ولید الرگراگی سرمربی تیم ملی فوتبال مراکش پس از کسب مقام چهارمی تیمش در جام جهانی قطر گفت:
فوتبال موجب می شود تا آدم ها، به ویژه کودکان رویاپردازی کنند. ما گذاشتیم که آنها رویا ببافند، ما آرزوها را زنده نگه داشتیم.
حالا کودکان آرزو می کنند که فوتبالیست شوند...
🔘به بهانه آغاز جام جهانی ...
خیلیا مثل من جام جهانی رابامارادوناشناختند.
👇👇
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بازسازی مکالمه پراحساس مارادونا با مادرش ....
@Aghmiun ❥❥
25.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚽️مارادونا، اسطوره ی بی تکرار عرصه فوتبال.
⭐️دیالوگ بی نقص عادل خان فردوسی پور(اسطوره عرصه رسانه ی ورزشی)
⚽️ @aghmiun
نوستالوژی فوتبالی
@Aghmiun ❥❥
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفس عمیق، صدای پرنده ها ، قطرههای باران و این حس قشنگ رها شدن...
آرامش واقعی...🌱
@Aghmiun ❥❥
459_110550609258053.mp3
زمان:
حجم:
15.3M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و هفت اشاره کرد برم پیشش، نرفتم سرمو پایین انداختم گفت: میدونی گناهه من ب
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و هشت
منم تو رختخواب نشسته بودم نمی دونستم چجوری از اتاق بیرون برم
بلند شدم و اول رختخواب رو جمع کردم بعد آماده شدم تا از اتاق برم بیرون که صدای در اومد تا خواستم جواب بدم در اتاق باز شد و بی بی اومد تو
با لبخند و روی باز جواب سلاممو داد گفت: چرا نمیای ناشتایی بخوری ننه؟
- خجالت می کشم از اتاق بیام بیرون
- وا خجالت واسه چی؟
- آخه...
سرمو انداختم پایین
- دخترم خلاف شرع نکردی که شوهرت هست، پاشو بیا بریم ننه
- خانم جون...
- خانم جون چی؟
قضیه اومدن به اتاق رو گفتم
بی بی سعی کرد نخنده گفت: وای از این عادت بد! عادت نداره جایی میره در بزنه دیدم اخماش تو هم بود و اول صبح سرکه ازش می ریخت همونه پس
- من بی تقصیرم
- کسی مقصر نیست تازه خانم جان باید خوشحالم باشه عروس به این خوبی گیرش اومده و پسرش کنارش شاد و آروم هست
هیچی نگفتم و بی بی رفت مهمان خانه و من راهی مستراح شدم.
دم حوض خواستم آفتابه مسی رو بردارم که صدای رعنا تو گوشم پیچید
- من جای تو بودم اول نجاست رو پاک می کردم و بعد..."
نذاشتم حرفش تمام بشه من آدم حرف شنیدن و جواب ندادن نبودم!من دختر جهانگیرخان بودم یکی یه دونه عمارتش
- میدونم دوست داری جای من باشی اما فعلا نیستی و کسی تو صورتت نگاه نمیکنه که بگیرتت هروقت نوبتت شد اون موقع تصمیم بگیر که بری مستراح یا گرمابه البته فکر کنم با گرمابه میانهی خوبی نداری اگه داشتی که بوی گندت خفهام نمی کرد
همین حرف کافی بود تا گوله آتش بشه و جیغ جیغ کنه خانم جون و بقیه اومدند گفتن: چی شده؟
رعنا هیچی نگفت و گفت: خودم به وقتش حسابش رو می رسم
منم با آفتابه مسی راهی مستراح شدم
دلم خنک شده بود دختره زبان دراز ترشیده،از مستراح اومدم بیرون و راهی مهمان خانه شدم تا منو دیدن پچ پچ ها شروع شد منم با بی محلی رفتم کنار بی بی گلاب نشستم
رو به روم رعنا و نعنا بودند که با اخم و کشیدن خط و نشان نگام میکردند، من اصلا بهشون محل ندادم و صبحانه ام رو خوردم
یکی از زن ها گفت: عروس خانم عسل بخور برات خوبه
همه با پوزخند نگام کردند
گفتم: شما هم عسل خوردین که چهارتا پسر زاییدین؟
زن رنگش پرید و گفت: چه دوره زمانه ای شده چه دخترای الان پرو شدن
دیگه کسی چیزی نگفت و تو سکوت ناشتایی خورده شد
همش یه جوری بودم، احساس سنگینی می کردم آفتابه رو برداشتم و رفتم مستراح و غسل کردم با اینکه به دلم ننشسته بود اما چاره ای نداشتم
زود رفتم اتاقم تا کسی نفهمه چیکار کردم لباس عوض کردم و بیرون اومدم همه تو تکاپو سوم بودن، چشم گردوندم دنبال بی بی گشتم اما بی بی نبود همش یاد خواب دیشبم میافتادم و دلم میلرزید اما به خودم دلداری میدادم که خواب زن چپ هست (البته خواب ظن "شک"داشته باشید) از قدیم گفتن اصلا خواب زن اتفاق نمی افته و تعبیر نداره
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و نه
تازه من تو خواب خون دیده بودم پس کلا چیزی نمی شه...
