eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. آرامش این کلیپ تقدیم شماخوبان😍 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔴یه عمر فریب🔴 داستانی از دل تاریخ زندگی که بعد یه عمر میفهمی همه چی وارونه بوده فریبی که زندگیت و نابود میکنه بسیار جذاب و گیرا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 داستانی از دل تاریخ زندگی که بعد یه عمر میفهمی همه چی وارونه بوده فریبی که زندگیت و ن
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیستم منور ناشتاییمو تو مجمع آورد بخاطر بی بی، بی اشتها شروع به خوردن کردم اما یاد مادرم و تاجماه خانم افتادم یکی لقمه می گرفت یکی قربونم می رفت. بی بی یه لقمه برای منور گرفت و گفت: بیا ننه بخور سرپا هم نباش فردا سن من بشی پادرد میگیریا منور یه لبخند قشنگ زد اون روز به خوبی و خوشی گذشت اما شب موقع شام بی‌بی صدام کرد و گفت: از امشب دیگه چهارتایی شام بخوریم چیه هر کی یه اتاق هیچی نگفتم خواستم کمک منور کنم اما منور نذاشت شام با خنده و یاد گذشته بی بی گذشت معذب بودم آخه لوطی سرش همش پایین بود اونم معذب بود سفره رو با منور جمع کردم و منور لب حوض ظرفا رو شست موقع خواب بود بی بی به منور گفت: تو اتاق من بخواب اگه شب آب خواستم صدات کنم با این پادرد سختمه برم بیام چشمام گرم خواب شده بود که خواب اون روز که آقامو هو کشیدن رو دیدم خواب دیدم میخوان اعدامش کنند که پریدم. تشنه بودم راهی مطبخ شدم و یه پیاله برداشتم و از کوزه آب ریختم و آب خوردم همه جا تاریک بود حس کردم کسی جز من اونجا هست زود بسم الله گفتم و فوت کردم خواستم از مطبخ برم بیرون که خوردم به چیزی یا بهتره بگم به کسی... خواستم جیغ بزنم که دستی روی دهنم اومد تو تاریکی شناختمش شرم کردم لوطی بود نگاش کردم صدای قلبم تو اون سکوت شب بلند تر شده بود دستشو از جلوی دهنم برداشت گفت: ترسوندمتون ببخشید اگه دستمم گذاشتم جلوی دهنتون گفتم جیغ نزنید بی بی بدخواب بشه قدمی رفت عقب، چشمام به تاریکی عادت کرده بود. داشتم از خجالت میمردم، نمی دونم چرا گرمم شده بود تب کرده بودم؟ نمی دونم اون شب چه مرگم شده بود خواستم از مطبخ قبل از اینکه رسوا بشم برم بیرون که بعد فهمیدم گربه بود پرید روم حتی نتونستم جیغ بزنم فقط چشمام سیاهی رفت و افتادم. بی هوش نبودم خواب نبودم، بیدار بودم تو بهترین جای زندگیم بعد اون اتفاقا قرار گرفته بودم، دوست نداشتم مسیر مطبخ تا اتاقم تمام بشه اما رسیده بودیم تا به خودم بیام منو رو رختخواب گذاشت می‌دونستم میره آروم ناله کردم و مادرمو صدا زدم، قصد رفتن کرده بود دوباره مادرمو صدا زدم حس کردم بهم نزدیک شد، صدام کرد دفعه اول بود اسممو از زبونش می‌شنیدم "پریزاد،پریزاد" اسمم چه قشنگ بود از زبونش! نمی‌دونم چه مرگم شده بود. نمی دونم اون شب چرا همچین می کردم شاید منور رو دیده بودم و احساس خطر کرده بودم شاید چون تنها شده بودم ترسیده بودم شاید عاشق شده بودم به همین سادگی... ضربان قلبم نگاهم می گفت عاشق شدم، عاشق مردی که منو از مرگ نجات داده بود جوابشو ندادم کلافه گفت: اَه ننه چرا با این همه سر و صدا بیدار نشد!من چیکار کنم با این دختر خدایا اگه چیزی بشه خنده ام گرفته بود اما خودمو کنترل کردم آروم دستشو به لباسم زد و تکونم داد صداش می لرزید آروم لای چشمامو باز کردم، عرق کرده بودم گُر گرفته بودم گفت: جان ننه ات پاشو دختر، یه وقت بلایی سرت نیاد... عجب غلطی کردم رفتم آب بخورم مگه الان وقت آب خوردن بود مرد. نگرانم بود سعی کردم ذوقمو کنترل کنم و چشمامو باز کردم همین قدر که نگرانم شده بود کافی بود گفت: خدارو شکر سالمی خنده ام گرفته بود مگه آدم با پریدن گربه روش چیزیش می شد؟ خواست بره، دوست نداشتم بره می‌خواستم داشته باشمش برای همه عمر، برای خوشی برای غم، برای زندگی گفتم: آب .. آب گفت: الان ننه امو صدا می زنم گفتم: نه نمی‌خواد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیستم منور ناشتاییمو تو مجمع آورد بخاطر بی بی، بی اشتها شروع به خوردن کردم ام
