کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و پنجم بی بی مهربونم سرخ شده بود گفت: نمی دونم چیکار کردم، چه گناهی کردم، د
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و شش
یاد حرف تاجماه خانم افتادم که می گفت آدم باید گوش به حرف شوهرش باشه اگه شوهرت ازت راضی باشه کلی ثواب کردی، اما خجالت می کشیدم حتی تاجماه خانم، حتی مادرم هم جلوی آقام چهارقد سر می کردند و جلوی همه روبنده داشتند جز درشکه چی مخصوصمون که پیرمردی بود و به قول ننه زری کبریت بیخطر حساب می شد
خجالت میکشیدم دستم رفت دنبال چهارقدی که تو بقچهام بود تا موهامو از محرمترین آدم زندگیم بپوشانم اما دودل شدم!چهارقد و گذاشتم سرجاش چارهای نداشتم باید به دلش راه میامدم با خجالت بدون چهارقد از اتاق رفتم بیرون
گوشه ای نشسته بود و غرق فکر بود رفتم داخل اتاق شدم، سرشو بالا آورد و نگام کرد سرم پایین بود کم مانده بود آب بشم از خجالت زیر لب چیزی گفت زود از اون اتاق هم بیرون رفتم و خواستم برم مطبخ که صدای آقا رئوف اومد تو حیاط اینجوری نرو
هیچی نگفتم و چادرم که دم دست بود رو سر انداختم و با سینی چایی رفتم تو مطبخ کارخاصی هم نداشتم گوشه ای نشستم و فکر کردم به خودم به آقا رئوف و به این زندگی، به اینکه تا کی خانواده آقا رئوف ساکت می مونند وتا کی آقا رئوف میتونه از خانوادش بگذره.
تو همین فکرا بودم که آقا رئوف صدام زد تا یه چایی دیگه بدم، حرصم گرفت عادت به اینکارها نداشتم من یه دختر لوس بودم که حرف حرفش بود و همه منتظر دستورش بودند
اما حالا خانم خونه ای شده بودم که خودم باید کارها رو میکردم! رفتم و یه چایی دیگه به آقا رئوف دادم و تا خواستم بشینم صدای کوبه در اومد کلافه شدم اقا رئوف گفت: بشین خودم میرم رفت کمی بعد آمد و گفت باید برم کار پیش آمده
هیچی نگفتم اما به خودم گفتم: این مرد چیکاره هست که یهو کاری پیش میاد اصلا مگه میشه؟
اون شب هرچی منتظر شدم آقا رئوف نیامد نزدیک صبح اومد من از ترس چشم رو هم نذاشته بودم، جرات نداشتم حرف بزنم خودش گفت: حال آقام بد شده
تو رختخواب نشستم و زدم تو صورتم گفتم: وای خدا الان حالش چطوره
رئوف گفت: خوبه! تو رختخواب خودشو انداخت پشتشو کرد به من و هنوز کمی نگذشته بود که صدای خر و پفش رفت بالا اما من خوابم نبرد صبح هم آقا رئوف خواب بود من رفته بودم مطبخ و داشتم اشکنه برای ناهار درست می کردم دقیقا وقتی که حواسم نبود کسی از پشت بغلم کرد، جیغ زدم و ترسیدم آقا رئوف بود من از ترس نفس نفس می زدم و اون داشت میخندید
گفت: ترسیدی ؟
با اخم گفتم: پس چی که ترسیدم اما فکر کنم شما از ترس من خوشحال شدین
ابروهاشو بالا انداخت و گفت: خوشحال که نه اما اینکه مثل یه موش ترسیده بودی مجبور شدم بخندم
تو دلم گفتم: بخند بایدم بخندی روزگار که منو مسخره دست خودش کرده و میخنده ! هیچی نگفتم، دوست داشتم بپرسم از آقاش اما جرات نمی کردم
آقا رئوف خواست چیزی بگه که صدای کوبه در اومد
فقط اومد تو مطبخ گفت: حال آقام باز بد شده باید برم عمارتمون
سر تکون دادم حتی نپرسیدم چی شده یا لازم هست من بیام یا نه فقط گفتم: باشه
آقا رئوف رفت خواستم برم خونه بی بی گلاب اما پشیمون شدم با خودم فکر کردم حتما اونم عمارت آقا رحیم هست کمی سرمو با آشپزی و ... گرم کردم که فکری به ذهنم رسید خواستم برم سراغ اون پسرک و سری بزنم اما بازم پشیمون شدم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و شش یاد حرف تاجماه خانم افتادم که می گفت آدم باید گوش به حرف شوهرش باشه اگ
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و هفتم
آقا رحیم رو ندیده بودم حتی آقا رئوف خیلی درباره اش حرف نمیزد اما براش دعا کردم که اتفاق بدی نیافته
چند ساعتی گذشت خبری نشد انقدر به سقف نگاه کردم تا خوابم رفت نمیدونم چقدر خوابیدم و اصلا کی شب شد و کی صبح شد فقط با صدای کوبه در پریدم تازه آفتاب تو
آسمون اومده بود.
