eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
دیوان دلم نقش صفارابکشیده زیباست مراساحل دریابکشیده یاسینه ی صحرای دلم جاشده مهتاب یاماه دلم،قامت رعنا بکشیده یاکوه حرادیده دراین خلوت شبها اندام دلم،آیه ی سینا بکشیده ازسینه برون رفته ویاگم شده درخود یاسوزدلم،سایه ی فردا بکشیده یاصیدجفاکرده وآسان شده مشکل کارام  وفا، حل معما بکشیده اینگونه صفا نیست دراین عالم خاکی پیداست دلم دست،زدنیا بکشیده یا بارسفربسته و مقصدبرسیده یا عرصه ی چشمان دلم جابکشیده گو آن تومراکیست دلم سینه خروشد دیدم رخ جانان ودلم یا بکشیده درگوشه ی،دل باده ی جان،قاب نفس را زیباقلمی، نقش ثریا بکشیده (میلاد)صداکن همه عشاق بیایند جانان،دل شیداست،مهیا بکشیده هرکس بروددردل خودیارببیند نقاش ازل،این رخ زیبا بکشیده (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حسرت😂😂😂 از مرتضی خدابخش یاد از آن روزی که ما هم جَست‌و‌خیزی داشتیم آدمی بودیم و بهر خویش چیزی داشتیم... زندگی، قسطی نبود و هر که هر چی داشت، داشت گر چه جای مبل رنگین، کهنه‌ میزی داشتیم... گفته‌ها، باد هوا و وعده‌ی کشکی نبود زین جهت بهر شنیدن، گوش تیزی داشتیم کی برای لقمه‌نانی، بر درِ ارباب خود حاجتی بهر تملق یا مجیزی داشتیم؟ این جهاز هاضمه، تنها جهاز ما نبود از صفا و صدق باطن هم، جهیزی داشتیم آری اکنون، حسرت آن روزها را می‌خوریم حسرت روزی که ایام عزیزی داشتیم طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، ص ۲۴۶ و ۲۴۷. @aghmiun
حدوددوسال پیش جناب آقای علی صادق نسب (اصالتا فرکوشی)خاطره ای ازخودشان (مربوط به آغمیون، سهزاب) برای جانمایی درکانال تلگرام آناوطن آغمیون به بنده فرستادندبودندکه مورداستقبال قرارگرفت. ضمن عرض ارادت مجددخدمت جناب آقای صادق نسب بزرگوار، بادرج این رویداددراین کانال که به طرزی بینظیرتحریرگردیده است ،خدمت این عزیز اعلام میداریم منتظر نوشتارهای بعدی ایشان هستیم.... بدلیل طولانی بودن مطالب، این نوشتاردرچندبخش تقدیم میگردد. @aghmiun ⬇️⬇️⬇️⬇️
" اما او دیگر نفس نمی کشید" (بخش اول) این واقعه ای که در قالب داستان کوتاه می نویسم یک اتفاق تاسف باری است که درروستای سهزاب سراب  حدود ۱۶ سال پیش برایم اتفاق افتاد.با خواندن داستان،تمام اهالی آغمیان و سهزاب  آن اتفاق تلخ را بیاد خواهند آورد.شاید اصل واقعه هنوز هم برای خیلی ها مبهم باشد.مفهوم داستان صرف نظر از نکات ادبی ، و فنون داستان نویسی، مبین عین واقعیت آن اتفاق است.زیرا نویسنده که شخص خودم هستم. آنچه به عینه شاهد آن اتفاق بود م، به تحریر می کشم،نقل و قولی در کار نیست. از خداوند برای روح آن مرحوم مغفرت و آمرزش مسئلت می کنم.                     "  اما او دیگر نفس نمی کشید…."     ….در جاده تبریز اردبیل کمی مانده به پادگان سراب دست چپ به سه راهی آغمیان پیچیدیم. جاده باریک اما آسفالت بود. شدت باد سرد عصرگاهی بیشتر شد.در منطقه به بادی خنک گاهی بسیارسردکه از غرب به شرق می وزید اصطلاحاً"مه " گفته می شود.من در آن منطقه مهمان بودم اماغریب  نبودم تا سن ۲۷ سالگی  در فرکوش بودم بارها راه بین فرکوش و آغمیان را پیاده و سواره رفته بودم .تفرجگاهی که مقصد مان بود کاملا می شناختم .باغ وسیع که از کنار رودخانه بزرگ کنار ده در شرق سهزاب شروع می شد تا سینه کش بلندی های شرقی  آن در کوه امتداد داشت و مملو از انواع  درخنان میوه بود.