11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب سخن ازجان جهان بایدگفت / توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت
در شـــــام ولادت دو قــطب عالم / تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت
میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) تهنیت باد
@aghmiun
خاطرات گذشته به روایت تصویر
عکس های قدیمی از یک جذابیت خاصی برخوردار هستند ، هر کسی با دیدن یک عکس قدیمی حال و حس عجیبی در درون خود احساس میکند ، یکی بیاد لباس ها و پوشش های آن دوران می افتد ، یکی بیاد مدرسه و معلم و هم کلاسی ها می افتد ، و یکی شاید بیاد دنپایی های پلاستیکی بندار که زمانی برای خودش کفشی بود و برای تهیه و خرید آن چقدر باید دلتنگی و بی تابی میکردیم، دقت میکنید چقدر لباس های دوران دهه پنجاه در مدارس ساده ولی تمیز و یکدست بودند ،پوشیدن کت برای دانش آموزان یک امر واجب و لازم بود البته روی یقه کت حتما باید یک نوار سفید رنگی دوخته میشد تا آرم و نشان محصل بودن کاملا مشخص باشد ، عکس های یادگاری دسته جمعی یا دو سه نفره در قدیم باب بود چه در مدرسه یا در خدمت سربازی، چیزی که این روزها دیگر از آنها خبری نیست، هر چند روزانه چندین عکس با گوشی های همراه مان با دوستانمان میگیریم و یا سلفی های جور باجور در صفحه گوشی گرفته میشود و به چند ساعت نمی رسد خیلی از عکس ها پاک میشود ، دیگر خیلی وقت است هیچ عکس کاغذی در آلبوم گذاشته نمیشود، اصلا دیگر البوم عکسی در خانواده ها نیست که عکس هم بگذاریم.
اصلا کی حال وحوصله گردش رفتن دارد که عکس هم بگیرد و یادگاری نگه دارد؟
بگذریم عکسی که ملاحظه میکنید در روستای مان آغمیون در دهه پنجاه در مدرسه گرفته شده است.
شهید ابوالفضل یعقوب زاده ، مرحوم سید جواد مصطفوی و آقای محمد عالیجاه سه همکلاسی و سه دوست و همبازی این عکس زیبا را گرفتند تا یادگاری باشد برای آینده.
اگر همان روزی که این عکس را می گرفتند به اقای عالیجاه میگفتند تو در آینده یک دکتر دندان پزشک خواهی شد یا به مرحوم جواد مصطفوی میگفتند شما در آینده یکی از کارمندان عالیرتبه مخابرات خواهی شد و یا به شهید ابوالفضل یعقوب زاده می گفتند شما در آینده جان شیرین خود را در راه وطن و در جنگی که بین عراق و ایران خواهد افتاداز دست خواهی داد.
بنظر شما عکس العمل آن روز آنها چه میشد؟
نظر شخصی من این است هر سه در کمال ناباوری با صدای بلند می خندیدند و قهقهه می زدند .
ولی واقعا هیچکس نه از فردایش خبر دارد و نه از آینده اش.
تنها امید هست که انسان را ترغیب و تشویق به ادامه زندگی میکند و امیدوار به زندگی و تلاش و کوشش.
من وقتی به این عکس نگاه میکردم تمام خاطرات مدرسه و مشق و معلم و تمام خاطرات قدیم دوران تحصیلی ام عین یک فیلم از ذهنم خطور میکرد، و وقتی به چهره های این سه عزیز نگاه میکردم یک غم و انده فراوان تمام جسم ام را میگرفت ، چه نگاه های پاک و معصومانه ای دارند .
این عکس را بهانه کردیم و دل های مان و دل های تان را بردیم به دهه های قدیم کوچه و پس کوچه های آغمیون.
وقتی این عکس بدستم رسید بلافاصله آقای مصطفوی و آقای عالیجاه را شناختم و هر چند در نگاه اول شهید ابوالفضل یعقوب زاده را هم شناختم ولی مردد بودم که ایشان هستند یا نه؟
به چند نفر از دوستان زنگ زدم و به چند نفر از دوستان عکس را فرستادم تا نفر اول را شناسایی کنند بالاخره بعد سه روز چند نفر به اتفاق تایید کردند که نفر اول سمت راست شهید گرانقدر ابوالفضل یعقوب زاده برادر گرامی همکلاسی و مبصر کلاس مان و دوست بسیار مهربان و صمیمی ام آقای گلشاد یعقوب زاده هستند.
