eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و ششم چشمامو بسته بودم و خودمو به سرنوشت سپردم اما لحظه ی آخر ازم دور شد
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و هفتم وقتی اسم زن‌داداش رو شنیدم دیوانه شدم عشقم تبدیل به نفرت شد و خواستم بهش حمله کنم گفتم: چی میگی چرا اینجوری حرف میزنی؟ - تو برای من دیگه زنداداشی فقط.. خدارو شکر پاک هم هستی و منم کاری نکردم شرمنده ات بشم - آخه... - آخه نداره - چرا؟مگه دوستم نداری؟ سرشو پایین انداخت و گفت: نه - دروغ میگی شروع کردم داد زدن برام مهم نبودکه صدام میره بیرون، مهم نبود منور و بی بی می‌فهمند - همین که گفتم! - اگه نخوام اگه بخوام برم چی؟ عصبانی شد چیزی زیر لب گفت و بعد گفت کجا بری؟ بری که درد ومرض بگیری یا از گرسنگی تلف بشی؟ - از گرسنگی تلف بشم بهتره تا... - خودت می دونی! سه روز دیگه منور عقد من میشه، من جلوتو نمی گیرم میخوای برو می خوای زن رئوف شو من اون روز، اون ساعت تو اتاق مردم هیچی نگفتم با دهان باز نگاش کردم. بعد از اون روز نفس کشیدم،حرف زدم غذا خوردم اما دیگه قلبی نداشتم که برای کسی بتپه. پیر شدم و حس زندگی نداشتم حرف آخر صالح تو گوشم بود گفت: تا فردا صبح وقت داری فکر کنی یا زن رئوف میشی یا میری؟ با گریه از اتاقش بیرون رفتم اما دنبالم نیامد حتی حرفی نزد، نگاهی نکرد. حس شکست داشتم حس تحقیر با خودم گفتم: کاش اون روز منم مرده بودم کاش این آدمو نمی دیدم کاش پام به این خونه باز نمی شد تصمیمو گرفته بودم، نمی ذاشتم دست رئوف بهم بخوره حس می کردم اگه زن رئوف بشم خیانت کردم یه جورایی حس زن شوهر دار داشتم باید می رفتم، یه وقتا رفتن تنها راه چاره هست، یه وقتا باید رفت منم باید می‌رفتم اون روز بقچه ام رو یواشکی جمع کردم تو دلم هزار بار با دیوارهای اون خونه با بی بی با منور با لوطی صالح خداحافظی کردم با اینکه دلم شکسته بود با اینکه قلبم برای لوطی صالح می‌تپید هزار بار خداحافظی کردم و بغضمو قورت دادم درد داشت،غم داشت خواستن کسی که نخوادت، خواستن کسی که تا چند روز قبل می خواستت اما یه روز سرد که برگها داشت می ریخت گفت: نمی خوامت گفت می خوام یکی دیگه رو عقد کنم هوا خنک بود اما لرز کردم بقچه ام رو جمع کردم و یه روز که اوایل پاییز بود، یه روز که بی بی نبود و منور تو مطبخ بود رفتم. از اون کوچه از اون خونه، از اون آدما از عشق فرار کردم درصورتی که اون عشق منو زنده کرده بود، منو سرپا نگه داشته بود اما حالا اون عشق شده بود تیشه ای که به قلبم میزد کوچه بوی مرگ می داد هوای خشک و بی روح با کوچه خلوت و یه دختر بی پناه، یه دختری که شکست خورده، که روزگار چشم خوشبختی و شادیش رو نداشت و نداره فرار کردم دور شدم و از اون محل رفتم، نمی دونستم کجا اما تو یه کوچه رفتم که جلوی پام دو سه تا جنازه بود کسی دست نمی زد کسی سراغشون نمیامد هیچکس انگار تو اون محله نبود یا اگه بود هم کسی جرات نداشت از خونه اش بیرون بیاد، درمونده بودم، رو پله یه خونه ای نشستم و گریه کردم،زار زدم با مادرم با تاجماه با ننه زری حرف زدم خواستم کمکم کنند، خواستم هوامو داشته باشند. یه جا تو زندگی گیر کرده بودم که کسی نمی تونست کمکم کنه، که کسی جز خدا نمی تونست دستمو بگیره، با خودم گفتم: خدا منو می بینی؟