به پدال گاز فشار دادم و از روستا خارج شدیم .اما در انتهای خروجی روستا با دیدن " ایری"محل تقسیم آب روستاهای دیزج و فرکوش واسفستان…. جدا کردن بیل واحد سهم دشت آغمیان و...خاطرات گذشته دوباره ذهنم را تسخیر کردند.
حالا درست مقابل ورودی باغ بهادری ها در سهزاب بودیم .عرض رودخانه را طی کردیم و ماشین را در فاصله کمی از کناره رودخانه پارک کردم.آفتاب پشت تپه نسبتاً بلندی که روستا را در آغوش کشیده بود ،پنهان شده بود .اما هنوز غروب نکرده بود.رودخانه عریض و طویل که سهمیه آب کشاورزی چند روستا ی پایین دست را از خود عبور می داد،بین روستای سهزاب و باغ بزرگی که تا بلندی های ظلع شرقی امتداد داشت،فاصله انداخته بود.احشام روستاییان از بلندی ها ی اطراف روستا، به طرف روستا سرازیر شده و توده ای از گرد و خاک همچون ابرهای متراکم ،پشت سرشان نمایان بود .صدای زنگوله گله، شر شر آب رودخانه ،قار قار کلاغانی که در لابلای شاخه صنوبرها بین زمین و آسمان لانه داشتند،مع مع گوسفندان که به آغل بر می گشتند.بهترین نوع سمفونی عصر گاهی را اجرا می کردند.در دل گفتم چه بدبخت اند کسانی که در دل دود و دم شهرها در خود غرق شدند و ازدیدن اینهمه زیبایی محروم اند.
زیر انداز را زیر درخت کهنسالی با برگ های انبوه که هنوز طراوت و سرسبزی خود را داشت،پهن کردیم.شوهر خواهرم که بالای ۶۰ سال را داشت با یک "آخ وای دَدَ ی بلندی"خود را زیر درخت و روی زیر اندار رها کرد .خواهرم لیوان دسته دار مخصوصش را با چایی داخل فلاکس پرکرد.من که هنوز غرق در زیبایی طبیعت بکر منطقه بودم ،دختر چهار ساله برادرم، در حالیکه پاکت مشمایی را نشانم می داد ،دستم را گرفت و گفت عمو بریم سیب و زرد آلو جمع کنیم ؟ گفتم باشه عمو .مادرش هم ما را همراهی کرد .اما اگر می دانستم چه حادثه ای در کمین ماست ،قدم از قدم بر نمی داشتم.از بقیه جدا شدیم ودر سر بالایی داخل باغ لای انبوهی از درختان گم شدیم. صدای دلنشین پرندگان باغ و صدای خش خش برگ های خشک شده در زیر قدم هایمان تنها صدایی بودند که سکوت باغ را در هم می شکستند.خیلی زود کیسه مشمایی از آلبالوو زرد آلو وگلابی و سیب پر شد.در حالیکه از در ورودی باغ زیاد فاصله نگرفته بودیم .رفتن سربالایی به طرف ظلع شرقی باغ نفس گیر بود .لذا به ظلع شمالی باغ راه مان را کج کردیم بطرف دودی که از سوختن چوب های خشک حلقه می زد و صاف به بالا صعود می کرد رفتیم .بخاطر وجود بلندی های شرق و غرب و شمال منطقه هیچ نسیمی نبود که آرایش دایره وار دود را به هم بزند.دود از لابلای برگ های در هم تنیده درختان رد می شد و بالا می رفت..نزدیک که شدیم .دو جوان سی سی وپنج ساله دور آتش نشسته بودند کتری دود گرفته ای روی آتش و چند تا سیب زمینی در کنار آن نشان می داد که برای تفریح و پختن سیب زمینی زیر خاکستر ،آنجا بودند.از دور سلامی کردم برای شان دست تکان دادم. یکی از انها گفت: "عمو اوغلی ،ایله اوردان قیدون" گفتم : نیه مگر ایلان وار؟جواب داد: ایلان یوخدی اما برات عمی گلسه اوزون پشیمان اولارسان.معلوم شد که آن دو اهل سهزاب هستند.پیش خود گفتم این باغ که صاحب شخصی ندارد.این آقا خواست با ما شوخی بکند.جدی نگرفتم .کمی که دور شدیم .صدایی توجه ام را جلب کرد .صدا از روبرو بود .تا اینکه از پشت درختان گردوی سر به فلک کشیده ، پیر مردی حدود ۶۵- ۷۰ ساله با قدی متوسط که کلاه شابکوی طوسی رنگ توری به سر داشت و یک چوبدستی بدست ،باحرفهای تندی که نصیب مان می کرد به زحمت سر بالایی را بالا می آمد.تازه فهمیدم که آن آقا راست می گفت . همانجا باید بر می گشتم . حدس زدم که این پیر مرد باید اسمش " برات " باشد.