در مورد گـذشته هرگز زیـاد فکر نکن
اشکهایت را جاری خواهد ساخت...
در مورد آینده زیاد نگران نباش
ترس در تو ایجاد خواهد کرد...
درهمین حال حاضر زندگی کن
لبخند را بر لبانت خواهد آورد.
@Aghmiun ❥❥
قدرت تحمل هر کسی را
از میزان سکوتش بسنجید
آنان که هیاهو میکنند
بار هیچ چیزی
را به روی شانه های
خود تحمل نمیکنند . . .!
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
انگار یکباره دلم برای امام رضا تنگ شد امامِ مهربانی ها مهربانی های بی انتها انتهای امید و آرزوی ما
همراه با مهتاب و طلا به مغازهء بابا رفتیم
فاصلهء زیادی از خانه تا مغازهء بابا نبود
با کمک عمو حمید چند خیابان پائین تر یه مغازهء کوچیک اجاره کرده و " عطاریِ ذکریا " را راه اندازی کرده بود !
بابا هم برای خودش یک پا دکتر بود
یه کارشناسِ داروهای گیاهی که برای هر درد و مشکلی یه تجویزِ گیاهی داشت
بعد از اینکه مهتاب از مشکلِ مامانش گفت ، بابا علاوه بر چای کوهی که یکی از همسایه ها برای او پیشنهاد داده بود ، چند تا گیاه دیگه هم داد تا با مصرف همزمان اون ها زود تر خوب بشه
- نغمه جون خوش به حالت
یه دکتر دائم دَمِ دستت داری !
- دیگه دیگه ....
- اصلاً شماها دارو شیمیایی هم مصرف می کنید ؟
- آره بابا ؛ گفتن دارو گیاهی نگفتن معجزه گر که !
- ولی کلاً خیلی خوبه بابای آدم اینجوری باشه
- چه جوری مثلاً ؟
- خیلی مهربون و آروم به نظر میاد
رابطهء خوبی هم با تو داره
چی از این بهتر ؟
- آره خوبه ؛ حالا مگه بابای تو چه کارس ؟
- راننده تاکسی
صبح با دغدغهء جور کردنِ پولِ خورد واسه مسافرا از خونه بیرون میره ، شب با خستگی و کلافگی و هزار جور گله و شکایت از دست روزگار بر می گرده خونه
- آخی ؛ بنده خدا حق داره
مزخرف تر از این ترافیک تو دنیا وجود نداره
- ایهیم ، میگم بابات اینا خانوادگی عطار بودن ؟
- نه !
بابابزرگم خدابیامرز بنا بود
بابا از بچگی به گل و گیاه و اینجور چیزا علاقه داشت
بعد از دبیرستان هم گیاهانِ داروئی خوند
یعنی هم با علم و هم با علاقه این شغل رو انتخاب کرد نه از روی اجبارِ روزگار و خانواده
به خاطر همین هم به نظرم توی کارش آدم موفقیه !
- چه جالب
اینجوریشو دیگه نشنیده بودم
- حالا که دیدی و شنیدی قربونت برم
بریم خونهء ما ؟
داشتم میومدم بیرون ، مامان آرد خمیر کرده بود واسه سمبوسه
ناهار با هم باشیم ؟
طلا بود که وسط حرف و بحث من و مهتاب آشپزی مادرشو به رخ می کشید و مهمونِ ناخونده دعوت می کرد
انگار این دخترها عادت داشتن گاهی وقت ها که مطمئن بودند پدر خانواده حضور نداره خودشونو برای ناهار منزل همدیگه دعوت کنند ......
درس های ترم اول خیلی هم سخت نبود ولی همین زمانی که در مسیرِ رفت و آمد تلف میشد هنوز برام عادی نشده بود
بعد از گذشت یک ماه از سال تحصیلی تازه با یکی دو تا از بچه های کلاس آشنا شده بودم و سعی می کردم رابطه ام را صمیمی تر بکنم
ولی انگار اینجا دوست پیدا کردن و جلبِ اعتماد خیلی سخت تر از شهر کوچکِ خودمون بود
با سمیه تقریباً هم مسیر بودم و صبح ها با هم قرا میذاشتیم تا به دانشگاه بریم
دخترِ خوب و نسبتاً خون گرمی بود
محیطِ دانشگاه را دوست داشتم
آدمِ خیلی سخت گیری نبودم ولی در برقراریِ ارتباط با دانشجوهای پسر جانبِ احتیاط را رعایت می کردم
بابا اونقدر توی گوشم خونده بود که خودم رو مُلزم میدونستم در برخورد با بچه ها بیشتر از گذشته احتیاط کنم
روزهای رنگی رنگیِ پاییز به نیمه میرسه و هوا کم کم سرد میشه
فصلِ مانتو نخی و شالِ نازک و صندل تموم میشه و باز دورهء به دوش کشیدنِ پالتوهای سنگین و کوله پشتیِ پُر از کتاب و کفشِ کتونی از راه میرسه
اگه فشار اقتصادی که با این هجرت از یه شهر کوچیک به یه شهر بزرگ به من و خانواده ام تحمیل شده بود را نادیده می گرفتیم همه چیز خوب بود
یه زندگیِ آروم و بی دغدغه در پناهِ حمایت های بی دریغِ بابا و مهربانی های ناتمامِ مامان ......