منم بنده ات هستم، تنهام نذار جز تو هیچکسی رو ندارم، بی پناه هستم،پناهم بده غریب هستم یا امام رضا که قسمت نشد بیام پیشت خودت واسطه شو که خدا منو ببینه 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و هشتم مادرم می گفت: آدم با دل شکسته از خدا چیزی بخوادخدا بهش میده دلم شکسته بود؟ نه ! خورد بود تیکه تیکه بود چرا کسی جوابمو نمی داد پس چرا منو نمی دیدن؟ داشتم می‌گفتم: خدا تو هم تنهام گذاشتی که... صدا اومد در پشت سرم باز شد یه پیرزن بود گفتم: سلام چشماشو ریز کرد گفت: ننه وسط این درد و مرض اینجا چیکار می کنی؟ زدم زیر گریه گفت: نمی‌دونی تو این محل هر خونه کشته داده؟ نمی‌دونی همین همسایه بغلی ما هفته پیش از وبا مرد، یا همسایه سر کوچه سل گرفته؟، تو ننه و آقا نداری؟ صاحبی، شوهری کسی نداری؟ گریه ام بیشتر شد گفتم: نه از من بی کَس تر رو زمین کسی نیست - ننه اینجا نمون،برو اینجا بمونی درد و مرض میگیری، منم سر بار عروس بداخلاقم هستم نمی تونم تعارفت کنم بیای اما برو... - کجا برم؟ شانه هاشو بالا انداخت و دروبست اون لحظه از مرگ نمی ترسیدم چیزی نداشتم که نگرانش باشم، کسی رو نداشتم مرگ وقتی ترسناک هست که دلبستگی داری، عزیزی داری، خونه ای داری که کسی منتظرت هست! من چی داشتم؟! من چه کسی رو داشتم؟ کاش مرگ سراغم میامد آماده به آغوش کشیدن مرگ بودم اما اون روز اون ساعت مرگ هم از من فراری بود. آروم آروم قدم بر می داشتم، یه خانه رو داشتند آتش می زدند یه مرد داشت زار میزد که خانه ام سوخت
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و ششم چشمامو بسته بودم و خودمو به سرنوشت سپردم اما لحظه ی آخر ازم دور شد
ایستادم نگاه کردن از یه زن پرسیدم چی شده گفت: مرد خانه دو ماهی نبوده و رفته بوده سفر تا کار کنه و یه لقمه نان بیاره وقتی برگشته فهمیده زنش و بچه هاش مردن، یکی میگه طاعون گرفتن یکی میگه از وبا مرده یکی میگه از این مرض "ناخوشی باد" مردن(آنفولانزای اسپانیایی)، مرد وقتی رسیده با جنازه ها رو به رو شده و بی سر و صدا خودش نزدیک تنور خونه زن و بجه اشو دفن کرده بعد خودش خانه اش رو آتش زده! میگن عقلشو از دست داده گریه کردم اشکهام دنبال بهانه بودن درد،درد بود، وقتی درد داری برات فرق نمی کنه که از ناراحتی و درد کسی یا خودت گریه کنی درد بغض داره،اشک داره، آدمایی که تو دلشون درد دارن منتظر دلیلی برای گریه کردن هستند، منم پر از درد بودم، دردی که با مرگ آروم می شد صدای زن تو گوشم بود که می خوند" گلدون و کوزه و گلاب‌پاش دادیم به پنجا [یک چارک] خاشخاش" دور شدم نمی دونم چقدر گذشته بود که اسیر باد و طوفان شدم حس می کردم باد الان منو از زمین بر می داره با بدبختی یه خرابه پیدا کردم و پناه گرفتم زیر لب شعری که از بی بی گلاب شنیده بودم رو زمزمه کردم "ای سال برنگردی دکانا را تخته کردی مردا را اخته کردی زنا را شلخته کردی ای سال برنگردی" نه تشنه بودم، نه گرسنه بودم فقط ترسیده بودم صدای گریه میامد حتما کودکی گرسنه بود دلم براش سوخت جرات نداشتم برم داخل کوچه.... شده بودم مثل روزی که از عمارت فرار کردم با این فرق که اون روز یه دل داشتم اما دیگه نه دل داشتم نه حس... درمونده بودم نمی دونستم کجا برم چیکار کنم جرات نداشتم شب اونجا بمونم. پشیمون بودم کاش می موندم و با لوطی صالح حرف می زدم کاش یه معجزه اتفاق می افتاد نمی دونم کی خوابم برد هوا روشن بود که چشم بستم اما وقتی چشم باز کردم هوا تاریک بود نمی دونستم چقدر مونده تا صبح، صدای حشره‌ای که نزدیکم بود میامد و می لرزیدم....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
