#خبر_فوری؛ اسماعیل رنجبر آغمیونی بعنوان رئیس اداره کار، رفاه و تامین اجتماعی شهرستان بستان آباد منصوب شد
اسماعیل رنجبر آغمیونی به شورای اداری بستان آباد ملحق شد.
با حضور خسروی مدیریت پشتیبانی و مهندس بهمنی حراست اداره کار، تعاون و رفاه اجتماعی استان آذربایجان شرقی، مهندس رنجبر به عنوان سرپرست جدید اداره کار، تعاون و رفاه اجتماعی شهرستان بستانآباد منصوب و از زحمات مهندس نوروزی رئیس قبلی این اداره قدردانی گردید.
اسماعیل رنجبر آغمیونی پیش از این از کارمندان اداره تعاون، کار و رفاه اجتماعی شهرستان سراب مشغول بکار بود که با حکم مدیرکل تعاون، کار و رفاه اجتماعی استان آذربایجان شرقی به این سمت منصوب گردید/اصلان صالحی
#کانال_خبری_بهرمان
✍مطالب و تصاویر خود را جهت درج در کانال برایمان ارسال کنید.
🌍 کانال سراب ( ایتا و تلگرام ) 👇👇
➥ ⏩ https://eitaa.com/kanalesarab
➥ ⏩ https://t.me/kanalesarab
کانال آنا وطن آغمیون این انتصاب را خدمت جناب آقای اسماعیل رنجبر آغمیونی از صمیم قلب تبریک و برای ایشان از درگاه خداوند منان آرزوی موفقیت در خدمت به هموطنان عزیزمان را دارد.
💫هر که از عشق تو پرسيد
به او گفتم شُکر...
پیش مردم گله از یار؟!
همینم ماندهست...♥️
سعید_صاحب_علم
@aghmiun
عکس مرحوم شادروان صفر رستم وند آغمیونی پدر بزرگ جناب یداله رستم وند آغمیونی
که خاطرات اش تقدیم گردید.
مرحوم صفر رستم وند متولد آغمیون بودند.
ممنون از آقای رستم وند عزیز بابت ارسال عکس پدر بزرگ شان
تاریخ فوت مرحوم صفر رستم وند
سال ۱۳۴۵ و تاریخ تولدشان ۱۲۷۰ (در آغمیون) میباشد . و محل دفن شان در اردبیل میباشد .
روحشان شاد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهاردهم بعد از یه ساعت گفت قمر برو ظرفا رو بشور برا ناهار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_پانزدهم
و میرفتیم تو اتاق کنج ایوون و اصلامهمونا رو نمی دیدیم. اماهمینکه میدونستم من مرتبم و اینکارو برای حامد کردم، خوشحالم میکرد.
به این فکر میکردم موقع اومدن اونا از مطبخ بیام بیرون که حامد رو ببینم یا نه؟
وقتی در حیاط رو زدن قلبم از تو سینه م پرزد و به سمت در رفت.بابام به اصغر گفت بره درو باز کنه و به من و خاتون و بدری هم گفت بریم تو اتاق.
اما من زود رفتم تو مطبخ و وقتی عباس آقا اینا داخل میشدن اومدم بیرون .از اینکه حامدم باهاشون بود خیلی خوشحال بودم وذوق داشتم.
حامدبا اون قد بلند و هیکل چهارشونه قشنگش یه بلوزچهارخونه سورمه ای و یه شلوارمشکی پوشیده بود.عباس آقا با اینکه تابستون بود روی بلوز قهوه ای مردونه ش یه جلیقه بافتنی تنش بود و کتشم انداخته بود رو دوشش و با یه شلوار کردی طوسی رنگ و اکرم خانومم با اون هیکل گرد و کوتاه بامزه ش زیر چادر رنگی خودشو پنهان کرده بود.
از مقایسه حامد با همه مردای ده، دلم قنج میرفت. چون همیشه حامد پیروز این مقایسه بود.حتی لباسهاش از خان هم که تو شهر رفت و آمد داشت قشنگ تر بود و ظاهرش از اونم مرتب تر بود. چشمم که به حامد افتاد، دلم میخواست بهش لبخند بزنم. اما چون میدونستم فردا چی در انتظارمه، مثل کسایی که اتفاقی بیرون اومدن زود برگشتم تو مطبخ.