اما کار از کار گذشته بود. با خود گفتم اشکالی ندارد اگر یکی دوتا چوب هم نوش جان کردم به جایی بر نمی خورد. اما نگران بچه ها بودم .که حتما از این صحنه می ترسیدند. به بچه ها گفتم : نترسید این پیر مرد با ما کاری ندارد.ما که هنوز به باغ او نرفتیم .تمام سعی خود را کردم تا از عصبانیت وی کم کنم. چند قدم جلو رفتم و گفتم : حاجی ،سلام خسته نباشی ،کی شما را عصبانی کرده ؟ سریع دو نخ سیگار آتش کردم و در حالیکه یکی را به طرف او گرفته بودم گفتم .بیا عمو برات بشین یک سیگار با هم دود کنیم .خودتو ناراحت نکن .بین من و او یک جوی آب بود .چند قدم مانده بود به جوی آب برسد نفس زنان گفت: این فلان فلان شده سرابی ها نمی گذارند زندگی مان را بکنیم .نمی دونم از این باغ چه می خوان.گفتم آی خدا پدرت را بیامرزد راست میگی .آدم های بیکار و بی عارند دیگه.ولی من سرابی نیستم .من اینجا مهمان هستم.نمی دانم چطور شد ؟ یا نرمخویی من موثر شد.که دیگر خشونت نشان نداد .نزدیک جوی آب که رسید .دست چپ را بسوی من دراز کرد و گفت دستمو بگیر بیام آن طرف .دستش را گرفتم .کمکش کردم تا از جویگذشت.گرمای غیر عادی دستش را احساس کردم .نفسش
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هفدهم حرف از رفتن که میزد دل من میگرفت و انگار غم با پنجه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_هجدهم
پاشو بروخونت، آبروی ماروهم نبر.
اما منیرگفت هرچقدر میخواین منوبزنین، من امشب هیچ جا نمیرم.انگار منیر هم میدونست اگه امشب نره خان دیگه دنبالش نمیفرسته ومیتونه یکم بیشتر تو خونه ما بمونه.
به مادرم گفتم مامان بزار بمونه تو روخدا، ببین چقدرزجرکشیده که حتی دخترشم بهش ندادن، باز دلش نمیخواد برگرده.
با این حرفم منیر مثل فنر از جاش پرید و لباسشو زد بالا، جای سوختگی های خیلی بدی روشکمش بود و میگفت من دلم برای بچه م تنگ نشده.ببین اون عبدالله دیوونه وقتی خوابم زغال میریزه روی من.پشت گردن وروی بازوها و پا و بیشترجاهای بدنش این سوختگی ها بود.
مادرم هیچ حرفی نمیزد و فقط نگاه میکرد.میدونست اگه بخواد دلسوزی کنه منیر هیچ وقت برنمیگرده و به قول خودش آبرومون میره.تا غروب که بابام برگرده، مادرم از نصیحت تا دعوا هرکاری میتونست کرد که منیرو بفرسته. امامنیر هی التماس میکرد که مادرم بزاره بمونه.
وقتی که پدرم از صحرا برگشت مادرم شروع کرد به تعریف کردن ماجرا.منیر هم از ترس اینکه بابام به زورنبردش خونه خان خودشو به خواب زده بود.مادرم جوری همه چیزو تعریف میکردکه انگار مقصر منیره ولابلای حرفهاشم گاهی بغض میکرد.
نگاهم افتاد به منیر بی پناهی که انگار نه انگار روزی دختر این خونه بوده.مطمئن بودم داره زیر پتوگریه میکنه.بابام که از حرفهای مادرم عصبانی شده بود رفت و پتو رو از سرمنیر کشیدو گفت مگه خودت خونه زندگی نداری؟حالا مگه چیشده که قهر کردی پاشدی اومدی اینجا!؟خوشی زده زیر دلت دختر!مردم نون ندارن بخورن، تواز سرشکم سیری موندی چطور زندگیو به کام خودت و بقیه تلخ کنی؟
میدونستم منیر روش نمیشه زخم های بدنشو به بابام نشون بده،اگر هم نشون میداد بازم فرقی نداشت. واسه همین گفتم بابا،، عبدالله با ذغال بدنشو سوزونده.با سنگ منیرو میزنه، امروزم میخواسته بزنتش که ترسیده و اومده اینجا.
بابام گفت تو یکی خفه شو، دختره ی بی عقل. گیریم که زده باشه، نمرده که مرده؟؟بعدشم این بمونه تو خونه، بخت تو و خاتونو میبنده. دیگه کسی نمیاد شمارو بگیره.
دلم میخواست بگم نیان به جهنم. حامد به این چیزا فکر نمیکنه، خاتونم که هنوز بچه س.اما سرمو انداختم پایین و برای منیر گریه کردم.
بابام که دید حریف منیر نمیشه پاشد رفت وشروع کرد با مادرم دعوا کردن که تو نتونستی بچه هاتو خوب تربیت کنی.