ایستادم نگاه کردن از یه زن پرسیدم چی شده گفت: مرد خانه دو ماهی نبوده و رفته بوده سفر تا کار کنه و یه
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و نهم بدنم شروع کرد خاریدن دست به لباسم بردم که یه حشره رو از خودم جدا کردم تو تاریکی ندیدم چی هست فقط جیغ زدم. بالاخره صبح شد تازه فهمیدم بوی گند از کجا! چند حیوون گوشه طویله تلف شده بودند از ترس فرارکردم جایی نداشتم برم حبیب خان رو لعنت کردم، اول خواستم برم سراغش بعد پشیمون شدم دو روز بود از خونه بی بی اومده بودم بیرون جز آب چیزی نخورده بودم گرسنه بودم خودمو جلوی در خونه لوطی دیدم نمی دونم چرا از اونجا سر در آوردم شاید اونجا آخرین راه بود برام، شاید زن رئوف شدن بهتر از آوارگی تو شهری بود که بوی مرگ می‌داد و درد و مرض تو کوچه هاش بود، شاید هر راهی می رفتم آخرش به اینجا می‌رسیدم. شاید سرنوشت من به این خونه و آدمای این خونه گره خورده بود حتی نانداشتم کوبه درُ بزنم دستم به سمت کوبه رفت و دیگه چیزی نفهمیدم وقتی چشم باز کردم چشمای گریون بی بی رو دیدم گفت: کجا رفتی دخترجون؟ با خودم گفتم دیگه نمی بینمت هیچی نگفتم حتی اشک نریختم، دیگه اشکی نداشتم، مگه یه آدم چقدر می تونه گریه کنه؟ چقدر می تونه درداشو تحمل کنه؟ از یه جایی به بعددرد دیگه درد نیست. دیگه گریه آدمو آروم نمی کنه، دیگه درد میشه بی خیالی، نه اینکه بی خیال بشی و با شرایط کنار بیای ها!نه... از یه جایی به بعد درد میشه غمباد، خودتو میزنی به بی خیالی یا بهتره بگم خودتو به سرنوشت می سپاری اما از تو خورد میشی، پیر میشی، یه روز صبح بلند میشی و می‌بینی دیگه زندگی نمی‌کنی دیگه زنده‌ای یه سری کارها رو از روی عادت می‌کنی مثل غذا خوردن، مثل حرف زدن، یا حتی مثل لبخند زدن منم از اون روز خودمو به بی خیالی زدم بی بی گفت: بمیرم برات بمیرم که... زد زیر گریه منور برام آب آورد نگاه به صورتش کردم تغییر کرده بود، صورتش باز شده بود چشماش می خندید! با نفرت بهش نگاه کردم. رفت بی‌بی با گریه گفت: من گفتم دیگه نمیای من گفتم رفتی که رفتی... چه خوب برگشتی هیچی نگفتم،گفت: به صالح میگم که باید عقدت کنه شیرمو حلالش نمی.. نذاشتم حرف بزنه گفتم: بی بی برگشتم که عروست بشم اما زن رئوف ها! نه لوطی - آخه - بی بی وقتی خدا نخواد نمیشه شاید سرنوشت ما از هم جدا باشه شایدم تو طالع‌اش نباشم، لوطی دیگه برای من لوطی نیست درسته حرف نزده بود قول نداده بود با زبونش اما با نگاهش هزارتا قول داده بود، مردی که حرفش دو تا بشه واسه من مرد زندگی نمیشه!چه لوطی باشه چه آدم معمولی... بغض نذاشت حرفامو بزنم - فردا منور،محرم لوطی میشه چشمامو بستم و باز کردم، لبخند تلخی زدم که صورتم درد گرفت، یه وقتا آدم تحمل لبخند زدن رو نداره لبخند زدن هم درد داره.اصلا یه وقتا لبخند زدن میشه سخت ترین کار دنیا هیچی نگفتم بی بی گفت: میخوای از اینجا بر... - نه فردا به عاقد بگید خطبه عقد من و آقا رئوف هم بخونه! بی بی با تعجب نگام کرد... لج کرده بودم؟ با کی؟!! با خودم با لوطی با روزگار، با زمین و زمان! بی بی رفت و فقط نگاه کردم فردا زن مردی می شدم که حسی بهش نداشتم، فردا مردی عروسی می کرد که عاشقش بودم، بدترین روز زندگی من بهترین روز زندگی دختری بود که تو خواب هم نمی دید لوطی یه شهر عاشقش بشه، تو خواب و رویا نمی دید خونه ای که برای کلفتی اومده میشه خونه اش و اون میشه خانم خونه @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
امیرسودبخش673c1e53d4a04fa8531403cc6c6c7147-mc-mc.mp3
زمان: حجم: 15.4M
🔘داستان زندگی رضاشاه قسمت دوم بخش اول @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
امیرسودبخش673c1e53d4a04fa8531403cc6c6c7147-mc (1).mp3
زمان: حجم: 14.9M
🔘داستان زندگی رضاشاه قسمت دوم بخش دوم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ای دوست بیاباما،درخلوت تنهایی تاجان ودل آرایی،ازلذت تنهایی درخلوت تنهایی آرام نمی یابی تاپرنکنی دلرا،ازخلوت تنهایی تاعقل به سرداری،کی دانه گهرکاری هرعیب رسدجان را،ازغفلت تنهایی اندیشه توراباید،ازخودبه خودت آرد اندیشه مکن آنرا،ازشدت تنهایی دردایره ی غفلت،غافل توچه می جویی پرکن دل وجان راتو،ازعزت تنهایی چون پاک کنی دل را،ازهرچه که جزآن است یابی توبه دل هرآن،آن ساحت تنهایی آن وقت،توچون یابی،دیوانه وشیدایی درسایه ی این خلوت،درشوکت تنهایی مغرورمشوعاقل،ازعقل تهی گشتی دادی دل وجان رااو،درحیرت تنهایی چون نیست شدی،هستی،دردامن تنهایی برخیزو تمناکن، ازحجت تنهایی تاهیچ شوددنیا،درچشم توای شیدا تاعمرتو راباشد ،دردولت تنهایی (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
سلام   روستای آغمیون بیشتر با چهار طاقی سنگی مربوط به دوره ساسانی که بعد از تسلط اعراب بر ایران به امام زاده تبدیل و میراث فرهنگ غنی شناخته میشود. مقبره زیارتگاه‌ها و بقاع متبرکه به عنوان مکانی با پایگاه معنوی، اجتماعی، از جنبه‌های مختلف تاریخی، فرهنگی و اجتماعی همواره مورد توجه محققین بوده است. زیرا اماکن مقدسه در ارتباط مستقیم با فرهنگ یک قوم قرار دارند و فرهنگ نیز زاییده ابعاد مختلف اجتماعی، مذهبی و تاریخی همان قوم است. بنابراین می‌توان با بررسی کارکرد فرهنگی، اجتماعی زیارتگاه‌ها، به کیفیت و چگونگی وضعیت فرهنگی آن قوم در اعصار تاریخی پی‌برد. معمولا امام زاده ها براساس شجره‌نامه‌ای که در این امامزاده نگهداری می‌شوند شناخته میشوند. البته اینجانب از شجره نامه امام زاده آغمیون اطلاعی ندارم. احتمالا افرادی باشند که از محل شجره نامه، اطلاع داشته باشند. یکی از سرکردگان دولت صفوی که مورد غضب شاه قرار گرفته بوده به اتفاق طایفه خود به منطقه سراب کوچانده میشود و در حدود صد متری همان امام زاده که دشت مسطح و خوش آب و هوای بوده واقع در سه کیلومتری روستای آغمیون سکنا می گزینند. متاسفانه دیگر آثاری از بقایای منازل و آسیاب های آبی آن اثری باقی نمانده است. این طایفه که مشهور به طایفه فدایی می باشند، بعدها به روستای آغمیون نقل مکان می کنند. تعدادی از این طایفه هم اکنون نیز در روستا سکونت دارند.  