چادر سر کردم و روبنده زدم لای درُ باز کردم مردی کلاه مخملی و با دستمال یزدی پشت در بود سرش پایین بود گفت: سلام همشیره از زیر روبنده دستموداخل دهان بردم تا صدامو نشنوه ننه زری گفته بود وقتی با نامحرم حرف می زنی صداتُ عوض کن دستتو بذار گوشه لُپت که صدات عوض بشه
سلام کردم بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: همشیره لوطی صالح امر کردن بیام عقبتون(دنبالتون) تا بریم عمارت آق رحیم
ترسیدم و با پته پته گفتم: چیزی شده؟
اون مرد سرشو خواروند و گفت: والا همشیره چی بگم آق رحیم عمرشو دادن به شوما! داشمون امر کردن بیام شما رو ببرم
- چرا خود آقا رئوف نیامد ؟
گفت: خودشون که نمی دونند بی بی به لوطی ما گفت: شوما تنهایید ایشونم به ما امر کردن ما هم اطاعت کردین
هیچی نگفتم از فکرم گذشت اگه آقا رئوف ناراحت بشه یا بگه چرا اومدی چی؟ تازه من جز شوکت خانم کسی دیگه رو ندیده بودم و نمیشناختم، دودل بودم خواستم بگم نه من
نمیام اما به فکرم رسید که حتما صلاحی بوده که بی بی پیغام فرستاده...
گفتم: صبر کنید
- چشم هرچقدر بخواید صبر می کنم شومام همشیره منید
زود آماده شدم و منتظرم بود فکر کردم پیاده میریم اما درشکهای مجلل مثل درشکهای که آقام داشت سر کوچه منتظرمون بود اون مرد که اسمش رو نمی دونستم رفت کنار درشکه چی نشست و من تو درشکه...
شهر سرد و خشک بود، خلوت بود، نه از بچههایی که باید تو کوچه بازی میکردن خبری بود نه از زنهایی که تو کوچه سبزی پاک میکردن خیلی وقت بود خبری نبود.
شهری که مثل شهر مردگان بود انگار کسی نفرین کرده بود کمی بعد رسیدیم
عمارت بزرگی بود اما نه برای من که خانه بزرگان رفته بودم
از درشکه پیاده شدم اون مرد گفت: همشیره صبر کن خبر بدم
گوش کردم کمی بعد بی بی اومد گفت: چه خوب شد اومدی ننه
یهو زد زیر گریه و گفت: خدا بیامرزش مرد خوبی بود خوب شد اومدی، بالاخره تنها عروس آقا رحیم هستی جلوی مردم بدِ، تازه غم رئوف بچم هم زیاده تو می تونی مرحم دل شکسته اش باشی، بیا بریم
بی بی گریه می کرد و باهام حرف می زد که طفلک تب کرد و مرد !حالش خوب شده بود انگار اما یهووو....
زد زیر گریه و با گریه گفت: کلی طبیب آوردند اما عمرش به دنیا نبود، تو هم الان برو دست خانم جان رو ببوس و تسلیت بگو
گفتم: چشم اما من که نمی شناسم ...
