eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ای دوست بیاباما،درخلوت تنهایی تاجان ودل آرایی،ازلذت تنهایی درخلوت تنهایی آرام نمی یابی تاپرنکنی دلرا،ازخلوت تنهایی تاعقل به سرداری،کی دانه گهرکاری هرعیب رسدجان را،ازغفلت تنهایی اندیشه توراباید،ازخودبه خودت آرد اندیشه مکن آنرا،ازشدت تنهایی دردایره ی غفلت،غافل توچه می جویی پرکن دل وجان راتو،ازعزت تنهایی چون پاک کنی دل را،ازهرچه که جزآن است یابی توبه دل هرآن،آن ساحت تنهایی آن وقت،توچون یابی،دیوانه وشیدایی درسایه ی این خلوت،درشوکت تنهایی مغرورمشوعاقل،ازعقل تهی گشتی دادی دل وجان رااو،درحیرت تنهایی چون نیست شدی،هستی،دردامن تنهایی برخیزو تمناکن، ازحجت تنهایی تاهیچ شوددنیا،درچشم توای شیدا تاعمرتو راباشد ،دردولت تنهایی (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
سلام   روستای آغمیون بیشتر با چهار طاقی سنگی مربوط به دوره ساسانی که بعد از تسلط اعراب بر ایران به امام زاده تبدیل و میراث فرهنگ غنی شناخته میشود. مقبره زیارتگاه‌ها و بقاع متبرکه به عنوان مکانی با پایگاه معنوی، اجتماعی، از جنبه‌های مختلف تاریخی، فرهنگی و اجتماعی همواره مورد توجه محققین بوده است. زیرا اماکن مقدسه در ارتباط مستقیم با فرهنگ یک قوم قرار دارند و فرهنگ نیز زاییده ابعاد مختلف اجتماعی، مذهبی و تاریخی همان قوم است. بنابراین می‌توان با بررسی کارکرد فرهنگی، اجتماعی زیارتگاه‌ها، به کیفیت و چگونگی وضعیت فرهنگی آن قوم در اعصار تاریخی پی‌برد. معمولا امام زاده ها براساس شجره‌نامه‌ای که در این امامزاده نگهداری می‌شوند شناخته میشوند. البته اینجانب از شجره نامه امام زاده آغمیون اطلاعی ندارم. احتمالا افرادی باشند که از محل شجره نامه، اطلاع داشته باشند. یکی از سرکردگان دولت صفوی که مورد غضب شاه قرار گرفته بوده به اتفاق طایفه خود به منطقه سراب کوچانده میشود و در حدود صد متری همان امام زاده که دشت مسطح و خوش آب و هوای بوده واقع در سه کیلومتری روستای آغمیون سکنا می گزینند. متاسفانه دیگر آثاری از بقایای منازل و آسیاب های آبی آن اثری باقی نمانده است. این طایفه که مشهور به طایفه فدایی می باشند، بعدها به روستای آغمیون نقل مکان می کنند. تعدادی از این طایفه هم اکنون نیز در روستا سکونت دارند.  وقتی جای مثل روستای آغمیون را با احیای اینگونه اماکن میشود به مردم معرفی کرد، تعلل معنی ندارد. یکی از راههای جذب توریست داخلی و خارجی همین راهها می تواند باشد. متاسفانه بقعه امام زاده فوق در عصر حاضر خراب شده است. نوع معماری بنای فوق جذاب و در ساخت آن از مصالح همان منطقه استفاده شده بود. دهیار و اعضای محترم شورای اسلامی با کمک گرفتن از اداره اوقاف و بخشداری می توانند نسبت به بازسازی زیارتگاه اقدام کنند و اینکار حتما باید به سبک و سیاق قبلی باشد. تا برای اهالی محل، تداعی روزهای گذشته باشد. قدمت ساخت و هنر معماری و طول قدمت چندین ساله آن مورد توجه است، همواره برای مردم از جایگاه و اهمیت بسیاری برخوردار است.  