کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت یازدهم بوی ادرار و فضولات انسانی میامد که حالمو بد می کرد، دل و روده ام داشت ب
سخت بود تو سرما و برف زمستون ظرف و لباس بشورم و یخ حوض بشکنم اما راهی نداشتم باید شکممون رو سیر می کردم خدا بیامرز شوهرم مرد جوونمردی بود سر سفره اش خیلیا نون میخوردن اهل جمع کردن نبود تا پول دستش میامد دست خیلیها رو میگرفت و جز یه خونه کوچک چیزی برامون نذاشت.
اون روز یکی از همسایه ها گفت: آقا رحیم از بزرگای شهر برای خونه اش رختشور می خواد، رختشور خودش آبستن هست و سنگین شده، خوب پول میده هفته ای سه روز بری اونجا دیگه لازم نیست جایی کار کنی
گفتم: آخه من زن جوون با دو تا بچه نمیتونم هرجایی برم
گفت: خیالت راحت آقا رحیم مرد خوب و چشم پاکی هست گفتم اسمشو از لوطی خدا بیامرز شنیدم
خلاصه جونم برات بگه قبول کردم و فرداش با همسایه راهی شدم و خانم اون خونه از من خوشش اومد آقا رحیم هم شوهر خدا بیامرزمو میشناخت وقتی فهمید زن لوطی و جوانمرد محل قراره خونش رختشویی کنه ناراحت شده بود روز اول که رفتم آقا رحیم صدام کرد و گفت: شما جای همشیره ما هستی لوطی در حق ما خیلی مردونگی کرده روا نیست منزلش، این خونه اون خونه رخت چرک و پر از شپش مردم رو بشوره اگه شما راضی باشید من یه خونه همین نزدیکی ها بهتون بدم و هرماه هم مبلغی میدم تا اهل منزل براتون بیارن که اینجوری شما
نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم: آقا رحیم خدا از برادری کمتون نکنه،حرف خوبی و بزرگی شما تو کل طهرون پیچیده اما من راضی نیستم! لوطی خدا بیامرز هم دوست و رفیق زیاد داشت و خواستن دست ما رو بگیرن اما می دونید آقای منم پهلوون و لوطی بوده سر سفره لوطی بزرگ شدم و نون خوردم درسته مرد نشدم اما تو مرام و معرفت ما نیست که لقمه بدون زحمت بخوریم اینجوری من راحت تر هستم.
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهاردهم
آقا رحیم گفت: آخه...
گفتم: آخه نداره اگه اینجا برای من کاری نیست برم
اقا رحیم گفت: چی بگم هرجور راحتید، راستی من یادمه خدابیامرز یه پسر داشت به اسم صالح اما از صغری (همسایه) شنیدم شما دو تا پسر داری جریان چیه؟
گفتم: چی بگم! طفلک یه بچه گوشه بازار رها شده بود دلم نیامد بذارم اونجا بمونه همسن صالح خودم هست با خدا قرار...
رحیم آقا گفت: چی؟ برو برش دار بیار
دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: چرا؟ چی شده؟
گفت: همشیره وقت تنگ هست آماده شو اصلا با هم بریم
گفتم: آخه...
گفت: هیچی نپرس
بدون حرف راهی شدیم
تو راه گفت: یه کلفت از روی بدجنسی، شبونه پسر کوچکم رو به اسم رسول رو دزدیده بعد از شهر فرار کرده کل شهرُ گشتم اما بچه ام رو پیدا نکردم گفتم شاید اون بچه پسر من باشه
اون لحظه با اینکه به رئوف وابسته شده بودم دعا کردم پسر آقا رحیم باشه، انگار همون لحظه مرغ آمین رد شد و صدامو شنید رئوف، رسولِ گمشده آقا رحیم بود، انگار اون کلفت بچه رو گوشه بازار رها کرده بود و خودش رفته بود.
