کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_نوزدهم . تو راه برگشت رفتم زیر همون درخت همیشگی.حامد اونجا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستم
عروسی که تموم شد زهرا بغلم کرد و گفت قمرتاج من خیلی از تو خوشم میاد. منم لبخندی زدم و گفتم منم خیلی دوستت دارم و با خودم تصمیم گرفتم هروقت رفتم سرچشمه، برم و پیش زهرا بشینم.
تو راه برگشت مادرم همش از حوریه میگفت و از بی لیاقتی منیر.نمیفهمیدم چطور میشه کسی نوه شو بیشتر از بچه ش دوست داشته باشه.یعنی واقعا سوختن و نابود شدن منیرو نمیدیدن و براشون مهم نبود چی سرش میاد، ولی دلتنگ حوریه بودن.
وقتی رسیدیم خونه و داشتم رختخوابا رو پهن میکردم صدای در زدن اومدو بعدش صدای منیر که داد میزد در و باز کنید.
کاظم دویدو درو باز کرد. منیر که حوریه رو بغل کرده بود خودشو انداخت توخونه و درو بست.
مادرم رو ایوون وایساده بود.تا دید منیر اومد تو ،گفت حیدر پاشو دخترت باز اومده قهر!
منیر مثل بید میلرزید و حوریه گریه میکرد.بابام رفت تو حیاط که دوباره در زدن.منیر خودشو به در چسبونده بود التماس میکرد کسی درو باز نکنه،که بابام گرفت از کتف منیرو پرتش کرد اونطرف و دروباز کرد.
عبدالله اومد تو خونه و پشتشم الله یار و کریم دوتا از نوکرای خان.سر و وضع عبدالله خیلی نامرتب و بهم ریخته بود. انگار حالش از همیشه بدتر بود.یکم تو حیاطو نگاه کردو تا چشمش به منیر افتاد رفت به سمت منیرو میخواست منیرو بزنه که الله یارو کریم و بابام نذاشتن وسعی داشتن آرومش کن.
حوریه که خیلی ترسیده بود همش جیغ میزدو گریه میکرد.مادرم حوریه رو از منیر گرفت وآورد بالا.
انگار نه انگار که آخرشب بود. همه همسایه هاریخته بودن پشت درو سعی میکردن توخونه سرک بکشن.معلوم بود بابام درمونده شده و نمیدونه چیکارکنه! چون نه به عبدالله حرفی میزد،نه به منیر.
عبدالله یا داد میکشید، یا میخندید. ولی باهمه دیوونگیش معلوم بود اونم عصبانیه.الله یار و کریم با عبدالله حرف میزدن تا بلاخره راضیش کردن وبردنش.
اونا که رفتن بابام شروع کرد به کتک زدن منیر بیچاره و میگفت تو آبرو برام نزاشتی، کاش جای اون پسرام تو میمردی.
منیر بیچاره زیر دست وپای پدرم داشت له میشد و هی میگفت بخدا عبدالله با چاقو منو زده اگه فرار نمیکردم منو میکشت.
اصغر و مادرم وکاظم سعی میکردن نزارن بابام منیرو بزنه. بلاخره به هر زحمتی بود کشیدنش کنار.منم چشمای حوریه روگرفته بودم و اونو به خودم چسبونده بودم تا این صحنه ها رو نبینه.
بدری هم گوشه ایوون خاتونو بغل کرده بود و گریه میکردن.
مادرم رفت تا منیرو بلند کنه که جیغ زد و شروع کرد به زدن خودش.منیر غرق خون بود و با کمک اصغر اومد بالا تو ایوون نشست.
بابام گوشه حیاط سیگارشو چاق کرده بود و تند تند بهش پک میزد.مادرم وحشت زده منیرو نگاه میکرد تا ببینه خونریزی از کجاست که منیر دست راست شو آورد بالا و محل بریدگی تقریبا عمیقیو نشون مادرم داد.
زخم تقریبا رو گرفته بود و مادرم با دستمالی که از تو مطبخ بدری بهش داد، دست منیرو بست که منیر با صدای ضعیفی گفت یکی هم تو پهلومه. مادرم گفت ذلیل مرده چیکار کردی آخه من از دست تو چقدر بدبختی بکشم.
منیر با گریه وصدایی که بخاطر درد کشیدن ناله مانند بود گفت بخدا تا رفتیم تو خونه، عبدالله با چاقو افتاد دنبالم و به هق هق افتاد. راست هم میگفت چون لباس های مهمونیش تنش بود و معلوم بود وقت نکرده عوضشون کنه.
