5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
رادیــونَــوا🍃موسیقیسنتی💞InShot_20260605_065843863.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت یازدهم بوی ادرار و فضولات انسانی میامد که حالمو بد می کرد، دل و روده ام داشت ب
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت دوازدهم
ننه زری میگفت شاه از شاه بودنش میگذره اما دختر از دختر بودنش نمیگذره منم نمیخواستم نجابت و آبروم رو از دست بدم.
چشممم به لوطی صالح افتاد و خیالم راحت شد رو اسمش کل طهرون قسم میخوردند
من اون روز،اون لحظه اسم آقام و اسم خاندانمو جا گذاشتم و با اون مرد راهی شدم، پشت مرد راه افتادم
لوطی صالح وسط راه ازمون جدا شد با رفتنش کمی ترسیدم
پیاده راهی شدیم تو مرکز شهر یه خونه بزرگ داشت بزرگ و زیبا!
نمی دونستم زن و بچه داره یا نه خجالت هم می کشیدم ازش بپرسم پس سکوت کردم جلوی در ایستادم و رفت اون مرد رفت داخل بعد که یادش اومد منم هستم اومد دنبالم، سرم پایین بود و گفت: همشیره بیا تو خوبیت نداره اینجا واستادی
دید تردید می کنم گفت: بیا تو بی بی هست تنها نیستیم
نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم: خدا کنه آدم شیر پاک خودهای باشه
رفتم داخل اما از جلوی در تکون نخوردم با خودم فکر کردم اگه خواست کاری ناشایست کنه بتونم فرار کنم. داشتم زیر چشمی حیاط رو نگاه می کردم اگه قحطی نبود حتما حیاط قشنگی می شد تو همین فکرا بودم که یه پیرزن با لپ هایی سرخ و قشنگ گفت: ننه بیا تو اونجا چرا ایستادی؟ دم در بده
نگاش کردم تو چشماش چیزی بود که غم هامو فراموش کردم اما زود یاد روزای قبل افتادم
دیروز نه! دیروزِ دیروزش،چه خوشبخت بودم یا روز قبلش این موقع تو عمارت خودمون بودم! به اندازه پلک زدن زندگیم از این رو به اون رو شد.
پیرزن اومد جلو و گفت: اسمم گلاب هست آقام چوپان بود که دل به ننه ام باخت و زود ننهاش رو فرستاد خواستگاری اما چندسالی اجاقشون کور بود آقام نذر کرد اگه خدا یه بچه بهش بده هر سال دوبار گلاب به امامزاده بده خدا خواست و نذرشون قبول شد ومن به دنیا اومدم، اسم منم گذاشتند گلاب
نگاش کردم،نگاش مثل بی بی زری مهربون بود
گفت: تو نمیخوای چیزی بگی؟
نمی دونستم چی باید بگم،با خودم می گفتم راستشو بگم نگم
که اون مرد اومد و یا الله گویان رفت زیر زمین عمارت با نگام دنبالش کردم.
بی بی گلاب خندید و گفت: رئوف بچه ام قلبش مثل کبوتر هست نگاش هم پاکه بهم گفت تو نزدیکی بازار افتاده بودی و با صالح پیدات کردند، می دونی صالح پسر من هست
رئوف هم گوشه بازار پیدا کردم. وای چقدر پرچونگی می کنم بیا بریم یه پیاله آب بهت بدم، نگفتی اسمت چی هست؟
لب زدم و گفتم: پریزاد
یه پیاله آب داد ترک لب هام سوختش! داشتم با زبانم لب هامو خیس میکردم فهمید که تشنه هستم و باز آب داد هیچی نگفت فقط با مهربانی نگاهم کرد گفت: حتما شکمت خالی هست آب اذیتت میکنه بذار یه چیزی بیارم بخوری
قار و قور شکمم میگفت گرسنه هستم اما یاد مادرم و تاجماه خانم و آقام اشتهامو کور می کرد و باز بغض تو گلو می نشست، از خجالت سرمو پایین انداختم
گفت: ننه اگه دوست نداری برات نان و سبزی بیارم
از خجالت سرخ شدم گفتم: نه دست شما درد نکنه من... اِاِاِ اگه اجازه بدین برم
ننه گلاب گفت: کجا بری ننه؟
نه تو امانتی فعلا اینجا باش تا کسی دنبالت بیاد
هیچی نگفتم دست و صورتمو شستم سفره پهن شده بود خجالت می کشیدم دستم به سفره بره...