عمو حمید که ده سالی از بابا کوچیک تر بود خیلی هوای این برادر بزرگ تر را در این شهر غریب داشت
عمو بعد از پایانِ تحصیلاتش در دانشگاه و ازدواج کردن ، توی تهران موند و الان هم در یک شرکت بازگانی مشغول به کار بود
امشب به اتفاقِ همسرش ؛ سپیده جون و پسرِ کوچیکش سروش مهمان ما بودند
- خانوم چیزی لازم نداری
- نه
کجا میری ؟
- برم یه سر تا مغازه و برگردم
حمید گفت فلفل قرمز واسش بیارم ، یادم رفت
- باشه ؛ پس زودتر بیا دیگه ....
اصولاً چاشنیِ غذا از نظرِ عموجانم فقط فلفل بود و بس ؛
اونم فلفل قرمز که از خودِ آبادان اومده باشه !!!
گاهی اوقات بابا به شوخی می گفت
" فکر می کنم حمید از بس که فلفل خورده اینطور تند و تیز و پرشور و فعال شده "
گاهی وقتا یه شیطنت هایی از عموجانم سر میزد که من با خودم فکر می کردم اصلاً این آدم میتونه صاحب یک زندگیِ مستقل و زن و فرزندی هم باشه ؟!
یادش بخیر چقدر خانم جان و آقاجانم از دستِ این ته تغاریِ پُرجوش و خروش حرص می خوردن ......
- بفرمایید
قابلِ تعارف نیست
- اختیار داری زن داداش
مثل همیشه عااالی
- نوش جان
مامان خانوم مثل همیشه که برای مهمان هاش حسابی وقت و انرژی میذاشت ، هم خورشتِ آلوی مورد علاقهء عمو حمید را پخته بود و هم مسئولیتِ پختِ لازانیا که مورد علاقهء سروش و نیما بود را به گردنِ من انداخته بود
بماند که همیشه سالاد و ژله و چیدمانِ سفره هم به عهدهء من بود !
- دستِ نغمه خانوم هم درد نکنه
دیگه وقتِ شوهر دادنت رسیده !
- عموووو !
- مگه دروغ میگم ؟
اونی که بابات داره عطاریه نه مغازهء ترشی فروشی که یه دبه واسه تو کنار بزاره
- حمید خوبه تو دختر نداری اگر نه همون دوازده سالگی واسه خودت داماد دست و پا می کردی !
- پس چی ؟
داداش اگه بدونی !
لذتی که در داشتنِ داماد هست در نوشیدنِ آب یخ وسط تابستون اونم وقتی از گرما زبونت به حلقت چسبیده نیست !
نصفِ لذتِ حضور عمو حمید به همین شوخی ها و سربه سر گذاشتن ها بود
خیلی دوستش داشتم
سرزنده و پرانرژی بود
هیچ وقت از وقت و انرژی و مال و حتی جانش برای بابا دریغ نمی کرد
یه برادر که به معنای واقعیِ کلمه مثلِ کوه پُشتش بود
البته بعد از فوتِ خانوم جون و آقاجون به جز هم دیگه کسی رو نداشتن ؛
پس طبیعی بود برای نگه داشتنِ همدیگه از هیچ کوششی فروگذار نکنند
به عادت همیشه بعد از شام نیما و سروش رفتن سراغِ بازیهای بچه گانهء خودشون ؛
بابا و عمو بساطِ شطرنج رو چیدند
و من و مامان و زن عمو به سنگرِ آشپزخونه پناه بردیم
- خب نغمه جون دانشگاه چطوره ؟
- خیلی خوبه زن عمو
- درس ها چی ؟ سخت نیست ؟
- نه !
آخه میدونید من این رشته رو خیلی دوست دارم
اینه که با لذت درس می خونم
- خیلی خوبه
ایشالا که موفق باشی
- ممنون
- نغمه ؛
مار جان پاشو یه سینی چای ببر تا من و سپیده جون هم بیایم پیش بابات و عموت
- باشه ، چشم
تازه بعد از شام و صرفِ چای نوبت به شوخی های حرص درآرِ عمو حمید رسید که گوشی را به دست گرفته بود و همراه با نشون دادن عکس تک تکِ همکارهای مجردش ، بیوگرافیِ اونها رو نیز برای جمعِ خانواده شرح میداد !
