eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
پیامبر و دیوانه ترجمه دریابندری.pdf
حجم: 2.1M
کتاب pdf پیامبر و دیوانه ✍ نویسنده: جبران خلیل جبران @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
همه جسارتم رو جمع کردم و گفتم: شما از من ناراحتید؟ جا خورد! آخه سرشو بالا آورد و نگام کرد شاید برای
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و پنجم از خواستنش، از تمنای نگاهش، از اینکه خوددار بود، از حجب و حیای مردونه اش لذت می‌بردم. دوست داشتم تشنه نگهش دارم دوست داشتم تو عطش عشق من بسوزه، یه بار با خنده گفت: دلبری کن می دونی رو اعتقادام و شرفم پا نمی ذارم تشنه ترم کن اما بدون به وقتش دستم بهت برسه دلی از عزا در میارم وقتایی که چایی میاوردم از قصد دستمو به دستش می زدم گوله آتش می شد سرخ می شد اما نگاه بدی نمی‌کرد، تو نگاش عشق بود یه عشق پاک! نه هوس، باید یه دختر باشی،باید یه زن باشی تا نگاه هارو بفهمی، بفهمی کی از هوس نگاهت می کنه کی از عشق از وقتی خانوادمو از دست داده بود نماز نمی‌خوندم تا وقتی که لوطی یه پارچه چادر گل گلی آورد و داد بی بی که برام چادر بدوزه یه قواره از یه مدل دیگه هم برای منور گرفته بود از اون روز که بی بی چادرو روی سرم انداخت و گفت: انشاالله چادر عروسیت رو بدوزم باز نماز خوندم باز، باخدا حرف زدم، این نمازها با اون نمازها که از ترس تاجماه خانم بود فرق داشت. این نمازها از ته دل بود، از عشق، از تشکر زیاد از خدا که دستمو گرفت که بهترین تقدیر رو می‌خواست برام رقم بزنه، آدم عاشق عبادت کردنش هم فرق داره آدم عاشق از عشق عبادت می کنه. خودمو مال لوطی می‌دونستم وقتایی که رئوف میامد زیاد جلوش آفتابی نمی‌شدم، با بی بی حرف می زدیم برام از گذشته ها می گفت: از آقای صالح می گفت،از روزای سخت و نداری بعدش از اینکه تنها آرزوش عاقبت به خیری صالح هست. اون شب منتظرش بودم منتظر صالح، اون شب لعنتی ... انگار روزگار چشم نداشت شادی منو ببینه تو خواب و رویا خودمو عروس لوطی میدیدم اما... اما... لعنت به روزگار لعنت به دل سیاه شیطون بی بی خواب سنگینی داشت منور هم می فهمیدم حواسش هست اما برام مهم نبود. اون شب منتظرش بودم می‌خواستم باهاش حرف بزنم و بگم خسته شدم بگم تو این خبرهای بد و مرگ و میر دلم خوشی می‌خواد دلم شادی می خواد... بگم تو محله وبا و سل اومده میگن یه مرض فرنگی اومده و کسی جرات نداره از خونه بیاد بیرون، بگم بیا وسط این همه غم،دلخوشی هم باشیم اون شب تو اتاق لوطی منتظرش بودم هوا سرد بود داشت پاییز میامد اما سوز خشکی بود که تو صورتم میزد بخاطر همین اون شب رفتم اتاق لوطی و منتظرش نشستم. پشتم به در بود، صدای در اومد،فکر کردم لوطی اومده اما وقتی برگشتم سمت در رئوف رو دیدم وقتی منو دید پر از خشم شد. از عصبانیت سرخ شد با مِن مِن گفتم: تو اینجا چیکار می کنی؟ سرتکون داد و گفت: پس حدسم درست بود، بین تو و صالح چیزی هست - نه اینجوری نیست تف کرد رو صورتم و گفت: منِ خر عاشقت بودم، بخاطرت با آقام دعوا کردم. امشب لوطی کار داشت و منو فرستاد تا از اتاقش براش لباس ببرم، نمی‌دونستم وقتی بیام تو رو منتظرش می‌بینم، پس وقتایی که صالح زود میاد خونه، میاین اینجا و خلوت و آره... آخ آخ اگه مردم بفهمند پهلوون و جوونمردشون چه آب زیرکاهی هست چی میشه عصبی شده بودم نه بخاطر خودم بخاطر تهمت ناروایی که داشت به عشق پاکم میزد خواستم حرف بزنم که نذاشت و با عصبانیت گفت: ملامتش نمی کنم حق داره هر کسی نمی تونه از تو بگذره منم نمی تونم نزدیکم اومد انقدر نزدیک که ترسیدم، نفسش تو صورتم می خورد از بوی دهنش حالم بد شد و چشمامو بستم با خودم گفتم کارم تموم هست اشکام تندتند می بارید یه قدم اومد جلو، یه قدم رفتم عقب با هر قدمی که سمتم میامد می رفتم عقب، انقدر که به دیوار خوردم یه دستشو جلوی دهنم گذاشت دیگه نمی تونستم التماسش کنم! همه التماسامو ریختم تو چشمم و نگاش کردم، تقلی می کردم که دست به موهام نزنه، این موها باید دست یکی بهش می خورد دستش رفتم سمت لباسم داشتم التماس می کردم اما نمی‌شنید دستش رو دهنم بود زار می‌زدم لباسمو کشید، پاره شد آرزوی مرگ داشتم، با دستام سعی می کردم هولش بدم اما حریفش نمی شدم با خودم گفتم کارم تموم هست
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و پنجم از خواستنش، از تمنای نگاهش، از اینکه خوددار بود، از حجب و حیای مردو
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و ششم چشمامو بسته بودم و خودمو به سرنوشت سپردم اما لحظه ی آخر ازم دور شد تیکه از لباسمو که دستش بود رو گذاشت تو جیبش وگفت: نترس! درسته من، لوطی و پهلوون نیستم اما حرمت سرم میشه حلال و حروم می‌فهمم، می‌دونی چرا؟ چون آقام بالا سرم بوده، تو به این خونه و آدماش پناه آوردی من نامردی نمی‌کنم. فقط خواستم بفهمی من با اون فرق دارم، عشق من عشقه اما اون... تو خودتو اسیر هوس کردی. می‌تونستم امشب کارو تموم کنم اما من نامرد نیستم صبر می‌کنم به وقتش، مرد و نامردی فقط به کلاه مخملی و دستمال لنگی نیست یه چیزایی به وجود هست به اصالت هست این حرفارو زد و رفت بعد رفتن رئوف رفتم اتاقم و تا صبح گریه کردم نه برای خودم،نه ناراحت بودم بخاطر اینکه به صالح و عشق پاکم شک کرده بود. بخاطر اینکه به مردی که زندگیم بود تهمت زده بود! سه روز منتظر بودم لوطی بیاد اما نیامده بود رئوف هم همینطور سه روز شد یه هفته بالاخره لوطی اومد و بدون حرفی بی بی رو صدا کرد یه گوشه ای و دوتایی حرف زدند و رفت. وقتی رفت بی بی با چشمایی که پر از تعجب بود نگام می‌کرد. منتظر بودم چیزی بگه اما بی بی خوش خنده من تبدیل شده بود به یه زن ساکت. دو روز گذشت دو روز که از رئوف و صالح خبری نبود، بعد دو روز صدام زد و گفت: بیا اتاقم دو روز گذشت دو روز که از رئوف و صالح خبری نبود، بعد دو روز صدام زد و گفت: بیا اتاقم رفتم بی بی گفت: باید یه سری حرفا رو بزنم نگاش کردم - تا حرفام تموم نشده چیزی نگو - باشه شروع کرد به حرف زدن گفت: روزی که دیدمت