eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
۲ تا تصویر پوستری از اصفهان ( سی و سه پل ) @Aghmiun
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرحوم شادروان حاج شیخ احمد کوفی یک خطیب توانا و عالم آگاه به مسائل روز و یک عاشق و دلباخته حضرت ولی عصر امام زمان ( ع) بودند که با صدای رسا و زیبا و تاثیر گذارشان انبوه مردم تهران در مهدیه تهران واقع در خ ولیعصر ، پای منبرش می نشستند. بنده چندین بار در همان مهدیه تهران پای سخنرانی شان شرکت کرده بودم و همیشه نوار هایشان را داشتم و گوش میکردم. اینقدر به نوار های ایشان گوش داده بودم منبر هایشان را حفظ بودم و جالب اینکه ، عین خودشان صحبت میکردم . آن ایام که در مقطع راهنمایی درس میخواندیم همکلاس های ام میدانستند من صدای مرحوم کافی را تقلید میکنم در کلاس درس دینی به معلم مان گفتند که اسماعیلی صدای کافی را تقلید میکند با اصرار همکلاسی ها و موافقت معلم دینی یکبار صدای کافی را تقلید کردم . سکوت کلاس را گرفته بود و با تشویق و دست زدن های همکلاسی ها آن روز معلم دینی یک نمره ۲۰ برام در دفتر دادند. مرحوم حاج شیخ احمد کافی اگر اشتباه نکنم در سال ۱۳۵۶ در اثر سانحه رانندگی ساختگی جان به جان آفرین تسلیم کردند . و اتفاقا در تشیع جنازه ی شان هم که در تهران بودم شرکت کردم. ایشان در مشهد مدفون هستند. یادشان گرامی 🌷 @Aghmiun 🔸ارسال کلیپ: جناب آقای علی نجفیان
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتم تاجماه خانم به مادرم گفت: دست ننه زری پریزاد رو بگیر و از پشت بام فرار کن
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت دهم وقتی رسیدم به عمارت چشمام باز موند از تعجب !در عمارت شکسته بود. هر کسی رو صدا زدم کسی جواب نداد خدمه هم نبودند. معلوم بود از عمارتمون دزدی شده، انبار خالی بود ننه زری گوشه حیاط افتاده بود ترسیدم جیغ زدم تازه چشمم به گوشه ای دیگه افتاد مادرم و تاجماه خانم هم یه گوشه ای دیگه افتاده بودند داشتم گریه می کردم که صدای پا شنیدم زود گوشه ای پنهان شدم،یواشکی نگاه می کردم پسر بچه ای با لباس مندرس با مردی قوی هیکل واردحیاط شده بود. از ترس خودمو نشون ندادم صداشون میامد که می گفتند خدا کنه چیزی برای خوردن پیدا کنیم! قبل ما مردم اینجارو غارت کردند مرد گفت: جهانگیر به مردم رحم نکرد،مردم هم به اهل و عیالش رحم نکردند آدم باید به هم دیگه رحم کنه تو دلم خدارو صدا می کردم ذکر می‌گفتم که خدایا خودت به دادم برس اینا نفهمن من اینجام درد داشت که تو خونه خودم امنیت نداشتم، درد داشتم که خونم ویرون شده بود، درد داشت که آقام احتکار کرده بود مرد گفت: جهانگیر خان کجایی ببینی چه بلایی سر خانوادت اومده! دستمو جلوی دهنم گرفته بودم که صدای گریه‌ام رو نشنوند، من اون لحظه بدبخت ترین و بی‌کَس ترین آدم روی زمین بودم. حتی نمی تونستم عزاداری کنم. نمی‌تونستم عزیزامو به خاک بسپارم اون پسر و مرد چیزی پیدا نکردند و بعد از گشتن تو عمارت رفتند از عمارت هیچی نمونده بود قالی‌های دست بافت، لباس‌های ساتن تاجماه خانم و طلاهاشون، حتی به گوشواره های پرپری ننه زری هم رحم نکرده بودند یکی دو تا از خدمه هم گوشه ای افتاده بودند نفس نمی‌کشیدند اما بقیه نبودند حتما فرار کرده بودند. اونجا برای من آخر دنیا بود، نمی دونستم باید چیکار کنم و کجا برم، بدترین روز زندگیم بود هرکدوم از عزیزام یه طرفی افتاده بودند اما از آقام خبری نبود ته دلم امید داشتم که حتما آقام زنده هست کمی آب از چاه آب کشیدم و خوردم آخه عمارت ما قنات داشت و قبل از قحطی انگار تیکه‌ای از بهشت بود حتی تو اوج قحطی به باغچه رسیدگی می شد درخت گیلاس خالی بود و شکسته بود، بقیه درختا هم همینطور، روز آخر بعضی درخت ها میوه داشت. چشمم به حوض خالی از آب افتاد به باغچه خالی که حتی به درختاش هم رحم نکرده بودند زدم زیر گریه... نمی دونستم بایدچیکار کنم من یه شبه بزرگ شدم یه شبه شدم مادر و پدر خودم، شدم دایه مهربونم، شدم تاجماه خانم زن بابای دلسوزم، می ترسیدم کسی برسه و منو زنده نذاره این جان آدمیزاد چقدر شیرین هست من اون روز کاری کردم که هر وقت یادش می‌افتادم گریه می کردم و از خودم بدم می‌امد. من ترسوترین دختر دنیا شدم من اون روز عمارت و عزیزانم رو گذاشتم و فرار کردم از ترس جانم، از ترس آدمایی که فکر می کردند ما هم شریک احتکار آقام هستیم. آدمایی که حتی فرصت ندادند حرف بزنیم حق داشتند، اون لحظه،فقط می خواستم برم. فکر کردم پیش آقام برم! شاید تو حجره کسی بود بالاخره اگه آقامم نبود ما دوست و آشنا زیاد داشتیم شاید کسی سرپناه بهم میداد راهی حجره ای که آقام بیشتر اونجا بود شدم کسی تو خیابان نبود انواع مریضی یه طرف، قحطی از طرف دیگه، می ترسیدم حصبه یا وبا یا حتی چیز دیگه بگیرم. راهی بازار شدم بازاری که بسته بود و هیچ دکون باز نبود. شهر ترسناک شده بود یکی دو نفر گوشه شهر داشتند جان می دادند و مگس ها روشون بودند حتی نمی تونستند مگس هارو از خودشون دور کنند، آخر دنیا بود!