از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرف ناراحت، آقا رحیم میخواست رئوف منو ببره به همین لقمهای که خونهم خوردی مثل صالح برام عزیز بود بغلش کردم و زار زدم آقا رحیم سرش پایین بود و همش تشکر میکرد اما تشکر اون به درد من نمیخورد تا به خودم بیام رئوفِ من که رسول گمشده اش بود رو برداشت و برد. اون روز بدترین روز زندگیم بود صالح هم بی قراری می کرد صبح زود صبحانه نخورده راهی خونه آقا رحیم شدم رئوف هم تمام شب نخوابیده بود تا بغلش کردم آروم شد و خوابید
زن آقا رحیم با گریه گفت: یه چیزی میگم نه نگو تو که میدونی خدا رسول رو بعد دو تا دختر بهم داده این بچه به تو وابسته شده بیا اینجا زندگی کن هرچی هم بخوای در اختیار خودت و بچه ات میذارم
- نه نمیشه
- تو که می خواستی بیای اینجا رختشوری بیا بشو لَلِهه ی بچه ام شو، پولشم بگیر از رختشوری که بهتره، بیا اینجا مثل خواهر من،هم کنار رسول باش هم بچه اتو بزرگ کن اگه سخت گذشت اگه اذیت شدی برو...
نگاش کردم تو چشماش پر از اشک بود راست می گفت، چقدر می تونستم با آب یخ وسط زمستون رخت بشورم چقدر می تونستم دوری رئوف رو تحمل کنم.
گفتم: آخه مردم رو که می شناسی پشتم حرف در میارن من زن جوون هستم نمیشه بیام اینجا
ننهی رسول که اسمش نرجس خانم بود کمی فکر کرد و گفت: بین شما و آقا رحیم یه صیغه خواهر برادری می خونیم اینجوری حرف و سخن ها میخوابه
- آخه
- آخه نداره...
اینجوری من اثاثمو جمع کردم و تا وقتی که صالح و رئوف بزرگ شدن اونجا موندنی شدم خدا نرجس خانم و آقا رحیم رو خیر بده که فرقی نمی ذاشتن.
وقتی صالح بزرگ شد صلاح ندیدم بمونیم اومدم تو همین خونه که یادگار آقای صالح بود. صالح رو فرستادم زورخونه تا زیر دست پهلوون شیرالله تربیت بشه خدا اونم خیر بده که کم نذاشت و در حق بچه ام پدری کرد.
رئوف یه وقتا میاد سر میزنه ناهار میخوره و میره امروزم با صالح رفته بودن بین مردم کمی آرد و گندم پخش کنند آخه نمی دونم شنیدی یا نه یکی از این بزرگای شهر احتکار کرده و مردم به سیلو و انبارهاش حمله کردند پهلوون شیر الله هر کدوم از نوچه هاشو یه جا فرستاد انگار بهترین انبار رو سپرد دست صالح که به طور عادلانه بین مردم پخش کنه که یه وقت کسی کم و زیاد نبره، آدم باید رحم کنه که خدا بهش رحم کنه! من نمیدونم مردم چرا اینجوری شدن چرا بهم رحم ندارن از خدا و پیغمبر نمیترسن؟
تو چشمام پر از اشک شد این زن نمی دونست من دختر همون مرد هستم که داشت ازش بدی می گفت، دوست نداشتم بفهمه، تو همین فکرا بودم که بی بی گلاب گفت: تو از خودت بگو، دختر به این خوشگلی چرا تنهاست؟
بعد نگاه تو چشمام کرد و گفت: چشمات مثل آب چشمه صاف و ذلال هست، موهات سیاهی شب رو به یاد میاره اما پوستت مثل سفیدی برف هست.
قربون خدا برم حتما سر تو خیلی وقت گذاشته گفتی اسمت چی بود؟
_پریزاد
خندید گفت: الهی بختت هم مثل پریزادها باشه
خواست حرفی بزنه صدای کوبه در اومد لوطی صالح بود صداشو شنیدم، یاالله گویان تو اومد بلند شدم و سلام کردم. سرش پایین بود جواب سلاممو داد گفت:
همشیره اگه می خوای به کسی، ننه ای بابایی نومزدی چیزی پیغومی بفرستی من درخدمتم تشکر کردم گفتم: باید برم
بی بی گلاب گفت: کجا؟بذار خانواده ات بیان...
نگاش کردم این زن صاف و ساده بود نمیتونستم دروغ بگم با اینکه از خونه حتما پرتم میکردن بیرون گفتم: من...
خانوادم مُردن من دختر جهانگیر خان هستم، همون که رحم نکرد به مردم
بی بی گلاب زد تو صورتش و با تعجب نگام کرد اما لوطی صالح یه لحظه چشماشو بالا آورد نگامون گره افتاد بهم و انگار دلم ریخت، تو چشماش یه برقی بود.