مهرت به دلم افتاد تو دختری بودی که دوست داشتم، داشته باشم وقتی گفتی دخترِ جهانگیر خان هستی بازم برام فرقی نکرد، صالح بچه ام از وقتی اومدی عوض شده بود بیشتر میامد خونه بیشتر حرف میزد از نگاهاش، از نفساش از سرخ شدنش وقتی می دیدت فهمیده بودم عاشقت شده، دوست داشتم این حرفارو بهت بزنم دوست داشتم بگم عروسی خودمی الانم می خوام بگم عروسی خودمی اما... سکوت کرد شادی زیر پوستم دوید اما بی بی گفت: عروسمی اما نه صالح! صالح با رئوف فرقی نداره برام اما عشق تو چشمای صالح بود نمی‌دونم چرا امروز اومد و گفت: بهت خبر بدم سه روز دیگه عاقد میاره و عقد رئوف میشی... خوشیم تبدیل به غم شد، یعنی چی؟ باورم نمی شد صالح دوستم داشت مطمئن بودم، تو چشماش دیده بودم منو می خواد خواستنش از روی هوس نبود می دونستم رنگم پریده با پِته پِته گفتم: نه نمیشه مگه الکی هست من نمی‌خوام، نمی‌خوام زن رئوف بشم!مگه زوره؟ بی بی شروع به گریه کرد بغلم کرد و زار زد گفت: صالح گفته شب میام و حرف بزنیم رفتم اتاقم که راحت تر گریه کنم تا شب وقت نمی‌گذشت با خودم قرار گذاشتم حتی اگه صالح منو نخواد از این خونه برم اما زن رئوف نشم، دست خودم نبود نمی تونستم به کسی فکر کنم، نمی‌تونستم اسم کسی جز صالح رو به زبون بیارم. خودمو مال صالح می دونستم اینا برام گناه بود، صالح به نظر من محرمترین آدم زندگیم بود هوای خونه سنگین بود سه ساعت بعد صالح اومد می خواستم باهاش حرف بزنم که خودش زودتر منو صدا زد رفتم اتاقش جواب سلاممو نداد باز شده بود صالح روزای اول گفت: زن‌داداش @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥اعتیاد آتشی است که وقتی به دامن زندگی بیفتد تر و خشک آن را با هم میسوزاند. رحم ندارد و به آتش کشیدن زندگیهاو مرگ مینجامد. حیف نیست که با دستان خود این آتش را بر زندگیمان بیندازیم؟ 🔘به این جمله فکر کن. همه معتادها روز اول فکر می‌کردند با بقیه متفاوتند و اصلاً معتاد نمی‌شوند. @Aghmiun ♦♦♦ 🙏اگرحس میکنید شخصی به این حرفهانیازداره واسش بفرستید.
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال‌های اول اعتیاد معمولاً با سرخوشی و لذت همراه است، اما همین دوران کوتاه می‌تواند آغاز یک مسیر دشوار باشد. بعد از مدتی، زندگی دیگر در کنترل فرد نیست و اعتیاد تصمیم می‌گیرد که چه کاری انجام شود، چه حرفی زده شود و چه کاری انجام نشود. در مراحل اولیه، بسیاری از افراد این واقعیت را انکار می‌کنند و فکر ... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قابل توجه همه ،خصوصا جوانهای عزیزمان. مراقب خودتان باشید.🙏❤️
بالا بردن آگاهی.mp3
زمان: حجم: 5.2M
بالا بردن آگاهی عباس غزنوی کانال آتیه سبز در پیام رسان ایتا را به دوستان خود معرفی کنید.👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3197239318C55ec7ee7ad 🔘سلام . وقت همراهان گرامی بخیر. سرکار خانمی از شیراز دلنوشته ای ازسرگذشت واقعی خود وفرزندشان بامعرفی این کانال برایمان ارسال کرده اند.