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت سیزدهم
انگار بی بی گلاب فهمید که گفت: مدیون منی گرسنه باشی و لب به چیزی نزنی بخور دختر، دختر تو سن تو خوب باید بخوره که سفید و تپل باشه، فردا خواست بزاد از دست نره.
دست خودم نبود نمی تونستم چیزی بخورم، یکی دو لقمه خوردم و با غذا بازی کردم صدای در اومد بی بی گلاب که دید سعی میکنم از پنجره نگاه کنم ببینم چه خبره گفت: رئوف رفت
بعد به من گفت: نامحرم نداریم دختر راحت باش
سرمو پایین انداختم و گفتم: راحتم
یه لبخند زد و گفت: داشتم میگفتم رئوف رو گوشه بازار پیدا کردم بچه شیری بود مثل صالح، منم یه زن جوون و خوشگل بودم نگاه به الانم نکن که گرد پیری رو صورتم نشسته خوشگل بودم اون موقعها، آقای صالح تازه از دنیا رفته بود خدا ازش راضی باشه من ازش راضی هستم من که هیچ کل محل ازش راضی بودن اونم پهلون بود دشمنی کردن و با دشنه، رقیبش کشتش و منو تو جوونی تنها کرد اون روز رفته بودم بازار خرید کنم دیدم که یه بچه همسن وسال صالحِ من داره گریه می کنه، تا بغلش کردم آروم شد گفتم حتما نمی خوانش که گذاشتنش اینجا...
خدارو خوش نمیامد اونجا رهاش کنم اگه اتفاقی میافتاد من خودمو نمیبخشیدم بغلش کردم و آوردمش خونه گرسنه بود تازه چهار دست و پا می رفت دلم براش رفته بود گفتم خدا
تو کمکم کن، روسفیدم کن منم فکر می کنم از الان دوتا پسر دارم رئوف و صالح، از اون روز رئوف هم شد پسرم.
رخت می شستم برای همسایه ها،آب حوض می کشیدم که شرمنده نشم خداهم حسابی بهم برکت داده بود.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت یازدهم بوی ادرار و فضولات انسانی میامد که حالمو بد می کرد، دل و روده ام داشت ب
سخت بود تو سرما و برف زمستون ظرف و لباس بشورم و یخ حوض بشکنم اما راهی نداشتم باید شکممون رو سیر می کردم خدا بیامرز شوهرم مرد جوونمردی بود سر سفره اش خیلیا نون میخوردن اهل جمع کردن نبود تا پول دستش میامد دست خیلیها رو میگرفت و جز یه خونه کوچک چیزی برامون نذاشت.
اون روز یکی از همسایه ها گفت: آقا رحیم از بزرگای شهر برای خونه اش رختشور می خواد، رختشور خودش آبستن هست و سنگین شده، خوب پول میده هفته ای سه روز بری اونجا دیگه لازم نیست جایی کار کنی
گفتم: آخه من زن جوون با دو تا بچه نمیتونم هرجایی برم
گفت: خیالت راحت آقا رحیم مرد خوب و چشم پاکی هست گفتم اسمشو از لوطی خدا بیامرز شنیدم
خلاصه جونم برات بگه قبول کردم و فرداش با همسایه راهی شدم و خانم اون خونه از من خوشش اومد آقا رحیم هم شوهر خدا بیامرزمو میشناخت وقتی فهمید زن لوطی و جوانمرد محل قراره خونش رختشویی کنه ناراحت شده بود روز اول که رفتم آقا رحیم صدام کرد و گفت: شما جای همشیره ما هستی لوطی در حق ما خیلی مردونگی کرده روا نیست منزلش، این خونه اون خونه رخت چرک و پر از شپش مردم رو بشوره اگه شما راضی باشید من یه خونه همین نزدیکی ها بهتون بدم و هرماه هم مبلغی میدم تا اهل منزل براتون بیارن که اینجوری شما
نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم: آقا رحیم خدا از برادری کمتون نکنه،حرف خوبی و بزرگی شما تو کل طهرون پیچیده اما من راضی نیستم! لوطی خدا بیامرز هم دوست و رفیق زیاد داشت و خواستن دست ما رو بگیرن اما می دونید آقای منم پهلوون و لوطی بوده سر سفره لوطی بزرگ شدم و نون خوردم درسته مرد نشدم اما تو مرام و معرفت ما نیست که لقمه بدون زحمت بخوریم اینجوری من راحت تر هستم.
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهاردهم
آقا رحیم گفت: آخه...
