون که وقتی بچه هام به وجودش نیاز داشتن روشون پا گذاشت و رفت پی خوشگذرونیش حتی بهم پیغام دادن که بچه هام دیگه به دیدنشون نره که یه وقت به بچه های وجیهه حسادت نکنن چی شده حالا یادشون افتاده نوه ای هم دارن.بهرام بغلم کرد و همونطور که داشت موهامو نوازش میکرد گفت خیالت راحت من اجازه نمیدم کسی آرامش زندگی تو رو بهم بزنه و پشتتم خیالت راحت یه ماه از پیشنهاد طاهره گذشت و یکی از اخرای هفته به ده رفتیم خیلی دلتنگ ملک ناز و خانوم جون بودم اینبار خانوم جون پا در میونی کرد و گفت بزار اونا بچه ها روببینن اصلا خودم میبرمشون و خودمم برشون میگردونم.من و بهرام به این شرط که بچه ها با خانوم جون برن راضی شدیم.یه روز صبح خانوم جون و طاهره به خونه ما اومدن و بچه ها رو آماده کردم و لباس نو تنشون کردم و راهیشون کردم زهره تا پشت در حیاط دنبال بچه ها گریه کرد و دلش میخواست اونم بره بغلش،کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم خانوم جون اونا رو برد که بهشون آمپول بزنن با رفتن بچه ها دلم آشوب شد و دل خونه موندن و نداشتم یادداشتی برای بهرام گذاشتم و زهره رو هم برداشتم و رفتیم پیش طلعت و مونس زهره اونجا با مهین سرگرم شدغروب مونس و برای اینکه به خانوم جون خبر بده من خونه خانوم جونم روونه خونه فخر السادات کردم و یه ساعت نشده بود که همه باهم برگشتن.خانوم جون از دیدن احوال اونا بهم ریخته و پریشون بودنیر و اکبر بیشتر از قبل درگیر مواد شده بودن و نیر یه بار حامله شده بود و هر سه بارم هم سقط شده بودن
خانوم جون گفت میگن وجیهه حالش خیلی بدتر شده و عمه بی بی اونو برده خونش بعد اون دیدار طوبی مرتب همراه طاهره به دیدن اونا میرفت.طوبی مثل بچگیش جونش برای فخر السادات در میرفت و هر وقت میرفت اونجا تموم وقتشو کنار اون میگذروندطوبی بیشتر از سنش میفهمید و حال و روز اونا رو درک میکردطاهره گفت اکبر با دیدن بچه ها به گریه افتاد و به اتاقش رفت و تا رفتن بچه ها بیرون نیومد هر چی اصرار کردیم گفت روی نگاه کردن تو چشای بچه هامو ندارم.طوبی وقتی از خونه پدرش برمیگشت تا ساعتها از قدیم میپرسید و منم فقط میگفتم من و پدرت وصله هم نبودیم واقعا هم همین بود! طوبی میگفت فخر السادات میگه اکبر از اول نمیدونست از زندگی چی میخواد و پنج تا بچه بیگناه و قربونی هوس ها و ندونم کاری های خودش کرداز بین حرفهای طوبی فهمیدم حالا نفس اکبر به نفس نیر وصله بعد از همسر بی تجربه ای مثل من و زن مغروری مثل وجیهه اکبر حق داشت دلبسته زنی مثل نیر بشه که راه و روش محبت کردن و بلد هست.اکبر بعد اون زندگی پر فراز و نشیبش نیاز به یه همدم و همراه داشت که کاری به کارش نداشته باشه و بدون اینکه سرزنشش کنه شرایط بدش و درک کنه.بعضی وقتها از بازی سرنوشت مات میموندم اصلا چطور ممکن بود سرنوشت نیر و اکبر بهم گره بخوره
طوبی گاهی همدم و هم صحبت منم بود و گاهی که بهش میگفتم یه سال از تو بزرگتر بودم که با پدرت ازدواج کردم با تعجب نگاهم میگرد و میگفت بمیرم برات چقد کوچیک بودی!خندیدن و تعجب کردن طوبی عجیب منو یاد اکبر و طاهره مینداخت.یه روز پروین ما رو به خونش دعوت کرد وقتی تا این حد خوشحالی بهرام و میدیدم خوشحال بودم پروین کم کم رفتارش با منم بهتر شد و سعی کرد به نظر برادرش احترام بزاره خانوم جون گفت بچه ها رو نبرم اما بهرام مخالفت کرد و گفت نازبانو رو با بچه هاش انتخاب کردم.چند روز قبلش با طلعت و مونس راهی بازار شدیم و برای بچه ها رخت و لباس نو خریدیم.طلعت گفت لباس دخترها رو یه شکل و یه رنگ بخربراشون سه پیراهن پیش بندی دار صورتی با سایزهای مختلف خریدیم تا به خونه اومدیم لباسهاشونو پوشوندیم چقد شیرین شده بودن تو اون لباسهاصبح جمعه آماده رفتن به خونه پروین شدیم.موهای دخترها رو بافتم و گیره همرنگ لباسهاشون به موهاشون زدم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
25.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تیزر جالب باشگاه تراکتوربرای لیگ نخبگان آسیا
@Aghmiun ❥❥