وقتیکه اعیاد ماه مکرم شعبانیه به ویژه جشن نیمه شعبان و مولودی ها ، میلاد پیامبر اکرم ( ص) فرا میرسد, یاد مسجد حضرت ابوالفضل یا همان چای مسجدی میافتم, دو روز مانده به جشن مراسم غبار روبی انجام می گرفت فرش های مسجد را می شستند شاید رنگ در و پنجره ها را هم نو میکردند, ستون های چوبی بلند سبز رنگ مسجدبا پارچه های الوان شاد اذین بندی میشد, بالای درب بیرونی مسجد بیرق های رنگی منقش به یا صاحب الزمان خودنمایی می کردند,وسط مسجد یک سفره بزرگ گلدار پهن میشد,دیس های بزرگ زرد رنگ پر از شیرینی های خوشمزه وسط سفره قرار می گرفت,همچنین شیرینی قنادی تازه که معمولا قرابیه بودهم وسط سفره به ادم چشمک می زد, مسجد فضای دیگری پیدا می کرد که انتظاری به جز این نبود چون جشن تولد منجی عالم بشریت یا ولادت رسول خدا بود,مردم ارام ارام برای شرکت در جشن وارد مسجد می شدند, اول با یک استکان چایی با سه تا قند پهلو,داخل یک سینی کوچک بیضی شکل ,پذیرایی میشدند سپس با شیرینی و شکلات ادامه داشت, صدای دلنشین مرحوم حاج محمد نجفیان در مدح مولا در تمامی اعیاد فضای مسجد را صفا میبخشیدواقعا اقای نجفیان دین همسایگی اش با مسجد را بخوبی ادا میکرد ,دیگر بلبلان ابی عبداله از جمله اقایان خلیل اکرمی , حسن نعمانی,اقا شهباز و اسرافیل صمد خانی,هم همیشه هم در اعیاد و هم در رحلت ها ادای دین میکردند,همچنین یکنفر که همیشه در این مراسم پای سماور می نشست و چایی درست میکرد و میریخت مرحوم اسماعیل اسدی بود که خدا رحمت اش بکند, اما یک نفر دیگر که تمام زحمات تزیین و مرمت مسجدهاو خرید وسایل جشن و راه اندازی اعیاد و کلا کارگردان این اعیاد بودند و اهالی و مسجدها مدیون ایشان هستند مرحوم شیخ روح اله فدایی بودند, برای جوانتر ها که ایشان را ندیده اند عرض می کنم, نامبرده پیرمردی مسن ,با ریش سفید بلندو با لباس عبا وقبا وعرقجین ابهت عجیب و سنگینی داشت جوانها از ترس شیخ صورت شان را با تیغ اصلاح نمی کردند, کار شیخ همیشه امر به معروف و نهی از منکربود ,همه احترام خاصی برایش قایل بودند,برای همه مساجد اغمیون خدمات شایانی انجام داده اند خرید چراغ زنبوری و بعد ها سیم کشی و تهیه لوستر برای مساجد از کارهای نیک ان مرحوم بود ,واقعا روزگار کمترچنین مردهایی به خود خواهد دید, این مطالب به عنوان خاطرات گذشته ,ویک یاد اوری برای دوستان جوان برای ادامه راه ان بزرگواران کوچ کرده عرضه گردید وهم یادی باشداز کسانی که بین ما نیستند ولی کارکردشان هیچ وقت از خاطره ها پاک نخواد شد هر چند مردان نیک الان با خدای خویش محشورند ولی ما ها باید از انها یاد کنیم...
با احترام -محمود اسماعیلی
سال ۱۳۹۷
کانال آنا وطن آغمیون
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐💐💐
ایام دلگشای ولادت پیامبر اسلام
حضرت ختمی مرتبت محمد (ص)
و میلاد سراسر نور و شور و شعفِ
امام جعفر صادق علیه السلام
بر مسلمانان جهان مبارک🌺
@aghmiun
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز هوای زندگی رو عمیق نفس بکش
عید ولادت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم
و امام جعفر صادق علیه السلام بر شما مبارک 🌱
@aghmiun
🌱🕊
⭕️👈تلنگر
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
🍃
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود؛
از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را
بسوزان بزرگان و خردمندانشان را بکش ...