گفتم: آخه نداره اگه اینجا برای من کاری نیست برم
اقا رحیم گفت: چی بگم هرجور راحتید، راستی من یادمه خدابیامرز یه پسر داشت به اسم صالح اما از صغری (همسایه) شنیدم شما دو تا پسر داری جریان چیه؟
گفتم: چی بگم! طفلک یه بچه گوشه بازار رها شده بود دلم نیامد بذارم اونجا بمونه همسن صالح خودم هست با خدا قرار...
رحیم آقا گفت: چی؟ برو برش دار بیار
دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: چرا؟ چی شده؟
گفت: همشیره وقت تنگ هست آماده شو اصلا با هم بریم
گفتم: آخه...
گفت: هیچی نپرس
بدون حرف راهی شدیم
تو راه گفت: یه کلفت از روی بدجنسی، شبونه پسر کوچکم رو به اسم رسول رو دزدیده بعد از شهر فرار کرده کل شهرُ گشتم اما بچه ام رو پیدا نکردم گفتم شاید اون بچه پسر من باشه
اون لحظه با اینکه به رئوف وابسته شده بودم دعا کردم پسر آقا رحیم باشه، انگار همون لحظه مرغ آمین رد شد و صدامو شنید رئوف، رسولِ گمشده آقا رحیم بود، انگار اون کلفت بچه رو گوشه بازار رها کرده بود و خودش رفته بود.
از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف ناراحت، آقا رحیم میخواست رئوف منو ببره به همین لقمهای که خونهم خوردی مثل صالح برام عزیز بود بغلش کردم و زار زدم آقا رحیم سرش پایین بود و همش تشکر میکرد اما تشکر اون به درد من نمیخورد تا به خودم بیام رئوفِ من که رسول گمشده اش بود رو برداشت و برد. اون روز بدترین روز زندگیم بود صالح هم بی قراری می کرد صبح زود صبحانه نخورده راهی خونه آقا رحیم شدم رئوف هم تمام شب نخوابیده بود تا بغلش کردم آروم شد و خوابید
زن آقا رحیم با گریه گفت: یه چیزی میگم نه نگو تو که میدونی خدا رسول رو بعد دو تا دختر بهم داده این بچه به تو وابسته شده بیا اینجا زندگی کن هرچی هم بخوای در اختیار خودت و بچه ات میذارم
- نه نمیشه
- تو که می خواستی بیای اینجا رختشوری بیا بشو لَلِهه ی بچه ام شو، پولشم بگیر از رختشوری که بهتره، بیا اینجا مثل خواهر من،هم کنار رسول باش هم بچه اتو بزرگ کن اگه سخت گذشت اگه اذیت شدی برو...
نگاش کردم تو چشماش پر از اشک بود راست می گفت، چقدر می تونستم با آب یخ وسط زمستون رخت بشورم چقدر می تونستم دوری رئوف رو تحمل کنم.
گفتم: آخه مردم رو که می شناسی پشتم حرف در میارن من زن جوون هستم نمیشه بیام اینجا
ننهی رسول که اسمش نرجس خانم بود کمی فکر کرد و گفت: بین شما و آقا رحیم یه صیغه خواهر برادری می خونیم اینجوری حرف و سخن ها میخوابه
- آخه
- آخه نداره...
اینجوری من اثاثمو جمع کردم و تا وقتی که صالح و رئوف بزرگ شدن اونجا موندنی شدم خدا نرجس خانم و آقا رحیم رو خیر بده که فرقی نمی ذاشتن.
وقتی صالح بزرگ شد صلاح ندیدم بمونیم اومدم تو همین خونه که یادگار آقای صالح بود. صالح رو فرستادم زورخونه تا زیر دست پهلوون شیرالله تربیت بشه خدا اونم خیر بده که کم نذاشت و در حق بچه ام پدری کرد.
رئوف یه وقتا میاد سر میزنه ناهار میخوره و میره امروزم با صالح رفته بودن بین مردم کمی آرد و گندم پخش کنند آخه نمی دونم شنیدی یا نه یکی از این بزرگای شهر احتکار کرده و مردم به سیلو و انبارهاش حمله کردند پهلوون شیر الله هر کدوم از نوچه هاشو یه جا فرستاد انگار بهترین انبار رو سپرد دست صالح که به طور عادلانه بین مردم پخش کنه که یه وقت کسی کم و زیاد نبره، آدم باید رحم کنه که خدا بهش رحم کنه! من نمیدونم مردم چرا اینجوری شدن چرا بهم رحم ندارن از خدا و پیغمبر نمیترسن؟
تو چشمام پر از اشک شد این زن نمی دونست من دختر همون مرد هستم که داشت ازش بدی می گفت، دوست نداشتم بفهمه، تو همین فکرا بودم که بی بی گلاب گفت: تو از خودت بگو، دختر به این خوشگلی چرا تنهاست؟
بعد نگاه تو چشمام کرد و گفت: چشمات مثل آب چشمه صاف و ذلال هست، موهات سیاهی شب رو به یاد میاره اما پوستت مثل سفیدی برف هست.
