کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوشصتم زهرا خانوم با جون و دل سعید و دوست داشت از همون ج
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوشصتویکم
موقع برگشت با من من گفت خواهشی ازت دارم فخر السادات و دایه رضوان میخوان بچه ها رو ببینن البته اگه تو راضی باشی.متعحب نگاهش کردم واقعا نمیدونستم چی بگم چرا الان میخوان بچه ها رو ببینن حالا که آرامش نسبی پیدا کرده بودم دوباره سر و کله اونا پیدا شده بودبه طاهره گفتم بزار با بهرام مشورت کنم بعد خبر میدم.دلشوره داشتم تا شب کلی که بهرام از مریضخونه برگرده هزار تا فکر و خیال کردم.وقتی بهرام اومد خونه پیشنهاد طاهره رو باهاش در میون گذاشتم و بهرام هم بفکر رفت و بعد کمی مکث گفت نکنه الان که شنیدن ازدواج کردی میخوان به این بهونه بچه ها رو از چنگت در بیارن کلافه بودم و عصبی بهرام تا دید حالم بدتر شده گفت نگران نباش شایدم میخوان بدونن رفتار من با اونا چطوره با حرص گفتم پدر خودشون که وقتی بچه هام به وجودش نیاز داشتن روشون پا گذاشت و رفت پی خوشگذرونیش حتی بهم پیغام دادن که بچه هام دیگه به دیدنشون نره که یه وقت به بچه های وجیهه حسادت نکنن چی شده حالا یادشون افتاده نوه ای هم دارن.بهرام بغلم کرد و همونطور که داشت موهامو نوازش میکرد گفت خیالت راحت من اجازه نمیدم کسی آرامش زندگی تو رو بهم بزنه و پشتتم خیالت راحت یه ماه از پیشنهاد طاهره گذشت و یکی از اخرای هفته به ده رفتیم خیلی دلتنگ ملک ناز و خانوم جون بودم اینبار خانوم جون پا در میونی کرد و گفت بزار اونا بچه ها روببینن اصلا خودم میبرمشون و خودمم برشون میگردونم.من و بهرام به این شرط که بچه ها با خانوم جون برن راضی شدیم.یه روز صبح خانوم جون و طاهره به خونه ما اومدن و بچه ها رو آماده کردم و لباس نو تنشون کردم و راهیشون کردم زهره تا پشت در حیاط دنبال بچه ها گریه کرد و دلش میخواست اونم بره بغلش،کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم خانوم جون اونا رو برد که بهشون آمپول بزنن با رفتن بچه ها دلم آشوب شد و دل خونه موندن و نداشتم یادداشتی برای بهرام گذاشتم و زهره رو هم برداشتم و رفتیم پیش طلعت و مونس زهره اونجا با مهین سرگرم شدغروب مونس و برای اینکه به خانوم جون خبر بده من خونه خانوم جونم روونه خونه فخر السادات کردم و یه ساعت نشده بود که همه باهم برگشتن.خانوم جون از دیدن احوال اونا بهم ریخته و پریشون بودنیر و اکبر بیشتر از قبل درگیر مواد شده بودن و نیر یه بار حامله شده بود و هر سه بارم هم سقط شده بودن
خانوم جون گفت میگن وجیهه حالش خیلی بدتر شده و عمه بی بی اونو برده خونش بعد اون دیدار طوبی مرتب همراه طاهره به دیدن اونا میرفت.طوبی مثل بچگیش جونش برای فخر السادات در میرفت و هر وقت میرفت اونجا تموم وقتشو کنار اون میگذروندطوبی بیشتر از سنش میفهمید و حال و روز اونا رو درک میکردطاهره گفت اکبر با دیدن بچه ها به گریه افتاد و به اتاقش رفت و تا رفتن بچه ها بیرون نیومد هر چی اصرار کردیم گفت روی نگاه کردن تو چشای بچه هامو ندارم.طوبی وقتی از خونه پدرش برمیگشت تا ساعتها از قدیم میپرسید و منم فقط میگفتم من و پدرت وصله هم نبودیم واقعا هم همین بود! طوبی میگفت فخر السادات میگه اکبر از اول نمیدونست از زندگی چی میخواد و پنج تا بچه بیگناه و قربونی هوس ها و ندونم کاری های خودش کرداز بین حرفهای طوبی فهمیدم حالا نفس اکبر به نفس نیر وصله بعد از همسر بی تجربه ای مثل من و زن مغروری مثل وجیهه اکبر حق داشت دلبسته زنی مثل نیر بشه که راه و روش محبت کردن و بلد هست.اکبر بعد اون زندگی پر فراز و نشیبش نیاز به یه همدم و همراه داشت که کاری به کارش نداشته باشه و بدون اینکه سرزنشش کنه شرایط بدش و درک کنه.بعضی وقتها از بازی سرنوشت مات میموندم اصلا چطور ممکن بود سرنوشت نیر و اکبر بهم گره بخوره
