کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی راستی میگن آدم باید بختش قشنگ باشه، با خودم فکر کردم شاید بخت من سیاه هست ا
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت سی و یکم
تاجماه خانم هم از این جعبه و وسایل داشت حتی یه ماده خوشبو هم داشت که شب جمعه به خودش میزد اما مادرم جعبه نداشت فقط وقتایی که آقام میخواست سراغش بره یواشکی که تاجماه خانم نبینه سرمه و وسمه می زد نه اینکه تاجماه خانم چیزی بگه ها نه مادرم به احترام هووش مواظب بود که نفهمه و یه وقت ناراحت نشه
داشتم به جعبه نگاه می کردم منور امد گفت: بی بی گوشه زیر زمین رو آماده کرده و آب داغ هست من خودمو صبح
شستم گفت بیام صدات کنم قبل سرمه زدن بیای خودتو بشوری
هیچی نگفتم، منور ایستاده بود با عجله گفت: بیا دیگه
نمی خواستم برم اما پر از خاک بودم با سختی بلند شدم و پشت منور رفتم.
با ناز راه می رفت یا من فکر می کردم با ناز راه میره!
بی بی منتظرم بود یه پودری داد و طرز استفاده اش رو بهم گفت.
قبلا ازش استفاده کرده بودم تاجماه خانم بهم داده بود و گفته بود خودتو تمیز کن، بعد که مادرم فهمید گفت: شما اینو پرو می کنید دختر و چه به استفاده از واجبی!
تاجماه خانم گفت: دختر و زن نداره باید تمیز باشه اینجوری بهتره
کمی واجبی بو کردم که بوش اذیتم نکنه تاجماه خانم گفته بود
مثلا عروس بودم کاش به جای حموم عروسی سر تخته منو می شستند، کاش یه اتفاقی می افتاد یه معجزه، آره دلم معجزه می خواست مثل قصه ها، اصلا دلم میخواست خواب بودم و یهو مادرم بیدارم می کرد، گریه میکردم که برگردم عمارت خودمون می گفتم خواب باشه اصلا قول میدم دیگه از درخت بالا نرم قول میدم خیاطی و گلدوزی یاد بگیرم، قول میدم هر چی بگن بگم چشم
گریه می کردم و خودمو میشستم به قول مادرم گربه شور کردم و اومدم بیرون...
بی بی برام یه شربت گلاب آورد گفت: بخور ننه
نگاه تو صورتش کردم ناراحت بود مثل من، نه هیچ کسی نمی تونست حس منو بفهمه
سکوت سنگینی بود بی بی که دید کم مونده باز بزنم زیر گریه گفت: شگون نداره این همه غم و ناراحتی یه وقتا نمیشه با سرنوشت جنگید یه وقتا باید جلوی تقدیر سرخم کنی ننه، رئوف مرد بدی نیست حتما نمیدونسته که تو و صالح خاطر همو میخواید، تقصیر صالح هست بهش گفتم تو باید میگفتی، اما صالح گفت من از اول هم چشمم دنبال منور بود
نمی خواستم باز گریه کنم اونم جلوی بی بی دوست داشتم بگم بی بی اما خیلی چیزا بینمون بود من عشق رو تو چشماش دیده بودم خواستن رو دیده بودم اما نگفتم لال شدم به قول بی بی خودمو سپردم دست تقدیر
بی بی گفت: نمیگم منور دختر بدی هستا اما لقمه ما نیست قبلا گفتم الانم میگم من دلم میخواست تو جای اون عروسم بشی اما دیگه لوطی صالح خواسته و من رو حرفش حرف نمیزنم اون مرده دیگه عقلش بیشتر می رسه
هیچی نگفتم منور آماده شده بود و منتظر دامادش بود
بی بی بهم گفت: ننه تو هم بلند شو دستی به سر و صورتت بکش بالاخره عروسی، شگون نداره انقدر غم داشته باشی، من می دونم یه روز انقدر خوشبخت میشی که میگی چقدر الکی غصه خوردم
تو دلم آه کشیدم عروس! ههه آدم دلش باید عروس باشه،دلش باید خوش باشه
عروس مردی می شدم که نمی خواستمش، مگه عروس نباید تو لباس عروس قلبش بلوم بلوم بتپه؟ مگه عروس نباید ذوق و شوق داشته باشه و هی بخنده هی خوشحالی کنه کل اطرافیان بگن زشته بده سنگین باش میگن دختره هول شوهر بوده
پس چرا من اینجوری نبودم؟، عروس منور بود، چشماش می خندید، چشماش برق داشت نه من که تو چشمام غم پاشیده بودند
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و یکم تاجماه خانم هم از این جعبه و وسایل داشت حتی یه ماده خوشبو هم داشت که ش
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت سی و دو
به اصرار بی بی از اون صندوقش کمی خودمو آراستم
بی بی دو تا لباس یه مدل به من و منور داد چادرهایی که دوخته بود رو سرمون انداخت و یه سفره انداخت که توش کمی نقل سفت شده با نان بیات شده و پنیر بود
آینه و شمعدان خودش رو از سر طاقچه برداشت گذاشت سر سفره و قرآن رو باز کرد جانمازش هم پهن کرد این شد سفره عقد من و منور!
