eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤مراسم اولین سالگردمرحوم کربلایی حسین رستمی، روحشان قرین رحمت الهی. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی كن ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ! ﺳﺨﺖ نگیر رونق عمر جهان، چند صباحی گذراست... 🍃🌺🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
@cafemusic_ir کافه موزیکSina Derakhshande - Eshgh (128).mp3
زمان: حجم: 3.2M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Negarin6767ﻋﺸﻖ ﺧﺎﻣﻮﺵ 16_۲۰۲۴_۰۹_۲۳_۰۶_۵۳_۳۹_۴۴۱.mp3
زمان: حجم: 9.2M
📕رمان عشق خاموش ✍ نویسنده: لیلا عبدی 🎙گوینده: سما مهرجو 🎧 فایل صوتی: شانزدهم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و پنجم بی بی مهربونم سرخ شده بود گفت: نمی دونم چیکار کردم، چه گناهی کردم، د
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و شش یاد حرف تاجماه خانم افتادم که می گفت آدم باید گوش به حرف شوهرش باشه اگه شوهرت ازت راضی باشه کلی ثواب کردی، اما خجالت می کشیدم حتی تاجماه خانم، حتی مادرم هم جلوی آقام چهارقد سر می کردند و جلوی همه روبنده داشتند جز درشکه چی مخصوصمون که پیرمردی بود و به قول ننه زری کبریت بی‌خطر حساب می شد خجالت می‌کشیدم دستم رفت دنبال چهارقدی که تو بقچه‌ام بود تا موهامو از محرمترین آدم زندگیم بپوشانم اما دودل شدم!چهارقد و گذاشتم سرجاش چاره‌ای نداشتم باید به دلش راه میامدم با خجالت بدون چهارقد از اتاق رفتم بیرون گوشه ای نشسته بود و غرق فکر بود رفتم داخل اتاق شدم، سرشو بالا آورد و نگام کرد سرم پایین بود کم مانده بود آب بشم از خجالت زیر لب چیزی گفت زود از اون اتاق هم بیرون رفتم و خواستم برم مطبخ که صدای آقا رئوف اومد تو حیاط اینجوری نرو هیچی نگفتم و چادرم که دم دست بود رو سر انداختم و با سینی چایی رفتم تو مطبخ کارخاصی هم نداشتم گوشه ای نشستم و فکر کردم به خودم به آقا رئوف و به این زندگی، به اینکه تا کی خانواده آقا رئوف ساکت می مونند وتا کی آقا رئوف میتونه از خانوادش بگذره. تو همین فکرا بودم که آقا رئوف صدام زد تا یه چایی دیگه بدم، حرصم گرفت عادت به اینکارها نداشتم من یه دختر لوس بودم که حرف حرفش بود و همه منتظر دستورش بودند اما حالا خانم خونه ای شده بودم که خودم باید کارها رو می‌کردم! رفتم و یه چایی دیگه به آقا رئوف دادم و تا خواستم بشینم صدای کوبه در اومد کلافه شدم اقا رئوف گفت: بشین خودم میرم رفت کمی بعد آمد و گفت باید برم کار پیش آمده هیچی نگفتم اما به خودم گفتم: این مرد چیکاره هست که یهو کاری پیش میاد اصلا مگه میشه؟ اون شب هرچی منتظر شدم آقا رئوف نیامد نزدیک صبح اومد من از ترس چشم رو هم نذاشته بودم، جرات نداشتم حرف بزنم خودش گفت: حال آقام بد شده تو رختخواب نشستم و زدم تو صورتم گفتم: وای خدا الان حالش چطوره رئوف گفت: خوبه! تو رختخواب خودشو انداخت پشتشو کرد به من و هنوز کمی نگذشته بود که صدای خر و پفش رفت بالا اما من خوابم نبرد صبح هم آقا رئوف خواب بود من رفته بودم مطبخ و داشتم اشکنه برای ناهار درست می کردم دقیقا وقتی که حواسم نبود کسی از پشت بغلم کرد، جیغ زدم و ترسیدم آقا رئوف بود من از ترس نفس نفس می زدم و اون داشت می‌خندید گفت: ترسیدی ؟ با اخم گفتم: پس چی که ترسیدم اما فکر کنم شما از ترس من خوشحال شدین ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خوشحال که نه اما اینکه مثل یه موش ترسیده بودی مجبور شدم بخندم تو دلم گفتم: بخند بایدم بخندی روزگار که منو مسخره دست خودش کرده و می‌خنده ! هیچی نگفتم، دوست داشتم بپرسم از آقاش اما جرات نمی کردم آقا رئوف خواست چیزی بگه که صدای کوبه در اومد فقط اومد تو مطبخ گفت: حال آقام باز بد شده باید برم عمارتمون سر تکون دادم حتی نپرسیدم چی شده یا لازم هست من بیام یا نه فقط گفتم: باشه آقا رئوف رفت خواستم برم خونه بی بی گلاب اما پشیمون شدم با خودم فکر کردم حتما اونم عمارت آقا رحیم هست کمی سرمو با آشپزی و ... گرم کردم که فکری به ذهنم رسید خواستم برم سراغ اون پسرک و سری بزنم اما بازم پشیمون شدم