باغ متعلق بود به بهادری ها که مالک و ارباب آن منطقه بودند.که بعد از انقلاب ۵۷ بدست بنیاد مستضعفان افتاد. وبه تفرجگاه عمومی تبدیل شد .روستای سهزاب که مثل نگینی در وسط دره عریض و طویل واقع شده  درست مثل منطقه دربند در شمال تهران است .از نظر طبیعی خیلی زیباتر از دربند.با وجود زیبایی و قابلیت گردشگری آن منطقه هزینه ای برای زیبا سازی و مرمت آنجا نشده .اما زیبایی طبیعی  سهزاب برای جلب گردشگران کفایت می کند. جغرافیای سراب و تعداد زیادی از روستاهای اطراف آن درست مثل منطقه شهرستان دماوند در شمال شرق تهران است . رشته کوههای دماوند ،دایره وار  مناطق دماوند،گیلاوند،آبسرد،و آیینه ورزان و….را به آغوش کشیده و جاده تهران -شمال از غرب به شرق  دایره را به دو نیم کره تقسیم کرده است .درست مثل جاده تبریز - اردبیل که  کوههای دایره مانند بزگوش- سبلان را دو نیم کرده است . جالب تر اینکه آب و هوای هر دو منطقه در تابستان و زمستان مشابه هم هستند.  انتهای این دو نیم دایره، ( نیمدایره کوههای سبلان از شمال و بزگوش از جنوب)  در شرق   محل عبور جاده به طرف اردبیل در نزدیکی های پادگان که به هم می رسند ارتفاع هر دو در یک نقطه به اندازه زیادی کمتر می شوند طوری که جاده بدون نیاز به حفر تونل از نقطه تلاقی این دو کوه به آسانی وبا شیب طبیعی کمی از آن رد شده و با پشت سر گذاشتن تپه های کم ارتعاع ،به شهر نیر می رسد.این ارتفاعات کم در نقطه تلاقی دوکوه جنوبی و شمالی باعث می شود،  تا بادهای خزری سرد در تمام فصول به منطقه سراب نفوذ پیدا کرده ودر شدت سرمای آن منطقه تاثیرگذار باشند. اما روستاهای آغمیان و سهزاب درظلع شمال و روستاهای مهین و اردها وجلده باخان و... در ظلع جنوب در دل کوههای بلند قرار گرفته اند  و از شدت و سرمای باد های غربی "مه " در امان هستند به این خاطر روستاهای شمالی و جنوبی نسبتا مصون ازشدت وزش باد و سرمای شدید هستند .و پر از درختان میوه و کشتزارهای تره بار فصلی هستند و به نسبت، وسیع تر و آبادتراز روستاهایی هستند که در نزدیکی  و کنارجاده قرار گرفته اند .             ☆☆☆ وارد آغمیان که شدیم خبری از باد و سردی آن نبود.هوا بسیار مناسب و دلپذیر بود.آفتاب در  سراشیبی آسمان منطقه به ستیغ کوههای شرقی نزدیکتر می شد . با کم شدن حرارت آن ،هوا مطلوب و دلچسب تر می شد..از جوی سیمانی کنار خیابان که شیب تندی به پایین داشت ،آب زلال با موسیقی دل انگیزی در جریان بود.خیابان اصلی که به سمت شمال امتداد داشت ،و به طرف روستای سهزاب می رفت شباهت زیادی به یک روستا نداشت .نمای.ساختمان ها بیشتر از سنگ یا سیمان بود.مغازه های کنار خیابان به سبک شهری درست شده بودند.در ضلع شرقی رودخانه،  خانه  برادران ملاحی ها که با دیوارهای سنگی بلند جلب توجه می کرد .مرا به یاد دوستی ها و رفت و آمدهای خانوادگی پدرم با آن خانواده انداخت.در آن لحظه خیلی دوست داشتم چهره بشاش و مهربان مرحوم حاج ملاحی را ببینم . با دیدن درب چوبی بزرگ مرحوم حاج یونس یاد دوران نو جوانی ام افتادم که با پسران ان مرحوم ،حبیب ، مرحوم آیت ،بویوک آقا سر زمین های دیزج همسایه بودیم .نمی دانم شوهر خواهرم  بچه های برادرم و خواهرم که داخل ماشین بودند مرا در آن لحظه در چه حالی دیدند .شوهر خواهرم  رو به من گفت: چیه متحول شدی . چه خاطراتی تو این روستا داری ؟ حواست به رانندگی ات باشه . از خاطرات گذشته بیرون آمدم لبخندی زدم و گفتم :به من حق بدین .یاد خاطرات گذشته افتادم...