تو نگاه اول با اون ریش و سیبیل دستمال لنگی ازش میترسیدم اما وقتی تو چشماش نگاه می کردم یه چیزی داشت که تو چشمای کسی ندیده بودم
اما من دختر جهانگیرخان بودم و بخاطر آقام باید میرفتم گفتم با اجازه و خواستم از اتاق برم بیرون که بی بی گلاب گفت: صبر کن دختر
پاهام سست شد شاید واسه اینکه جایی نداشتم شاید بخاطر لرزشی که چند لحظه پیش تو بدنم اتفاق افتاده بود
گفت: جایی نداری بری اگه کسی بفهمه دختر کی هستی زنده ات نمیذارن
زدم زیر گریه حفیقت رو می گفت! حق با بی بی گلاب بود
- چیکار کنم؟
- فعلا بمون اینجا دخترم، تا فکری کنیم
- آخه...
- از اینجا بری سالم نمی ذارن،اینجا اتاق داریم بمون دختر جان حرف منِ گیس سفید رو گوش کن
راهی نداشتم از خدامم بود، اونجا موندم
خونه لوطی صالح هم چاه آب داشت بی بی گلاب زود برام آب گرم کرد تا تنی به آب بزنم و خودش مثل یه مادر دلسوز چرک تنم رو گرفت و بعد برام جا انداخت و خوابیدم اما چه خوابی همش خواب بد می دیدم
بیدار شدم با خودم گفتم من اینجا چیکار می کنم؟ اما راهی نداشتم از خرابه خوابیدن که بهتر بود، گریه می کردم برای خودم، برای بخت بدم که در اتاق باز و شد.
بی بی گلاب اومد گفت: صدات نکردم راحت بخوابی اما دیگه وقت شام هست
با تعجب نگاش کردم یعنی انقدر خوابیده بودم، چارقدمو درست کردم
- کسی خونه نیست راحت باش لوطی صالح امشب نمیاد بیا با هم یه چایی بخوریم
جوانان دهه پنجاه با شلوارهاى پاچه گشاد، اُورکت های تنگ و یقه گشاد سال ۱۳۵۶
@Aghmiun ❥❥
46.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا ما اهل خدا هستیم ؟؟؟🌼
پس این همه دل شکستن و قضاوت چیه ؟🍃
واقعا ما اهل آگاهی هستیم ؟؟🌼
گناه کبیره و حق الناس چیه ؟؟ 🍃
#آقای۶صبح
#سیدداوودحسینی
@Aghmiun ❥❥
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی پایان شکرگذارتم یارب ...🙏
@Aghmiun ❥❥
سید حسین عباس منش @abasimanesh.mp3
زمان:
حجم:
19.5M
آیا مقایسه کردن خودمون با دیگران کار درستی هست ؟
میکس فوق العاده سید حسین عباس منش
@Aghmiun ❥❥
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
انرژی و ماده یکی هستند؟؟
معادله معروف اینشتین، E=mc²، بر روی همه چیز، از کلاههای بیسبال گرفته تا برچسبهای سپر ماشین، دیده میشود. حتی عنوان یکی از آلبومهای ماریا کری (Mariah Carey) در سال ۲۰۰۸ نیز هست. اما واقعاً این معادله مشهور آلبرت اینشتین (Albert Einstein) چه معنایی دارد؟
برای یادگیری بیشتر درباره معنای این معادله معروف و ریشههای آن، به خواندن ادامه دهید.
ریشههای E=mc²
آلبرت اینشتین معادله را در سال ۱۹۰۵ به عنوان بخشی از نظریه نسبیت خاص (Special theory of relativity) خود فرمولبندی کرد. او ابتدا در ماه ژوئن آن سال، مقالهای در مورد ویژگیهای نور و زمان منتشر کرد. چند ماه بعد، به نتیجه جدیدی رسید که این معادله را به ما داد.
این رویداد به عنوان یک مفهوم انقلابی و بنیادی در فیزیک شناخته میشود که درک ما از رابطه اساسی بین انرژی و جرم را تغییر داد.
همچنین، این معادله تأثیرات عمیقی در حوزه انرژی هستهای داشت و توضیح داد که چگونه واکنشهای هستهای، مانند شکافت هستهای و همجوشی هستهای، با تبدیل بخش کوچکی از جرم به انرژی قابل استفاده، مقادیر زیادی انرژی آزاد میکنند.
