کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_نهم مادرم صدام زد تا برم تو چیدن گوجه ها کمکش کنم .پشت سی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_دهم
من که از دیدن حامد ناامید شده بودم حتی حال اینکه به بدری بگم ساکت شو و چقدر غر میزنی رو هم نداشتم.
واسه همین تشت لباسارو گذاشتم رو سرم و نصف بیشتر ظرفارو هم گرفتم دستم تا بدری کمتر غر بزنه. بهش گقتم از اینجا اومدم که اگه شمسی هم ظرفی چیزی داشت بیاد با هم بریم چشمه.بعدانگار که خودم تازه متوجه شدم چی گفتم یاد شمسی افتادم و ظرفا از دستم ریخت رو زمین و تشت لباسها از سرم افتاد.
بدری که حسابی ترسیده بود میگفت چی شدی قمرتاج؟ بخدا به مامان نمیگم و تندتند ظرفارو از رو زمین بر میداشت.جنس ظرفا ملامین بود و لیوان ها هم استیل وهیچ کدوم نشکست.
اما یاد شمسی یه چیزیو تو دل من میشکوند.شمسی دختر کبری خانوم بود.پوست سفیدی داشت و چشمهای سیاه ومژه های بلندی داشت.گونه های برجسته ش همیشه گل انداخته بود و زیباییشو بیشتر میکرد. اشک تو چشام جمع شد با خودم گفتم نکنه اونا از آبادان اومدن شمسی رو بگیرن!!
با ناراحتی دوباره راه افتادم سمت چشمه.
بدری دیگه حرفی نمیزدو ظرفارو برداشته بود ودنبال من میاومد.اصلا نفهمیدم چطوری برگشتیم خونه, دیگه حس کار کردن نداشتم ویه دنیا غم تو دلم داشتم.
یکم که گذشت به مادرم گفتم بابا واصغر و کاظم نمیتونن همه علف های صحرا رو بزنن, ماهم بریم کمکشون.باخودم میگفتم اگه بریم صحرا، ممکنه دوباره با عباس آقا بیان اونجا. آخه عباس آقا زمینش کنارزمین پدرم بود.
مادرم گفت نه لازم نکرده اگه بابات میخواست صبح خودش میگفت ودوباره مشغول کار شد.
اون روز اندازه یک ماه شایدم یک سال برام گذشت.دلم میخواست بشینم یه گوشه و گریه کنم .بلاخره شب شدو بابام اومد خونه.همش منتظر بودم ببینم حرفی میزنه یا نه، اما اون چیزی نگفت یا معمولا حرفاشونو وقتایی که ما نبودیم میگفتن.
فردا صبح دوباره ظرفا رو بردم سمت چشمه، چون لباس کثیف نداشتیم ،بدری رو با خودم نبردم.ولی بازهم از درخونه کبری خانوم رد شدم و بازهم کسی نه تو کوچه و نه تو حیاط بود.
با خودم گفتم شاید رفتن.شاید اومدن شمسی رو بگیرن.اصلا چرا باید بیاد بیرون تا منو ببینه و با ناراحتی دوباره راه افتادم .
نرسیده به چشمه باغ های زیادی بود که هیچ کدوم دیوار نداشتن وراه چشمه از بین اونا بود.
راه خیلی قشنگی بود.یهو چشمم به کسی که زیر یکی از درختا نشسته بود افتاد.قلبم شروع کرد به تند زدن و صورتم گُر گرفت.حس میکردم قلبم داره میلرزه و اینو بقیه هم میتونن ببینن.یکدفعه چشم اونم به من افتاد و سریع بلند شد.هم ذوق زده بودم و هم ترسیدم. با خودم گفتم نکنه بیاد سمتمو کسی ببینه .نکنه حرفی بزنه و کسی بشنوه .اما اون همچنان ایستاده بود و منو نگاه میکرد.
سرمو انداختم پایین و تند تند راه رفتم.هرکس نمیدونست فکر میکرد من دارم فرار میکنم .
رسیدم به چشمه و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. ازلابلای درختا خیلی پیدا نبود. اما من حس میکردم داره منو نگاه میکنه و از این حس تو دلم غوغا به پابود.
سر چشمه همه بودن. از زنا و دخترای ده تا کلفت های خان.دلم میخواست تند تند ظرفارو بشورم و برگردم تا دوباره ببینمش.
همدم خانوم گفت دختر چرا با هول ظرفا رو میشوری، همه چربیها بهش موند. بعدم یکم زغال ریخت تو قابلمه و با دستمال شروع کرد به سابیدن قابلمه و به من یاد میداد چیکار کنم.ولی من فقط حرکت دستها و لباشو میدیدم. اصلا چیزی ازحرفاش متوجه نشدم.دستشو برد تو چشمه ویکم آب به صورتم پاشید وگفت هوووی با تواما،چته قمرتاج؟ مث مجسمه نگاه میکنی! فهمیدی چی گفتم اصلا.؟
بعدم روشو کرد اونوروهمینطور که زیرلب به من غر میزد لباساشونو شست.
اصلا چه اهمیتی داشت ناراحتی همدم خانوم.
ظرفا که تموم شد باسرعت زیادی راه افتادم سمت خونه, به قسمت باغها که رسیدم آروم آروم حرکت میکردم و همه جا رو نگاه میکردم.اولش فکرکردم پشت درختا پنهون شده، اما یکم که بادقت بیشتری نگاه کردم دیدم هیچ کس اونجا نیست و اون رفته.
بازم غصه به دلم نشست. اما با خودم گفتم در عوض دیدمش و از حس دیدنش دوباره لبخند به لبم نشست.
به خونه که رسیدم رفتم مطبخ کمک مادرم.دو ساعتی که گذشت و داشتم اتاق رو جارو میزدم، دیدم همدم خانوم اومد و با حالت قهر بهم گفت مادرت کجاست؟من که حسابی ترسیده بودم با لکنت گفتم داره طویله رو تمیز میکنه. اونم راه افتاد سمت طویله وبعد ازده دقیقه رفت.
ادامه دارد...
@aghmiun
Elçin-Hüseynov---Daglara-Gedek.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
Elçin-Hüseynov---Daglara-Gedek
@aghmiun
آخِر خوشمزه - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
#قصه_کودکانه
هر شب
یک قصه جذاب و آموزنده
برای کودکان دلبند شما🥰
@aghmiun
شجاع باش... - شجاع باش....mp3
زمان:
حجم:
4.1M
صبح 11 مهر
ســـــلام 😊
صبحتون بخیر🍁🌷
بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ 🌸
و دلتان به پاکی آسمان
صبحتون به زیبـایی گلهای بهشت🌺🌸
روزتون پر از انرژی مثبت خیر و برکت
@aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی مرحوم شهریار در مدح پیامبر رحمت(ص) ... 🌹 میلاد نبی مکرم اسلام حضرت محمد ص ختم المرسلین و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک باد.
4_5893178889458418615.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
ای دیمه دیمه
ترانه ای ترکی از استاد زرگر
🌹
🌸باز صبح دگر از راه رسید
🌿فرصتی تازه که تا شاد کنی
🌸هر که را میبینی
🌿به سلامی ز سرشوق و نشاط
🌸به نگاهی به گلی واشده
🌿درکنج حیاط
🌸تو فقط شاد بمان
🌿زندگی می گذرد🌸
🌸سلام صبحتون عالی
🌿حالتون خوب خوب 💞🌸
27.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشقات عروسهای قدیم.
@aghmiun