۲
رودخانه آغمیون ( آغمیان چایی) از آب چشمه های همیشه جوشان متعدد دامنه سبلان برفی سرچشمه می گیرد و از شاخه های رودخانه آجی چای میباشد که در تمامی طول سال پر آب بوده و در مسیر خود مردم روستاهای سهزاب و صومعه زرین و آغمیون و طاران و فرکوش و اسفستان و کادیجان از آب این رودخانه مشهور بهره مند میشوند، این رودخانه طویل و پرآب به سلّی چای نیز مشهور است ولی در اسناد موجود در اداره ثبت اسناد سراب و اداره آبیاری این رودخانه به نام آغمیان چایی ثبت شده است و روستاهایی که در مسیر این رودخانه قرار دارند در طول شبانه روز و هفته از حق آبه مخصوص به خود برخوردارند که کشاورزان و مزرعه داران بر اساس حقابه و سهیمه بندی که از قدیم الایام بوده و پابرجا مانده است از آب آغمیان چایی استفاده می کنند ضمنا شاخه ای از این رودخانه از مسیر داخل روستا (شمال به جنوب) جریان دارد که از قدیم الایام بر روی این نهر در جای جای مختلف بنا به موقعیت مناسب مکانی آسیابهای آبی احداث شده بوده که در حال حاضر آثاری از این آسیابها بجا نمانده است،
همچنین با توجه به رونق استفاده از آب چاههای عمیق در مناطق مختلف منطقه، کشاورزان از آب سفره های زیر زمینی و چاههای عمیق نیز استفاده میکنند و بل توجه به وجود امکانات مکانیزه حال حاضر کشاورزی و زراعت در منطقه با رونق و بهره وری بیشتری ادامه دارد.
در سالهای اخیر پروژه احداث طولانی ترین پل معلق خاورمیانه در این منطقه ، نوید روزهای پر رونق در زمینه گردشگری و توریست پذیری به مردمان این منطقه را میدهد و امید است با همکاری مسئولین مربوطه و محلی و اهالی با فرهنگ این پروژه عظیم به بهره برداری رسیده و تحولی در زندگی اهالی و ساکنین منطقه ایجاد گردد.
به امید روزهای روشن در آینده نزدیک برای آغمیون و آغمیونی
با احترام فراوان - محسن ملاحی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و سه وقتی چاییشو خورد گفت: خوب بگو ببینم نگاه به چشماش کردم و کمی ترسیدم ام
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و چهار
بی بی سرشو نزدیکم آورد و گفت: می دونی ننه یه وقتا با خودم میگم شاید این دختر همه ماها رو جادو و جنبل کرده
بی بی نگاهی به من کرد تا ببینه من چی میگم گفتم: نه بی بی! بخت و سرنوشتش تو این خونه بوده
بی بی دستشو بالا آورد و کف دستشو سمتم حرکت داد و گفت: تو از من ساده تری دختر !خودم دو شب پیش دیدم چیزی تو باغچه چال کرد تازه از وقتی که این دختر اومده یه گربه سیاه هم پیداش شده...
- چی بگم بی بی
بی بی سرشو نزدیک گوشم کرد گفت: تازه من که دستمالی ندیدم هر چی هم گفتم بهش گفت: اونی که باید ببینه دیده! صبح هم بلند شده بود خودش برای خودش کاچی درست کرده بود
در اتاق باز شد و منور با یه سینی چایی اومد تو، با لبخند گفت: حالت چجوریه عروس خانم؟
- مرسی تو چطوری ؟
چشماشو چپه کرد
- چجوری میخوای باشم خدارو شکر خدارو صدهزار مرتبه شکر شوهر خوب و با اسم و رسم، خونه خوب دارم
بی بی گفت: آخه بقیه تو چادر زندگی می کنند و شوهرشون بیچاره هست فقط...
منور نذاشت حرف بی بی تمام بشه گفت: آخه شوهر من خودش منو با چشم و دل انتخاب کرده یه محل که هیچ یه شهر چشمشون دنبال شوهر من بوده اما اون منو خواسته
بی بی گفت: والا آسمونو سوراخ کرده با این انتخابش
با خودم گفتم الان منور قهر میکنه و میره اما منور غش غش خندید و گفت:
آسمون سوراخ نشده اما چشم خیلیا در اومده
قبل از اینکه بی بی چیزی بگه رفت، تعجب کرده بودیم هم من هم بی بی
آخه منور دختر ساکت و سر به زیری بود حتی وقتی سلام می کرد تو چشمامون نگاه نمی کرد
بی بی گفت: می بینی از خودش در اومده حق داره ها منم باشم از خودم در میام چشمش به خونه زندگی افتاده بهترین مرد شهر شوهرشه باید زبونش دراز بشه
میدونی من از اول اگه شانس داشتم که اوضاع من ایننبود به قول معروف جوجه اگه شانس داشت ننه اش پستون داشت مثال حال و روز منه تازه رفتاراشو میبینی چه زبونی در آورده؟ فقط این اومده بود بیاد بشه آینه دق من...کاش من مُرده بودم و این روزا رو نمی دیدم
- بی بی این چه حرفیه؟ علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
- بز چیه، بز عقل داره این پسر من عقلم نداره
- بی بی حرص نخورید الکی
بی بی نگاهی به من کرد و گفت: بمیرم یه روز اومدی اینجا دلت گرفت ننه؟ صبر کن
رفت و زود برگشت برام یواشکی کمی گردو آورده بود گفت: بخور ننه رنگ تو صورتت نیست، راستی تو خونه چیزی کم و کسر نداری؟
- نه
- یه وقت چیزی خواستی بگو تعارف نکن
- مثلا چی ؟
- پنیری نانی
سرتکون دادم، بی بی گفت: البته چند وقتیه اوضاع ما هم بد شده مثل قبل نیستیم
یهو یادم افتاد من تو مطبخم همه چی دارم حتی گوشت حتی برنج
خدارو شکر کردم، ناهار بی بی درست کرد منور رفته بود اتاقش و تا ناهار آماده شد و سفره پهن شد هم بیرون نیامد، ناهار خوردیم و خواستم سفره جمع کنم بی بی گفت: ننه تو کمک من کردی غذا پختی منور جمع می کنه و می شوره
منور با شنیدن این حرف یه گوله آتش شد گفت: وا خب منم شام درست میکنم پس هر کسی میاد می خوره خودش ظرفشو بشوره تازه من وقت حمامم هست باید برم نجاست پاک کنم
بلند شد رفت، من جای منور داشتم از شنیدن اون حرف خجالت می کشیدم