آخه تاجماه خانم کمی تعبیر خواب می دونست یکی دوبار که مادرم خواب بد دیده بود وقتی به تاجماه خانم گفت: تاجماه خانم اول گفت خیر هست و صدقه گذاشت کنار بعد هم به مادرم گفت خواب بد رو آدم جایی نمیگه میره به آب میگه
مادرم با گریه گفت: آخه همه جا خون بود، تاجماه خانم نفس راحتی کشید و گفت: خون تو خواب باطل کننده خواب هست
رفتم کنار حوض و اول فاتحه ای برای تاجماه خانم و مادرم با ننه زری خواندم و بعد خوابم رو به آب حوض گفتم و زمزمه کردم خدایا ختم به خیر بشه
به خودم گفتم خون تو خواب،خواب رو باطل می کنه و زیر لب تکرار کردم خواب باید خوب تعبیر بشه خیر هست جشن هست
کمی دلم آروم شد، بی بی اومد گفتم کجا بودی ؟
- رفتم سری به خانه و زندگیم بزنم
- خب
- خب به جمالت هیچی دیگه همه چی سرجاش بود و منور داشت برای خودش زندگی میکرد نمی دونی چه توالتی (آرایشی) کرده بود شبیه میمون شده بود با اون سرخاب و سفیداب! هیچی نگفتم به من چه منور چیکار می کرد؟
میخواستم زندگی کنم و دلم به شوهرم گرم باشه
گفت: از خدا پنهون نیست از تو هم پنهون نباشه من که فکر می کنم این دختره جادوگری چیزی هست
آخه پسر من که همه دخترای شهر دوست داشتن زنش بشن باید این تحفه بگیره؟
یعنی این از آسمون افتاد و عروس من شد؟ هیچی نگفتم نمی خواستم چیزی بگم
حرف رو عوض کردم و از رعنا و نعنا گفتم
بی بی گف: اونا داغ دیدن ولشون کن چیزی نگی دلشون بشکنه ها
سکوت کردم انقدرفکرم مشغول خوابم بود که هیچی نگفتم
ترسیده بودم من یه بار آبروم ریخته بود اصلا ننگ کارهای بابام رو پیشونیم بود حالا اگه خوابم به حقیقت می پیوست که دیگه هیچی!
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و هفت اشاره کرد برم پیشش، نرفتم سرمو پایین انداختم گفت: میدونی گناهه من ب
به خاطر حاضرجوابی که سرناشتایی کردم کسی محلم نمی داد سوم و هفتم گذشت خانم جان هرچی آقا رئوف و بی بی گفتن کوتاه نمیاومد و کار خودش رو کرد و گفت: باید همه چی کامل باشه آقا رحیم ابهت داشت باید با آبرو مراسماش انجام بشه
آقا رئوف داشت با خانم جان حرف میزد که کوتاه بیاد و بذاره غذا به مردم بدن نه اینا که دستشون به دهنشون میرسه اما خانم جان جوری داد و بیداد راه انداخت و غش کرد که آقا رئوف پشیمون شد از حرفی که زده بود حتی شنیدم که یکی
دو نفر از فامیل گفتند آقا رئوف واسه اینکه پول کمتر خرج کنه این حرف رو زده
خلاصه مراسم هفت هم تمام شد و بی بی خواست همون شب بره....
تمام غم های عالم ریخت تو دلم، اون عمارت برای من حکم زندان داشت بی بی که پی رفت دیگه هیچی، می دونستم حداقل تا چهل اونجا هستیم تازه از آقا رئوف ممنون بودم از اینکه از اول منو به این عمارت نیاورده بود