5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و عشق پنهانی ترین راز پاییز است ... 🧡
@aghmiun
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تاریخ سازی برادران عالمیان با صعود به نیمه نهایی
🔸تیم تنیس روی میز دوبل مردان ایران با ترکیب برادران عالمیان برای اولین بار به نیمه نهایی صعود کرد و مدال برنز خود را قطعی کرد.
@khabarfarda_ir
@aghmiun
ShajarianAUD-20230709-WA0024.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
حافظ
@aghmiun
🌷🌷🌷
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام سادهای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویتهای بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
یادم میآید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است؟ در آن وقت، همهی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت مربا روی آن بیسکویتهای سوخته میمالید و لقمه لقمه آنها را میخورد.
یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویتها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهایش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است.
بعلاوه، بیسکویتِ کمی سوخته هرگز کسی را نمیکشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسانهایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سالها فهمیدهام که
یکی از مهمترین راهحلها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛
درک و پذیرش عیبهای همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که:
یاد بگیری که قسمتهای خوب، بد و ناخوشایند زندگی ات را بپذیری و با انسانها رابطهای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود.
خدایا آدمای صبور و با اصالت قسمت همه کن
🌷🌷🌷
@aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران زیبا ،. 💙مسجد کبود تبریز 💙
با معماری بسیار زیبا و قدمت ۶۰۰ ساله متعلق به قرن نهم هجری قمری و باقی مانده از دوران پادشاهی قراقویونلوها ست.
این بنا به دستور سلطان جهانشاه، فرمانروای مقتدر قراقویونلوها ساخته شده.
مسجد کبود یکی از چهار مسجد تزئین شده با کاشیکاریهای آبی در جهان به شمار میرود. 💙
نام مسجد کبود نیز بر اساس رنگ نمای این بنا انتخاب شده.
📍آذربایجان شرقی، تبریز، خیابان امام خمینی، نرسیده به میدان ساعت، جنب پارک خاقانی
@aghmiun
آگهی فروش زمین مزروعی در آغمیون
تعدادی قطعه زمین مزروعی به شرح زیر بفروش میرسد ( از زمین های مرحوم علی اصغر پلنگی)
۱ -۲قطعه زمین مزروعی واقع در رجان
۲- زمین مزروعی در الیلی باغ دالی بالای دشت آرخی
۳-قطه زمین خرمن واقع در یوخاری کند مناسب ساختمان سازی
برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره موبایل آقای احد فرهنگ نیا (پلنگی)
۰۹۱۴۱۳۰۶۷۳۴تماس حاصل فرمایید.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدانم کجای جهانی
نمیدانم ابرهای سپید آسمانت
چند روز، چند ساعت یا چند دقیقه ی دیگر میرسند به حوالی چشم های من
یا چقدر طول میکشد تا باد
هوای نفس های تو را در ریه هایم جاری کند،
اما میدانم
به شوق دیدن توست
اگر قلم بر پهنهی سپید کاغذ میرقصد و دلبری میکند...
میدانی جان دلم؟!
تو اگر نبودی
این واژهها بغض میکردند
و این شعرها
هرگز پا به این دنیا نمیگذاشتند
تو اگر نبودی جهان من چیزی نداشت برای دوست داشتن...
🎹ریچارد کلایدرمن
#عاشقانه
@aghmiun
Reza Bahram @FarajalebReza Bahram - Mane Divaneh (128).mp3
زمان:
حجم:
3.1M
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفتم با اومدن فصل بهار احساس میکردم جای برادرام بیشتر از
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هشتم
اردیبهشت ماه بود که منیر زایمان کرد و مادرم خاتون رو گذاشت پیش من وکاظم رو با خودش برد و رفت تا به منیر برسه .
من دیگه ده ساله بودم احساس بزرگی میکردم . مجبور بودم به خاتون شیر گاو بدم. چون مادرم فقط به کاظم شیر میداد و میگفت اگه خاتون هم از شیر خودش بخوره کاظم سیر نمیشه .
گاهی با خودم فکر میکردم که اگه جای برادرهام،ما دخترها مرده بودیم، مادرم به همین اندازه ناراحت میشد یا نه؟؟
بعد از دهم منیر وقتی مادرم برگشت خیلی ناراحت بود. بچه منیر دختر بود و منیر بزرگترین مقصر دنیا اومدنش بود .خان اسم نوه شو حوریه گذاشته بود و مادرم با افسوس میگفت خیلی قشنگه ها ولی حیف که دختره .
با جوی که تو اون زمان بود برای من و همه دخترای ده، این حرفا عادی بود و همه ما احساس گناه میکردیم از اینکه دختر به دنیا اومدیم.
روزهامیگذشتن و خاتون و کاظم و بدری که الان دیگه هشت سالش بود بزرگتر میشدن .