طوبی گاهی همدم و هم صحبت منم بود و گاهی که بهش میگفتم یه سال از تو بزرگتر بودم که با پدرت ازدواج کردم با تعجب نگاهم میگرد و میگفت بمیرم برات چقد کوچیک بودی!خندیدن و تعجب کردن طوبی عجیب منو یاد اکبر و طاهره مینداخت.یه روز پروین ما رو به خونش دعوت کرد وقتی تا این حد خوشحالی بهرام و میدیدم خوشحال بودم پروین کم کم رفتارش با منم بهتر شد و سعی کرد به نظر برادرش احترام بزاره خانوم جون گفت بچه ها رو نبرم اما بهرام مخالفت کرد و گفت نازبانو رو با بچه هاش انتخاب کردم.چند روز قبلش با طلعت و مونس راهی بازار شدیم و برای بچه ها رخت و لباس نو خریدیم.طلعت گفت لباس دخترها رو یه شکل و یه رنگ بخربراشون سه پیراهن پیش بندی دار صورتی با سایزهای مختلف خریدیم تا به خونه اومدیم لباسهاشونو پوشوندیم چقد شیرین شده بودن تو اون لباسهاصبح جمعه آماده رفتن به خونه پروین شدیم.موهای دخترها رو بافتم و گیره همرنگ لباسهاشون به موهاشون زدم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
25.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تیزر جالب باشگاه تراکتوربرای لیگ نخبگان آسیا
@Aghmiun ❥❥
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شعر زیبای استاد شهبازی با دکلمه ای بینظیر
@Aghmiun ❥❥
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
Hamid Askari1_20129347019.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
🌹عاشقانه❤️
گر چه این شهر شلوغ است
ولی باور کن
آنچنان جای تو خالیست
صدا میپیچد
🌹🌹🌹🌹🌹
دیگران را اگر از ما خبری نیست
چه باک،
نازنینا
تو چرا بیخبر از ما شدهای؟
👤 شهریار
🌹🌹🌹🌹🌹
تو مثلِ
خنده ی گل
مثل خواب پروانه
تو مثل آن چه که نا گفتنی است زیبایی
چگونه سیر شود چشمم ...
از تماشایت ؟!♥
- حسین منزوی
🌹🌹🌹🌹🌹
لَرزه بَر دَستان و لُکنَت بَر زَبان و نَبض تُند
وَصف حالم چون ببینَم یکنظر چشمِ تو را
#متینــعلیجانی
🌹🌹🌹🌹🌹
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم...
رهی معیری.
🌹🌹🌹🌹🌹
زِ خضر گیرم و بر خاک ریزم آبِ حیات
به زندگی شدهام بسکه سرگران بیتو
کلیم کاشانی.
🌹🌹🌹🌹🌹
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید
خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود
هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته
کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود
کاظم بهمنی
@Aghmiun ❥❥
33.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁.
درآستانه شروع سال تحصیلی دیدن این طنز جالب خالی ازلطف نیست .
@Aghmiun ❥❥
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁پیش نیازهای خانمها برای رفتن به عروسی.
@Aghmiun ❥❥
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ترانه شاد شیرازی
@Aghmiun ❥❥
.
شازده کوچولو پرسید:
کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت: از وقتی که بفهمی
همهچیز به خودت بستگی داره.
شازده کوچولو_آنتوان دوسنت اگزوپری
@Aghmiun ❥❥
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
31.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
انـار یعنی عشق
و مژده آمدن پاییز ...
@Aghmiun ❥❥
@AVAYEMEHREGAN4_6001584516844486683.mp3
زمان:
حجم:
9.6M
تصنیف سخن عشق
• آواز : محمدرضا شجریان
• گروه موسیقی شهناز
• آهنگساز : مجید درخشانی
@Aghmiun ❥❥