1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر بخواهی از زندگی لذت ببری همه چیزش لذت بردنیست💞💚💞
سلام صبحتون به خیر 🩵💚🩵
@Aghmiun ❥❥
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢بدون وسیله شکمتو فرم بده
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
4_5843740212403904044.mp3
زمان:
حجم:
19.1M
@Aghmiun ❥❥
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲سرکارخانم عبدی
@Aghmiun ❥❥
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویری زیبا از خلقت خداوند
😍😍😍
@Aghmiun ❥❥
رادیــونَــوا🍃موسیقیسنتی💞InShot_20260605_225928346.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شانزدهم باورم نشد!گفتم: نه آقای من به حبیب خان بدهی نداشت محالِ، حبیب خان رفیق
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفدهم
هیچی نگفتم دلم زخمی بود تو بغل بی بی گلاب بودم که در زدند مجبوری ازش جدا شدم لوطی صالح بود یاالله گویان اومد
بیچاره داخل خونهش خجالت می کشید تو خونه خودش هم معذب بود!
به بی بی گلاب میگفت ننه...
داشتم از پشت پنجره نگاش میکردم لب حوض داشت دست و صورتش رو میشست بدون اون کلاه مخملی خیلی جذاب تر بود یه لحظه سرشو بالا آورد،چشم تو چشم شدیم از خجالت رفتم کنار
قبلم بلوم بلوم می زد! چشمامو بستم و به خودم نهیب زدم "خاک بر سرت دختره خنگ! الان میگه دختره فضول هست! ته دلم یه جوری شد، قیری ویری رفت یاد چشماش می افتادم لبخند رو لبام می نشست، چشماش خیلی خوشگل بود . مشکی بود؟ قهوه ای بود؟ نمی دونم، هرچی که بود دوست داشتم نگاش کنم.
به خودم اومدم و زدم توسرم و با خودم گفتم خاک بر سرت هنوز کفن خانواده ات خشک نشده هنوز مشخص نیست چی قراره سرت بیاد نشستی داری به رنگ چشمای مردی که از روی خیرخواهی تو خونه اش نگهت داشته فکر میکنی؟ چقدر بیحیایی! مادرم راست می گفت که حیا سرم نمیشه.
تو همین فکرا بودم که بی بی گلاب صدام کرد برای شام، با اینکه گرسنه بودم و صدای شکممو می شنیدم اما روم نمی شد برم سر سفره، بی بی اومد اتاقم اما خجالت کشیدم تا
الانم سبک بازی در آورده بودم قلبم تو سینه میکوبید
میترسیدم بی بی صدای قلبمو بشنوه
بی بی تو یه مجمع مسی برام شاممو آورد همش چشماش به نظرم میامد اما به خودم نهیب زدم خجالت بکش دختر، تو تو این خونه مهمونی، حرمتت رو نگه دار اون لوطی هست، پهلوون هست کلی نوچه داره محاله تورو نگاه کنه تازه تو دختر جهانگیرخان هستی، نه اون جهانگیرخانی که نصف طهرون رو سرش قسم می خوردند نه، جهانگیرخانِ خائن که مردم سنگسارش کردند. که تو بازار هوووو کشیدن، تو کجا لوطی بزرگ طهرون کجا؟ صدایی بهم میگفت گناه پدر رو پای دختر نمینویسند تازه قیافه و سر و شکلت زبانزد همه هست، اما باز صدایی درونم میگفت قیافه و چشم و
ابرو که واسه دختر ملاک نیست یعنی هستا اما خوشنامی آقا و خانواده مهمتر هست
همه این فکرارو می کردم اما وقتی یادم می افتاد مردم اون بیرون دارن با مرگ دست وپنجه نرم می کنند دلم ریش می شد. وقتی یادم میافتاد آقای من با انبار کردن آذوقه باعث مرگ خیلی از آدما شده از خودم بدم میامد، من دختر جهانگیرخان بودم و این دیگه برام افتخار نبود ننگ بود که از پیشونیم پاک نمی شد تو همین فکرا بودم که صدای در منو از خیالاتم جدا کرد یکی بدجور به در می کوبید
لوطی صالح فانوس قدیمی رو برداشته بود و سمت در رفت و بی بی گلاب با دلشوره پشت سرش رفت
ترسیدم
لوطی صالح درُ باز کرد و کنار رفت یه زن اومد تو حیاط...
شروع کرد خوشو زدن بی بی گلاب نزدیکش رفت و گفت: گلناز چی شده؟ چرا همچین می کنی؟
زنی که فهمیده بودم اسمش گلناز هست با گریه گفت:
بدبخت شدم بی بی گلاب بیچاره شدم قدرت خان مُرد! ده روز پیش با مرد اجنبی اومد خونه نشست تریاک کشید خاک برسر، گفتم به این اجنبی ها اعتمادی نیست نیارش خونه اما گفت: خفه ضعیفه
بعدش درد و مرض گرفت و تو رختخواب افتاد دل روده اش بهم پیچید الانم هرچی صداش میزنم جواب نمیده، در خونه هرکسی رفتم باز نکردند جز اینجا.... لوطی صالح بیا درحقم برادری کن ببین سایه سرم چی شده
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هجدهم
ترسیده بودم زیر لب دعا میخوندم لوطی صالح نره آخه کلی درد و مرض اومده بود، اما لوطی صالح مردتر از این حرفا بود گفت: بریم همشیره
حتی بی بی گلاب هم جلوشو نگرفت
گلناز و لوطی صالح داشتن از هشتی بیرون میرفتند که یه عده ریختن تو خونه اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم! حتی بی بی گلاب هم رنگش پرید وقتی پشت پنجره رو نگاه کرد و دید من اونجام اشاره کرد برو کنار اما نرفتم
اشهدمو خوندم و با خودم گفتم: فهمیدن من اینجام و میخوان مثل بقیه خانوادم بلایی سرم بیارن اما یه مرد داد زد و گفت: این زن رو بندازید بیرون
فکر کردم منو میگه اما اشاره به گلناز می کرد
دست خودم نبود وقتی آدم یه نخ کوچک به پاش باشه فکر می کنه آدما دنبال اون نخ هستن بعدها فهمیدم من الکی گندهاش کردم کسی با من کار نداشت آقام و تاجماه خانم که مجازات شده بودند و مردم به انبارها هم دست پیدا کرده بودند و کسی کاری به من نداشت اما من از همه چی می ترسیدم و از کاه کوه میساختم
اون شب مردم دنبال گلناز اومده بودند میخواستند یه جا زندانیش کنند
لوطی صالح گفت: چیکار به این ضعیفه دارید؟
مردی از وسط معرکه گفت: لوطی بندازش بیرون شوهرِ این زن از وبا مرده اگه از این محل نره همه ما میمیریم
یکی دیگه گفت: درسته شما پهلوونی سرور مایی و مرام و معرفتت همه جا ثابت شده اما این زن هم حتما وبا داره! همه ماها رو می کشه
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شانزدهم باورم نشد!گفتم: نه آقای من به حبیب خان بدهی نداشت محالِ، حبیب خان رفیق
اسم وبا لرز تو تنم انداخت نزدیک یکسال بود که از حمام عمومی استفاده نمیکردیم تاجماه خانم اجازه نمی داد می گفت
کلی درد و مرض آمده آب هم فقط از قنات خودمون مینوشیدیم
هم همه شده بودهر کسی چیزی میگفت، صداها واضح نبود، دلم برای اون زن سوخت چقدر شبیه من بود و چقدر شبیه من نبود،منم این حال و روز رو تجربه کرده بودم
لوطی صالح داد زد و همه ساکت شدن
با ابرویی که به بالا داده بود گفت: گیرم که این زن وبا داره!شوهرش هم وبا داشته نمیشه که بکشیمش یا بذاریم میت رو زمین بمونه، این زن به خونه من پناه آورده و تو مرام من نیست از خونه بندازمش بیرون
یکی از مردا با ناله گفت: پس ما چیکار کنیم؟ مرام و معرفت میگه الکی الکی دست رو دست بذاریم ماها رو بکشه
زن گریه می کرد
لوطی گفت: این زن پاشو از اینجا بیرون بذاره که سالم نمی ذارینش
یکی از مردا گفت: پس چیکار کنیم؟
لوطی گفت: یکی حکیم خبر کنه خدا رو خوش نمیاد اینجوری ولش کنیم، درد و مرض هم داره بالاخره علاجی هست
یکی گفت: لوطی این درد و مرض لاعلاج هست
لوطی گفت: من نمی دونم کسی به این زن بی حرمتی کنه با من طرفه
جماعت قدمی به عقب رفت
نوچه های لوطی تازه رسیده بودن لوطی گفت: این ضعیفه رو می برید خونش تا حکیم بیاد نزدیکش نمی شید روزی دو نفر یکی صبح یکی شب نگهبانی میده تا کسی آزارش نده هرکی آزادش داد با من طرفه
بعد روبه گلناز کرد و گفت: برو همشیره
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اسم وبا لرز تو تنم انداخت نزدیک یکسال بود که از حمام عمومی استفاده نمیکردیم تاجماه خانم اجازه نمی د
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت نوزدهم
زن گریه می کرد می گفت: این جماعت زندهم نمیذارن
لوطی نگاهی به جماعت کرد، جماعت به هم نگاه کردند و یکی گفت: آخه این...