منور ذوق کرده بود و همش تشکر می کرد و لبخند میزد حق داشت دلش برای داماد میتپید آدم دلش با کسی باشه از همه چی کوتاه میاد کوچکترین و حتی زشت ترین چیز براش بهترین و مجلل ترین میشه مثل منور
می دونستم اوضاع مردم خوب نیست، دیده بودم مردم دارن از دست میرن توقعی از جشن و سفره عقد نداشتم ناراحتی من در اصل از رئوف بود از وجود داماد...
دلم نمی خواستش
تو همین فکرا بودم که کوبه در رو زدند بی بی سعی می کرد خودشو خوشحال نشون بده یا الله گویان صدای مردها اومد
رفتند اتاق دیگه و بی بی اومد پیشمون
نه من به منور نگاه می کردم نه منور به من...
اول عقد منور خونده شد و منور با خنده و شادی دفعه اول بله داد اما وقتی عاقد داشت عقد منو میخوند تو دلم آشوب بود
اون لحظه با خودم تصمیم گرفتم هرچی بود و نبود رو فراموش کنم و به کسی جز رئوف فکر نکنم من دختر بدی نبودم و نمی خواستم زن بدی باشم.
بعد سه بار خوندن با اشاره بی بی و نگاه چپ چپ منور بله دادم و شدم زن رئوف بی بی به جفتمون یه گردنبند داد، بی بی منورُ برد اون اتاق ...
تنها موندم
بغض کردم پشیمون شده بودم آرزو کردم یه خواب باشه اما خواب نبود رئوف اومد تو اتاق، چادرُ رو صورتم کشیدم انگار که غریبه باشه سرمو پایین انداختم اما نگاهشو رو خودم حس می کردم.
اومد نزدیکم و کنار گوشم گفت: بالاخره مال خودم شدی، فکر نکن این عروسیته ها نه جانم یه عروسی واست بگیرم تا هفت محله حرفشو بزنند سرمو با دستش بالا آورد و آروم چادرُ از رو صورتم برداشت.
چشم تو چشم شدیم،نگامو ازش دزدیدم
گفت: آمادهای بریم؟
با تعجب سرمو بالا آوردم گفتم: کجا؟
- خونه دیگه! منظورم خونمونه....
با تعجب نگاش کردم گفت: اینجا که نمیشه موند و زندگی کرد
راست می گفت اما من بهش فکر نکرده بودم یعنی با اون همه غم و غصه دیگه جایی برای فکر کردن به این موضوع نبود به هرچی فکر کرده بودم جز این
گفت: بریم! فقط رو صورتت پوشیه بنداز دوست ندارم اینجوری از اتاق بیای بیرون.
رئوف رفت و بی بی اومد
بغل بی بی گریه کردم زار زدم
بی بی گفت: نری منو فراموش کنیا زود زود بیا سر بزن
تو بغل هم گریه کردیم، من که نه! من فقط بغض داشتم بی بی گریه کرد
انگار واقعا دخترش بودم بقچه ام رو برداشتم و چادرچاقچور کردم و پشت سر رئوف راه افتادم تا سر کوچه رفتیم و بعد پیچیدیم دست چپ، رئوف گفت: بی بی شرط کرده بود خونه باید نزدیک اونا باشه با اینکه خوش نداشتم اما رو حرف بی بی حرف نزدم آزادی هر وقت خواستی بری جز وقتایی که صالح خونه هست فهمیدی؟
سر تکون دادم
@Aghmiun ❥❥
4_5845734421554013352.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
پادکست شبانگاهی
#حارث_فرازی
@Aghmiun ❥❥
بنفشه طاهریان1_5087367321635258604.mp3
زمان:
حجم:
63.5M
#قسمت_بیست_و_دوم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
🙏بدلیل حذف فایلهای باحجم بالا توسط ایتا،جانمایی ادامه داستان خسرو و شیرین باکمی تاخیر همراه خواهد بود،
دانلود ازتلگرام،کم کردن حجم ،درج
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از این دیگر جوان نمیشوم...
استاد شجریان و خسرو شکیبایی نازنین...
@Aghmiun ❥❥
سلام اینم فیش حقوقی یکی از دهیاران روستا میباشد
┄┅══✧❁کانال سراب❁✧══┅┄
🔴 عضو شوید ⇩⇩⇩
🆔 👉 @kanalesarab
📲ارسالی همراهان.
ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ؟
ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ و با همسرم ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ؟
ﺍﮔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﯽ !
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯ ﺗﻘﻮﺍﺳﺖ،
یعنی ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻤﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺑِﺮَﻭﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ.
Abbas Ghaderi [BibakMusic.com]Abbas Ghaderi Koli 128 .mp3
زمان:
حجم:
5.7M
@Aghmiun ❥❥
جناب اسماعیلی سلام
عکس درسال ۱۹۲۵ در باکو گرفته شده است
ازراست :
مرحوم محمد معروف به محمد دایی فامیل آمیرزا موسی وساختمان میرزا موسی هم مال ایشان بوده است .
نفر دوم دوست باکویی
نفرسوم قاسم بیسرای جد ما
نفر چهارم مرحوم اسدا... پدر عسگر شوروی
دوماه بعد این عکس بابا قاسم فوت میکنند.
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
یک عکس زیبای یادگاری و نوستالوژی از جناب آقای برات بیسرایی ( پورامجد) که خودشان زحمت کشیدند و اسامی افراد حاضر در عکس را معرفی و توضیح دادند.
چنانچه ملاحظه می فرمایید نفر سوم جد بزرگوار پدری جناب بیسرایی هستند.
@Aghmiun