وقتی جای مثل روستای آغمیون را با احیای اینگونه اماکن میشود به مردم معرفی کرد، تعلل معنی ندارد. یکی از راههای جذب توریست داخلی و خارجی همین راهها می تواند باشد. متاسفانه بقعه امام زاده فوق در عصر حاضر خراب شده است. نوع معماری بنای فوق جذاب و در ساخت آن از مصالح همان منطقه استفاده شده بود. دهیار و اعضای محترم شورای اسلامی با کمک گرفتن از اداره اوقاف و بخشداری می توانند نسبت به بازسازی زیارتگاه اقدام کنند و اینکار حتما باید به سبک و سیاق قبلی باشد. تا برای اهالی محل، تداعی روزهای گذشته باشد. قدمت ساخت و هنر معماری و طول قدمت چندین ساله آن مورد توجه است، همواره برای مردم از جایگاه و اهمیت بسیاری برخوردار است.  اما ساخت هر مسجد و حسینیه دیگری در آغمیون بدور از عقل و منطق است. زیرا تعداد شش مسجد در روستای آغمیون غیر منطقی و شاید هم غیر شرعی می باشد. به اعتراف دوست و دشمن، اهالی آغمیون بواسطه وجود عالمان شریف دین، زمانیکه مردم اکثر شهرها و روستاها به دلیل رواج پیدا نکردن علم کلاسیک، در فقر فرهنگی بسر میبردند. مردم این روستای از فرهنگ غنی برخوردار بوده است. بطوریکه از زمانهای خیلی دور حتی افراد بظاهر بیسواد روستای آغمیون آشنا به امور دینی و مسائل سیاسی و اجتماعی بوده اند. بواسطه رودخانه همیشه جاری آغمیون و دشت وسیع و سرسبز آب و هوای مطبوع باعث شده احشام خوبی در روستا پرورش یابد. بطوریکه نسل گاو نژاد سرابی مایل به قرمز مربوط به همین روستا می باشد. این گاوها بلحاظ مقاوم به بیماری و شیر با چربی زیاد در دنیا بی نظیرند. متاسفانه بخاطر سیاستهای غلط رژیم شاهنشاهی و ادامه همان سیاست بعد از انقلاب نسل گاو طلایی روستای آغمیون در حال منقرض شدن است. برای اینکه با اجرای غلط اصل 4 که در زمان پهلوی دوم برای پروش احیای گاو های طلایی آغمیون در روستای طاران اتفاق افتاده بود. بجای گاو اصیل آغمیون، گاوهای هلندی در آنجا پروش داده شد.  شایسته است برند سازی لبنیات و عسل اولین اولویت روستای آغمیون مدنظر باشد. زیرا بهترین نژاد گاوی حتی در دنیا مربوط به شهرستان سراب و در روستای آغمیون می باشد. هر چند از نسل گاوهای طلایی تقریبا خبری نیست، اما به دلیل آب و هوای خوب شهرستان سراب هم اکنون نیز لبنیات سراب علی الخصوص روستای آغمیون زبانزد خاص و عام می باشد. متاسفانه مسئولین شهرستان در همه دوره ها در این مورد قصور داشتند و همچنان نیز دارند. اگر تنها تبلیغات و بازار یابی برای فروش عسل و لبنیات روستای آغمیون همزمان با احداث پل معلق به نحوه احسن انجام شود، تقریبا بیکاری از سطح روستا و حتی روستاهای همجوار رخت خواهد بست. 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 و توصیف و معرفی آغمیون از دید جناب آقای هوشنگ منتخب @Aghmiun
عکس زیبایی از آغمیون @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و نهم بدنم شروع کرد خاریدن دست به لباسم بردم که یه حشره رو از خودم جدا کر