منیر بیچاره یه گوشه نشسته بود واشک میریخت.با خودم گفتم بیچاره منیر،بیچاره من، بیچاره دخترای ده.
منیر اونشب خونه ما موند. اما تاصبح راه رفت و آروم آروم باخودش وحوریه خیالی حرف زد و اشک ریخت .
فردا صبح وقتی بیدارشدم،منیرنبود. باخودم گفتم نکنه نصف شب به زور بردنش خونه ش.به سمت حیاط رفتم که دیدم منیر داره حیاطو جارو میزنه .گفتم بدری جارو میزنه بیا بالا، حالت خوب نیست .
نشست وسط حیاط و گفت تا صبح نخوابیدم. انگارنصف جونم،قلبم باهام نبود.فهمیدم دلتنگ حوریه س.رفتم کنارش و نشستم رو زمین.گفت قمر هر شب دعا میکنم خدا سرنوشتی مثل من برای تو و بدری و خاتون ننویسه. تو دلم آمین گفتم ولی حرفی نزدم.
گفت از صبح طویله رو تمیز کردم و شیر گاوهارو دوشیدم. شاید مامان ببینه اینقدر کار میکنم، بزاره چند وقت اینجا بمونم تا شایدخان یه فکری برای عبدالله بکنه ودوباره گریه کردو پاشد که بقیه حیاطو جارو بزنه.
خواستم کمکش کنم که نزاشت. دلیلشو میدونستم و مخالفتی نکردم. رفتم تا وسایل صبحونه رو آماده کنم.بعد از صبحونه مادرم رو به منیر گفت پاشو دیگه یه شبم اینجا موندی، پاشو باهم بریم بزارمت خونت.دختر تو از غصه نمردی بچه ت شب کنارت نبود؟
منیر بیچاره که حتی یه لقمه نون هم تو دهنش نزاشته بود، باز شروع کرد به اشک ریختن، اما از جاش تکون نخورد و آروم گفت مامان اگه میخوای منو بزنی هم بزن. تا خان فکری برای عبدالله نکنه، من دیگه پامو تو اون خونه نمیزارم.
با این حرفش مادرم بلند شد ودوباره شروع کردبه زدن منیر.
چون کاری از دستم نمی اومد و مجبور بودم فقط گریه کنم و غصه بخورم، ظرفارو جمع کردم و به سمت چشمه راه افتادم.
اینقدر تو فکر منیر بودم که اصلا حواسم به جای خالی حامدنبود.سر چشمه که رسیدم ازپچ پچ زنای ده فهمیدم که همه میدونن منیر اومده قهر.بهشون توجهی نکردم وظرفارو شستم.
ادامه دارد...
@aghmiun
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همواره عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال….
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است…
کاش می دانستی!
#عاشقانه
@aghmiun
[Binmusic.ir]şövket_elekberova_getme_getme gel.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
şövket_elekberova_getme_getme gel.
@aghmiun
امید چیه؟؟؟؟.... - امید چیه؟؟؟؟.....mp3
زمان:
حجم:
5.5M
صبح 20 مهر
🌼صبح است
🌻طلوع روی ماهت خوش باد
🌼اعجاز نهفته در نگاهت خوش باد
🌻باران امید و مهر بارد ز لبت
🌼لبخند قشنگ صبح گاهت خوش باد
سلام صبح بخیر و شادی 🌼🍃
لحظاتتون سرشار از نور و امید🌻🍃
@aghmiun
زمانی که دوچرخه به تهران آمد برخی مردم به آنهایی که دوچرخه سوار میشدند "بچه شیطان" و "تخم جن" میگفتند و معتقد بودند که راکبین از طرف شیاطین و پریان کمک میشوند چون بغیر از این کسی نمیتواند روی دو چرخ حرکت بکند و دلیلشان هم این بود که میگفتند مرکبی که اگر کسی آنرا نگه ندارد، خودش نمیتواند خودش را نگه دارد چگونه میتواند یکی را هم بالای خود نشانیده راه ببرد؟!
پس این کار ممکن نیست مگر آنکه خود آن روروئک را جنیان ساخته و راکبین آنها نیز بچۀ جن ها و شیطان ها میباشند. چنانکه اولین باری که این مرکب به تهران آورده شد دو پسر بچۀ انگلیسی با شلوارهای کوتاه در میدانِ مشق آنها را به نمایش مردم گذاشتند . پیرها و سالمندانی که به تماشایشان رفتند بسم الله و لاحول گويان و شگفت زده که گویی به تماشای غول و آل و پریزاد رفته اند باز میگشتند و آمدن دوچرخه را یکی از علائم آخرالزمان میگفتند.
تهران قدیم جعفر شهری
╔✯══๑ღღ๑══✭╗
@aghmiun
╚✮══๑ღღ๑══✬╝