لوطی گفت: آخه نداره حکیم میاد یه فکری می کنه خیلی نگران جونتون هستین از نزدیک خونه این زن رد نشید
نیم ساعتی طول کشید تا جماعت برن، وقتی رفتن بی بی گلاب مشعل روشن کرد و تو حیاط چرخوند گفت: آتش همه بیماری هارو از بین می بره
ترسیده بودم نه برای خودم نه، من چیزی برای از دست دادن نداشتم. بخاطر جون بی بی گلاب و لوطی ترسیده بودم از ته دل دعا کردم خدا بی پناهم نکنه
دیگه کسی میل به شام نداشت ظرفارو بردم مطبخ و جابه جا کردم بی بی گلاب تا دید تو مطبخ هستم اومد گفت: خدا به مردم و ما رحم کنه، بدبختی و قحطی و خشکسالی یه طرف، درد و مرض این اجنبی ها یه طرف دیگه کاش خدا درای رحمتشو باز کنه و بارون بیاد تو دعا کن ننه دلت پاکه
گفتم: حالا چی میشه؟
بی بی گلاب گفت: نمی دونم راستی از فردا لوطی سپرده یکی بیاد کمکمون من که دست و پا ندارم تو هم که نمی تونی از پس کارهای این خونه بربیای
- بی بی یاد می گیرم
- تو مهمون عزیز منی نور چشممی می دونی کارهای این خونه تمامی نداره تو کار کنی کی به حرفای منِ وراج گوش کنه
خندید بعد سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت: می دونی من چند وقت بود دوست داشتم یکی بیاد کمکم اما روم نمی شد بگم، تا خدا خیر بده لوطی صالح رو که گفت:
یه دختر تنها که جا و سرپناه نداره بیاد کمکمون
نمی دونم چرا خوشم نیامد،دوست نداشتم کسی بیاد حس می کردم جای منو میگیره! هیچی نگفتم اما دعا کردم لوطی پشیمون بشه یا اون دختر نیاد با خودم فکر کردم شاید لوطی می خواد اون دخترُ بیاره و با یه تیر دوتا نشون بزنه هم بی بی دست تنها نباشه هم یواش یواش بشه خانم خونه...
حتما اینجوری بود حتما لوطی فهمیده بود من یه دختر دست و پا چلفتی هستم که فقط بلدم گریه کنم
اون شب تا صبح نخوابیدم دوست داشتم صبح بشه و ببینم اون دختر چه شکلی هست!حتما خیلی خوشگل بود که دل لوطی رو برده بود اما اگه از خانواده دست بالایی بود که نمیامد اینجا کارهای بی بی رو کنه...
به خودم نهیب زدم گفتم: از بس بلد هست حتما می خواد خودشو تو دل مادرشوهر آیندهاش جا کنه، تو همین فکرا بودم خوابیدم، صبح با صدای قشنگ یه زن بیدار شدم، چقدر قشنگ میخندید
داشت می گفت بی بی شما بشین من چایی میارم! من اومدم به شما خدمت کنم
با حرص اداشو در آوردم و گفتم: چه بلد هست از اون وزههاست
اون روز دیر بلند شده بودم بی بی گلاب هم بیدارم نکرده بود. رفتم تو حیاط بی بی با خوشحالی گفت: دلم نیامد بیدارت کنم، گفتم خوب بخوابی
بعد سرشو نزدیکم کرد و گفت: صبح لوطی اون دخترو آورد نمیدونی چه شکل و شمایلی...
با صدایی که گفت: سلام برگشتم اما وا رفتم
رنگم پرید ولی زود به خودم اومدم چه فکرایی کرده بودم خدا منو ببخشه الکی گناه لوطی رو شسته بودم هی خدا
روبه رویم یه دختر لاغر و قد بلند اما مثل شب بود با لبخند نگام کرد و با صدای قشنگش گفت: حتما پریزاد شما هستی؟بی بی از شما تعریف کرد برام
مثل احمقا فقط نگاش میکردم با لبخند دستشو جلو آورد و گفت: من "منور"هستم
دستمو جلوش بردم گفت: الان براتون ناشتایی آماده می کنم
گفتم: من نمیخورم
بی بی گفت: منور جان براش درست کن این دختر با خودشم رودروایسی داره بعد رو به من کرد و گفت: شام که نخوردی باید خوب ناشتایی بخوری
منور رفت
بی بی که قیافه متعجب منو دید گفت: سرو شکلش رو دیدی؟
سرتکون دادم، گفت: طفلک سختی کشیده دختر خوبیه
هیچی نگفتم
گفت: لوطی گفته میاد اینجا هم کمک ما هست هم یه سرپناه داره انگار ننه و آقاشو از دست داده، من از لوطی شنیدم خانواده اش از قدیم برده بودند تا اینکه پدرِ پدربزرگش، جون نوه اربابشو نجات میده که به جاش آزادشون میکنند میدونی اینا سیاه برزنگی هستن مال یه منطقه به اسم "زنگه بار"تو فرنگستون هست. لوطی می گفت اونجا همه سیاه برزنگی هستند
گفتم: ولی خیلی خوش صداس
بی بی خندید و گفت: ننه اینم قشنگه خدا همه بندههاشو قشنگ آفریده آدم باید قشنگ ببینه سفید و زرد و سیاه نداره
آدم باید دلش سفید باشه انقدر آدم می شناسم که سفید وخوشگل هستن اما دلشون سیاهه
سرتکون دادم و با خودم فکر کردم عجب دل مهربونی داره
@Aghmiun ❥❥
409_104323368713471.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
⁉️ترس یا ایمان؟ در کدام ارتعاشی؟
#مزدافر_مومنی
.
@Aghmiun ❥❥