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران به
قول برخی، ارسطو پاسخ میدهد:
نیازی به چنین کاری نیست؛ از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار؛
آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار ...
بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت!!
فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!
@aghmiun
بچه که بودیم باباهایمان همه پیکان داشتند یا هیلمن
خانههایمان یکی یک خط تلفن ثابت داشت ، تازه اگر داشت .
تلویزیونها هنوز بزرگ نشده بود و همان تلویزیونهای سیاه سفید کوچکی بودند که همیشهی خدا هم برفکی بود…
تردمیل و جکوزی و ساید بای ساید و سولاردوم و امثالهم هنوز متولد نشده بودند نه اینکه اینها بد باشند ها ، نه ... رفاه همیشه خوب است ولی اینطوری کم کم فاصلهها زیاد شد خیلی ، از متر و کیلومتر گذشت ، سال نوری شد...
حالا هی کار میکنیم هی پول می دهیم تفاوت میخریم ، نه با هدف رفاه ، در واقع فاصله میخریم…
قدیم زندگی یک پیاده رَوی مفرح جمعی بود ، حالا اما ده هزار متر با مانع است…
@aghmiun
حکایت#
ردپا
رﺩﭘﺎﯼ ﺩﺯﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟؟؟؟؟
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ،
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ،
ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳنگ ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ دیوانه ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ،ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_دهم من که از دیدن حامد ناامید شده بودم حتی حال اینکه به ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_یازدهم
همش نگران بودم. بعد از یکی دوساعت که مادرم اومد دو سه تا نیشگون محکم ازم گرفت و چند تاهم زد تو سرم، نمیدونستم چرادارم کتک میخورم، اما جرات اعتراض نداشتم.
باخودم فکر کردم شاید همدم خانوم منو تو باغها دیده که نگاه به حامد کردم. بعد گفتم نه ممکن نیست، چون اون داشت لباس میشت که با داد مادرم به خودم اومدم. گفت پس همدم راست میگفت؟ زودپرسیدم مگه چی گفت؟
گفت بنده خدا خواسته یادت بده چطوری ظرف بشوری که فردا رفتی تو خراب شده یکی دیگه فحش و لعنت پشت سر من نباشه، اما تو بربر نگاش کردی و حرف نزدی. الانم که داری منو نگاه میکنی!! این دفعه آخرت باشه که به بزرگتر ازخودت بی احترامی میکنی.
نفس راحتی کشیدم وتو دلم گفتم همدم همش دو سال از من بزرگتره، ولی خب چون تو ده سالگی ازدواج کرده بود،الان سه تا بچه داشت و بزرگتر به حساب میومد. ذوق کردم که کسی منو ندیده و با خیال راحت رفتم که بقیه کارهارو انجام بدم.
اونروز هم انرژی زیادی داشتم و کارهامو تند تند انجام دادم و رفتم با هاشم بازی کنم.وقتی کسی دور و برمون نبود، بازم برای هاشم تعریف کردم و اون طفلکم نگام میکرد. اگه من میخندیدم اونم یه لبخند میزد. اگه هم ناراحت میشدم میفهمید و ناراحت میشد.
هاشمو بغل کردمو گفتم هاشم تورو خدا تو برام دعا کن. بعدم دستهاشو به حالت دعا کمی بالا آوردم و بعد گفتم خدایا یه کاری کن حامد بیاد منو بگیره و یه بار جای خودمو، یه بار جای هاشم آمین گفتم .
بعد از شام طبق معمول رفتم که ظرفا رو بزارم تو مطبخ که موقع برگشتن شنیدم بابام به مادرم گفت امروز عباس آقا اومد پیشم .تا اسم عباس آقارو شنیدم دلم هری ریخت و اضطراب و خوشحالی با هم اومد سراغم.