اونا رفتن تو اتاق مهمونخونه و منم همونجا تو مطبخ نشستم.چایی دم بود اما خیلی زود بود که ببرم. برای همین نشستم و به عباس آقا و اکرم خانوم فکر کردم.احساس میکردم خیلی دوستشون دارم و باید حتما بعد از ازدواج براشون از آبادان یه کادو خوب بیارم تا کمی از محبت هاشون رو جبران کنم.تصویری تو ذهنم از آبادان نداشتم. اما فکر میکردم حداقل دو سه برابر ده ما باشه.
تو همین فکرا بودم که اصغر اومد چایی رو ببره .اصغرو خیلی دوست داشتم، خیلی شبیه حسن بود.با یادآوری حسن و بقیه برادرام آهی کشیدم و سینی چایی رو دادم دست اصغر .
با خودم گفتم باید برای اصغرم یه چیز خوب از آبادان بیارم.جرات اینکه برم پشت در مهمونخونه و گوش وایسم رو نداشتم .برا همین یه ظرف از زرد آلو و سیب گلاب هایی که بابام از صحرا آورده بود پر کردم با چند تا بشقاب.یه ظرف هم تخمه کدو پر کردم و گذاشتم پشت در مهمونخونه و رفتم تو اتاق کنج ایوون پیش بدری و خاتون و کاظم و هاشم .
اصغر چون از کاظم و هاشم بزرگتر بود اجازه داشت کنار اونا بشینه وبخاطر همین موضوع احساس غرور میکردو میشد اینو از رفتارش فهمید.
حس میکردم قلبم یه پرنده س که تو مشتم اسیره و هی داره پر پر میزنه.دلم میخواست بدونم که تو اون اتاق چه خبره و اونا چی میگن؟اماهیچ راهی برای فهمیدنش تافردا نبود.حتما فردا حامد برام تعریف میکرد که چیا گفتن. بعداز یکی دوساعتی پاشدن که برن، منم زود پرده رو کنار زدم تا ببینمشون. تو چهره هیچ کدوم چیزی مشخص نبود .پرده رو انداختم و رفتم خوابیدم تا فردا ازحامد بپرسم.
فردا صبح با نیشگون مادرم از جا پریدم!! تا بفهمم چی شده با مشت شروع کرد به زدن، جرات نداشتم حرفی بزنم.برا همین وایسادم تا خودش بگه چرا داره منو میزنه!! بعد گفت اینو زدم تا دیگه موقع اومدن غریبه ها نیای بیرون سرک بکشی.
بدنم خیلی درد گرفته بود. ولی با همون حال بلند شدم تا کارهای خونه رو انجام بدم و برم چشمه.
اون روز بدری هم باید می اومد.چون اگه نمیبردمش حتما مادرم کنجکاو میشد که بدونه چرا تنها میرم چشمه.
یه دونه از لباس چرکا رو گذاشتم زیرپیراهنم و تشت لباس ها رو برداشتم و بدری هم دنبالم راه افتاد.به باغها که رسیدیم حامد رو دیدم. اما نمیتونستم برم پیشش، اونم هیچ حرکتی نکرد تا بدری متوجه نشه .
وقتی رسیدیم چشمه به بدری گفتم انگار یکی از لباس ها تو راه افتاده، ظرفارو بشور تا من برم پیداش کنم و بیام.مثل کسی که دنبال چیزی میگرده به سمت باغها رفتم.
ادامه دارد...
@aghmiun
اصالت... - اصالت....mp3
زمان:
حجم:
4.7M
صبح 17 مهر
دوباره صبح شد🌷
یک شروع تازه
زمانی برای با هم بودن
مهرورزی را دوره کردن
از زندگی لذت بردن
گل خنده به
یکدیگر هدیه دادن🌷
سلام
صبح زیباتون بخیر ☕️
روزتون پر از خبرهای خوب🌷
@aghmiun
سلام
صبح زیباتون بخیر 🌸
امیدوارم خدا
به زندگَیتون برکت🍃🌸
به قلبتون مهربانی
به روحتون آرامش
به جانتون سلامتی بده
و از نعمتهای بیکرانش
همیشه بهره مندتون کنه
در پناه لطف خدا
دوشنبه تون زیبا 🌸
@aghmiun
یکی از ایستگاههای قطار شرکت کامی ژاپن، علیرغم ضرردهی، سه سال برای رساندن فقط یک دانشآموز به مدرسه و بازنماندن وی از تحصیل، تعطیل نشد!
مسئولین پس از فارغ التحصیلی آن دختر ایستگاه را بستند.
@aghmiun
و به این دلایل هست که امروز ،ژاپن شده ژاپن......