eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
آغمین خاطره لری برای جابجایی هر مبلغ پول نقد , از هر نقطه به نقطه دیگر کشور, کافیست به نزدیکترین عابر بانک محل سکونت تان مراجعه کنید و با فشار دادن چند دکمه , عملیات انتقال انجام گیرد, حتی در داخل منزل یا مغازه ی تان با استفاده از دستگاهای پوز , هم می توانید , کار انتقال وجوهات نقدی تان را در کوتاه ترین زمان انجام دهید, یک قدم جلو تر رفته , با نصب  برنامه های جدید و بروز, روی گوشی موبایل تان , هم , می توانید در مدت زمان بسیار اندک مبالغ هنگفتی را به نقاط مختلف کشور تان یا اقصی نقاط دنیا , انتقال بدهید, و یا برای ارسال مراسلات پستی از قبیل پاکت نامه , کارت پستال , و یا هر وسایل متنوع و در اندازه های مختلف دیگر, کافیست به نزدیکتری اداره پست مراجعه کرده , و در کوتاهترین زمان ممکن نسبت به ارسال وسایل خود اقدام کنید, که همه این کارهای به ظاهر ساده و آسان , به همت پیشرفت علم و تکنولوژی میسر گردیده است, شاید مخاطبین عزیز بپرسند این مطالب چه ربطی به آغمیون و آغمین خاطره لری , دارد؟ باز هم می خواهم شما را به یاد خاطرات قدیم کوچه باغ های آغمیون قدیم ببرم , و به جوانان و نسل جدید یاد آوری کنم , در آن سال های دور, پدران و مادران و اجداد شما, برای فرستادن یک نامه ساده , یا یک مبلغ ناچیز, یا وسیله خانگی مثل رادیو , چقدر باید متحمل زحمت می شدند , تا بتوانند از عهده آن کار بر آیند, من بچه بودم ولی به وضوح یادم و خاطرم هست , پدرم در سال چندین ماه به تهران می رفتند وآنجا می ماندند و همچنین برخی از اقوام و همسایه ها هم برای امرار و معاش مجبور بودند چند صباحی به تهران بروند, آن روزگاران هم که در إغمیون پستی نبود , ولی شخصی در آن سالها در آغمیون زندگی می کرد که , کار های بانک و پست را انجام می داد , یعنی اهالی اکثرا منتظر می ماندند تا این آقا قصد سفر به تهران کند ,و آن موقع امانات مردم را نیز با خود ببرد, این آقای خوش اخلاق و زحمت کش کسی نبود بجز , مرحوم یوسف بنی احمدی, که مردم ده نامبرده را ,, قاصد یوسی,, لقب داده بودند . شاید ماه ها طول می کشید تا آقای بنی احمدی به تهران سفر کند, آنهاییکه بدنبال فرستادن نامه یا پول یا وسایل به تهران بودند, به کرات به منزل نامبره مراجعه می کردند تا بدانند , حاجی کی عازم است؟ وقتی موسم سفر قاصد یوسی فرا می رسید, منزل شان پر از مرسوله می شد, و رفت و آمدها به خانه قاصد زیاد می شد, و بدین صورت قاصد آغمیون با دستی پر از چمدانهای امانی مردم ده , عازم تهران میشدند , و چه بدرقه ای از قاصد بعمل می آمد, و اما آنهاییکه از آقای بنی احمدی , سوغاتی یا اشیایی یا نامه ای به تهران می فرستادند, ماه ها منتظر بر گشتن ایشان می ماندند, و در این مدت هم شاید هیچ خبری از امانات شان نداشتند که به مقصد رسیده یا نه؟ فقط باید قاصد ما دو باره از سفرمراجعت میکرد تا همه خیالشان راحت باشد, و خانواده هاییکه مردانشان در تهران بودند,بیش از خانواده خود قاصد یوسی , دلواپس و نگران بازگشتن قاصد بودندتا خبری داشته باشنداز تهران,و وقتی قاصد یوسی از تهران می آمد , دو باره رفت و آمد ها به منزل نامبرده شروع می شد, داخل منزل مرحوم قاصد یوسی عین اداره پست میشد وقتی از تهران بر می گشت, گوشه خانه شان پر از وسایل مردم بود, که یکی یکی , سوا , میکرد و تحویل میداد, اقای بنی احمدی , با خودش شادی , خوشی , به آغمیون می آورد, البته بدون هیچ چشمداشتی, از اینکه مردم شاد می شدند , تبسم خاصی رو صورتشان نقش می بست, مادرم بلافاصله از مراجعت قاصد یوسی به منزلشان می رفت و من و خواهرم که با دختر نامبرده