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی راستی میگن آدم باید بختش قشنگ باشه، با خودم فکر کردم شاید بخت من سیاه هست اسم من جای پریزاد باید سیاه بخت می ذاشتند منور بخت قشنگی داشت فرداشب تو اتاقی که قرار بود حجله من و عشقم بشه به حجله میرفت منم به خونه مردی می رفتم که حسی جز نفرت بهش نداشتم که اونو قاتل می دیدم قاتل عشق من و لوطی شب لوطی اومد از پشت پنجره نگاهش کردم لب حوض بود، منور مثل اون روزای من منتظرش بود تو چشماش ترس رو دیدم. ترسیده بود از برگشت من، می ترسید که لوطی از حرفش برگرده یا با دیدن من پشیمون بشه امانمی دونستم که این اتفاق نشدنی ترین اتفاق دنیاست. لوطی نگاش کرد و بهش لبخند زد چیزی گفت که منور هم خندید از پشت پنجره اومدم کنار و چشمامو بستم حتی نمی خواستم ببینمش! صبح بی بی بیدارم کرد با چشم گریون گفت: پاشو دخترم بعد ناهار عاقد میاد بیدار بودم اما دوست نداشتم چشمامو باز کنم بی بی گفت: دردت به جونم پاشو چشمامو باز کردم بی بی گفت: منور براش آفتابه لگن بیار! منور با چشمای سرمه زده و ابروهای وسمه کشیده و کلی قیافه لگن و آفتابه آورد بی بی گفت: امروز عروس میشی گریه کرد من اشک نداشتم... بی بی یه جعبه گذاشت جلوم یه جعبه خاتم کاری بود گفت: اینو آقای صالح برام خریده بود منم جوون بودم شب جمعه ها خودمو براش قشنگ می کردم که به چشمش بیام.دوست داشتم عروسم بشی شهرُ آذین ببندم اما نه تو عروسم شدی نه کوچه رو میشه آذین بست، بیا ننه این یادگاری واسه تو، از وقتی آقا مرد دیگه سراغش نرفتم می دونم دلت رضا به عروسی نیست اما خدارو چی دیدی شاید خدا خواست و مِهر رئوف به دلت افتاد رئوف آدم بدی نیست مرد خوبیه اهل زندگیه، شاید قسمتت خوشبختی بود نمی خوام اون روز یادت بیاد که روز عروسیت ناراحت بودی و افسوس بخوری، یه بار قراره عروس بشی. درسته کسی حال و هوای عروسی نداره اما یه دستی به صورتت بکش، تو دختر پاکی هستی به پاکی تو شک ندارم اما دل هست می دونم آدم حریف دلش نمیشه ولی تو صدای قلبت رو خفه کن نذار وقتی داری حلال کسی میشی به یاد کسی بتپه، بد کاره بودن فقط به بغل این و اون رفتن نیست وقتی دلت با کسی باشه و با کسی دیگه هم خواب بشی بد کاره ای!جرم اینم کمتر از خیانت نیست نمیگم مقصری ها... میدونم دست آدم نیست اما نذار قلبت روح پاکت رو کثیف کنه، نذار یاد کسی باشی و تو چشمای مردی که شوهرت میشه نگاه کنی تو یه زنی!زن یعنی زندگی یعنی عشق یعنی شادی... یعنی پاکی،یعنی ادامه زندگی تو قراره به بچه هایی زندگی بدی، زنان پاکترین موجودات خدا هستند انقدر پاک که خدا بهشون امانتی میده انقدر پاک که میتونن یه موجود دیگه رو به دنیا بیارن و بهش زندگی بدن پس نذار عشق روح پاکت رو کثیف کنه، عشق یه وقتا آدمو به عرش می بره یه وقتا به فرش می زنه یه وقتا باعث پاکی میشه یه وقتا آدمو تا تباهی می بره تو وقتی تصمیم گرفتی زن مردی بشی باید صدای قلبت رو خفه کنی باید تو دلت بکشیش بی بی این حرفا رو زد و رفت. حرفاش درست بود اما مگه دست من بود؟ مگه می تونستم حریف دلم بشم ؟ جعبه خاتم کاری با تکه‌های آینه نشون می‌داد جعبه گرونی بوده داخلش سرمه، وسمه به قول ننه زری "نیلا"،سفیدآب،حنا و زرک(زرگ،گرد طلایی رنگ بوده که به صورت یا مو می مالیدند) با خال بود یه روزی آرزو داشتم زودتر از این ها استفاده کنم. یاد وقتایی افتادم که تاجماه خانم خودشو می آراست و به مادرم می گفت: بیا برات خال بذارم اما مادرم می گفت نه خانم به شما بیشتر میاد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی راستی میگن آدم باید بختش قشنگ باشه، با خودم فکر کردم شاید بخت من سیاه هست ا