مامانم گفت خب مگه این عجیبه!؟زمینتون پیش همه دیگه، حالا یه سلام علیکی هم با هم بکنید.
بابام گفت اما اینبار کار دیگه ای داشت.
مادرم گفت خیره ایشالا، چی میگفت؟
پدرم گفت براشون از بندر مهمون اومده .
انگار اون روز سر زمین قمرتاج رو دیده و ازش خوشش اومده .تا اینو شنیدم هییع بلندی گفتم. ولی زود دستمو گذاشتم رو دهنمو ازخدا تشکر کردم که دعای منو شنیده و برآورده ش کرده. بعدم گفتم خدایا میدونم که بخاطر هاشم که دلش پاکه دعامو قبول کردی.
مادرم گفت تو چی گفتی؟
بابامم که معلوم بود خیلی خسته س گفت هیچی، گفتم من دختر به راه دور نمیدم .مادرم هم گفت خوب کردی، اصلا معلوم نیست آبادان دیگه کجاست ؟عباس آقا اینارو از کجا میشناسه؟ اومدن اینجاچیکار؟
مادرم هی سوال میپرسید،اما من که پشت در خشکم زده بود داشتم از غصه میمردم. چون میدونستم بابام که بگه نه یعنی نه و تمام .
گریه کنون رفتم سر جام و تا نیمه های شب گریه کردم.چطور میتونستن نگران دوری یا نزدیکی راه باشن وقتی منیر تاج رو داده بودن به یه دیوونه.تو همین افکار بودم و گریه میکردم که خوابم برد.
صبح که بلند شدم سرم خیلی درد میکرد.ظرفارو برداشتمو راه افتادم سمت چشمه. چون خیلی ناراحت بودم از راه اصلی رفتم ودیگه سمت خونه کبری خانوم نرفتم .
مسیر بین باغ هارو طی میکردم که یهو یه سنگ ریز خورد به نزدیکی پام .سرمو چرخوندم دیدم حامده! با دست اشاره میکنه که برم پیشش.از اینکه کسی مارو ببینه خیلی ترسیده بودم.صدای مبهم زنای ده و بازی بچه هایی که همراهشون آورده بودن از دور میرسید. پشت سرمو نگاه کردم تا ببینم کسی هست یا نه، وقتی خیالم راحت شد کسی پشت سرم نیست، راهمو کج کردم و رفتم به سمت حامد.نمیدونستم چرا دارم میرم،اما نیرویی منو به سمتش میکشوند. پشت درخت تقریبا تنومندی پنهون شده بود.سرم و انداختم پایین، نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم.
احساس میکردم وزن ظرفا هزار کیلو شده .هوا سنگین بود و نمیتونستم نفس بکشم.زل زده بودم به زمین و فقط اونجارو نگاه میکردم.گفت اسم من حامده اسم تو چیه؟ لهجه خیلی قشنگی داشت و صداش مهربون بود.با صدایی که خودم به زور میشنیدمش جواب دادم قمرتاج و تا جایی که توان داشتم دویدم به سمت چشمه.
وقتی رسیدم به چشمه خیلی هول و دستپاچه بودم.هزاربار صداش تو گوشم تکرارشد. به نظرم حامد قشنگ ترین اسم دنیا وخودش بهترین مرد تو تمام دنیا بود.خیلی زود ظرفا رو شستم و وقتی رسیدم به باغها سرعتمو کم کردم.هنوز پشت همون درخت ایستاده بود و نگاهم میکرد.
احساس میکردم تمام خوشی های دنیا مال منه.اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت وقلبم از شوق میلرزید.آروم آروم راه میرفتم. درسته نمیتونستم ببینمش، اماهمینکه میدونستم اون داره نگاهم میکنه خوشحال بودم.
ادامه دارد...
@aghmiun