همکلاس بودند, و همیشه با هم بازی می کردند, با خود می برد,و هر وقت که ما وارد خانه شان می شدیم اول چندتا شکلات به ما می داد, و سپس لسانی از احوالات پدر به مادرم می گفت و سپس پاکت نامه که داخلش پول بود, را به مادرم می داد, و ما خوشحال و خندان به خانه بر می گشتیم و مادر سوغات و بسته رسیده را , با حال و هوای خاصی باز میکردو سپس نامه را می بردیم منزل مرحوم حاج میرزا نصراله , که برایمان بخواند, چون  آنموقع تعداد معدودی سواد داشتند, وقتی حاج میرزا نصراله شروع به خواندن نامه می کرد, همه سکوت میکردیم و با نامه گوش می دادیم, بعضی جا های نامه را هم به علت ناخوانا بودن, نمی فهمیدیم که چی نوشته است,در انتهای نامه , پدر به همه با ذکر اسم سلام می فرستادند,و چه روز هایی بودند ان روزها, در عین نبود امکانات امروزی, چه حس و حال خوبی داشتیم واقعا .وقتی گاها به یاد آن روزها می افتم, واقعا با خودم می گویم آیا همه آن رخداد ها واقعی بودند, بقول رسول نجفیان:چی شد آن اون آدم ها, که فقط یادی از آنها مانده!آن کوچه ها چی شدند آدماش کجا رفتن منزل کنونی اقای یداله منظوری خانه مرحوم یوسف بنی احمد ی همان مرد قاصد مهربان , آغمیون بود , خداوند انشاالله روح این مرد مهربان را قرین رحمت فرمایند. محموداسماعیلی
ایستاده از راست خانم فریبا رحیم زاده و حمید رحیم زاده نوه های مرحوم ایستاده سمت چپ شمسعلی بنی احمدی پسر مرحوم نشسته از راست رضا رحیم زاده - سعید بنی احمدی- نسرین رحیم زاده - ناهید بنی احمدی  نوه های مرحوم رحیم زاده ها فرزندان مرحوم مریم بنی احمدی می باشند. لازم به توضیح است که این عکس باتلاشهاوپیگیریهای جناب اسماعیلی عزیز، توسط آقامسعود( فرزند مرحوم حاج مرسل بنی احمدی که یکی از خیرین و مردان نیک روزگار بودند) برای ماارسال شده است. کمال تشکرازهردوبزرگوار. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun بهار سال ۱۳۹۹
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سوم اونجا خیلی شلوغ بود، همه مردم ده اونجا بودن .خونه خان
وقتی میپرسیدم منیر حالش چطور بود، میگفت تو اون خونه به اون بزرگی میخوای حالش چطور باشه!؟ خوبه خوبه . نونش گرم و آبش سرده . وقتی این حرفارو میشنیدم، جیگرم میسوخت و آتیش میگرفت. همش دعا میکردم خدا سرنوشتی مثل منیر برام ننویسه. اما خبر نداشتم که دنیا چه خواب شومی برام دیده. یک ماه بعد از عروسی منیر پدرم یه گوسفند کشت و خانواده خان و چند تا از بزرگای ده و دعوت کرد خونه مون .خیلی خوشحال شدم چون تا بحال همچین مهمونی بزرگی تو خونه ما برگزار نشده بود.همه ما هیجان زده بودیم . از صبح زود بیدارشدیم و همه خونه رو تمیز کردیم. من اتاقهارو تمیز میکردم و بدری هم حیاط و کوچه رو آب و جارو میکرد . مادرم که انگار کمی ناخوش احوال بود بساط آبگوشت و برای ناهار براه کرد. اما از رنگ و روی زردش میشد فهمید که خودشو سرپا نگه میداره . لحظه شماری میکردم که خان زودتر بیاد تا من منیر تاج رو ببینم .وقتی اومدن، منیر تاج لاغر شده بود و زیر چشماش کمی گود رفته بود. پریدم و بغلش کردم. اونم منو میبوسید و هی قربون صدقه م میرفت. بدری رو هم بغل کردو بوسید، اما انگار روش نمیشد برادرها و پدرمو ببوسه و فقط با اونا سلام و احوالپرسی کرد. منیر طوری نگاه خونه میکرد، انگار که تابحال اونجا رو ندیده! معلوم بود که خیلی دلتنگه . اتاق مردها و زن ها از هم جدا بود.اما میشد صدای خنده های گاه و بیگاه عبدالله رو شنید.عبدالله با صدای بدی میخندید و هربار رنگ از روی منیر میپرید و دوباره غم به چشماش می اومد. منیرتاج بعد از ناهار به بهونه دستشویی رفت بیرون و با اشاره بهم گفت که منم دنبالش برم . وقتی رفتم بیرون دیدم تو مطبخه. خودمو بهش رسوندم و گفتم منیر تاج خوبی؟ اونجا اذیتت نمیکنن؟ گفت خوبم. اونجا هم همه چی خوبه. اما قمرتاج هربار مامان می اومد میخواستم باهاش بیام،نیشگونی از پهلوم میگرفت و میگفت کجا از اینجا بهتر؟ بمون سر خونه وزندگیت! کاش میمردم و شروع کرد به گریه کردن . وقتی منیر تاج اون چند کلمه رو گفت میشد فهمید که تو همون مدت کم چقدر عذاب کشیده که دیگه طاقتش بریده و داره درد و دل میکنه! منیرتاجی که به زور میشد از حرفش کشید. بعداز ظهر بود که خانواده خان عزم رفتن کردن .منیرتاج انگار پاهاشو به زور حرکت میداد. ولی هرچه که بود این سرنوشتش بود و اون حق اعتراض نداشت . بعد از رفتنسون دوباره اتاق هارو تمیز کردیم و زندگی به روال قبل برگشت . مادرم که دیگه حالا ما فهمیده بودیم بار داره،کمتر میتونست کار کنه و مسئولیت من بیشتر شده بود .از طرفی دلم برای بدری هم میسوخت که مجبور بود زیاد کار کنه. نبود منیرتاج دیگه تو خونه عادی شده بود. ولی این وسط هربار به خونمون می اومد کلی اشک میریخت و از کارهای عبدالله تعریف میکرد. اوایل مادرم نصیحتش میکرد, اما بعد از مدتی دیگه به حرفهاش اهمیت نمیداد.منیر تاج خودشم میدونست که دیگه جز تحمل چاره ای نداره و دیگه حرفی نمیزد. اما هر بار که می اومد از دفعه قبل لاغرترو افسرده تر میشد . تابستون بود و هوا رو به گرمی می رفت و روزهای طولانی فرصت خوبی بود که بعد از انجام کارهای خونه کمی با بدری بازی کنیم و یا گاهی برای کندن علف های هرز و کمک تو کارهای مزرعه همراه پدرم به صحرا بریم . گاهی که چشم پدرو برادرهامو دور میدیدم کمی از پاچه های شلوارمونو بالا میزدیم و توی جوی های آب راه میرفتیم . این بزرگترین تفریح ما تو اون زمون بود. با رسیدن فصل پاییز کارها بیشتر میشد.پاییزی که هیچ دست کمی از زمستون نداشت و سوز سرما تا مغز استخون آدمو میسوزوند. بلغور کردن گندم ها و انبار کردن کاه و یونجه برای گاوها و گوسفندها در کنار بقیه کارهای خونه منو از پا در میاورد و شب قبل از رسیدن سرم به بالشت خوابم میبرد. یه روز که پدرم و احمد و حسن مشغول بردن گندم ها برای آسیاب بودن, همسایه کوچه پشتی معصومه خانوم اومده بود که به مادرم سر بزنه. وقتی نشست بی مقدمه گفت گوهر خانوم چشمای حسن از چشمای بقیه پسرات قشنگ تره; مگه سرمه توش میکشه؟ مادرم بادی به غبغب انداخت وگفت من همه بچه هام قشنگن. غروب که پدرم و برادرهام برگشتن، چشمهای حسن دو کاسه خون بود. اصلا حالش خوب نبود.مادرم تا این حالشو دید دوید رفت و براش چایی دم کرد و گفت حتما سردت شده . حسن به زور مادرم چاییو خورد و خوابید .شب موقع شام مادرم منو فرستاد که برم حسن رو صداکنم. اما حسن تب شدیدی داشت و هرچی صداش میزدم جواب نمیداد . دوروز گذشت و هرلحظه حال حسن بدتر میشد. مادرم هم تو این دوروز نه خواب داشت و نه خوراک .حاج رحیم توی ده بالا طبابت میکرد و با داروهای گیاهی مریضارو خوب میکرد. ادامه دارد... @aghmiun
27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟ دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس حافظ. فیلم، طبیعت پاییزی شهرستان سراب @aghmiun
عرض سلام ووقت بخیر خدمت همراهان گرانقدرمان. چند وقت پیش جناب آقای اسماعیلی زحمت کشیده وباتلاش فراوان فایل صوتی تهیه کرده بودندمربوط به آغمیون عزیزمون که بنده باکمی ویرایش وتدوین درقالب چندفایل تصویری (ویزولایزر) درآوردم. این فایل قبلا مصادف باشب یلدادرکانال تلگراممون جانمایی شد،اکنون درهمین کانال تقدیم شماعزیزان میگردد. تصویر پس زمینه، آغمیــــــــــــــــون سرسبزازنمای دور @aghmiun