حاج شوکورباغنن شیرین شیرین آرمودی
فرجن باغنن ترش آلما شیرین آلچاسی
حاج مالاباغنن گردَکانی آلماسی
مشد اژدرین اریی ساری هیواسی
محی داینن بستانن خیاری خراسی
حله ده وار داماغمدا داد وریر
**************
کروان چایی داشاداشا گلردی
سل گلنده قویون قوزی ملردی
آرواد اوشاق،ایل باغینا باخاردی
سلده گلیب داش دوارین ییخاردی
باغدان فقط بیرقوزولوخ قالاردی
**************
گیله چور همَشه سنی آخاسان
من باخاندا،سنده منه باخاسان
من سوایچن،سن سوورن قالاسان
قاشلاریما،یاشیل سرمه یاخاسان
****************
کهریزلرین سرین سوی آخاردی
سوسوزاولان دوروب اونا باخاردی
یاتتیخ یری قُل قاناتین آچاردی
قارنین دولی بوزسوونان چاتاردی
دوروب الوب رستم،الین ساتاردی!
قمچی ویریپ آت یولونا چیخاردی
هرکیمسنی گوروپ اونی ییخاردی
چای قاباغیندابیر گون آج قالاردی!
*****************
اینها قسمتی از دلنوشته های اینجانب میباشد که اقای فرازی محبت کردند بصورت فایل صوتی در آوردند و تقدیم مخاطبان گرامی شده است .
انشاا....بعد از تکمیل و اصلاحات و باز نویسی شده توسط شاعر خوش ذوق مان آقای علی خودی مجددا تقدیم خواهد گردید .
محمود اسماعیلی
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسلامتی اعضای پر مهر و محبت گروه طبیعت گردیمون شاد باشید.
علیرضامستوری آغمیونی:
آتش نشانی سومین شغل خطرناک دنیاست
این روزرابه همه ی قهرمانان بی ادعا وزحمت کش میهن علی الخصوص به جناب آقای مهدی برزگری
تبریک عرض میکنم
سربلندیم!
اگرتکیهبهدنیانکنیم...
آنچهداریم،
زِبیگانهتمنانکنیم...
غرقِزخمیم،ولیقامتمانخمنشده...
سایهیچادرِاو،ازسرمانکمنشده...
بنویسید:
امیدِدلِزهرا(س)،
مهدیست...
چارهیکارِهمهمردمِدنیا،
مهدیست...
"الّلهُــــــمَّعَجِّــــــللِوَلِیِّکَـــــ الْفَـــــــــرَجْ"
تعجیلدرفرجآقاامامزمانصلوات
التماسدعا
@aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه خیلی وقته کسی ازت نپرسیده من میپرسم؛ حال دلت چطوره!؟
@aghmiun
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی بی گلنار ۱۳۳ ساله، آخرین بازمانده سلسله قاجار و پیرترین زن در ایران است که سینه اش گنجینه خاطرات است و زندگی بسیار عجیبی دارد! این بانو آمال و آرزوهای عجیبی در دل دارد که شنیدنش بسیار لذت بخش و زیبا است
@aghmiun
مردى مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.
هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسائل او را چک کرد یک مجسمه دید از او پرسید:
این چیه؟
مرد گفت:
شکل سوالت اشتباهه آقا؟
بپرس این کیه، این مجسمه هیتلر مرد بزرگ آلمان است که توی تمام کشور عدالت و دموکراسی برقرار کرد. من هم برای بزرگداشت این شخص مجسمهاش همیشه همراهمه... مامور گمرک گفت:
درسته آقا، بفرمایید.
در فرودگاه روسیه مامور گمرک هنگام تفتیش مجسمه را دید و از مرد پرسید: این چیه ؟ مرد گفت: بگو این کیه؟
گفت:
این مجسمه مرد منفور و دیوانهای است که مرا مجبور کرد از آلمان برم بیرون. مجسمهاش همیشه همرامه که تف و لعنتش کنم.
مامور گمرک گفت: بله درسته آقا، بفرمایید
چند روز بعد که آن مرد توی خونهاش همه فامیل را دعوت کرد، پسر برادرش مجسمه را روی طاقچه دید وپرسید:
این کیه؟
مرد گفت پسرم سوالت اشتباهه، بپرس این چیه؟؟
این ده کیلوگرم طلای ۲۴ عیاره که بدون عوارض گمرکی از آلمان به اینجا آوردم..!!!
«سیاست یعنی اینکه یک حرف را به مردم به صورتهای مختلف بیان کنی»!!!
@aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای حاج محمدصحافی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شش مادرم زیر کرسی نشست و شبیه کسایی که بلدن قرآن بخونن هر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هفتم
با اومدن فصل بهار احساس میکردم جای برادرام بیشتر از هر وقتی خالیه! چون کار سفید کردن دیوارا رو اونا انجام میدادن. اما مادرم اون سال نه عید گرفت و نه خونه تکونی کرد .میگفت من سه تا پسر سپردم به خاک، دیگه شادی برای من معنا نداره .
