eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام وقت مخاطبین بزرگوار و همراهان همیشگی بخیر و خوشی انشاالله... دوازده روز از پاییز امسال هم (۱۴۰۲) به این زودی گذشت . به عبارتی دوازده روز از عمر گرانمایه ی مان سپری شد .... مثل روزها و هفته ها و ماه ها و سال هاییکه همینجوری آمدند و رفتند ..... هر از گاهی فقط با خودمان زمزمه می کنیم عجب چقدر زود گذشت این عمر مان ....... همیشه همینطور بوده و هست و خواهد بود ...... تنها یک چیز مهم هست ،از وقت گران بهای مان بخوبی استفاده کنیم ..... مثل همین الان که من این مطالب را می نویسم در مطب دکتر منتظر رسیدن نوبتم هستم ولی بفکرم رسید حیف است بیکار نشستم ،شروع کردم همین مطالب را نوشتم..... فرقی نمیکند هر کجا هستید و به هر کاری مشغول هستید از اوقات فراغت تان استفاده کنید ، لطفا نگویید حوصله ندارم و از این حرف ها....... به خودتان امید بدهید ،به خودتان انرژی مثبت بدهید ..... دنیا را خوب ببینید ،فکرهای خوب و سازنده بکنید ...... مطالبی که هر از گاهی بنده یا آقای فرازی بعنوان قصه،داستانک ،تلنگر ، اشعار ،اشعار طنز، خاطرات کوتاه، و ووووواز دیگر کانال ها جستجو میکنیم و خدمت تان عرضه میداریم باور بفرمایید گاها دقیقه ها وقت میبرد تا یک مطلب خوب و سازنده و بدرد بخور را از لای چندین مطلب گوناگون انتخاب بکنیم و در کانال جانمایی کنیم . برای پر کردن اوقات فراغت مخاطبین گرامی هر آنچه از دست مان بر آید مضایقه نخواهیم کرد و تلاش خواهیم کرد بهترین محتوا ها را تدارک ببینیم. و در این مهم حتما به کمک و مدد شما همراهان همیشگی احتیاج داریم تا از نظرات و پیشنهادات و برنامه های مد نظر شما عزیزان در بهتر بودن برنامه کانال آنا وطن آغمیون استفاده شود . چنانچه مستحضرید اغلب محتواهای این کانال آغمیون محور هست ، یعنی برنامه و موضو عات مربوط به روستای آغمیون یا اهالی آن در گذشته یا حال بیشتر مورد بحث قرار بگیرد . انشاالله تک تک شما هم کتی های بسیار مهربان و گرامی در این امر ما را همراهی خواهید فرمود . از عزیزان فرهیخته و فرهنگ دوست و باتجربه انتظار بیشتر خواهیم داشت تا با راهنمایی ها و ارایه راهکار های مثمر ثمر در این مهم ما را یاری بفرمایند و تشکر از جناب برات بیسرایی گرامی که همیشه مثل یک پدر مواظب ما هستند و با نوشته ها و یا فایل های صوتی خاطره انگیز شان کانال را مزین می فرمایند . محمد فرازی محمود اسماعیلیء
جمع ورزشی این هفته سالن والیبال @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_یازدهم همش نگران بودم. بعد از یکی دوساعت که مادرم اومد دو
اون روزیکی ازبهترین روزهای عمرم بود وشادی تنها چیزی بود که تو وجودم لبریزبود. وقتی به خونه رسیدم دویدم و هاشمو بغل کردم و بوسیدم.اما تاغروب هرکدوم از همسایه ها می اومدن خونمون،اضطراب داشتم وفکرمیکردم منو تو باغها دیدن و اومدن به مادرم بگن. اونشب هم بعد از شام پشت در یکم منتظر موندم تا ببینم عباس آقا دوباره به پدرم حرفی زده یا نه.وقتی دیدم حرفی از عباس آقا وحامد نیست رفتم و تو جام دراز کشیدم. دعا کردم حامد دوباره عباس آقارو بفرسته و پدرم هم راضی بشه منو بهش بده .اونشب خیلی زود خوابم برد. فردا صبح با اینکه لباس برای شستن داشتیم اما دلم نمیخواست بدری رو با خودم ببرم تا بتونم حامدو ببینم. تشت لباس هارو گذاشتم رو سرم و ظرفارو هم گرفتم دستم به بدری هم گفتم که بمونه و به مادرم کمک کنه.سنگینی ظرفها و لباسها اصلا اذیتم نمیکرد.نیروی فوق العاده ای تو تنم داشتم.به باغها که رسیدم سرعتمو کم کردم و با دقت همه جارو نگاه کردم.پشت همون درخت دیروزی بود و بازهم بهم اشاره کرد که برم سمتش. دوروبرمو نگاه کردم، وقتی دیدم کسی نیست با احتیاط راهمو کج کردم به سمتش. دلم میخواست منم باهاش حرف بزنم.صدای ضربان قلبمو می شنیدم و حس میکردم الانه که قلبم از سینه م بزنه بیرون.یکم نگاهش کردم تا ببینم صدای قلبمو میشنوه یا نه، اما خیلی زود سرمو انداختم پایین وخیلی آروم سلام دادم. با همون لحن مهربون و لهجه شیرینش جوابمو داد و گفت آخ که چقد تو خوشگلی قمرتاج.با شنیدن جمله ش هجوم سریع خون به صورتمو حس کردم واحساس میکردم ازخجالت صورتم قرمز شده. تا بحال کسی بهم نگفته بود من خوشگلم یا حتی تعریف کوچکی ازم بکنه! برای همین، حرفهاش شیرین ترین و قشنگ ترین حرفای دنیا بودن برام. سعی میکردم هر یک کلمه رو تو قلبم حک کنم تاهیچ وقت یادم نره. صداشو آرومتر کرد و گفت امروز دوباره میخوام عباس آقارو بفرستم پیش پدرت اگه دوباره هم جواب رد بده میرم ومادرمو میارم. اون میتونه راضیش کنه.