به شماره افتاده بود .لرزش دستانش نشان می داد که حال خوبی ندارد.ازش خواستم تا بنشیند .هر دو نخ سیگار را بدون اینکه متوجه شود خاموش کردم .احساس کردم در آن وضعیتی که داشت سیگار کشیدنش به صلاح نباشد... ادامه دارد.... @aghmiun
به پدال گاز فشار دادم و از روستا خارج شدیم .اما در انتهای خروجی روستا با دیدن " ایری"محل تقسیم آب روستاهای دیزج و فرکوش واسفستان…. جدا کردن بیل واحد سهم دشت آغمیان و...خاطرات گذشته دوباره ذهنم را تسخیر کردند. حالا درست مقابل ورودی باغ بهادری ها در سهزاب بودیم .عرض رودخانه را طی کردیم و ماشین را در فاصله کمی از کناره رودخانه پارک کردم.آفتاب پشت تپه نسبتاً بلندی که روستا را در آغوش کشیده بود ،پنهان شده  بود .اما هنوز غروب نکرده بود.رودخانه  عریض و طویل که سهمیه آب کشاورزی چند روستا ی پایین دست را از خود عبور می داد،بین روستای سهزاب و باغ بزرگی که تا بلندی های ظلع شرقی امتداد داشت،فاصله انداخته بود.احشام روستاییان از بلندی ها ی اطراف روستا، به طرف روستا سرازیر شده و توده ای از گرد و خاک   همچون ابرهای متراکم ،پشت سرشان نمایان بود .صدای زنگوله گله، شر شر آب رودخانه ،قار قار کلاغانی که در لابلای شاخه صنوبرها بین زمین و آسمان لانه داشتند،مع مع گوسفندان که به آغل بر می گشتند.بهترین نوع سمفونی  عصر گاهی را اجرا می کردند.در دل گفتم چه بدبخت اند کسانی که در دل دود و دم شهرها در خود غرق شدند و ازدیدن  اینهمه زیبایی محروم اند. زیر انداز را زیر درخت کهنسالی با برگ های انبوه که هنوز طراوت و سرسبزی خود را داشت،پهن کردیم.شوهر خواهرم که بالای ۶۰ سال را داشت با یک "آخ  وای  دَدَ ی بلندی"خود را زیر درخت و روی زیر اندار رها کرد .خواهرم لیوان دسته دار مخصوصش را با چایی داخل فلاکس پرکرد.من که هنوز غرق در زیبایی طبیعت بکر منطقه بودم ،دختر چهار ساله برادرم، در حالیکه پاکت مشمایی را نشانم می داد ،دستم را گرفت و گفت عمو بریم سیب و زرد آلو جمع کنیم ؟  گفتم باشه عمو .مادرش هم ما را همراهی کرد .اما اگر می دانستم چه حادثه ای در کمین ماست ،قدم از قدم بر نمی داشتم.از بقیه جدا شدیم ودر سر بالایی داخل باغ لای انبوهی از درختان گم شدیم. صدای دلنشین پرندگان باغ و صدای خش خش برگ های خشک شده در زیر قدم هایمان تنها صدایی بودند که سکوت باغ را در هم می شکستند.خیلی زود کیسه مشمایی از آلبالوو زرد آلو وگلابی و سیب پر شد.در حالیکه از در ورودی باغ زیاد فاصله نگرفته بودیم .رفتن سربالایی به طرف ظلع شرقی باغ نفس گیر بود .