سلام و صبح قشنگتون به خیر و شادی خدایی🤲 چند سال پیش، بهار و آخرای فروردین ماه بود که اون اتفاق افتاد. پسرم بعد از ۷سال زندگی مشترک برگشت پیشم. می دیدم که با هم سازش ندارن و همیشه دلهره همچین روزی رو داشتم. وقتی اومد پیشم خیییلی غمگین بود. بهش گفتم از چی ناراحتی پسرم اتفاقیه که افتاده. می دونم زندگیتو دوست داری. اگه می تونی خب برگردین سر زندگیتون و دیگه با هم بحث نکنید و سعی تون رو بزارین وسط برای بخشش و گذشت و یکدلی و هم زبونی باهم و اون فقط آه کشید و رفت سرکار. اون روز و اون شب گذشت تا اینکه یه روز صبح از سرکار که اومد براش صبحونه آوردم و منتظر بودم که بیاد باهم بخوریم.اومد نشست و گفت مامان یه حرفی دارم. گفتم بگو مامانجان می شنوم و فکر کردم میخواد بگه تصمیم گرفته برگرده به زندگیش. گفت مامان من درگیر اعتیاد شدم. اون لحظه زمان ایستاد قلبم ایستاد مغزم ایستاد ولی محبت مادر فرزندی با تمام وجود حرکت کرد.نگاهم به چشمان نگرانش افتاد و گفتم فدات بشم برررم چکار کردی با خودت و بلند شدم و همون طور که رو صندلی نشسته بود سرشو تو بغل گرفتم. زد زیر گریه گفت مامان ولی خدا دوسم داره و یه راهی جلو پام گذاشته به اسم کنگره ۶۰ که اعتیاد رو درمان می کنه. ولی من تنهام باید یکی با من همراه بشه. محکم‌تر تو بغلم فشردمش و گفتم جونم به فداات خودم کنارتم ببم تا آخرش با هم می ریم و راهی که اشتباه رفتی رو با هم بر می گردیم و جبران می کنیم. فقط توکلت به خدا باشه عزیزقلبم. گریه می کرد و زار می زد و حرف می زد. گفت این کنگره ۶۰ با دارو درمان می کنه با یه شربت و یه روش درمانی موثری که فردی که مصرف کننده هس طی ۱۱ ماه درمان میشه. گفت فردا باید با هم بریم کنگره. من میشم مسافر شما که همراه من هستی میشی همسفر. بوسیدمش و گفتم دیگه غصه نخور و نترس مامانجان. با توکل به خدا با هم میریم و تا آخرش با هم هستیم. من همیشه کنارتم همسفرت میشم و تا تهش می مونم. تو چشماش برق امید رو دیدم که درخشید. فردا شد و عصرش که با هم به محل کنگره رفتیم. جمعیتی رو داخل یک سالن بزرگ دیدم همه سفیدپوش و تمیز و منظم. یه طرف سالن خانم ها به عنوان همسفر روی صندلی ها نشسته بودن و طرف دیگه آقایون با عنوان مسافر و همه سفید پوش و اون بالا روی سن سه نفر پشت تریبون نشسته بودن. آقایی با عنوان نگهبان وسط نشسته بود و سمت راستش آقایی با عنوان استاد جلسه و سمت چپش آقای دیگری با عنوان دبیر. استاد جلسه شروع به سخنرانی کرد: آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی ست. دوستان تنها محبت است که ما را به هم متصل می کند. سلام دوستان، من مسافر محمد هستم استاد جلسه. همه جمعیت یک صدا در پاسخش گفتند: سلام محمد من در قسمت خانم ها هاج و واج به این صحنه ها نگاه می کردم و با خودم گفتم ای دل غافل روزگارم به کجا کشیده شد با خودم درد دل می کردم و اشک می ریختم. انگار چشمه اشکهایم تازه سر باز کرده بود. استاد جلسه شروع به سخنرانی کرد : و خدا را شاکرم که مرا یک معتاد آفرید تا بتوانم در مسیر سبز کنگره