مادرم هم گفت وقتی چند روز خونه ت رو ول کنی و بخاطر هیچ و پوچ بیای قهر، همین میشه دیگه! جونت در بیاد لیاقتت همینه و با دست کوبید تو سر منیرو رفت.
داشتم حوریه رو میخوابوندم که منیر گفت بخدا اگه بخاطر این بچه نبود میموندم تامنو بکشه و راحت شم از این زندگی.
نمیتونستم دلداریش بدم چون هردومون میدونستیم منیر هیچ راه نجاتی نداره وباید بسوزه و بسازه. بخاطر همین ساکت موندم تاهرچقدر دوست داره درد ودل کنه و از سختی هایی که کشیده بود بگه.
فردا صبح، خان بهجت خانومو فرستاده بود حوریه رو ببره و به ما بگه که میخواد طلاق منیرو بده.باشنیدن این حرف مادرم که انگار از پشت بوم افتاده بود آخ بلندی گفت وبا داد رو به منیر گفت دیدی آخرش خونه خرابم کردی؟دیدی آبروی مارو بردی؟مردم لعنتم میکنن با این دختری که تربیت کردم.میگفت وگریه میکرد.اون از غصه طلاق منیر و رفتن آبرو،منیر از غم دوری حوریه.
بهجت خانوم که اومد حوریه روببره، منیر سفت بغلش کرده بود و اونم دستاشو حلقه کرده بود دور گردن منیر.
ادامه دارد...
@aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستویکم
منیر دست و پای بهجت خانومو میبوسید و بهش التماس میکرد که حوریه رو نبره! اما اون میگفت کاریه که خان ازش خواسته واگه حوریه رو نبره خودش و هشت تا بچه ش از نون خوردن میفتن.
منیر التماس میکرد و بهجت خانوم حوریه رو میکشید و آخر منیر با اون دست بریده زورش به بهجت خانوم نرسیدو بهجت خانوم حوریه رو برد.
منیر روی زمین افتاده بود و زار میزد. حتی تو مرگ برادرهام هم ندیده بودم اونطورگریه کنه.هرکاری میکردم آروم نمیشد که نمیشد.
بعد ازظهر خان همون چند تا وسیله جهزیه منیرو به اضافه چند دست لباس پس فرستاد.انگارکه دو روز بعدش منیرو طلاق داده بودن، چون بهجت خانوم اومد خونه ما وخبر طلاق رو داد و رفت.
خبر به گوش پدرم رسیده بود و منیر مثل مرده ای بی جون گوشه اتاق افتاده بود که پدرم اومد خونه و با ترکه آلبالو افتاد به جون منیر.
خودمو مینداختم رو منیر تا کمتر کتک بخوره.اما برای پدرم فرقی نمیکرد وفقط میزد.
مادرم گوشه ای وایساده بود و نگاه میکرد. حتی حس ترحمم توچشماش نبود.بلاخره پدرم خسته شد و دست از زدن برداشت ومنیرو تهدید میکرد که از خونه پاشو بزاره بیرون یا باصدای بلند حرف بزنه میکشتش.
بعدم رفت نشست گوشه حیاط رو به مادرم میگفت حالا من با این رسوایی چطور تو مردم سرمو بلند کنم .
دست منیر دوباره به خونریزی افتاده بود.زود از دفتر اصغر که توکمد بود دوتا برگه کندم و آتیش زدم وگذاشتم رو دستش.
هروقت دست یکی از ما میبرید و خونریزیش زیاد بود مادرم اینکارو میکرد و میگفت خونشو بند میاره.
منیر مثل مرده ای بی حرکت افتاده بود و بی صدا اشک میریخت.
حال منیر بد بود، اماهیچ کس بهش توجه نمیکرد.هربارم که گریه میکرد یا از درد ناله میکرد، مادرم چند تا تو سر منیر میکوبید و نفرینش میکرد.
حتی برای درمان جای چاقو خوردگی سراغ حاج رحیم هم نفرستاد و میگفت خودش خوب میشه.
معلوم بود منیر خیلی درد میکشه، اما ازترس چیزی نمیگفت و اصلا از اتاق کنج ایوون بیرون نمی اومد.
هر بار که چشمم به منیر می افتاد حس میکردم کسی با چاقو تو قلبم میزد. اماهیچ کاری برای روح و جسم زخم خورده منیر نمی تونستم بکنم.