- شناختن نمیخواد خانوم جان وسط جفت دخترها نشسته بالای مجلس تو هم عروسی و صاحب عزا باید بری کنارش بشینی، بین خانم جان و رعنا که دختر بزرگ هست
سر تا پام خیس عرق شد من خواهرشوهر داشتم و خبر نداشتم هیچی از شوهر و خانواده شوهرم نمیدونستم انقدر غریبه بودم که خجالت میکشیدم برم مراسم پدر شوهرم.
بیبی که انگار حال و روزم رو فهمید گفت حواست باشه تنها عروس تو هستی باید مجلس را دست بگیری و حواست باشه چیزی یک من باشه و گزک دست دشمنان ندی
بیبی نگاهی به من کرد و گفت: چرا رنگت پریده دختر کم مونده پس بیفتی
- آخه بیبی اگر محل ندن چی اگه بیرونم کنند چی
- دختر جان الان عزادار هستند تازه جلوی آشنا و فامیل که خودشون رو بده نمیکنند، دیگه خر از پل گذشته تو الان زن رئوف هستی هرکی خواست که خواست، هر کی
نخواستم جهنم مهم شوهرته که دلش با تو باشه شاید اینا بتونن زندگیتو تلخ کنن اما نمیتونن زندگیتو ازت بگیرن
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و هشتم
با بی بی وارد اتاق شدم جمعیت زیادی نشسته بود نمیدونم چرا ترسیدم یه زن داشت رو سر و کله خودش میزد و دختری که شاید یکی دو سال از من بزرگتر بود گریه میکرد و دیگری سرش روی زانو بود. بی بی به هم اشاره کرد برو رفتم انگار همه چشمها رو من بود زنی که تا چند لحظه پیش داشت گریه میکرد تا چشمش به من افتاد گفت:
اومدی عروس؟ خوش اومدی
تعجب کردم این زن که منو ندیده بود و منم ندیده بودمش تعجبم بیشتر شد گفت:
بیا بشین پیش خودم آقا رحیم چقدر تو رو دوست داشت میگفت این یه عروس مثل دخترامه بیا که خاک بر سر شدیم
با تعجب و قیافه ای که سعی میکردم خودم را عزادار نشون بدم رفتم پیششون زن و خواهر شوهر دیگهام نعنا نشستم سرم پایین بود با تعجب و قیافه ای که سعی میکردم خودمو عزادار نشون بدم چادرم افتاد رو شانه هام و چشم چرخوندنم که چشمم به کسی افتاد که فکر نمیکردم ببینمش اما خودش بود با کلی فیس و ادا!
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و شش یاد حرف تاجماه خانم افتادم که می گفت آدم باید گوش به حرف شوهرش باشه اگ
چشم تو چشم شدیم اونم با تعجب به من نگاه می کرد.
حتمابا خودش فکر کرده بود منم مردم یا زن یه آدم عادی شدم براش چشم و ابرویی اومدم و رومو طرف دیگه ای کردم.
یاد سفره خونهاش افتادم، قمرتاج خانم با دخترش برای تسلیت اومده بود تو حال خودم بودم که رعنا خواهر رئوف شروع کرد شیون و گریه زاری وسط گریه می گفت آقام می گفت این بدبختی و مریضی مردم تمام بشه یه عروسی بگیرم برای رئوفم تا دهن همه باز بمونه اما کجاست ببینه دهن همه از تعجب باز مونده آخه نوبتش نبود
سرمو پایین انداختم و وانمود کردم گریهم میاد کمی به بدبختی خودم و مردن فکر کردم به مادرم و تاجماه خانم و ننه زری که زدم زیر گریه خانم جان که دید از گریه میلرزم بغلم کرد و گفت: الهی بمیرم که دوباره یتیم شدی باز آقاتو از دست دادی!
کلافه شده بودم از اداهاشون می خواستم بگم بس کنید. دهنتون رو ببندید من یه بار هم شماها رو ندیدم، اصلا مارو تو هشتی عمارتتون هم راه نمی دادید. کدوم آقا؟ اصلا نخواستید منو ببینید چون دختر جهانگیرخان بودن چون همه چی از دست داده بودیم آخ اگه یه هفته دیرتر اون اتفاق می افتاد شاید الان کنار قمرتاج خانم نشسته بودم و به اداهای شما میخندیدم
شاید به عنوان عروس قمر تاج خانم اومده بودم تو همین فکرا بودم که پسربچه ای اومد و گفت: بلند شید باید بریم
میخوان آقا رحیم رو به ابن بابویه ببرن
با شنیدن این حرف باز دختراش شروع کردن خودشون رو زدن...