تا این حرفو شنیدم بی اراده لبخندی زدم که از چشمش دورنموند. من خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم. اما حس میکردم که اون تو تمام مدت داره منو نگاه میکنه.بهم گفت میدونستی تو خیلی زیبایی و خیلی هم قشنگ‌میخندی؟من خیلی خوش شانسم که اون روز با عباس آقا اومدم سر زمین بابات. اون حرف میزد و من قند تو دلم آب میشد.دلم میخواست زمان متوقف شه ومنو حامد تا ابد همونجا کنار هم بمونیم.اما هر لحظه ممکن بود کسی از چشمه برگرده یا بره به چشمه وما رو ببینه. تا همینجا هم خیلی جرات ازخودم نشون داده بودم. زیر لب گفتم من دیگه باید برم.وقتی میخواستم تشت رو دوباره بزارم روسرم، گفت بزار کمکت کنم .ترسیدم و گفتم نه کسی میبینه.سرشو یکم نزدیکم کرد و گفت قمرتاج بزار زنم بشی نمیزارم دست به سیاه و سفید بزنی، میزارمت روی سرم. بازهم‌باحرفهاش دلمو لرزوند و منو غرق در خوشی کرد.به نظرم زمین سطح صافی بود که مقصدش فقط حامد بود.وقتی به سمت چشمه میرفتم احساس میکردم روی ابرهام.اون روز وقتی ظرفهارو میشستم مدام به دستهام نگاه میکردم و با خودم میگفتم زن حامد شم نمیزاره دست به سیاه و سفید بزنم.اونوقت حتما لباس عروس میپوشم و از اینجا میرم .وای که همه دخترای ده بهم حسودی میکنن و آرزو دارن جای من باشن. چون حامد بهم گفته بود قشنگ میخندی، دلم میخواست همش بخندم و مدام خنده رولبهام بود. این‌ از نگاه اشرف خانوم دور نموندو گفت خیره قمرتاج خوشحالی؟!عیبه دختر همش بخنده، مردم حرف در میارن! چطور گوهر اینارو یادت نداده؟ تا اومدم جواب بدم شروع کرد نصیحت کردن و گفت این کارا زشته، مادرت بفهمه پوست سرتو میکنه . سرمو پایین انداختم و گفتم ببخشید. ولی میدونستم که حتما به مادرم میگه. چون لباسها بعد از شستن خیلی سنگین تر شده بود، اول لباسهارو برداشتم تا ببرم خونه وبعد بیام ظرفارو ببرم.دوباره پشت همون درخت بودو منو نگاه میکرد.به خونه که رسیدم رفتم تا لباسهارو پهن کنم وبعد برگردم چشمه تاظرفا رو بیارم که شنیدم دارن در میزنن . خاتون رفت و در نیمه بازو باز کرد.حامد بود که ظرفارو آورده بود. با دیدنش قلبم از جا کنده شد. اگه مادرم اونو اینجا میدید حتما با ترکه آلبالویی که همیشه تو دبه آب خیس میخورد ادبم میکرد.زود دویدم رفتم ظرفا رو گرفتم و تشکر کردم و دروبستم . ادامه دارد... @aghmiun
AHDYHAHDYH - AASHGH SHDM MN - (Music-Pars).mp3
زمان: حجم: 6.1M
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست- دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست  تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست  قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟   گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست  گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم  گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست  آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن  من همین قدر که گرم است زمینم کافیست  من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه  برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست  فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز  که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست... کاظم بهمنی @aghmiun
زندگی قشنگ ... - زندگی قشنگ ....mp3
زمان: حجم: 4.7M
صبح 13 مهر امروز با شادی همراه می‌شوم 🍁 وعهد می کنم تا میتوانم گره‌ای بگشایم امیدی را در قلبی زنده کنیم. لبی را بخندانم و دلی را شادمان نمایم.. 🌷🍁‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صبح تون به شادی @aghmiun
هم عصا ایام پیری آمده چون عصادستم بگیری آمده رفته ازماشوروشوق زندگی آن جوانی رفته پیری آمده چندروزی چون کبیران بوده ایم باز ما را آن صغیری آمده هم عصاآهسته می نالی چومن ترس ها هم از دلیری آمده باده خالی دورِاین سفره کسی نیست باماچون فقیری آمده وقت رفتن شدبیاباماتوهم می روم ازآن سفیری آمده غصه ی میت شدن راتونخور وارثانی چون بمیری آمده می شوی آزادباماهم عصا وقت پایان اسیری آمده (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni