#شعر_قدیمی
✨بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
🍃شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
✨آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
🍃من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
✨من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
🍃ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
✨از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
🍃یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
✨ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
✍مولانا
@Aghmiun
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو بگو چقدر سرتماشای این فیلم ها حرص خوردم نگو همش اسباب بازی بوده😎😅😅
@Aghmiun ❥❥
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه تر وفرض ام هستن 😅🤣🤣
@Aghmiun ❥❥
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چخبره🤣🤣😅
@Aghmiun ❥❥
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سبزی پلو با ماهی 😋
⛰ #آشپزی_در_دل_طبیعت🌱
@Aghmiun ❥❥
4_5976440421084042698.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
🌼عصرانه....
@Aghmiun
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
آرامش این کلیپ تقدیم شماخوبان😍
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 داستانی از دل تاریخ زندگی که بعد یه عمر میفهمی همه چی وارونه بوده فریبی که زندگیت و ن
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیستم
منور ناشتاییمو تو مجمع آورد بخاطر بی بی، بی اشتها شروع به خوردن کردم
اما یاد مادرم و تاجماه خانم افتادم یکی لقمه می گرفت یکی قربونم می رفت.
بی بی یه لقمه برای منور گرفت و گفت: بیا ننه بخور سرپا هم نباش فردا سن من بشی پادرد میگیریا
منور یه لبخند قشنگ زد اون روز به خوبی و خوشی گذشت اما شب موقع شام بیبی صدام کرد و گفت: از امشب دیگه چهارتایی شام بخوریم چیه هر کی یه اتاق
هیچی نگفتم خواستم کمک منور کنم اما منور نذاشت شام با خنده و یاد گذشته بی بی گذشت
معذب بودم آخه لوطی سرش همش پایین بود اونم معذب بود سفره رو با منور جمع کردم و منور لب حوض ظرفا رو شست موقع خواب بود بی بی به منور گفت: تو اتاق من بخواب اگه شب آب خواستم صدات کنم با این پادرد سختمه برم بیام
چشمام گرم خواب شده بود که خواب اون روز که آقامو هو کشیدن رو دیدم خواب دیدم میخوان اعدامش کنند که پریدم.
تشنه بودم راهی مطبخ شدم و یه پیاله برداشتم و از کوزه آب
ریختم و آب خوردم
همه جا تاریک بود حس کردم کسی جز من اونجا هست زود بسم الله گفتم و فوت کردم خواستم از مطبخ برم بیرون که خوردم به چیزی یا بهتره بگم به کسی...
خواستم جیغ بزنم که دستی روی دهنم اومد
تو تاریکی شناختمش شرم کردم
لوطی بود
نگاش کردم صدای قلبم تو اون سکوت شب بلند تر شده بود
دستشو از جلوی دهنم برداشت
گفت: ترسوندمتون ببخشید اگه دستمم گذاشتم جلوی دهنتون گفتم جیغ نزنید بی بی بدخواب بشه
قدمی رفت عقب، چشمام به تاریکی عادت کرده بود. داشتم از خجالت میمردم، نمی دونم چرا گرمم شده بود تب کرده بودم؟ نمی دونم اون شب چه مرگم شده بود
خواستم از مطبخ قبل از اینکه رسوا بشم برم بیرون که بعد فهمیدم گربه بود پرید روم حتی نتونستم جیغ بزنم فقط چشمام سیاهی رفت و افتادم.
بی هوش نبودم خواب نبودم، بیدار بودم تو بهترین جای زندگیم بعد اون اتفاقا قرار گرفته بودم، دوست نداشتم مسیر مطبخ تا اتاقم تمام بشه اما رسیده بودیم تا به خودم بیام منو رو رختخواب گذاشت
میدونستم میره آروم ناله کردم و مادرمو صدا زدم، قصد رفتن کرده بود دوباره مادرمو صدا زدم حس کردم بهم نزدیک شد، صدام کرد دفعه اول بود اسممو از زبونش میشنیدم
"پریزاد،پریزاد"
اسمم چه قشنگ بود از زبونش!
نمیدونم چه مرگم شده بود. نمی دونم اون شب چرا همچین می کردم شاید منور رو دیده بودم و احساس خطر کرده بودم شاید چون تنها شده بودم ترسیده بودم
شاید عاشق شده بودم به همین سادگی... ضربان قلبم نگاهم می گفت عاشق شدم، عاشق مردی که منو از مرگ نجات داده بود
جوابشو ندادم
کلافه گفت: اَه ننه چرا با این همه سر و صدا بیدار نشد!من چیکار کنم با این دختر خدایا اگه چیزی بشه
خنده ام گرفته بود اما خودمو کنترل کردم آروم دستشو به لباسم زد و تکونم داد
صداش می لرزید آروم لای چشمامو باز کردم، عرق کرده بودم گُر گرفته بودم
گفت: جان ننه ات پاشو دختر، یه وقت بلایی سرت نیاد...
عجب غلطی کردم رفتم آب بخورم مگه الان وقت آب خوردن بود مرد.
نگرانم بود سعی کردم ذوقمو کنترل کنم و چشمامو باز کردم
همین قدر که نگرانم شده بود کافی بود گفت: خدارو شکر سالمی
خنده ام گرفته بود مگه آدم با پریدن گربه روش چیزیش می شد؟
خواست بره، دوست نداشتم بره میخواستم داشته باشمش برای همه عمر، برای خوشی برای غم، برای زندگی
گفتم: آب .. آب
گفت: الان ننه امو صدا می زنم
گفتم: نه نمیخواد