32.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئویی تهیه شده ازعکسهای عزیزانی که اکنون دربین مانیستندو دنیای خودراعوض کرده اند، روح همه امواتمان قرین رحمت بیکران الهی...
این ویدئوبزودی بروزرسانی خواهد شد.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_دوازدهم اون روزیکی ازبهترین روزهای عمرم بود وشادی تنها چی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیزدهم
خداروشکر مادرم خونه نبود. اما اگه خاتون یا بدری بهش حرفی میزدن چی؟رفتم پیش خاتون و برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم امروز اگه کارام تموم شد با پارچه برات عروسک درست میکنم.اونم ذوق زده صورتمو بوس کرد.بهش گفتم به کسی نگو که ظرفا روکی آورد درخونمون، اونم که ازذوق داشتن عروسک خوشحال بود،قبول کرد.
خداروشکر بدری تواتاق بود وگرنه حتما به مادرم میگفت.نفس آسوده ای کشیدم و خوشحال رفتم تا بقیه کارهای خونه رو انجام بدم. همش منتظر بودم شب بشه و ببینم بابام به عباس آقا چی گفته.
دوباره رفتم پشت درو گوش وایسادم. امابازم حرفی از عباس آقا وحامد نزدن.موقع خواب با خودم گفتم حتما فردا عباس آقا رو میفرسته پیش پدرم و با یاد آوری حرفهای قشنگش لبخندی روی لبهام نشست.
باز هم از خدا خواستم که مارو بهم برسونه.
فردا صبح که خوشحال ظرفها رو برداشتم تا برم چشمه، مادرم گفت صبر کن ببینم قمرتاج .رنگ از رخم پرید و با ترس سرجام وایسادم. همزمان هزارتا فکر تو سرم اومد و داشتم به این فکر میکردم اگه مادرم فهمیده باشه چی جواب بدم.اصلا منوزنده نمیزاشتن که بخوان منتظر جواب من باشن.
مادرم با اخم های تو همش گفت چرا چند روزه تنها میری چشمه؟
به سختی آب دهنمو قورت دادم و گفتم:به بدری گفتم بمونه کمک شما تا شما خسته نشی.
مادرم که داشت چادرشو به کمرش میبست گفت برو شیر گاو ها رو بدوش، امروز خودم میرم چشمه.
از شنیدن حرفش تو دلم هزار بار گریه کردم. اما با خونسردی چشمی گفتم و سطل شیرو برداشتم و رفتم به سمت طویله.تو تمام مدت همش فکر میکردم الانه که مادرم برسه به باغها و حامدو ببینه. اونوقت حتما منو میکشت.تا وقتی مادرم بیاد تو دلم آشوب بودو همش زیر لب صلوات میفرستادم .
وقتی هم اومد بی تفاوت رفت سمت مطبخ و شروع کرد غذا درست کردن .از وقتی برادرهام مرده بودن مادرم بداخلاق تر وکم حرف تر شده بود.شاید منیر هم به مادرم رفته بود که اینقدر کم حرف میزد.
امامن کمی شیطون بودم و سعی میکردم نزارم غصه ها روم تاثیربزاره.اون روز خیلی سخت گذشت.من حامدو ندیده بودم و خیلی دلم براش تنگ شده بود.شب موقع خواب بازم کمی پشت در گوش وایسادم.اما اینبار مادرم گفت امروز رفتم سرچشمه ظرف بشورم.
از ترس نزدیک بود بمیرم. گفتم حتمامیخواد به بابام بگه حامدو دیده یا شایدم حامد مادرمو با من اشتباه گرفته.هزار جور فکر تند تند می اومد تو سرم و حال منو بد میکرد که بلاخره مادرم گفت کبری خانوم با زینبم بود.
بابام که انگار ازحرفهای مادرم حوصله ش سر رفته بود گفت خب که چی؟چیکار کنم؟
مادرم هم با همون خونسردی قبل گفت از اون آبادانیه حرف میزد.میگفت گفته تا قمرتاج و نگیره از اینجا نمیره.میگفت خیلی پسر خوب و سر به راهیه و کلی هم ازش تعریف کرد.نمیدونم بابام خوابیده بود یا جواب نمیداد،ولی صدایی ازش نمی اومد.
مادرم گفت خوبیت نداره دختر بیشتر از این تو خونه بمونه. قمر پونزده سالشه دیگه، بزار بیان اینم بدیم بره.حالا تا بدری هم خدا بزرگه .
با اینکه مادرم یه جور در مورد من حرف زده بود که انگار از خرت و پرت های اضافی خونه حرف میزنه، اما دلم میخواست بپرم و ماچش کنم .
بابامم که انگار خواب و بیدار بود گفت یه بار گفتم من دختر به راه دور نمیدم. اصلا اگه خیلی خوبه اکرم خانوم زینب رو بده بهش. نمیدونم مادرم قانع شده بود یا میدونست که بابام منو به راه دور نمیده،ولی دیگه حرفی نزد.
نشستم همونجا پشت درو یکی زدم تو سرخودم.چقدر من بدشانس بودم .منیرو به اون عبدالله عقب افتاده، داده بودن و منو به حامد که همه هم ازش تعریف میکردن نمیدادن.باید یه کاری میکردم، اما چیکار؟جراتشم نداشتم که بخوام کاری کنم. واسه همین همونجا نشستم و از ته دلم اشک ریختم.
فرداصبح منتظر موندم تا مادرم خودش بگه برم سرچشمه، واسه همین خودمو با جارو کردن اتاق ها و حیاط مشغول کردم.
ادامه دارد...
@aghmiun