eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🕊 ⭕️👈تلنگر 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂 🍃 میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود؛ از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: کتابهایشان را بسوزان بزرگان و خردمندانشان را بکش ... اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران به قول برخی، ارسطو پاسخ میدهد: نیازی به چنین کاری نیست؛ از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار؛ آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار ... بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت!! فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد! @aghmiun
بچه که بودیم باباهایمان همه پیکان داشتند یا هیلمن خانه‌هایمان یکی یک خط تلفن ثابت داشت ، تازه اگر داشت . تلویزیونها هنوز بزرگ نشده بود و همان تلویزیون‌های سیاه سفید کوچکی بودند که همیشه‌ی خدا هم برفکی بود… تردمیل و جکوزی و ساید بای ساید و سولاردوم و امثالهم هنوز متولد نشده بودند نه اینکه اینها بد باشند ها ، نه ... رفاه همیشه خوب است ولی اینطوری کم کم فاصله‌ها زیاد شد خیلی ، از متر و کیلومتر گذشت ، سال نوری شد... حالا هی کار میکنیم هی پول می دهیم تفاوت می‌خریم ، نه با هدف رفاه ، در واقع فاصله می‌خریم… قدیم زندگی یک پیاده رَوی مفرح جمعی بود ، حالا اما ده هزار متر با مانع است… @aghmiun
حکایت# ردپا رﺩﭘﺎﯼ ﺩﺯﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟؟؟؟؟ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ. ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳنگ ها ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ دیوانه ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ،ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ،ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_دهم من که از دیدن حامد ناامید شده بودم حتی حال اینکه به ب
همش نگران بودم. بعد از یکی دوساعت که مادرم اومد دو سه تا نیشگون محکم ازم گرفت و چند تاهم زد تو سرم، نمیدونستم چرادارم کتک میخورم، اما جرات اعتراض نداشتم. باخودم فکر کردم شاید همدم خانوم منو تو باغها دیده که نگاه به حامد کردم. بعد گفتم نه ممکن نیست، چون اون داشت لباس میشت که با داد مادرم به خودم اومدم. گفت پس همدم راست میگفت؟ زودپرسیدم مگه چی گفت؟ گفت بنده خدا خواسته یادت بده چطوری ظرف بشوری که فردا رفتی تو خراب شده یکی دیگه فحش و لعنت پشت سر من نباشه، اما تو بربر نگاش کردی و حرف نزدی. الانم که داری منو نگاه میکنی!! این دفعه آخرت باشه که به بزرگتر ازخودت بی احترامی میکنی. نفس راحتی کشیدم و‌تو دلم گفتم همدم همش دو سال از من بزرگتره، ولی خب چون تو ده سالگی ازدواج کرده بود،الان سه تا بچه داشت و بزرگتر به حساب میومد. ذوق کردم که کسی منو ندیده و با خیال راحت رفتم که بقیه کارهارو انجام بدم. اونروز هم انرژی زیادی داشتم و کارهامو تند تند انجام دادم و رفتم با هاشم بازی کنم.وقتی کسی دور و برمون نبود، بازم برای هاشم تعریف کردم و اون طفلکم نگام میکرد. اگه من میخندیدم اونم یه لبخند میزد. اگه هم ناراحت میشدم میفهمید و ناراحت میشد. هاشمو بغل کردمو گفتم هاشم تورو خدا تو برام دعا کن. بعدم دستهاشو به حالت دعا کمی بالا آوردم و بعد گفتم خدایا یه کاری کن حامد بیاد منو بگیره و یه بار جای خودمو، یه بار جای هاشم آمین گفتم . بعد از شام طبق معمول رفتم که ظرفا رو بزارم تو مطبخ که موقع برگشتن شنیدم بابام به مادرم گفت امروز عباس آقا اومد پیشم .تا اسم عباس آقارو شنیدم دلم هری ریخت و اضطراب و خوشحالی با هم اومد سراغم. مامانم گفت خب مگه این عجیبه!؟