قدم بردارم مسیری که مرا دگرگون کرد و از من محمدی جدید ساخت محمدی که الان چندین سال است لب به هیچ مخدری نزده و در دامان پر مهر آقای مهندس دژاکام، کارآزموده شده و با آموزش گرفتن از ایشان و آموزه هایشان، چندین سال است که راهنما هستم و خدا را شاکرم که توانسته ام دستان دیگران را هم در این مسیر بگیرم و به این طریق بار گناهانم را سبک کنم که اگر در زندگی گذشته ام کسی را با حرفهای غلطم به اعتیاد کشیدم اینجا توانستم چند نفر را نجات دهم شاید که خداوند از گذشته ام درگذرد. آیا اینک شخص تازه واردی در جمع حضور دارد اگر هست دستش را بالا ببرد و خودش را بنام کوچک معرفی کند. نگاهم به مسافرین افتاد و پسرم که دستش را بالا برد و گفت: سلام دوستان من مجید هستم یک مسافر. الان ۲ سال و ۸ روز است که از آن تاریخ می گذرد. من و پسرم با لطف خدا پا به پای هم این مسیر را رفتیم و بعد از ۱۰ ماه و ۱۰ روز پسرم کاملا بهبودی یافت و با راهنماهایمان راهی تهران شدیم تا به خدمت آقای مهندس برسیم و با دستان پر مهر ایشان رها شدیم. خداروشکر پسرم درمان شد و چون کارش شیفتی هست ادامه نداد ولی من همچنان در کنگره مانده ام و به لطف خدا عمری باشد تا اخر می مانم. کنگره قشنگ ترین نقطه دنیاست. مکانی مقدس که فرزندم و فرزندانمان را به ما باز می گرداند و از گیجی و منگی مواد و سیلی های محکم روزگار نجات می دهد. من به پاس قدردانی از کنگره و آموزه هایش، حاضرم جانم را فدا کنم تا همیشه چراغ این مکان مقدس روشن بماند. تا مادران و همسران و فرزندان مسافرینی که در راه مانده اند و امیدشان از همه جا قطع شده با دیدن نور این مکان به سویش بیایند و نجات بیابند و باز این چراغ روشن بماند تا دلهای ما مادران روشن شود. آمیییین🤲
پسرم تلاش کرد خانمشو برگردونه چند مرتبه و به هر مناسبتی براش هدیه می خرید و برا برگشتش به در خونه پدرش می رفت و کلی التماسش می کرد که برگرد من الان در حال درمانی بیا و خودت ببین هم خیلی ها نزدیک به ۳۰۰ یا۴۰۰نفر فقط توی این شعبه دارن درمان میشن. بیا و ببین و همراه من به کلاس ها بیا. ولی اون برنگشت و بعد از دو سال و نیم دادگاه و دوندگی با بردن تمام زندگی پسرم و گرفتن چند سکه و ماشین و پس انداز این ۷سال زندگی که مقدار زیادی طلا و پول وام و پس اندازشون بود رفت
هرچی رو برد اولش هم برا پسرم و ما خانواده خیییلی درد داشت ولی انگار خدا وسط کارش بود. بعدش دست رو دل پسرم و ما میزاشت و ما رو آروم می کرد. هرچی بود رو با خودش برد. فقط لباسهای پسرم کف اون خونه اجاره ایی مونده بود.
اون خانم رفت ولی من گاهوقتی یاد محبت هامون می افتم که چقققدر خالصانه محبتش می کردم و می گفتم باشه ذخیره برای روز مبادای زندگی بچه ام. روز مبادا رسید ولی اون یک ذره شو خرج بچه من نکرد که بخواد گذشت کنه و برگرده و باهم زندگی کنن.
رفت ولی خدا رو شکر می کنم که رفت. انگار باید می رفت.گاهی بعضی آدما همسفر زندگی ما نیستن ولی ما با وجود اینکه می دونیم اینا اشتباهی انتخاب شدن اصرار به موندنشون داریم و ترس از دست دادنشون