اصغر تو مکتب همش بازیگوشی میکرد و یه روز که آمیرزا به دلیل تنبلی با چوب از خجالتش دراومده بود، گریه کنان اومد خونه و دیگه مکتب نرفت.
دوازده ساله بودم که بازم مادرم باردار شد. اما همش راه میرفت و با مشت می کوبید رو شکمش و میگفت من بچه نمیخوام و چرا بهم بچه میدی.
پدرم داد میزدو میگفت بسه از بس ناشکری میکنی خدا با ماقهر کرده، زن ساکت شو .
من دلم برای بچه تو شکم مادرم میسوخت. مادرم از همیشه بیشتر کار میکرد تا بلکه بچه سقط شه.نه تو ده ما و نه ده بالا و پایین کسی نبود این کارو انجام بده و گرنه مطمئن بودم مادرم حتما این کارو میکرد.
با اینکه دیگه چیزی به زایمان مادرم نمونده بود، اما باز مادرم دست بردار نبود و همش تو شکمش میکوبید و ناشکری میکرد و حرفای پدرم هم بهش اثری نداشت.
بعد از چند وقت مادرم زایمان کرد و پسر خیلی قشنگی به دنیا آورد. مادرم از اینکه دیده بود اینم پسره کمی خوشحال بود و اسم نوزاد رو هاشم گذاشتن
هر وقت کارهام تموم میشد میرفتم پیش هاشم و باهاش بازی میکردم. تقریبا هاشم هشت ماهه بود که احساس کردم وقتی صداش میزنم اون به صدام دقت نمیکنه. اماجرات نداشتم اینو پیش کسی بگم .اون زمان زیاد به بچه ها اهمیت نمیدادن وبراش وقت نمیزاشتن.صبر میکردن تا خودش به زبون بیاد!
حالا نمیدونم فقط تو ده ما اینطور بود یا همه جا هم همینطور بود.ولی من فکر میکردم چون تعداد بچه ها زیاده اینطوره. چون توی ده ما بیشتر خانواده ها بالای ده تا بچه داشتن و حق هم داشتن که خیلی وقت نکنن به بچه برسن.
هاشم دوسال و نیمه بود،اماهیچ کلمه ای نمیگفت .مادرم هم میگفت پسرا دیر زبون باز میکنن و زیاد اهمیت نمیداد.
بعد از مدتی همه براشون سوال بود که چرا هاشم حرف نمیزنه .اوایل خرداد ماه بود که پدرم هاشم رو با خودش برد شهر پیش دکتر.تا وقتی برگردن دل تو دل مادرم نبود و همش صلوات میداد و قلیون میکشید .
وقتی پدرم برگشت معلوم بود که ناراحته .هاشم رو پرت کرد تو ایوون و به مادرم گفت بیا اینم بچه ت .چقدر گفتم ناشکری نکن .هی راه رفتی و زدی تو شکمت. بیا آخر خدا قهرش گرفت. تاوان ناشکری تورو باید این بچه بده .
مادرم که دیگه فهمیده بود مشکل هاشم چیه سرشو رو خاک میزاشت و میگفت غلط کردم،خدا منو ببخش، ولی زبون بچمو بهش برگردون .
وقتی اینو شنیدم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم .هاشم بیچاره مارو نگاه میکرد و میفهمید که ما ناراحتیم و هی با دستای کوچیکش اشکای من و مادرمو پاک میکرد.
کنار اومدن با این مشکل هاشم از مرگ برادرهام برام سخت تر بود. چون اونا دیگه نبودن، اماهاشم بیچاره مجبور بود یک عمر نه حرفی بزنه و نه صدایی بشنوه .
نمیدونم حس ترحم بود و یا محبتم به هاشم بیشتر شده بود. بهش توجه زیادی میکردم و یک لحظه از خودم جداش نمیکردم. حس میکردم باید بیشتر از بقیه خواهرو برادرام حواسمو بهش بدم و همین باعث شد هاشم هم به من وابسته تر شه .
وقتایی که میدیدم هاشم میخواد چیزی بگه و نمیتونه و یا موقع بازی با کاظم و خاتون نگاه به دهن اونا میکنه و بعدش یه گوشه بغض میکنه، غصه تمام عالم میریخت تو دلم. هرشب دعا میکردم که خدا معجزه کنه و فرداش هاشم خوب شه.اما هیچ وقت معجزه ای نشد .
پونزده ساله بودم و تقریبا اندام زنانه تری پیدا کرده بودم و از اینکه خودمو تو آینه میدیدم، قند تو دلم آب میشد.
زیبایی چشمام تو نگاه اول خودشو نشون میداد و من ذوق میکردم که ازم تعریف میکنن .
تابستون بود و همراه پدرم به صحرا رفته بودیم.چند تا مرد رو دیدم که دارن با پدرم صحبت میکنن.
ادامه دارد...
@aghmiun