eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
Ahmad SaeediAhmad Saeedi - Begoo [128].mp3
زمان: حجم: 2.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم ب سادات کانامون عیدتون پیشاپیش مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹💚💚💚💚💚💚 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
♦️سلمان فارسی؛ یار ایرانی امام علی (ع) 🔹سلمان فارسی، افتخار جاودان ایران و اسلام، سال‌ها در جست‌وجوی حقیقت از سرزمین فارس تا مدینه سفر کرد و سرانجام در دامان پیامبر اکرم(ص) آرام گرفت. او با ایمان، خرد و ولایت‌مداری به جایگاه «سلمان از اهل‌بیت ماست» رسید و با پیشنهاد حفر خندق، نقشی سرنوشت‌ساز در پیروزی مسلمانان در جنگ احزاب ایفا کرد. @Aghmiun
یک تصویر پوستری از کوه های رنگی زنجان میانه ( آلا داغلار) @Aghmiun
♦️آخرین سفر پیامبر(ص) 🔹سال دهم هجری قمری... پیامبر اسلام(ص) همراه هزاران مسلمان برای انجام آخرین حج خود راهی مکه شدند. سفری که بعدها «حجةالوداع» نام گرفت. مناسک حج به پایان رسید و کاروان‌های مسلمانان راه بازگشت را در پیش گرفتند. هیچ‌کس نمی‌دانست در مسیر بازگشت، اتفاقی در راه است که برای همیشه در تاریخ اسلام ماندگار خواهد شد. در نزدیکی جُحفه، کاروان به سرزمینی به نام «غدیر خم» نزدیک می‌شد... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بینِ شوخی و خنده های بابا که از هر فرصتی برای روحیه دادن به ما استفاده می کرد به راه افتادیم راهی ک
چه کسی گفته که انسانیت این روزها از بین رفته و تبدیل شده به کیمیا ؟ بابا زمان بار زدنِ اسباب و اثاثیه کارگر نگرفت چون دایی رضا و دوستش آقا مراد اومدن برای کمک و اینجا هم به محض اینکه از همسایهء طبقهء بالا آقای ساداتی پرسید از کجا باید کارگر بگیره تا وسیله ها رو تخلیه کنند بنده خدا به اصرار ، من و مامان رو دعوت کرد به منزلش و بعد با کمکِ دوسه تا از جوونای محل که انگار خیلی باهاش صمیمی بودند دست به کار شد خدا خیرشون بده البته به تجویز مامان خانوم مبلمان رو داخلِ انباری گذاشته بودیم و تنها بار سنگین ، همون یخچال و اجاق گاز و ماشین لباسشویی بود ، البته فرش و بوفه و کمد لباس ها رو هم نباید از قلم می انداختم خلاصه تخلیه و انتقالِ اثاث به خانه هم یکی دو ساعتی زمان برد و حالا که دیگه چیزی تا اذان مغرب باقی نمونده بعد از اینکه بابا از نیروهای کمکیِ آقای ساداتی حسابی تشکر کرد ، روی مبل های منزلش نشستیم و با شربتِ زعفرانی که همسرش برامون آورده گلو تازه می کنیم - خدا خیرت بده آقای ساداتی انگار خدا شما رو از غیب فرستاد - اختیار دارید ، آدما لازم و ملزومِ همدیگه هستن امروز ما دستی رسوندیم ، فردا یکی پیدا میشه یه باری از رو شونه های ما برداره - آره ؛ واقعیت همینه حالا اگه اجازه بدید رفعِ زحمت کنیم حسابی خانوم بچه ها رو به زحمت انداختیم - خواهش می کنم ، شام در خدمت باشیم - قربانت عمری باشه جبران کنیم در میانِ تعارفاتِ دو خانواده از پله ها سرازیر شدیم و با رسیدن زیر سقفی که از امشب متعلق به ما بود آرام گرفتیم - حالا از کجا شروع کنیم - من که خودت میدونی نه کمر دارم نه بعد از این رانندگیِ طولانی جونی واسم مونده دستِ خودت و خانومِ دانشجو رو میبوسه ؛ البته این تپلی هم هست ! مثل همیشه ! بابا به همین سادگی توپ را انداخت وسطِ زمین ما و خودش را به