اون وسط خانم جان غش کرد یکی دوید گلاب آورد یکی آب طلا داد یکی گفت هول کرده و یکی گفت خانم جان نمیره خوبه اما پیرزنی که موهاش سفید بود گفت:
نه نمیمیره فردا چنان شاد وشنگول میشه...خدا خودش صبرشم میده !
همه بلند شدند.
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
4_5850245438589902745.mp3
زمان:
حجم:
13.3M
پادکست شبانگاهی
#حارث_فرازی
@Aghmiun ❥❥
ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد
پن: درمان سردرد در سال ۱۸۹۵
@Aghmiun ❥❥
ملیجک در کنار ناصرالدین شاه. نام اصلی ملیجک غلامعلی خان عزیزالسلطان بود. او سالها بعد از ناصرالدین شاه در سال ۱۳۱۹ شمسی درگذشت.
@Aghmiun ❥❥
ناصرالدینشاه این عزیزکرده خود را در سفر دوم خود به اروپا برد و خانه بسیار عالی مانند قریهباغ خاص که از املاک واگذاری حاج میرزا آقاسی به شاه و از املاک بسیار مرغوب اطراف تهران بود به او داد و اخترالدوله دخترش را هم به نکاح او درآورد. ملیجک شانزده سال و اخترالدوله ده سال داشت. عروسی این دو در عمارت کنونی بهارستان برگزار میشود.
غلامعلیخان معروف به ملیجک و ملقب به عزیزالسلطان، پسر میرزا محمدخان گروسی، برادر امینهاقدس همسر صیغهای ناصرالدین شاه بود. ملیجک به زبان گروسی یعنی «گنجشک»؛ اما چرا عزیز السلطان را به این نام میخوانند؟ ماجرا این است که وقتی تازه زبان باز کرده بوده، در حضور شاه با دیدن گنجشکی، به آن اشاره میکند و با زبان کردی و بیان شیرین کودکی و لهجه گروسی میگوید: «ملویجک، ملویجک» و این شیرینزبانی بسیار به دل ناصرالدینشاه مینشیند و از آن به بعد، وی را به همین نام میخواند.
زشت، اما عزیز!
ملیجک صورت بسیار زشت داشت. بسیار سبزه، ابروی سیاه از هم گشوده، دهانی گشاد و کله از تناسب بزرگتر داشت. [...] او به حدی مورد محبت و الطاف شاهانه قرار گرفت که میگویند ناصرالدین شاه دستور داده بود به محض بیدار شدن از خواب، ملیجک را نزد او بیاورند تا با دیدن رخسار ملیجک روز را آغاز نماید؟
ملیجک همچون ناصرالدین شان برای خود فراشباشی، موزیکانچی، یساول و قراول و به طور کلی هر آنچه شاه داشت را داشت. عمارت ملیجک در عمارت بهارستان به وی تعلق داشت و بعد از ازدواج نیز در آن بود. بعد از مرگ ناصرالدینشاه، اخترالدوله از ملیجک طلاق گرفت و ملیجک نیز دختر کامرانمیرزا یعنی نوه ناصرالدینشاه را به همسری برگزید.
سرانجام ملیجک
وی سالهای پایانی عمر در یکی از کوچههای فرعی خیابان لختی (سعدی) تهران و درنهایت گمنامی زندگی میکرد. ملیجک در سن ۶۳ سالگی و در یکی از شبهای سرد زمستان ۱۳۱۹ ه. ش موقعی که شب هنگام به خانه باز میگشت در بین راه ناگهان پایش درون تلی از کاهگل که وسط کوچه ساخته و رها کرده بودند فرو رفت و به علت ضعف و سکته قلبی در همانجا درگذشت، جنازه وی در مقبره خانوادگی مستوفی در ده ونک به خاک سپرده شد.
@Aghmiun ❥❥