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و یکم تاجماه خانم هم از این جعبه و وسایل داشت حتی یه ماده خوشبو هم داشت که شب جمعه به خودش میزد اما مادرم جعبه نداشت فقط وقتایی که آقام می‌خواست سراغش بره یواشکی که تاجماه خانم نبینه سرمه و وسمه می زد نه اینکه تاجماه خانم چیزی بگه ها نه مادرم به احترام هووش مواظب بود که نفهمه و یه وقت ناراحت نشه داشتم به جعبه نگاه می کردم منور امد گفت: بی بی گوشه زیر زمین رو آماده کرده و آب داغ هست من خودمو صبح شستم گفت بیام صدات کنم قبل سرمه زدن بیای خودتو بشوری هیچی نگفتم، منور ایستاده بود با عجله گفت: بیا دیگه نمی خواستم برم اما پر از خاک بودم با سختی بلند شدم و پشت منور رفتم. با ناز راه می رفت یا من فکر می کردم با ناز راه میره! بی بی منتظرم بود یه پودری داد و طرز استفاده اش رو بهم گفت. قبلا ازش استفاده کرده بودم تاجماه خانم بهم داده بود و گفته بود خودتو تمیز کن، بعد که مادرم فهمید گفت: شما اینو پرو می کنید دختر و چه به استفاده از واجبی! تاجماه خانم گفت: دختر و زن نداره باید تمیز باشه اینجوری بهتره کمی واجبی بو کردم که بوش اذیتم نکنه تاجماه خانم گفته بود مثلا عروس بودم کاش به جای حموم عروسی سر تخته منو می شستند، کاش یه اتفاقی می افتاد یه معجزه، آره دلم معجزه می خواست مثل قصه ها، اصلا دلم می‌خواست خواب بودم و یهو مادرم بیدارم می کرد، گریه می‌کردم که برگردم عمارت خودمون می گفتم خواب باشه اصلا قول میدم دیگه از درخت بالا نرم قول میدم خیاطی و گلدوزی یاد بگیرم، قول میدم هر چی بگن بگم چشم گریه می کردم و خودمو می‌شستم به قول مادرم گربه شور کردم و اومدم بیرون... بی بی برام یه شربت گلاب آورد گفت: بخور ننه نگاه تو صورتش کردم ناراحت بود مثل من، نه هیچ کسی نمی تونست حس منو بفهمه سکوت سنگینی بود بی بی که دید کم مونده باز بزنم زیر گریه گفت: شگون نداره این همه غم و ناراحتی یه وقتا نمیشه با سرنوشت جنگید یه وقتا باید جلوی تقدیر سرخم کنی ننه، رئوف مرد بدی نیست حتما نمی‌دونسته که تو و صالح خاطر همو میخواید، تقصیر صالح هست بهش گفتم تو باید می‌گفتی، اما صالح گفت من از اول هم چشمم دنبال منور بود نمی خواستم باز گریه کنم اونم جلوی بی بی دوست داشتم بگم بی بی اما خیلی چیزا بینمون بود من عشق رو تو چشماش دیده بودم خواستن رو دیده بودم اما نگفتم لال شدم به قول بی بی خودمو سپردم دست تقدیر بی بی گفت: نمیگم منور دختر بدی هستا اما لقمه ما نیست قبلا گفتم الانم میگم من دلم می‌خواست تو جای اون عروسم بشی اما دیگه لوطی صالح خواسته و من رو حرفش حرف نمیزنم اون مرده دیگه عقلش بیشتر می رسه هیچی نگفتم منور آماده شده بود و منتظر دامادش بود بی بی بهم گفت: ننه تو هم بلند شو دستی به سر و صورتت بکش بالاخره عروسی، شگون نداره انقدر غم داشته باشی، من می دونم یه روز انقدر خوشبخت میشی که میگی چقدر الکی غصه خوردم تو دلم آه کشیدم عروس! ههه آدم دلش باید عروس باشه،دلش باید خوش باشه عروس مردی می شدم که نمی خواستمش، مگه عروس نباید تو لباس عروس قلبش بلوم بلوم بتپه؟ مگه عروس نباید ذوق و شوق داشته باشه و هی بخنده هی خوشحالی کنه کل اطرافیان بگن زشته بده سنگین باش میگن دختره هول شوهر بوده پس چرا من اینجوری نبودم؟، عروس منور بود، چشماش می خندید، چشماش برق داشت نه من که تو چشمام غم پاشیده بودند