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت دهم وقتی رسیدم به عمارت چشمام باز موند از تعجب !در عمارت شکسته بود. هر کسی رو ص
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت یازدهم بوی ادرار و فضولات انسانی میامد که حالمو بد می کرد، دل و روده ام داشت بالا میامد که باز دسته ای از مردم و دیدم گفتم: شاید میرن عمارتی دیگه ای مثل عمارت مارو خراب کنند اماوقتی دقت کردم دیدم آقام رو طناب بستند و دارن می‌چرخونند اون لحظه دوست داشتم خواب باشم یا اصلا قلبم نزنه اما دیدم، دیدم و از ترس جلو نرفتم دیدم و دست بر دهنم گذاشتم و زار زدم می دونستم آقامو بار آخر هست می بینمَ رو صورتش خون خشک شده بود مشاورش هم پشت سرش بود، با خودم زمزمه کردم کاش اجاقش کور بود و منم به دنیا نمیامدم، کاش منم تو بچگی مُرده بودم. رو زمین افتادم و چادر کرپ دوشینم خاکی شد صدای قارو قور شکمم میامد اشکی نداشتم بریزم لب هام خشک بود و ترک خورده بودکه کسی صدا زد همشیره... سرمو با ترس بالا آوردم نگاش کردم چشماش آشنا بود همون مرد دیروزی بود با موی روغن زده گفت: کمکی از دستم برمیاد نگاه به چشماش کردم تو چشماش یه چیزی بود یه برق خاصی یه مهربونی که دوست داشتم نگاش کنم اون لحظه برای من فرشته نجات بود. کنارش یه مرد کلاه مخملی بود، نمی‌دونستم چی بگم. با خودم فکر کردم اگه بفهمه من دختر کی هستم اینجوری با مهربونی نگام می کنه یا باز بهم میگه همشیره؟ گفت: چرا اینجا افتادی؟ مگه نمی دونی تو این اوضاع شهر امن نیست زدم زیر گریه گفت: به سر و وضعت نمیاد از فقیر و فقرا باشی سر تکون دادم که نیستم که یعنی نبودم دوست داشتم بگم دختر جهانگیر خان هستم اما ترسیدم، نگاش کردم گفت: همشیره بلندشو دنبالم بیا اینجا امن نیست باز نگاش کردم با هیچ مردی جز آقام و نگهبان و خدمه همکلام نشده بودم ترسیدم اما راهی نداشتم یا اسیر ارازل می شدم یا تلف می شدم با ترس و تردید نگاش کردم گفت: تو همشیره من هستی و تا وقتی پیش خونواده‌ات نری امانتی، من خیانت در امانت نمی کنم نگاه به سیبیل چربم نکن نگاه به مرد کناریش کردم گفت: همشیره حرف این آقا حرفه نمی‌دونم منو می‌شناسی یا نه؟ سرتکون دادم نه... - من لوطی صالح هستم نگاش کردم!اسمشو شنیده بودم. شهرت و آوازه‌اش تو کل طهرون بود. از جوانمردی‌اش همه حرف می زدند پهلوان صالح تو زورخونه محل ما بود و کلی نوچه داشت، حرفش حرف بود. بلند شدم از جا.... اون لحظه درمانده ترین آدم روی زمین من بودم آقامو داشتند دور شهر می‌چرخوندن و فحش می‌دادند وقتی این جماعت به عمارت رحم نکرده بودند پس حتما به انبار و حجره هم رحم نکردند و به منم رحم نمی‌کردند. راهی نداشتم شاید اون مرد راست می گفت هرجا هم که می رفتم باز بهتر از تو خرابه خوابیدن و تشنه بودن بود! زیر لب گفتم: خدایا خودمو بهت سپردم هزار تا فکر تو سرم اومد اگه خواست بهم دست درازی کنه... اگه بلایی خواست سرم بیاره چی؟ فوقش خودمو خلاص می کردم
پنجشنبه ها چه خوشحال می ‌شوند عزیزانی که دستشان از دنیا کوتاه است و منتظر مهرتان هستند جایشان تا ابد در قلبمان خالیست با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم @aghmiun
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘کربلایی حسن موتمن، روحش شاد ،یادش گرامی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