پیش از این معادله، دانشمندان جرم و انرژی را به عنوان خواص جداگانه و متمایز در نظر میگرفتند. این معادله حول نظریه همارزی جرم و انرژی (Theory of mass-energy equivalence) میچرخد — هرچند که باید توجه داشت اینشتین اولین کسی نبود که این مشاهده را انجام داد.
اما معادله E=mc² بیان میکند که جرم و انرژی قابل تبدیل به یکدیگر هستند. بهطور عملی، این به این معنی است که مقدار کمی از جرم میتواند به مقدار زیادی انرژی تبدیل شود و بالعکس.
گزارش شده است که اینشتین در ابتدا از اینکه نظریهاش بازخورد زیادی نداشت، ناامید شد. اما در سال ۱۹۰۶، فیزیکدانان اروپایی به سوئیس سفر کردند تا در مورد این معادله با او بحث کنند.
آزمایشهای E=mc²
اینشتین ممکن است نتوانسته باشد نظریهاش را اثبات کند، اما سایر دانشمندان در سالهای پس از آن برای اثباتش تلاش کردند. به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۵، دانشمندان مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) دستگاه GAMS4 را برای تأیید این نظریه ساختند.
توضیح فرمول اینشتین
برای تازهکاران، حرف E نمایانگر انرژی و حرف m نمایانگر جرم است که معیاری برای اندازهگیری مقدار ماده است. انرژی و ماده قابل تبدیل به یکدیگر هستند. علاوه بر این، باید به یاد داشته باشیم که مقدار مشخص و ثابتی از انرژی و ماده در جهان وجود دارد.
اگر کتاب کودکانه “اسنیچها (The Sneetches)” نوشته دکتر سئوس (Dr. Seuss) را خوانده باشید، احتمالاً به یاد دارید که شخصیتهای زردرنگ و پرندهمانند داستان از طریق دستگاهی بهطور مداوم به “اسنیچهای با ستاره” و “اسنیچهای بدون ستاره” تبدیل میشوند.
تعداد اسنیچها در طول داستان ثابت میماند، اما نسبت بین آنهایی که ستاره دارند و آنهایی که ندارند تغییر میکند. این موضوع مشابه انرژی و ماده است. مجموع کل، ثابت میماند، اما انرژی بهطور منظم به ماده تبدیل میشود و ماده به انرژی.
حالا به بخش c2 در معادله میرسیم که مانند ماشینهای ستارهگذار و ستارهبر در داستان “اسنیچها” عمل میکند. حرف c نمایانگر سرعت نور است که یک ثابت جهانی است. بنابراین، معادله به این صورت ساده میشود: انرژی برابر است با جرم ضربدر سرعت نور به توان دو.
چرا باید جرم را در سرعت نور ضرب کنیم تا انرژی تولید شود؟ دلیلش این است که انرژی، چه موجهای نوری باشد و چه تشعشع، با سرعت نور حرکت میکند. این سرعت برابر است با ۱۸۶,۰۰۰ مایل بر ثانیه (۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه). وقتی در یک نیروگاه هستهای یا بمب اتمی، یک اتم شکافته میشود، انرژی حاصل با سرعت نور آزاد میشود.
اما چرا سرعت نور به توان دو؟ دلیل این است که انرژی جنبشی (kinetic energy) یا انرژی حرکت، متناسب با جرم است. وقتی یک جسم را شتاب میدهید، انرژی جنبشی آن با مجذور سرعت افزایش مییابد.
مثال عالی برای این موضوع در هر کتاب راهنمای رانندگی یافت میشود: اگر سرعت خود را دو برابر کنید، فاصله ترمز (از ماشین جلویی) چهار برابر بیشتر میشود، بنابراین فاصله ترمز برابر با مجذور سرعت است (منبع: UNSW Physics: Einsteinlight).
مجذور سرعت نور عدد بسیار بزرگی است که نشان میدهد چه مقدار انرژی حتی در مقادیر بسیار کوچک ماده وجود دارد.
مثال رایج این است که ۱ گرم آب — اگر تمام جرم آن به انرژی خالص از طریق E=mc² تبدیل شود — دارای انرژی معادل ۲۰,۰۰۰ تن (۱۸,۱۴۳ متریک تن) تیانتی منفجره است. به همین دلیل است که مقدار کمی از اورانیوم یا پلوتونیوم میتواند چنین انفجار اتمی عظیمی ایجاد کند.