استراحتی که ادعا می کرد حقشه دعوت کرد با تمامِ خوبی های غیر قابلِ انکاری که بابا داشت ، بزرگترین عیبش همین بود اینکه در خانه و کارهای اون کوچک ترین کمکی نمی کرد حتی الان که اثاث کشی کرده بودیم البته به لطفِ همسایه ها ، وسایلِ سنگین داخل آشپزخونه و پذیرایی چیده شده بود ولی خالی کردن کارتن ها و چیدنِ مابقیِ وسایل ، خودش پروژه ای چند روزه بود بین تمام این کارها سر هم کردنِ تخت خواب هم وظیفه ای بود که اصولاً دستِ خودم را می بوسید ! این هم از شانسِ گل و بلبلِ من ! یک روزِ کامل درگیر اثاث کشی بودیم و حالا کارهای مردانه هم دستِ خودم را می بوسید یادمه یک روز از خاله مهین که اصولاً در زمینهء فرار از کارها استاد بود شنیدم که می گفت " هیچ وقت نشون نده کاری بلدی که اگه اطرافیان بدونن ، دیگه همیشه محکومی به انجام دادن اون کار ؛ اونم جوری که دیگران تو رو موظف به انجامش میدونن نه یه لطف و محبت از طرفِ تو نسبت به خودشون " حالا شده حکایتِ من که اگر دوسال قبل که بابا کمرش گرفته بود از خودم هنر به خرج نمی دادم و تخت خواب رو سرپا نمی کردم حالا این لطف ، تبدیل نمی شد به وظیفهء هر ساله ام ! - بسم الله بگو مامان جان بترکه چشم حسود و بخیل و تنگ نظر ! با لبی خندان و ذوقی فراوون از زیر قرآن که همراه با یه کاسه آب و یه اسکناس به نیت صدقه ، داخل سینی قرار گرفته بود رد شدم و برای دومین مرتبه بوسه ای روی کتاب الهی نشاندم - برو مادر الهی که عاقبت به خیر بشی - مرسی - خانوم بسه دیگه یه جوری بوی دود راه انداختی که امروز هر کس ما دو تا رو ببینه فکر می کنه یه پاکت سیگار خرجِ ریه هامون کردیم - وا ! - والا ! صبحِ شنبه و اولین روز از سال تحصیلیِ جدید بود به همراه بابا از زیر قرآن رد شده و با توشه ای به عظمتِ دعای خیرِ مامان راهیِ دانشگاه شدیم با اینکه دو مرتبهء دیگه هم برای ثبت نام به دانشگاه رفته بودم ولی به اصرار بابا امروز با هم و البته کمی زودتر حرکت کردیم تا هم خیالش از روز اولِ ورودم به دانشگاه راحت باشه و هم در طولِ مسیر با ایستگاه های مترو و بی آر تی بیشتر آشنا بشم و از فردا خودم بتونم به تنهایی برم و برگردم - خُب نغمهء دلربای بابا ! آماده ای ؟ - بله که آماده ام پیش به سوی کسب علم و دانش ! به لبخندِ زیبایی میهمان شدم و بعد از گفتنِ بسم اللهی زیر لب استارت زد و به راه افتادیم در عجبم مردم این شهر کِی فرصت می کنند به خواب و استراحت و زندگیشون برسن ؟! از صبح علی الطلوع با این ترافیک دست به گریبانند تا نیمه های شب اصلاً چیزی به اسم نیمه شب در این شهر پُر هیاهو وجود داره ؟ - ببین بابا دیشب از آقای ساداتی پرسیدم همین ایستگاهِ مترو که سوار بشی درست یه خیابون بالاتر از دانشگاه پیاده میشی فقط باید ساعت ۷ صبح خودتو برسونی که اگه جا بمونی احتمالاً با این وضعِ شلوغی ، کلاسِ اول رو از دست میدی - آره میدونم چشم ، حواسم هست - چشمت بی بلا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
چه کسی گفته که انسانیت این روزها از بین رفته و تبدیل شده به کیمیا ؟ بابا زمان بار زدنِ اسباب و اثاث