اما ساخت هر مسجد و حسینیه دیگری در آغمیون بدور از عقل و منطق است. زیرا تعداد شش مسجد در روستای آغمیون غیر منطقی و شاید هم غیر شرعی می باشد. به اعتراف دوست و دشمن، اهالی آغمیون بواسطه وجود عالمان شریف دین، زمانیکه مردم اکثر شهرها و روستاها به دلیل رواج پیدا نکردن علم کلاسیک، در فقر فرهنگی بسر میبردند. مردم این روستای از فرهنگ غنی برخوردار بوده است. بطوریکه از زمانهای خیلی دور حتی افراد بظاهر بیسواد روستای آغمیون آشنا به امور دینی و مسائل سیاسی و اجتماعی بوده اند. بواسطه رودخانه همیشه جاری آغمیون و دشت وسیع و سرسبز آب و هوای مطبوع باعث شده احشام خوبی در روستا پرورش یابد. بطوریکه نسل گاو نژاد سرابی مایل به قرمز مربوط به همین روستا می باشد. این گاوها بلحاظ مقاوم به بیماری و شیر با چربی زیاد در دنیا بی نظیرند. متاسفانه بخاطر سیاستهای غلط رژیم شاهنشاهی و ادامه همان سیاست بعد از انقلاب نسل گاو طلایی روستای آغمیون در حال منقرض شدن است. برای اینکه با اجرای غلط اصل 4 که در زمان پهلوی دوم برای پروش احیای گاو های طلایی آغمیون در روستای طاران اتفاق افتاده بود. بجای گاو اصیل آغمیون، گاوهای هلندی در آنجا پروش داده شد.  شایسته است برند سازی لبنیات و عسل اولین اولویت روستای آغمیون مدنظر باشد. زیرا بهترین نژاد گاوی حتی در دنیا مربوط به شهرستان سراب و در روستای آغمیون می باشد. هر چند از نسل گاوهای طلایی تقریبا خبری نیست، اما به دلیل آب و هوای خوب شهرستان سراب هم اکنون نیز لبنیات سراب علی الخصوص روستای آغمیون زبانزد خاص و عام می باشد. متاسفانه مسئولین شهرستان در همه دوره ها در این مورد قصور داشتند و همچنان نیز دارند. اگر تنها تبلیغات و بازار یابی برای فروش عسل و لبنیات روستای آغمیون همزمان با احداث پل معلق به نحوه احسن انجام شود، تقریبا بیکاری از سطح روستا و حتی روستاهای همجوار رخت خواهد بست. 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 و توصیف و معرفی آغمیون از دید جناب آقای هوشنگ منتخب @Aghmiun
عکس زیبایی از آغمیون @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و نهم بدنم شروع کرد خاریدن دست به لباسم بردم که یه حشره رو از خودم جدا کر
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی راستی میگن آدم باید بختش قشنگ باشه، با خودم فکر کردم شاید بخت من سیاه هست اسم من جای پریزاد باید سیاه بخت می ذاشتند منور بخت قشنگی داشت فرداشب تو اتاقی که قرار بود حجله من و عشقم بشه به حجله میرفت منم به خونه مردی می رفتم که حسی جز نفرت بهش نداشتم که اونو قاتل می دیدم قاتل عشق من و لوطی شب لوطی اومد از پشت پنجره نگاهش کردم لب حوض بود، منور مثل اون روزای من منتظرش بود تو چشماش ترس رو دیدم. ترسیده بود از برگشت من، می ترسید که لوطی از حرفش برگرده یا با دیدن من پشیمون بشه امانمی دونستم که این اتفاق نشدنی ترین اتفاق دنیاست. لوطی نگاش کرد و بهش لبخند زد چیزی گفت که منور هم خندید از پشت پنجره اومدم کنار و چشمامو بستم حتی نمی خواستم ببینمش! صبح بی بی بیدارم کرد با چشم گریون گفت: پاشو دخترم بعد ناهار عاقد میاد بیدار بودم اما دوست نداشتم چشمامو باز کنم بی بی گفت: دردت به جونم پاشو چشمامو باز کردم بی بی گفت: منور براش آفتابه لگن بیار! منور با چشمای سرمه زده و ابروهای وسمه کشیده و کلی قیافه لگن و آفتابه آورد بی بی گفت: امروز عروس میشی گریه کرد من اشک نداشتم... بی بی یه جعبه گذاشت جلوم یه جعبه خاتم کاری بود گفت: اینو آقای صالح برام خریده بود منم جوون بودم شب جمعه ها خودمو براش قشنگ می کردم که به چشمش بیام.