یک ماه از رفتن حامد گذشته بود و تو این مدت غم دوری حامد و دیدن ذره ذره آب شدن منیر دلمو خون کرده بود.
سر چشمه، همه پچ پچ میکردن و اگه ازکنارم رد میشدن زخم زبون میزدن.
مادرم هم از ترس نیش وکنایه همسایه ها زیاد بیرون نمیرفت. هربارم همسایه ای به بهونه گرفتن چیزی می اومد خونمون، می رفت تو اتاق و میگفت بگو مادرم ناخوشه خوابیده.
بعداز ظهر گرمی بود و حیاط و آب وجارو کرده بودم.
مادرم تو سایه دیوار روی زیراندازی درازکشیده بود وچرت میزد که درزدن.
خاتون که درو بازکرد، هاجرخانوم اومد تو و با دیدن مادرم با خوشرویی باهاش سلام علیک کرد.
معلوم بود مامانم اصلا خوشش نیومده که هاجر خانوم به خونمون اومده بود. اما از سرناچاری دعوتش کرد به اتاق مهمونخونه! اما هاجر خانوم گفت یه توک پا اومده مادرمو ببینه ومیخواد زود بره وهمونجا روی زیر انداز توی حیاط نشست.
رفتمو یکم شربت شیره درست کردم تا بیارم براشون.تا شربتو براشون بردم حرفشونو قطع کردن .
احساس کردم چشمای مامانم خوشحاله و هر کلمه که از دهن هاجر خانوم خارج میشه رنگ و روی مادرم بازتر میشه.
هاجر خانوم یکم نشست و تشکر کرد و گفت دیگه باید بره ومادرم با لبخندی که تو این یک ماهه هرگز به لبش نیومده بود بدرقه ش کرد. تا هاجر خانوم رفت انگار که جون تازه ای گرفته باشه بلند شد و سری به مطبخ و طویله و بقیه جاهای خونه زد.
خیلی دلم میخواست بدونم هاجر خانوم چی گفت که با حرفش به مادرم جون دوباره داد. اما چه اهمیتی داشت.مهم این بود که مادرم وقتی خوشحال بود کمتر منیرو کتک میزد و فحش میداد.
رفتم پیش منیرو آروم آروم براش تعریف کردم که چی شده، اما اون اصلا کنجکاو نشد و انگار دیگه براش فرقی نداشت دورو برش چی داره میگذره.
جای زخم هایی که خورده بود بهتر شده بود. اما دست راستش که چاقو خورده بود به حالت مشت بسته مونده بود. منیر میگفت نمیتونه بازش کنه.منم روزی چند بار سعی میکردم آروم دستشو باز کنم اما دوباره دستش به حالت مشت برمیگشت.
مطمئن بودم شب مادرم در مورد هاجر خانوم با بابام حرف میزنه. برا همین آخرشب رفتم و دوباره پشت در گوش وایسادم.
مادرم با خوشحالی داشت میگفت که هاجر خانوم اومده و گفته که میخوان منو بگیرن برای برادر زهرا.انگار زهرا بعد از شب عروسی با خانواده ش در مورد من حرف زده و یکی دوبار مادرشو آورده سرچشمه و اونم منو دیده و پسندیده .
بابامم که انگار از شنیدن حرفهای مادرم خوشحال بود گفت خیره، خداروشکر! من همش فکر میکردم که اومدن منیر بخت بقیه دخترا رو میبنده .پس زودتر به هاجر بگو که ما راضی هستیم تا پشیمون نشدن.
ادامه دارد...
@aghmiun
مقصد زندگی... - مقصد زندگی....mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح 24 مهر
🌹 ســـــلام
✨ روز پاییزیتون زیبـا
🌹امروزتون پر از خوشی
🌹امیدوارم
✨یه صبح پاییزی قشنگ
🌹و یک روز عالی وشـاد
✨سرشار از برکت و موفقیت
🌹داشته باشید ...
✨ در پناه مهر الهی
🌹 آرامش سهم همه شما عزیزان
@aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای قابل تامل...
@aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
Alireza Talischi ~ Music-Fa.ComAlireza Talischi - Pa Ghadam (320).mp3
زمان:
حجم:
5.2M
Alireza Talischi - Pa Ghadam (320).mp3
@aghmiun
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانترین خانواده یازده نفره ایرانی.
راهشون روشن...
@aghmiun