زمینتون پیش همه دیگه، حالا یه سلام علیکی هم با هم بکنید. بابام گفت اما اینبار کار دیگه ای داشت. مادرم گفت خیره ایشالا، چی میگفت؟ پدرم گفت براشون از بندر مهمون اومده . انگار اون روز سر زمین قمرتاج رو دیده و ازش خوشش اومده .تا اینو شنیدم هییع بلندی گفتم. ولی زود دستمو گذاشتم رو دهنمو ازخدا تشکر کردم که دعای منو شنیده و برآورده ش کرده. بعدم گفتم خدایا میدونم که بخاطر هاشم که دلش پاکه دعامو قبول کردی. مادرم گفت تو چی گفتی؟ بابامم که معلوم بود خیلی خسته س گفت هیچی، گفتم من دختر به راه دور نمیدم .مادرم هم گفت خوب کردی، اصلا معلوم نیست آبادان دیگه کجاست ؟عباس آقا اینارو از کجا میشناسه؟ اومدن اینجاچیکار؟ مادرم هی سوال میپرسید،اما من که پشت در خشکم زده بود داشتم از غصه میمردم. چون میدونستم بابام که بگه نه یعنی نه و تمام . گریه کنون رفتم سر جام و تا نیمه های شب گریه کردم.چطور میتونستن نگران دوری یا نزدیکی راه باشن وقتی منیر تاج رو داده بودن به یه دیوونه.تو همین افکار بودم و گریه میکردم که خوابم برد. صبح که بلند شدم سرم خیلی درد میکرد‌.ظرفارو برداشتمو راه افتادم سمت چشمه. چون خیلی ناراحت بودم از راه اصلی رفتم ودیگه سمت خونه کبری خانوم نرفتم . مسیر بین باغ هارو طی میکردم که یهو یه سنگ ریز خورد به نزدیکی پام .سرمو چرخوندم دیدم حامده! با دست اشاره میکنه که برم پیشش.از اینکه کسی مارو ببینه خیلی ترسیده بودم.صدای مبهم زنای ده و بازی بچه هایی که همراهشون آورده بودن از دور میرسید. پشت سرمو نگاه کردم تا ببینم کسی هست یا نه، وقتی خیالم راحت شد کسی پشت سرم نیست، راهمو کج کردم و رفتم به سمت حامد.نمیدونستم چرا دارم میرم،اما نیرویی منو به سمتش میکشوند. پشت درخت تقریبا تنومندی پنهون شده بود.سرم و انداختم پایین، نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. احساس میکردم وزن ظرفا هزار کیلو شده .هوا سنگین بود و نمیتونستم نفس بکشم.زل زده بودم به زمین و فقط اونجارو نگاه میکردم.گفت اسم من حامده اسم تو چیه؟ لهجه خیلی قشنگی داشت و صداش مهربون بود.با صدایی که خودم به زور میشنیدمش جواب دادم قمرتاج و تا جایی که توان داشتم دویدم به سمت چشمه. وقتی رسیدم به چشمه خیلی هول و دستپاچه بودم.هزاربار صداش تو گوشم تکرارشد. به نظرم حامد قشنگ ترین اسم دنیا وخودش بهترین مرد تو تمام دنیا بود.خیلی زود ظرفا رو شستم و وقتی رسیدم به باغها سرعتمو کم کردم.هنوز پشت همون درخت ایستاده بود و نگاهم میکرد. احساس میکردم تمام خوشی های دنیا مال منه.اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت وقلبم از شوق میلرزید.آروم آروم راه میرفتم. درسته نمیتونستم ببینمش، اماهمینکه میدونستم اون داره نگاهم میکنه خوشحال بودم. ادامه دارد... @aghmiun
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝یار اومده ... دلدار اومده ... احمد مختار اومده ... 🎙نماهنگ بسیار زیبای گروه نجم الثاقب بمناسبت میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفرصادق (ع) 📎 📎 📎 📲مرجع رسمی نغمه‌ های ماندگار 🆔 @aghmiun 📲جناب آقای محمد قره باغی
"هر شب"💫 پیش از آنکه به خواب برویم همه ی آدمها را ببخشیم و با "قلبی پاک" بخوابیم... شب شما دوستان خوبم بخیر🍃🌸💫 @aghmiun
کودک درونتون ببین... - کودک درونتون ببین....mp3
زمان: حجم: 5M
صبح 12 مهر سلام 🌸💕 صبحتون پُر انرژی براتون روزی زیبا پرازرحمت و🌸💕 کرامت الهی پراز خیر و برکت پراز عشق و مهربانی🌸💕 و خالی ازغم وغصه و نامهربانی آرزومندم🌸💕 صبحتون بخیر🍁🌷 @aghmiun
(A13)(joyamusic).mp3
زمان: حجم: 6.7M
تقدیم به علاقمندان موسیقی اصیل آذربایجان @aghmiun