دوست داشتم عروسم بشی شهرُ آذین ببندم اما نه تو عروسم شدی نه کوچه رو میشه آذین بست، بیا ننه این یادگاری واسه تو، از وقتی آقا مرد دیگه سراغش نرفتم می دونم دلت رضا به عروسی نیست اما خدارو چی دیدی شاید خدا خواست و مِهر رئوف به دلت افتاد رئوف آدم بدی نیست مرد خوبیه اهل زندگیه، شاید قسمتت خوشبختی بود نمی خوام اون روز یادت بیاد که روز عروسیت ناراحت بودی و افسوس بخوری، یه بار قراره عروس بشی. درسته کسی حال و هوای عروسی نداره اما یه دستی به صورتت بکش، تو دختر پاکی هستی به پاکی تو شک ندارم اما دل هست می دونم آدم حریف دلش نمیشه ولی تو صدای قلبت رو خفه کن نذار وقتی داری حلال کسی میشی به یاد کسی بتپه، بد کاره بودن فقط به بغل این و اون رفتن نیست وقتی دلت با کسی باشه و با کسی دیگه هم خواب بشی بد کاره ای!جرم اینم کمتر از خیانت نیست نمیگم مقصری ها... میدونم دست آدم نیست اما نذار قلبت روح پاکت رو کثیف کنه، نذار یاد کسی باشی و تو چشمای مردی که شوهرت میشه نگاه کنی تو یه زنی!زن یعنی زندگی یعنی عشق یعنی شادی... یعنی پاکی،یعنی ادامه زندگی تو قراره به بچه هایی زندگی بدی، زنان پاکترین موجودات خدا هستند انقدر پاک که خدا بهشون امانتی میده انقدر پاک که میتونن یه موجود دیگه رو به دنیا بیارن و بهش زندگی بدن پس نذار عشق روح پاکت رو کثیف کنه، عشق یه وقتا آدمو به عرش می بره یه وقتا به فرش می زنه یه وقتا باعث پاکی میشه یه وقتا آدمو تا تباهی می بره تو وقتی تصمیم گرفتی زن مردی بشی باید صدای قلبت رو خفه کنی باید تو دلت بکشیش بی بی این حرفا رو زد و رفت. حرفاش درست بود اما مگه دست من بود؟ مگه می تونستم حریف دلم بشم ؟ جعبه خاتم کاری با تکه‌های آینه نشون می‌داد جعبه گرونی بوده داخلش سرمه، وسمه به قول ننه زری "نیلا"،سفیدآب،حنا و زرک(زرگ،گرد طلایی رنگ بوده که به صورت یا مو می مالیدند) با خال بود یه روزی آرزو داشتم زودتر از این ها استفاده کنم. یاد وقتایی افتادم که تاجماه خانم خودشو می آراست و به مادرم می گفت: بیا برات خال بذارم اما مادرم می گفت نه خانم به شما بیشتر میاد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی راستی میگن آدم باید بختش قشنگ باشه، با خودم فکر کردم شاید بخت من سیاه هست ا
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و یکم تاجماه خانم هم از این جعبه و وسایل داشت حتی یه ماده خوشبو هم داشت که شب جمعه به خودش میزد اما مادرم جعبه نداشت فقط وقتایی که آقام می‌خواست سراغش بره یواشکی که تاجماه خانم نبینه سرمه و وسمه می زد نه اینکه تاجماه خانم چیزی بگه ها نه مادرم به احترام هووش مواظب بود که نفهمه و یه وقت ناراحت نشه داشتم به جعبه نگاه می کردم منور امد گفت: بی بی گوشه زیر زمین رو آماده کرده و آب داغ هست من خودمو صبح شستم گفت بیام صدات کنم قبل سرمه زدن بیای خودتو بشوری هیچی نگفتم، منور ایستاده بود با عجله گفت: بیا دیگه نمی خواستم برم اما پر از خاک بودم با سختی بلند شدم و