تلاش کردم با اقای عالیجاه که یکی از حاذق ترین دندان پزشک های مملکت مان در شهر گرگان هستند تماس تلفنی بگیرم و از تاریخ و محل این عکس اطلاعات بگیرم ولی تا الان میسر نشد انشاالله در آینده این کار را خواهم کرد.
و گرامی میداریم یاد مرحوم سید جواد مصطفوی که یکی از هم کتی های با صفا و مودب و متشخص که هنگام فوت یکی از کارمندان عالی رتبه مخابرات در استان قزوین بودند و افتخاری بودند برای اهالی آغمیون و روستای آغمیون ، که متاسفانه خیلی زود از میان ما رخت بربستند و آسمانی شدند ، اگر اشتباه نکنم مرحوم سید جواد مصطفوی در زمان حیات شان یک دوره هم کاندیدای نمایندگی مجلس شورای اسلامی از حوزه قزوین شده بودند و ایکاش بودند تا در دوره های بعدی انتخابات مجلس از شهرستان سراب شرکت میکردند .
و در آخر مجددا یاد و خاطره شهید سر افراز ابولفضل یعقوب زاده را که جان شیرین خود را نثار وطن و دین و انقلاب کردند تا عزت و سربلندی سرزمین پهناورمان ایران برای همیشه تاریخ جاوید بماند را گرامی میدارم.
محمود اسماعیلی
۱۴۰۱/۱۱/۱۰
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_نهم مادرم صدام زد تا برم تو چیدن گوجه ها کمکش کنم .پشت سی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_دهم
من که از دیدن حامد ناامید شده بودم حتی حال اینکه به بدری بگم ساکت شو و چقدر غر میزنی رو هم نداشتم.
واسه همین تشت لباسارو گذاشتم رو سرم و نصف بیشتر ظرفارو هم گرفتم دستم تا بدری کمتر غر بزنه. بهش گقتم از اینجا اومدم که اگه شمسی هم ظرفی چیزی داشت بیاد با هم بریم چشمه.بعدانگار که خودم تازه متوجه شدم چی گفتم یاد شمسی افتادم و ظرفا از دستم ریخت رو زمین و تشت لباسها از سرم افتاد.
بدری که حسابی ترسیده بود میگفت چی شدی قمرتاج؟ بخدا به مامان نمیگم و تندتند ظرفارو از رو زمین بر میداشت.جنس ظرفا ملامین بود و لیوان ها هم استیل وهیچ کدوم نشکست.
اما یاد شمسی یه چیزیو تو دل من میشکوند.شمسی دختر کبری خانوم بود.پوست سفیدی داشت و چشمهای سیاه ومژه های بلندی داشت.گونه های برجسته ش همیشه گل انداخته بود و زیباییشو بیشتر میکرد. اشک تو چشام جمع شد با خودم گفتم نکنه اونا از آبادان اومدن شمسی رو بگیرن!!
با ناراحتی دوباره راه افتادم سمت چشمه.
بدری دیگه حرفی نمیزدو ظرفارو برداشته بود ودنبال من میاومد.اصلا نفهمیدم چطوری برگشتیم خونه, دیگه حس کار کردن نداشتم ویه دنیا غم تو دلم داشتم.
یکم که گذشت به مادرم گفتم بابا واصغر و کاظم نمیتونن همه علف های صحرا رو بزنن, ماهم بریم کمکشون.باخودم میگفتم اگه بریم صحرا، ممکنه دوباره با عباس آقا بیان اونجا. آخه عباس آقا زمینش کنارزمین پدرم بود.
مادرم گفت نه لازم نکرده اگه بابات میخواست صبح خودش میگفت ودوباره مشغول کار شد.
اون روز اندازه یک ماه شایدم یک سال برام گذشت.دلم میخواست بشینم یه گوشه و گریه کنم .بلاخره شب شدو بابام اومد خونه.همش منتظر بودم ببینم حرفی میزنه یا نه، اما اون چیزی نگفت یا معمولا حرفاشونو وقتایی که ما نبودیم میگفتن.
فردا صبح دوباره ظرفا رو بردم سمت چشمه، چون لباس کثیف نداشتیم ،بدری رو با خودم نبردم.ولی بازهم از درخونه کبری خانوم رد شدم و بازهم کسی نه تو کوچه و نه تو حیاط بود.
با خودم گفتم شاید رفتن.شاید اومدن شمسی رو بگیرن.اصلا چرا باید بیاد بیرون تا منو ببینه و با ناراحتی دوباره راه افتادم .