لذا به ظلع شمالی باغ راه مان را کج کردیم بطرف دودی که از سوختن چوب های خشک حلقه می زد و صاف به بالا صعود می کرد رفتیم .بخاطر وجود بلندی های شرق و غرب و شمال منطقه هیچ نسیمی نبود که آرایش دایره وار دود را به هم بزند.دود از لابلای برگ های در هم تنیده  درختان رد می شد و بالا می رفت..نزدیک که شدیم .دو جوان سی سی وپنج ساله دور آتش نشسته بودند کتری دود گرفته ای روی آتش و چند تا سیب زمینی  در کنار آن نشان می داد که برای تفریح و پختن سیب زمینی زیر خاکستر ،آنجا بودند.از دور سلامی کردم برای شان دست تکان دادم. یکی از انها گفت: "عمو اوغلی ،ایله اوردان قیدون" گفتم : نیه مگر ایلان وار؟جواب داد: ایلان یوخدی اما برات عمی گلسه اوزون پشیمان اولارسان.معلوم شد که آن دو  اهل  سهزاب هستند.پیش خود گفتم این باغ که صاحب شخصی ندارد.این آقا خواست با ما شوخی بکند.جدی نگرفتم .کمی که دور شدیم .صدایی توجه ام را جلب کرد .صدا از روبرو بود .تا اینکه از پشت درختان گردوی سر به فلک کشیده ، پیر مردی حدود ۶۵- ۷۰ ساله با قدی متوسط  که کلاه  شابکوی طوسی رنگ توری به سر داشت و یک چوبدستی بدست  ،باحرفهای تندی که نصیب مان می کرد به زحمت سر بالایی را بالا می آمد.تازه فهمیدم که آن آقا راست می گفت . همانجا باید بر می گشتم . حدس زدم که این پیر مرد باید اسمش " برات " باشد.اما کار از کار گذشته بود. با خود گفتم اشکالی ندارد اگر یکی دوتا چوب هم نوش جان کردم به جایی بر نمی خورد. اما نگران بچه ها بودم .که حتما از این صحنه می ترسیدند. به بچه ها گفتم : نترسید این پیر مرد با ما کاری ندارد.ما که هنوز به باغ او نرفتیم .تمام سعی خود را کردم تا از عصبانیت وی کم کنم. چند قدم جلو رفتم و گفتم : حاجی ،سلام خسته نباشی ،کی شما را عصبانی کرده ؟ سریع دو نخ سیگار آتش کردم و در حالیکه یکی را به طرف او گرفته بودم گفتم .بیا عمو برات بشین یک سیگار با هم دود کنیم .خودتو ناراحت نکن .بین من و او یک جوی آب بود .چند قدم مانده بود به جوی آب برسد نفس زنان گفت: این فلان فلان شده سرابی ها نمی گذارند زندگی مان را بکنیم .نمی دونم از این باغ چه می خوان.گفتم آی خدا پدرت  را بیامرزد راست میگی .آدم های بیکار و بی عارند دیگه.ولی من سرابی نیستم .من اینجا مهمان هستم.نمی دانم چطور شد ؟ یا نرمخویی من موثر شد.که دیگر خشونت نشان نداد .نزدیک  جوی آب که رسید .دست چپ را بسوی من دراز کرد و گفت دستمو بگیر بیام آن طرف .دستش را گرفتم .کمکش کردم تا از جویگذشت.گرمای غیر عادی دستش را احساس کردم .نفسش