پشت منور رفتم. با ناز راه می رفت یا من فکر می کردم با ناز راه میره! بی بی منتظرم بود یه پودری داد و طرز استفاده اش رو بهم گفت. قبلا ازش استفاده کرده بودم تاجماه خانم بهم داده بود و گفته بود خودتو تمیز کن، بعد که مادرم فهمید گفت: شما اینو پرو می کنید دختر و چه به استفاده از واجبی! تاجماه خانم گفت: دختر و زن نداره باید تمیز باشه اینجوری بهتره کمی واجبی بو کردم که بوش اذیتم نکنه تاجماه خانم گفته بود مثلا عروس بودم کاش به جای حموم عروسی سر تخته منو می شستند، کاش یه اتفاقی می افتاد یه معجزه، آره دلم معجزه می خواست مثل قصه ها، اصلا دلم می‌خواست خواب بودم و یهو مادرم بیدارم می کرد، گریه می‌کردم که برگردم عمارت خودمون می گفتم خواب باشه اصلا قول میدم دیگه از درخت بالا نرم قول میدم خیاطی و گلدوزی یاد بگیرم، قول میدم هر چی بگن بگم چشم گریه می کردم و خودمو می‌شستم به قول مادرم گربه شور کردم و اومدم بیرون... بی بی برام یه شربت گلاب آورد گفت: بخور ننه نگاه تو صورتش کردم ناراحت بود مثل من، نه هیچ کسی نمی تونست حس منو بفهمه سکوت سنگینی بود بی بی که دید کم مونده باز بزنم زیر گریه گفت: شگون نداره این همه غم و ناراحتی یه وقتا نمیشه با سرنوشت جنگید یه وقتا باید جلوی تقدیر سرخم کنی ننه، رئوف مرد بدی نیست حتما نمی‌دونسته که تو و صالح خاطر همو میخواید، تقصیر صالح هست بهش گفتم تو باید می‌گفتی، اما صالح گفت من از اول هم چشمم دنبال منور بود نمی خواستم باز گریه کنم اونم جلوی بی بی دوست داشتم بگم بی بی اما خیلی چیزا بینمون بود من عشق رو تو چشماش دیده بودم خواستن رو دیده بودم اما نگفتم لال شدم به قول بی بی خودمو سپردم دست تقدیر بی بی گفت: نمیگم منور دختر بدی هستا اما لقمه ما نیست قبلا گفتم الانم میگم من دلم می‌خواست تو جای اون عروسم بشی اما دیگه لوطی صالح خواسته و من رو حرفش حرف نمیزنم اون مرده دیگه عقلش بیشتر می رسه هیچی نگفتم منور آماده شده بود و منتظر دامادش بود بی بی بهم گفت: ننه تو هم بلند شو دستی به سر و صورتت بکش بالاخره عروسی، شگون نداره انقدر غم داشته باشی، من می دونم یه روز انقدر خوشبخت میشی که میگی چقدر الکی غصه خوردم تو دلم آه کشیدم عروس! ههه آدم دلش باید عروس باشه،دلش باید خوش باشه عروس مردی می شدم که نمی خواستمش، مگه عروس نباید تو لباس عروس قلبش بلوم بلوم بتپه؟ مگه عروس نباید ذوق و شوق داشته باشه و هی بخنده هی خوشحالی کنه کل اطرافیان بگن زشته بده سنگین باش میگن دختره هول شوهر بوده پس چرا من اینجوری نبودم؟، عروس منور بود، چشماش می خندید، چشماش برق داشت نه من که تو چشمام غم پاشیده بودند
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و یکم تاجماه خانم هم از این جعبه و وسایل داشت حتی یه ماده خوشبو هم داشت که ش