بالاخره بعد از حدود چهل و پنج دقیقه به دانشگاه رسیدیم و بابا یکبار دیگه قرآنِ کوچکی که همیشه پشتِ آفتاب گیر ماشین قرار داشت را بالای سرم گرفت تا در پناهِ خداوند ، تنها دخترش رو بفرسته وسطِ معرکهء تحصیل و علم آموزی ! - مرسی بابایی - خواهش برو دیر میشه - چشم فعلاً خداحافظ ظهر خودم میام دیگه ، ببینم چه جوریه - باشه ناهار نمی خوریم تا برسی فقط ببین بابا ! - جان ؟ - از همین روز اول حواست به دوست و رفیقایی که انتخاب می کنی باشه ؛ دیگه سفارش نکنم ! - چشم خیالتون راحت باشه اصلاً با هیچ کس دوست نمیشم ؛ خوبه ؟ - ببینیم و تعریف کنیم ... با لبی خندون و دلی پُر امید از بابا جدا شدم و به سمتِ نگهبانی رفتم ..... البته خیلی طول نکشید تا به پاسخِ سوالم رسیدم خوب بود این روزها همه چیز رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته بود برای من که همیشه از تغییر استقبال می کردم حس و حال خوبی داشت اینکه وارد یک شهر جدید و یک محلهء جدید شده بودیم اینکه با آدم های جدید آشنا می شدم اینکه از تُنگِ کوچکی به نام شهرستان رها شده و دل به دریای بزرگی به نام پایتخت سپرده بودم همه چیزِ این پاییز ؛ رنگی و جذاب بود - نغمه جان این کاسه آش رو ببر بالا واسه آسیه خانوم - باشه مامان اومدم مامان اونقدر فهمِ بالایی داشت تا شرایطِ بابا رو درک کنه و به جای بار گذاشتنِ یه دیگ آش نذری ، به بیرون دادن همون پنج کاسه آش به نیت پنج تن اکتفا کنه یه نذر ساده واسه تشکر از خدا بعد از قبولیِ من در دانشگاه چادر رنگی را روی سرم انداختم و کاسه را درونِ سینی گذاشتم در حال بالا رفتن از پله ها ، طاها پسرِ خردسال آقای ساداتی همراه با برادرش از پله ها سرازیر شد هر روز همین ساعت ها با خداحافظیِ خورشید خانوم از آسمونِ شهر و سایه شدنِ کوچه ، از خونه خارج می شدند و تا یکی دو ساعت بعد با بچه های همسایه بازی می کردند دو تا پسرِ پر انرژی که یکی کلاس ششم دبستان بود و دیگری سوم عطا ؛ هم سن و سالِ نیما و برادرش طاها سه سال از او کوچک تر بود از شانس خوب هر سه در یک مدرسه درس می خواندند از انرژی و سرزندگی این بچه ها من هم انرژی می گرفتم و شارژ میشدم زنگ خانه را به صدا در آوردم و چند ثانیه بعد طلا ، دخترِ آقای ساداتی در را به رویم باز کرد - به به سلام نغمه جون خوبی ؟ - سلام مرسی طلا جان مامان آش نذری پخته بود ، این سهم شماست - قربون دستت عزیزم بیا داخل - نه ... نه مزاحم نمیشم - مزاحم چیه ؟ به اندازهء خالی کردنِ این ظرف که باید صبر کنی ؛ بیا داخل - باشه ، ممنون وارد شدم گرچه خونهء اون ها از منزل ما کمی کوچک تر بود ولی حتی با حضور دو تا پسر بچهء شر و شلوغ باز هم سلیقه و آراستگی از در و دیوارش می ریخت - بشین عزیزم - ممنون - چه خبر از درس و دانشگاه ؟ - هیچی هنوز یه هفته نشده ، مونده تا خبرساز بشه مامان خونه نیست ؟ در حالی که صدایش از داخل آشپزخانه بلند شده بود ، شروع به تخلیهء اطلاعاتی کرد - نه ! رفته تا سر کوچه و برگرده چی می خونی نغمه جون ؟ - حسابداری - اِ ... چه جالب ! - کجاش جالبه ؟ - آخه سوگند ، دختر خانوم محبی پارسال همین رشته قبول شد - حالا کی هست این سوگند خانوم ؛ فرزندِ خانوم محبی ؟ دستمال به دست کاسه را‌ خشک می کرد و با لبخندی که مزاحِ نهفته در کلامم روی لبش نشانده بود در حال خارج شدن از آشپزخانه یه بستهء کوچیک نباتِ زعفرونی داخلِ کاسه جا می داد شروع به رمز گشایی از معماهای ذهنم کرد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔘سپاس بابت ارسال نظراتتون🙏 اکثریت برجانمایی هردو بود،بنظرم تایم صبح و عصرمون داستان قبلی و این تایم همین داستان رادرج کنیم.