روزها همینطور میگذشتن و تابستون به نیمه رسیده بود.هوا داغ بود و بدری و بچه ها تو حیاط مشغول بازی بودن .
من دیگه وقت بازی نداشتم و و اگر هم وقتم یکم آزاد میشد از شدت خستگی خوابم میبرد.
منیرتاج اومده بود به خونمون، اما حالش اصلا خوب نبود.مدام میگفت سرگیجه دارم.
وقتی مادرم بهش شربت آبلیمو داد گفت که نمیخوره و حالش از بوی شربت بد میشه.مادرم تا اینو شنید با خوشحالی گفت منیر داری مادر میشی مبارکه!
اما منیر که انگار بهش برق وصل کرده بودن سرجاش خشکش زد وبعد شروع کرد گریه کردن.میگفت مادر، عبدالله دیوونه س، منم به زوردارم تحملش میکنم. بچه میخوام چیکار؟
بعد روسریشو از سرش درآورد و موهای نیم سوخته شو نشون داد گفت نگاه مادر وقتی خواب بودم کم مونده بود منو بسوزونه.
مادرم تا دید الانه که منیر شروع کنه به گلایه و بگه از زندگیش ناراضیه و عبدالله اینجوریه و اونجوریه، بی توجه به منیرتاج گفت بچه که بیاد زندگیت گرم میشه. ناشکر نباش، اعصاب منم خورد نکن منیرااا.
بعدم پاشد گفت نمیزارین یه دقیقه بشینم. بعد چند وقتم که میای هی میخوای ناشکری کنی دختره خیر سره و غرغر کنان رفت تو مطبخ .
زود دستامو بردم بالا و گفتم خدایا به من یه شوهر خوب بده که دیوونه نباشه و تند تند صلوات دادم و دستامو کشیدم تو صورتم .
صدای گریه منیر قطع شده بود و داشت خاتونو میخوابوند .
یک هفته بعد محمد مریض شد. مادرم مدام غر میزد و همراه با گریه میگفت خدا بخت منو ببین تو تابستونم اینا سرما میخورن.
محمد سردرد داشت و همش حالش بهم میخورد. خیلی حالش بد بود، اما پولی نداشتیم که ببریمش شهر دکتر.
بعد از پنج روز اکبرم مریض شد.مادرم رفت دنبال حاج رحیم .وقتی حاج رحیم اومد، محمد رو معاینه کرد و توی چشماشو نگاه کرد. دوباره چند تا جوشونده داد و رفت .اکبر و محمد حالشون بدتر شده بود و مدام تب میکردن .
فرداش که رفتم یکم به محمد غذا بدم دیدم بدنش خیلی بیشتر از قبل داغه. اکبرم حالش از محمد بهتر نبود. انگار که تو تنشون آتیش بزرگی روشن کرده باشن و حرارتش از پوستشون بزنه بیرون .
مادرمو صدا زدم. اومد نشست بالا سرشونو و پاشوره شون کرد. مادرم خیلی ناراحت بود و غصه میخورد. اما چون فکر میکرد که اونا سرما خوردن کمی خیالش راحت بود که زود خوب میشن .
اما روز بعد که با بدن بی جون محمد روبرو شد فهمیدکه اونا سرما نخوردن، دیگه نمیزاشت اصغر بره تو اون اتاق.خودشم کاظم رو با خودش اونجا نمیبرد.
مادرم همش دور اکبر میچرخید و میگفت خدا جون منو بگیر و اینو شفا بده. انگار مرگ محمد رو یادش رفته بود و سعی میکرد اکبر رو خوب کنه. اما اکبرم بعد از چهار روز مرد و داغ مادرم بیشتر شد.
جای خالی برادرهام تو گوشه گوشه خونه معلوم بود و حالا دیگه از اونهمه سرو صدا خبری نبود.
یادشون که می افتادم جیگرم میسوخت و آتیش میگرفت. باورش برا همه ما سخت بود و برای مادرم از همه سخت تر.مادرم اینقدر که گریه کرده بود صداش در نمی اومد .اونسال تابستون توی ده حصبه اومده بود و خیلی از مردم ده مردن .
مادرم همش راه میرفت و میگفت منم بکش راحتم کن .چرا بچه هامو ازم میگیری .چند تا داغ باید ببینم .چرا بهم بچه میدی که ازم بگیری .
پدرمم هرباربا مادرم دعوامیکرد و میگفت ناشکری نکن.
به مادرم حق میدادم تو اون مدت کم، اندازه بیست سال پیرتر شده بود .
پدرم هم ناراحت بود، اماکاری از دستش بر نمی اومد .
مادرم با گریه و غر غر حرص دلشو خالی میکرد. اما پدرم فقط سکوت میکرد و یا تریاک میکشید و یا سیگار.
.بعد از مرگ حسن گریه کردنای مادرم و دعواهای پدرم برای ما تازه بود. اما الان دیگه به این گریه های وقت و بی وقت عادت کرده بودیم.
توی ده بیشتر خانواده ها عزا داربودن و همه از ترس حصبه زیاد خونه هم نمیرفتن .
ادامه دارد...
@aghmiun