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و دو به اصرار بی بی از اون صندوقش کمی خودمو آراستم بی بی دو تا لباس یه مدل به من و منور داد چادرهایی که دوخته بود رو سرمون انداخت و یه سفره انداخت که توش کمی نقل سفت شده با نان بیات شده و پنیر بود آینه و شمعدان خودش رو از سر طاقچه برداشت گذاشت سر سفره و قرآن رو باز کرد جانمازش هم پهن کرد این شد سفره عقد من و منور! منور ذوق کرده بود و همش تشکر می کرد و لبخند می‌زد حق داشت دلش برای داماد می‌تپید آدم دلش با کسی باشه از همه چی کوتاه میاد کوچکترین و حتی زشت ترین چیز براش بهترین و مجلل ترین میشه مثل منور می دونستم اوضاع مردم خوب نیست، دیده بودم مردم دارن از دست میرن توقعی از جشن و سفره عقد نداشتم ناراحتی من در اصل از رئوف بود از وجود داماد... دلم نمی خواستش تو همین فکرا بودم که کوبه در رو زدند بی بی سعی می کرد خودشو خوشحال نشون بده یا الله گویان صدای مردها اومد رفتند اتاق دیگه و بی بی اومد پیشمون نه من به منور نگاه می کردم نه منور به من... اول عقد منور خونده شد و منور با خنده و شادی دفعه اول بله داد اما وقتی عاقد داشت عقد منو می‌خوند تو دلم آشوب بود اون لحظه با خودم تصمیم گرفتم هرچی بود و نبود رو فراموش کنم و به کسی جز رئوف فکر نکنم من دختر بدی نبودم و نمی خواستم زن بدی باشم. بعد سه بار خوندن با اشاره بی بی و نگاه چپ چپ منور بله دادم و شدم زن رئوف بی بی به جفتمون یه گردنبند داد، بی بی منورُ برد اون اتاق ... تنها موندم بغض کردم پشیمون شده بودم آرزو کردم یه خواب باشه اما خواب نبود رئوف اومد تو اتاق، چادرُ رو صورتم کشیدم انگار که غریبه باشه سرمو پایین انداختم اما نگاهشو رو خودم حس می کردم. اومد نزدیکم و کنار گوشم گفت: بالاخره مال خودم شدی، فکر نکن این عروسیته ها نه جانم یه عروسی واست بگیرم تا هفت محله حرفشو بزنند سرمو با دستش بالا آورد و آروم چادرُ از رو صورتم برداشت. چشم تو چشم شدیم،نگامو ازش دزدیدم گفت: آماده‌ای بریم؟ با تعجب سرمو بالا آوردم گفتم: کجا؟ - خونه دیگه! منظورم خونمونه.... با تعجب نگاش کردم گفت: اینجا که نمیشه موند و زندگی کرد راست می گفت اما من بهش فکر نکرده بودم یعنی با اون همه غم و غصه دیگه جایی برای فکر کردن به این موضوع نبود به هرچی فکر کرده بودم جز این گفت: بریم! فقط رو صورتت پوشیه بنداز دوست ندارم اینجوری از اتاق بیای بیرون. رئوف رفت و بی بی اومد بغل بی بی گریه کردم زار زدم بی بی گفت: نری منو فراموش کنیا زود زود بیا سر بزن تو بغل هم گریه کردیم، من که نه! من فقط بغض داشتم بی بی گریه کرد انگار واقعا دخترش بودم بقچه ام رو برداشتم و چادرچاقچور کردم و پشت سر رئوف راه افتادم تا سر کوچه رفتیم و بعد پیچیدیم دست چپ، رئوف گفت: بی بی شرط کرده بود خونه باید نزدیک اونا باشه با اینکه خوش نداشتم اما رو حرف بی بی حرف نزدم آزادی هر وقت خواستی بری جز وقتایی که صالح خونه هست فهمیدی؟ سر تکون دادم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5845734421554013352.mp3
زمان: حجم: 14.8M
پادکست شبانگاهی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بنفشه طاهریان1_5087367321635258604.mp3
زمان: حجم: 63.5M
داستان خسرو و شیرین @Aghmiun 🙏بدلیل حذف فایلهای باحجم بالا توسط ایتا،جانمایی ادامه داستان خسرو و شیرین باکمی تاخیر همراه خواهد بود، دانلود ازتلگرام،کم کردن حجم ،درج
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از این دیگر جوان نمی‌شوم‌... استاد شجریان و خسرو شکیبایی نازنین... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