قربون خدا برم حتما سر تو خیلی وقت گذاشته گفتی اسمت چی بود؟
_پریزاد
خندید گفت: الهی بختت هم مثل پریزادها باشه
خواست حرفی بزنه صدای کوبه در اومد لوطی صالح بود صداشو شنیدم، یاالله گویان تو اومد بلند شدم و سلام کردم. سرش پایین بود جواب سلاممو داد گفت:
همشیره اگه می خوای به کسی، ننه ای بابایی نومزدی چیزی پیغومی بفرستی من درخدمتم تشکر کردم گفتم: باید برم
بی بی گلاب گفت: کجا؟بذار خانواده ات بیان...
نگاش کردم این زن صاف و ساده بود نمیتونستم دروغ بگم با اینکه از خونه حتما پرتم میکردن بیرون گفتم: من...
خانوادم مُردن من دختر جهانگیر خان هستم، همون که رحم نکرد به مردم
بی بی گلاب زد تو صورتش و با تعجب نگام کرد اما لوطی صالح یه لحظه چشماشو بالا آورد نگامون گره افتاد بهم و انگار دلم ریخت، تو چشماش یه برقی بود.
تو نگاه اول با اون ریش و سیبیل دستمال لنگی ازش میترسیدم اما وقتی تو چشماش نگاه می کردم یه چیزی داشت که تو چشمای کسی ندیده بودم
اما من دختر جهانگیرخان بودم و بخاطر آقام باید میرفتم گفتم با اجازه و خواستم از اتاق برم بیرون که بی بی گلاب گفت: صبر کن دختر
پاهام سست شد شاید واسه اینکه جایی نداشتم شاید بخاطر لرزشی که چند لحظه پیش تو بدنم اتفاق افتاده بود
گفت: جایی نداری بری اگه کسی بفهمه دختر کی هستی زنده ات نمیذارن
زدم زیر گریه حفیقت رو می گفت! حق با بی بی گلاب بود
- چیکار کنم؟
- فعلا بمون اینجا دخترم، تا فکری کنیم
- آخه...
- از اینجا بری سالم نمی ذارن،اینجا اتاق داریم بمون دختر جان حرف منِ گیس سفید رو گوش کن
راهی نداشتم از خدامم بود، اونجا موندم
خونه لوطی صالح هم چاه آب داشت بی بی گلاب زود برام آب گرم کرد تا تنی به آب بزنم و خودش مثل یه مادر دلسوز چرک تنم رو گرفت و بعد برام جا انداخت و خوابیدم اما چه خوابی همش خواب بد می دیدم
بیدار شدم با خودم گفتم من اینجا چیکار می کنم؟ اما راهی نداشتم از خرابه خوابیدن که بهتر بود، گریه می کردم برای خودم، برای بخت بدم که در اتاق باز و شد.
بی بی گلاب اومد گفت: صدات نکردم راحت بخوابی اما دیگه وقت شام هست
با تعجب نگاش کردم یعنی انقدر خوابیده بودم، چارقدمو درست کردم
- کسی خونه نیست راحت باش لوطی صالح امشب نمیاد بیا با هم یه چایی بخوریم
جوانان دهه پنجاه با شلوارهاى پاچه گشاد، اُورکت های تنگ و یقه گشاد سال ۱۳۵۶
@Aghmiun ❥❥
46.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا ما اهل خدا هستیم ؟؟؟🌼
پس این همه دل شکستن و قضاوت چیه ؟🍃
واقعا ما اهل آگاهی هستیم ؟؟🌼
گناه کبیره و حق الناس چیه ؟؟ 🍃
#آقای۶صبح
#سیدداوودحسینی
@Aghmiun ❥❥
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی پایان شکرگذارتم یارب ...🙏
@Aghmiun ❥❥
سید حسین عباس منش @abasimanesh.mp3
زمان:
حجم:
19.5M
آیا مقایسه کردن خودمون با دیگران کار درستی هست ؟
میکس فوق العاده سید حسین عباس منش
@Aghmiun ❥❥