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و یکم رفت ... با خودم گفتم رفت خوابید، بغض کردم چه زود شادیم تبدیل به غم شد. کم مونده بود گریه کنم از بی توجهیش که برگشت برام آب آورده بود آب مزه داشت؟ نه نداشت اما برای من خوشمزه ترین و گواراترین آب دنیا بود. مثل آب زمزم که حاج عموی تاجماه خانم آورده بود نگرانم بود اما تو صورتم نگاه نمی کرد ضعف کردم براش... گفت: همشیره خوبی؟ انگار آب یخ ریختن روم، حرصم گرفت من کجا همشیره اش بودم؟ با اخم گفتم: نه! اومدین مطبخ منو ترسوندین بخاطر شما زود رفتم و گربه پرید روم می خواید خوب باشم؟ هول شده بود، لذت می بردم از ناراحتیش گفتم حقش هست تا الکی هی همشیره نکنه گفت: فکر کنم حالتون خوبه زبونتون که خوب کار می کنه رفت، حرصم ازش گرفته بود. دیگه خوابم نمی برد یادش می افتادم و خجالت می‌کشیدم، بالاخره خوابم برد. اذان صبح بود و بی بی بیدارم کرد اما لوطی صالح نبود بی بی گفت: پسره بقچه حمامش رو برداشت و رفت گفتم الان سنگین هست کجا میری؟ گفت: امروز سرم شلوغه، انگار حموم تو این ساعت واجب بود. خدا کنه سنگینی روش نیافته یه لقمه ناشتایی خوردیم و خوابیدیم اما خواب به چشمام نمی رفت حسابی بی‌حیا شده بودم چقدر دوست داشتم اینجا اتاق من و لوطی می شد، با این فکرا خوابم برد صبح با صدای آقا رئوف بیدار شدم نمی خواستم برم حوصله اش رو نداشتم نه اینکه مرد بدی باشه نه اما نگاهش معذبم می‌کرد، منور به دقیقه نکشید با لگن و آفتابه اومد گفت: سلام خانم گفتن تو اتاق دست و صورتتون رو بشورید و چادر سر کنید آقا رئوف اومدند سرتکون دادم و کاری که بی بی گفته بود رو انجام دادم، رفتم و آقا رئوف سلام کرد. سلام کردم زیرلب سرشو پایین انداخت بی بی گفت: ننه بیا اینجا ناشنایی بخور گفتم: سیرم - تو هم که همش سیری بیا پیاز باش از شوخی بی بی همه خندیدن جز من، به ناچار نشستم جوری نشستم که رو به روی آقا رئوف نباشم اما سرشو خم می کرد منور رفته بود مطبخ، به بهونه کمک به مطبخ خواستم برم که بی بی گفت: بشین ننه صورتت چی شده جای چنگ هست نگاه به بی بی کردم! - دیشب رفتم مطبخ گربه پرید روم بی بی زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده چقدر خوابم سنگین شده چرا صدام نکردی؟ منور که چایی آورده بود گفت: من فهمیدم اما دیدم لوطی هست خیالم راحت شد بعد با حالت خاصی نگام کرد بی بی گفت: وا لوطی از کجا فهمید؟ منم گفتم: دیشب داشتم آب می‌خوردم لوطی اومد البته داشتم می‌رفتم نزدیک پله گربه پرید روم و حسابی ترسیدم. بی بی گفت: آخه الهی قربونت برم ننه!چیزیت نشد؟ گفتم: نه منور نگاه مشوکی کرد و رفت از نگاه منور کلافه شدم حس می کردم همش مواظب من هست اما چیزی نمی‌تونستم بگم من مهمون اون خونه بودم. اون شب لوطی دیر اومد انقدر دیر که شام خورده بودیم، سرش پایین بود نگام نمی کرد فقط هم با من اینجوری بود چون منور براش سفره چید تشکر کرد حس کردم منور یه لبخند به صورتش زد نمی دونم چرا ناراحت شدم رفتم اتاقم اما کسی چیزی نگفت یعنی بی بی هم نگفت کجا میری؟بمون دلم گرفت گریه کردم کاش همون روزا عروس شازده می‌شدم کاش تاجماه خانم دست دست نمی کرد که اینجوری آواره بشم با گریه خوابم برد گریه ازم جدا نمی شد.صبح وقتی از خواب بیدار شدم بی بی نبود، منور گفت: بی بی رفته یه سر به همسایه بزنه خواست برام صبحانه بیاره که گفتم خودم میارم شروع کرد حیاط رو جارو کردن داشتم صبحانه می خوردم که در زدند کوبه در می گفت مردی پشت در هست! چادر سر کردم و تو دل دعا کردم لوطی باشه اما آقا رئوف بود سلام کرد و اومد تو با خودم گفتم: این مرد کارو زندگی نداره؟ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهران در سال ۱۳۱۰ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. بزرگترین اشتباه فرزند پروری . @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️حس و حال تو چیه؟ توی ناامیدی غرق شدی یا داری تلاش می‌کنی؟ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