- داداش اینو ببین
یعنی ساخته شده واسه نغمه
بابا که دلش نمیومد ذوقِ پنهان شده در شیطنت های عموجان را کور کنه ، لبخند میزد ولی با دیدنِ آخرین عکسی که عمو نشونش داد نامردی نکرد و یه پس گردنیِ جانانه نثارِ برادرش کرد
چشم هام از تعجب گرد شده بود ولی وقتی در برابر این حرکتِ بابا عموجان از تهِ دل خندید فهمیدم عکسی که نشون داده یه نقص یا مشکلِ اساسی داشته که بابا شاکی شده
شبِ شیرین و لذت بخشی در کنار عمو و خانواده اش ساخته شد ......
Mohammad Reza Shajarian445_80351374216875.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
🌱#تصنیف
🎶 مرغ خوشخوان
• آواز: #محمدرضا_شجریان🌱❤
• آلبوم #مرغ_خوشخوان
• شعر از #حافظ_شیرازی
• دستگاه #شور
@Aghmiun ❥❥
🔘عکسهاوخاطره ها
کلاس چهارم ابتدایی.سال ۱۳۷۸.دبستان شهید منتخب آغمیون.
بهنام آقاپور،شهرام نیازیان،اکبر ممی زاده،پیمان نجاتی،سعید برزگری،رضاندیری،حسن سیدی،مرحوم غلام باعصمت،هادی ساعدی،سجادعزتی و..
@Aghmiun
تکنوازان : 391 - ماهور418_102855903129923.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🎻 تکنوازان
🎶برنامه شماره ۳۹۱
✨️ هنرمندان:
• ویولن: #همایون_خرم
• سنتور: #مجید_نجاحی
• تار: #فرهنگ_شریف
• تنبک: #جهانگیر_ملک
• دستگاه #ماهور
@Aghmiun ❥❥
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم بر اساسِ زندگیِ
ری چارلز ( خواننده و پیانیست افسانهای آمریکاییه) که توی ۷ سالگی بیناییش رو بهطور کامل از دست میده ساخته شده.
وقتی از بیرون نگاه میکنی رفتار مادرش شاید بیرحمانه بهنظر بیاد، ولی دقیقا همون کاریه که یه والد آگاه انجام میده🌱👌🏻
اون مادر داره استقلال و تابآوری رو یاد بچهش میده.داره بهش نشون میده:
«من اینجام. مراقبتم. و اینم میدونم که تو میتونی از پسش بربیای.»
تو روانشناسی کودک بهش میگیم:
حضور امن بدون مداخلهی فوری.
یعنی کودک حس میکنه تنها نیست، ولی در عین حال فرصت داره خودش با چالش کنار بیاد❤️
و نتیجه؟
"ری" با گوشاش دنبال صداها میگرده، مسیرشو پیدا میکنه، و بلند میشه❗️
اون لحظه، اولین قدمشه برای ساختن یه دنیای جدید… بدون بینایی، ولی با قدرت😊
#فرزندپروری
#والد_آگاه
#رشد_هیجانی
@Aghmiun ❥❥
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ *به هر حال این همه تاکید امیرالمومنین علیه السلام برای تقوی، جنبه منفی و خزیدن به گوشهاش نیست.*
تقوی گمان میکنند که انسان هرگز با قیافه بَشاش با صورت خندان با مردم رویاروی نشود و اگر خواست دستش را بشوید ۱۴ بار بِبره زیر آب. این دیگه خیلی با تقوا میشه!
#علامه_جعفری
@Aghmiun ❥❥
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مناجات.
#خداباماست
نوستالوژی دعای سحر.
خدایا، از تو درخواست میکنم بهحق زیباترین مرتبه از زیباییات و همه مراتب زیباییات زیباست، خدایا از تو درخواست میکنم بهحق همه مراتب زیباییات. خدایا از تو درخواست میکنم بهحق نیکوترین مرتبه از جمالت و همه مراتب جمال تو نیکوست، خدایا از تو درخواست میکنم بهحق همه مراتب جمالت. خدایا از تو درخواست میکنم بهحق برجستهترین مرتبه از جلالت و همه مراتب جلال تو برجسته است، خدایا از تو درخواست میکنم بهحق همه مراتب جلالت. خدایا از تو درخواست میکنم بهحق بالاترین مرتبه از عظمتت و همه مراتب عظمتت عظیم است، خدایا از تو درخواست میکنم بهحق همه مراتب عظمتت....
آنگاه هر حاجت که داری از خدا بخواه که بهیقین برآورده خواهد شد.
@Aghmiun ❥❥