نرسیده به چشمه باغ های زیادی بود که هیچ کدوم دیوار نداشتن وراه چشمه از بین اونا بود.
راه خیلی قشنگی بود.یهو چشمم به کسی که زیر یکی از درختا نشسته بود افتاد.قلبم شروع کرد به تند زدن و صورتم گُر گرفت.حس میکردم قلبم داره میلرزه و اینو بقیه هم میتونن ببینن.یکدفعه چشم اونم به من افتاد و سریع بلند شد.هم ذوق زده بودم و هم ترسیدم. با خودم گفتم نکنه بیاد سمتمو کسی ببینه .نکنه حرفی بزنه و کسی بشنوه .اما اون همچنان ایستاده بود و منو نگاه میکرد.
سرمو انداختم پایین و تند تند راه رفتم.هرکس نمیدونست فکر میکرد من دارم فرار میکنم .
رسیدم به چشمه و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. ازلابلای درختا خیلی پیدا نبود. اما من حس میکردم داره منو نگاه میکنه و از این حس تو دلم غوغا به پابود.
سر چشمه همه بودن. از زنا و دخترای ده تا کلفت های خان.دلم میخواست تند تند ظرفارو بشورم و برگردم تا دوباره ببینمش.
همدم خانوم گفت دختر چرا با هول ظرفا رو میشوری، همه چربیها بهش موند. بعدم یکم زغال ریخت تو قابلمه و با دستمال شروع کرد به سابیدن قابلمه و به من یاد میداد چیکار کنم.ولی من فقط حرکت دستها و لباشو میدیدم. اصلا چیزی ازحرفاش متوجه نشدم.دستشو برد تو چشمه ویکم آب به صورتم پاشید وگفت هوووی با تواما،چته قمرتاج؟ مث مجسمه نگاه میکنی! فهمیدی چی گفتم اصلا.؟
بعدم روشو کرد اونوروهمینطور که زیرلب به من غر میزد لباساشونو شست.
اصلا چه اهمیتی داشت ناراحتی همدم خانوم.
ظرفا که تموم شد باسرعت زیادی راه افتادم سمت خونه, به قسمت باغها که رسیدم آروم آروم حرکت میکردم و همه جا رو نگاه میکردم.اولش فکرکردم پشت درختا پنهون شده، اما یکم که بادقت بیشتری نگاه کردم دیدم هیچ کس اونجا نیست و اون رفته.
بازم غصه به دلم نشست. اما با خودم گفتم در عوض دیدمش و از حس دیدنش دوباره لبخند به لبم نشست.
به خونه که رسیدم رفتم مطبخ کمک مادرم.دو ساعتی که گذشت و داشتم اتاق رو جارو میزدم، دیدم همدم خانوم اومد و با حالت قهر بهم گفت مادرت کجاست؟من که حسابی ترسیده بودم با لکنت گفتم داره طویله رو تمیز میکنه. اونم راه افتاد سمت طویله وبعد ازده دقیقه رفت.
ادامه دارد...
@aghmiun
Elçin-Hüseynov---Daglara-Gedek.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
Elçin-Hüseynov---Daglara-Gedek
@aghmiun
آخِر خوشمزه - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
#قصه_کودکانه
هر شب
یک قصه جذاب و آموزنده
برای کودکان دلبند شما🥰
@aghmiun
شجاع باش... - شجاع باش....mp3
زمان:
حجم:
4.1M
صبح 11 مهر
ســـــلام 😊
صبحتون بخیر🍁🌷
بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ 🌸
و دلتان به پاکی آسمان
صبحتون به زیبـایی گلهای بهشت🌺🌸
روزتون پر از انرژی مثبت خیر و برکت
@aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی مرحوم شهریار در مدح پیامبر رحمت(ص) ... 🌹 میلاد نبی مکرم اسلام حضرت محمد ص ختم المرسلین و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک باد.
4_5893178889458418615.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
ای دیمه دیمه
ترانه ای ترکی از استاد زرگر
🌹
🌸باز صبح دگر از راه رسید
🌿فرصتی تازه که تا شاد کنی
🌸هر که را میبینی
🌿به سلامی ز سرشوق و نشاط
🌸به نگاهی به گلی واشده
🌿درکنج حیاط
🌸تو فقط شاد بمان
🌿زندگی می گذرد🌸
🌸سلام صبحتون عالی
🌿حالتون خوب خوب 💞🌸