#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستویکم
منیر دست و پای بهجت خانومو میبوسید و بهش التماس میکرد که حوریه رو نبره! اما اون میگفت کاریه که خان ازش خواسته واگه حوریه رو نبره خودش و هشت تا بچه ش از نون خوردن میفتن.
منیر التماس میکرد و بهجت خانوم حوریه رو میکشید و آخر منیر با اون دست بریده زورش به بهجت خانوم نرسیدو بهجت خانوم حوریه رو برد.
منیر روی زمین افتاده بود و زار میزد. حتی تو مرگ برادرهام هم ندیده بودم اونطورگریه کنه.هرکاری میکردم آروم نمیشد که نمیشد.
بعد ازظهر خان همون چند تا وسیله جهزیه منیرو به اضافه چند دست لباس پس فرستاد.انگارکه دو روز بعدش منیرو طلاق داده بودن، چون بهجت خانوم اومد خونه ما وخبر طلاق رو داد و رفت.
خبر به گوش پدرم رسیده بود و منیر مثل مرده ای بی جون گوشه اتاق افتاده بود که پدرم اومد خونه و با ترکه آلبالو افتاد به جون منیر.
خودمو مینداختم رو منیر تا کمتر کتک بخوره.اما برای پدرم فرقی نمیکرد وفقط میزد.
مادرم گوشه ای وایساده بود و نگاه میکرد. حتی حس ترحمم توچشماش نبود.بلاخره پدرم خسته شد و دست از زدن برداشت ومنیرو تهدید میکرد که از خونه پاشو بزاره بیرون یا باصدای بلند حرف بزنه میکشتش.
بعدم رفت نشست گوشه حیاط رو به مادرم میگفت حالا من با این رسوایی چطور تو مردم سرمو بلند کنم .
دست منیر دوباره به خونریزی افتاده بود.زود از دفتر اصغر که توکمد بود دوتا برگه کندم و آتیش زدم وگذاشتم رو دستش.
هروقت دست یکی از ما میبرید و خونریزیش زیاد بود مادرم اینکارو میکرد و میگفت خونشو بند میاره.
منیر مثل مرده ای بی حرکت افتاده بود و بی صدا اشک میریخت.
حال منیر بد بود، اماهیچ کس بهش توجه نمیکرد.هربارم که گریه میکرد یا از درد ناله میکرد، مادرم چند تا تو سر منیر میکوبید و نفرینش میکرد.
حتی برای درمان جای چاقو خوردگی سراغ حاج رحیم هم نفرستاد و میگفت خودش خوب میشه.
معلوم بود منیر خیلی درد میکشه، اما ازترس چیزی نمیگفت و اصلا از اتاق کنج ایوون بیرون نمی اومد.
هر بار که چشمم به منیر می افتاد حس میکردم کسی با چاقو تو قلبم میزد. اماهیچ کاری برای روح و جسم زخم خورده منیر نمی تونستم بکنم.
یک ماه از رفتن حامد گذشته بود و تو این مدت غم دوری حامد و دیدن ذره ذره آب شدن منیر دلمو خون کرده بود.
سر چشمه، همه پچ پچ میکردن و اگه ازکنارم رد میشدن زخم زبون میزدن.
مادرم هم از ترس نیش وکنایه همسایه ها زیاد بیرون نمیرفت. هربارم همسایه ای به بهونه گرفتن چیزی می اومد خونمون، می رفت تو اتاق و میگفت بگو مادرم ناخوشه خوابیده.
بعداز ظهر گرمی بود و حیاط و آب وجارو کرده بودم.
مادرم تو سایه دیوار روی زیراندازی درازکشیده بود وچرت میزد که درزدن.
خاتون که درو بازکرد، هاجرخانوم اومد تو و با دیدن مادرم با خوشرویی باهاش سلام علیک کرد.
معلوم بود مامانم اصلا خوشش نیومده که هاجر خانوم به خونمون اومده بود. اما از سرناچاری دعوتش کرد به اتاق مهمونخونه! اما هاجر خانوم گفت یه توک پا اومده مادرمو ببینه ومیخواد زود بره وهمونجا روی زیر انداز توی حیاط نشست.
رفتمو یکم شربت شیره درست کردم تا بیارم براشون.تا شربتو براشون بردم حرفشونو قطع کردن .
احساس کردم چشمای مامانم خوشحاله و هر کلمه که از دهن هاجر خانوم خارج میشه رنگ و روی مادرم بازتر میشه.
هاجر خانوم یکم نشست و تشکر کرد و گفت دیگه باید بره ومادرم با لبخندی که تو این یک ماهه هرگز به لبش نیومده بود بدرقه ش کرد. تا هاجر خانوم رفت انگار که جون تازه ای گرفته باشه بلند شد و سری به مطبخ و طویله و بقیه جاهای خونه زد.
خیلی دلم میخواست بدونم هاجر خانوم چی گفت که با حرفش به مادرم جون دوباره داد. اما چه اهمیتی داشت.مهم این بود که مادرم وقتی خوشحال بود کمتر منیرو کتک میزد و فحش میداد.
رفتم پیش منیرو آروم آروم براش تعریف کردم که چی شده، اما اون اصلا کنجکاو نشد و انگار دیگه براش فرقی نداشت دورو برش چی داره میگذره.
جای زخم هایی که خورده بود بهتر شده بود. اما دست راستش که چاقو خورده بود به حالت مشت بسته مونده بود. منیر میگفت نمیتونه بازش کنه.منم روزی چند بار سعی میکردم آروم دستشو باز کنم اما دوباره دستش به حالت مشت برمیگشت.
مطمئن بودم شب مادرم در مورد هاجر خانوم با بابام حرف میزنه. برا همین آخرشب رفتم و دوباره پشت در گوش وایسادم.
مادرم با خوشحالی داشت میگفت که هاجر خانوم اومده و گفته که میخوان منو بگیرن برای برادر زهرا.انگار زهرا بعد از شب عروسی با خانواده ش در مورد من حرف زده و یکی دوبار مادرشو آورده سرچشمه و اونم منو دیده و پسندیده .
بابامم که انگار از شنیدن حرفهای مادرم خوشحال بود گفت خیره، خداروشکر! من همش فکر میکردم که اومدن منیر بخت بقیه دخترا رو میبنده .پس زودتر به هاجر بگو که ما راضی هستیم تا پشیمون نشدن.
ادامه دارد...
@aghmiun
مقصد زندگی... - مقصد زندگی....mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح 24 مهر
🌹 ســـــلام
✨ روز پاییزیتون زیبـا
🌹امروزتون پر از خوشی
🌹امیدوارم
✨یه صبح پاییزی قشنگ
🌹و یک روز عالی وشـاد
✨سرشار از برکت و موفقیت
🌹داشته باشید ...
✨ در پناه مهر الهی
🌹 آرامش سهم همه شما عزیزان
@aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای قابل تامل...
@aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
Alireza Talischi ~ Music-Fa.ComAlireza Talischi - Pa Ghadam (320).mp3
زمان:
حجم:
5.2M
Alireza Talischi - Pa Ghadam (320).mp3
@aghmiun
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانترین خانواده یازده نفره ایرانی.
راهشون روشن...
@aghmiun