هدایت شده از ویراستاری
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
#شهریار
https://eitaa.com/virastya_1
غدیر خم شد و شیعه خروشید
تعصب از رگ مردانه جوشید
عّلم شد بیرق فتح نبوت
ز جام مصطفی مولا بنوشید
غدیر آمد که شد اتمام حجت
، پیامبر دست مولا را ببوسید
حسودان زمان بنگر در این دهر
برای حب خود یوسف فروشید
برای سد راه شیعه هر دم
شیاطین زمان هر لحظه کوشید
از این دریای جوشان ولایت
لباس فخر را سیفی بپوشید
✍ علی سیفی 🌴
@sarayesheroghazal
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
#شهریار
@Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸مخاطب گرامی سرکارخانم فرجی
@Aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
حتما تا آخرش ببینید ...💐💐💐
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با سلام
و عرض تبریک
ارادتمند شما مهدی فرجی آغمیونی
@Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بد شانسی عروس و داماد سنندجی ...
@Aghmiun
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرحوم شادروان حاج شیخ احمد کوفی یک خطیب توانا و عالم آگاه به مسائل روز و یک عاشق و دلباخته حضرت ولی عصر امام زمان ( ع) بودند که با صدای رسا و زیبا و تاثیر گذارشان انبوه مردم تهران در مهدیه تهران واقع در خ ولیعصر ، پای منبرش می نشستند.
بنده چندین بار در همان مهدیه تهران پای سخنرانی شان شرکت کرده بودم و همیشه نوار هایشان را داشتم و گوش میکردم.
اینقدر به نوار های ایشان گوش داده بودم منبر هایشان را حفظ بودم و جالب اینکه ، عین خودشان صحبت میکردم . آن ایام که در مقطع راهنمایی درس میخواندیم همکلاس های ام میدانستند من صدای مرحوم کافی را تقلید میکنم در کلاس درس دینی به معلم مان گفتند که اسماعیلی صدای کافی را تقلید میکند با اصرار همکلاسی ها و موافقت معلم دینی یکبار صدای کافی را تقلید کردم . سکوت کلاس را گرفته بود و با تشویق و دست زدن های همکلاسی ها آن روز معلم دینی یک نمره ۲۰ برام در دفتر دادند.
مرحوم حاج شیخ احمد کافی اگر اشتباه نکنم در سال ۱۳۵۶ در اثر سانحه رانندگی ساختگی جان به جان آفرین تسلیم کردند . و اتفاقا در تشیع جنازه ی شان هم که در تهران بودم شرکت کردم. ایشان در مشهد مدفون هستند.
یادشان گرامی 🌷
@Aghmiun
🔸ارسال کلیپ: جناب آقای علی نجفیان
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتم تاجماه خانم به مادرم گفت: دست ننه زری پریزاد رو بگیر و از پشت بام فرار کن
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت دهم
وقتی رسیدم به عمارت چشمام باز موند از تعجب !در عمارت شکسته بود. هر کسی رو صدا زدم کسی جواب نداد خدمه هم نبودند. معلوم بود از عمارتمون دزدی شده، انبار خالی بود ننه زری گوشه حیاط افتاده بود ترسیدم جیغ زدم تازه چشمم به گوشه ای دیگه افتاد مادرم و تاجماه خانم هم یه گوشه ای دیگه افتاده بودند
داشتم گریه می کردم که صدای پا شنیدم زود گوشه ای پنهان شدم،یواشکی نگاه می کردم پسر بچه ای با لباس مندرس با مردی قوی هیکل واردحیاط شده بود.
از ترس خودمو نشون ندادم صداشون میامد که می گفتند خدا کنه چیزی برای خوردن پیدا کنیم! قبل ما مردم اینجارو غارت کردند
مرد گفت: جهانگیر به مردم رحم نکرد،مردم هم به اهل و عیالش رحم نکردند آدم باید به هم دیگه رحم کنه
تو دلم خدارو صدا می کردم ذکر میگفتم که خدایا خودت به دادم برس اینا نفهمن من اینجام
درد داشت که تو خونه خودم امنیت نداشتم، درد داشتم که خونم ویرون شده بود، درد داشت که آقام احتکار کرده بود
مرد گفت: جهانگیر خان کجایی ببینی چه بلایی سر خانوادت اومده!
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم که صدای گریهام رو نشنوند، من اون لحظه بدبخت ترین و بیکَس ترین آدم روی زمین بودم. حتی نمی تونستم عزاداری کنم. نمیتونستم عزیزامو به خاک بسپارم
اون پسر و مرد چیزی پیدا نکردند و بعد از گشتن تو عمارت رفتند
از عمارت هیچی نمونده بود قالیهای دست بافت، لباسهای ساتن تاجماه خانم و طلاهاشون، حتی به گوشواره های پرپری ننه زری هم رحم نکرده بودند
یکی دو تا از خدمه هم گوشه ای افتاده بودند نفس نمیکشیدند اما بقیه نبودند حتما فرار کرده بودند. اونجا برای من آخر دنیا بود، نمی دونستم باید چیکار کنم و کجا برم، بدترین روز زندگیم بود هرکدوم از عزیزام یه طرفی افتاده بودند اما از آقام خبری نبود ته دلم امید داشتم که حتما آقام زنده هست کمی آب از چاه آب کشیدم و خوردم آخه عمارت ما قنات داشت و قبل از قحطی انگار تیکهای از بهشت بود حتی تو اوج قحطی به باغچه رسیدگی می شد
درخت گیلاس خالی بود و شکسته بود، بقیه درختا هم همینطور، روز آخر بعضی درخت ها میوه داشت. چشمم به حوض خالی از آب افتاد به باغچه خالی که حتی به درختاش هم رحم نکرده بودند
زدم زیر گریه...
نمی دونستم بایدچیکار کنم من یه شبه بزرگ شدم
یه شبه شدم مادر و پدر خودم، شدم دایه مهربونم، شدم تاجماه خانم زن بابای دلسوزم، می ترسیدم کسی برسه و منو زنده نذاره
این جان آدمیزاد چقدر شیرین هست من اون روز کاری کردم که هر وقت یادش میافتادم گریه می کردم و از خودم بدم میامد. من ترسوترین دختر دنیا شدم
من اون روز عمارت و عزیزانم رو گذاشتم و فرار کردم از ترس جانم، از ترس آدمایی که فکر می کردند ما هم شریک احتکار آقام هستیم. آدمایی که حتی فرصت ندادند حرف بزنیم حق داشتند، اون لحظه،فقط می خواستم برم.
فکر کردم پیش آقام برم! شاید تو حجره کسی بود بالاخره اگه آقامم نبود ما دوست و آشنا زیاد داشتیم شاید کسی سرپناه بهم میداد
راهی حجره ای که آقام بیشتر اونجا بود شدم کسی تو خیابان نبود انواع مریضی یه طرف، قحطی از طرف دیگه، می ترسیدم حصبه یا وبا یا حتی چیز دیگه بگیرم. راهی بازار شدم بازاری که بسته بود و هیچ دکون باز نبود. شهر ترسناک شده بود یکی دو نفر گوشه شهر داشتند جان می دادند و مگس ها روشون بودند حتی نمی تونستند مگس هارو از خودشون دور کنند، آخر دنیا بود!