کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟
سرتکون دادم انقدر اصرار کرد تا گفتم: می ترسم از اینکه فکر کنند من شما رو با حیله و مکر اینجا آوردم و یا من کاری...
آقا رئوف گفت: فکر کنند به جهنم
گفت: آخه نداره معلوم نیست تا کی اینجا باشیم زن و شوهر نباید از هم دور باشند.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و پنج
تو همین فکرا بودم دیدم همه که از فامیل عروس بودند رفتند و حنا برداشتند،به دست و پاشون زدند عروس هم کمی حنا برداشت و به دخترای دم بخت حتی به منم تعارف کرد منم به کف دستم زدم و ذوق کردم.
اسپند دود کردند و شربت آوردند بعد دلاک دست و پای عروس رو شست و گیس عروس رو بافت اما قبلش دستشو به نشانه اینکه و انعام میخواد رو سر عروس گذاشت و مادر داماد انعام آورد بعد لباس پوشیدیم و من فکر کردم تمام شده اما جلوی در گرمابه داماد با ساز و دهل منتظرمون بودند و با پایکوبی راهی شدیم اون روز خیلی به من خوش گذشت هیچ حنابندانی اینجوری نرفته بودم یادم نیست
زهراخانم اینا کجایی بودند، تو فکرای خودم غرق بودم که دستی از پشت رو شونه ام نشست ترسیدم و از جا پریدم
اقا رئوف بود گفت: به چی فکر می کنی؟
اه کشیدم و گفتم: به یه روز خوب
- دیگ رو پر از آب کردم بلند شو...
نمی دونستم ترس بود خجالت بود، هرچی بود مانع می شد بلند بشم، آقا رئوف منتظرم بود گفت بلند شو
ناچارا بلند شدم و پشت سرش راه افتادم، مطبخ زیرزمین بود و کنارش یه راهرو بود که تهش یه اتاقی می خورد که ما جای حمام ازش استفاده میکردیم سخت بود اما چاره ای نداشتم یا باید به گرمابه می رفتم یا اینجا خودمو می شستم، این دفعه برخلاف قبل ناراحت شستن و حمام کردن تو اون اتاق کوچک نبودم بیشترناراحت بودم چجوری جلوی آقا رئوف خودمو بشورم، درسته شوهرم بود اما باهاش راحت نبودم
اقا رئوف هم سرش پایین بود و هیچی نمی گفت
وقتی رسیدیم گفت: من میرم تشت آب کنم و بیارم سرتکون دادم که باشه
آقا رئوف اومد و دید همونجوری ایستادم گفت: چرا همینجور ایستادی ؟ آب سرد میشه
- آخه...
- آخه نداره زن!مگه بار اول هست که می بینمت!
- باشه پس اول پشتت رو کن بهم
- باشه
پشتش رو بهم کرد و با ترس و خجالت لباسمو در آوردم همش حواسم بود برنگرده
- برگردم؟
- برگرد
وقتی برگشت چشمش بهم افتاد از خجالت تا جایی که تونستم دستامو رو بدنم گرفتم که بدنم دیده نشه اما نمی شد
موهای مثل شبم با سفید پوستم تضاد داشت نگام کرد و نگاشو دزدید سرشو پایین انداخت و چیزی گفت: تازه داشت خجالتم کم می شد که سرشو بالا آورد.
نگاش کردم نگام کرد قلبم تند می تپید، کم کم خجالتم ازش ریخت و حمام کردم و چند آفتابه آب هم روی آقا رئوف ریختم تا حمام کنه
راهی اتاق شدیم ...
باورم شد اما دلم برای سکوت و آرامش اینجا تنگ شده بود تازه داشت باورم می شد که خانه ام هست..
موهامو گیس کردم و چایی دم کردم
خجالت می کشیدم تو چشمای آقا رئوف نگاه کنم انگار دفعه اولمون بود!
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و شش
ته دلم خوشم اومده بود و دلم لرزیده بود زیر چشمی به آقا رئوف نگاه کردم داشت نگام می کرد، نگامو ازش دزدیدم و تو فکر رفتم که چرا اینجوری شدم؟ نفسای گرمش تو گوشم می پیچید آروم گفت: سیر نمیشم ازت ...
نه می تونستم ازش رها بشم نه می تونستم همراهش باشم تو همین فکرا بودم که دیگه وقت حمام رفتن ندارم و چه کنم خودش آروم کنار رفت و زیر لب گفت:
حیف که وقت تنگ هست
یه چایی خوردیم که آقا رئوف گفت:
بلند شو آماده شو و هرچی میخوای بردار چند روزی تو عمارت هستیم
با شنیدن این حرف غم های عالم ریخت تو دلم یعنی چی؟ اگه قرار میشد همیشه اونجا بمونیم من باید چیکار می کردم؟ با اون دوتا وزه و مادرشوهری که چشم دیدنمو نداشت با سرکوفت حرفاشون چی؟
- تا کی اونجا می مونیم؟
- مشخص نیست بعدِ آقام باید حواسم به همه چی باشه هم زیاد دشمن داریم هم داغ دل ننه و آبجیام زیاده، برم ببینم درشکه چی اومده
سرتکون دادم و به خودم گفتم خدا رحم کنه بهم
آقا رئوف راهی شد و کمی بعد گفت: بیا...
تو مسیر حرفی نزدیم حتی از زیر روبنده هم نگاش نکردم
وقتی رسیدیم عمارت همه چپ چپ نگام کردند بی بی در گوشم گفت: اینا دق نکنند خوبه
هیچی نگفتم اون روز هم با اومدن و رفتن مهمونا گذشت شب موقع خواب بی بی رختخوابشو گرفت زیر بغلش و خواست بیاد اتاقی که به من داده بودن بخوابه که آقا رئوف بی بی رو صدا زد بی بی با تعجب رفت اما با نگاهی که پر از خنده و خجالت بود برگشت و باز خواست رخت خوابشو برداره و ببره گفتم: کجا بی بی؟
بی بی خندید و گفت: بر شیطان لعنت نچ نچ
- وا به شیطان چیکار داری ؟
بی بی با خنده گفت: برم ننه! وقتی اومدین دیدم رئوف چشماش برق می زنه ها
نگاش کردم
- برم که آقا رئوف گفتن من شب پیش زنم میخوام بخوابم
رنگم پرید دستام لرزید عیب بود بی حیایی بود یعنی چی؟
طرف حتی نوه داشت هم اینجوری نمی گفت! بعد رئوف
- بی بی نرو
بی بی با خنده گفت: نرم که بندازینم بیرون؟
بی بی رفت و آقا رئوف اومد، نمی دونم من چرا خجالت میکشیدم نگاش کنم
خودش جا انداخت کنار من و دراز کشید هی نگاش کردم هی نگام کرد آخر گفت:
بیا اینجا
از خجالت و استرس گریه ام گرفته بود گفتم: بیام چی؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟ سرتکون دادم انقدر اصرار ک
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و هفت
اشاره کرد برم پیشش، نرفتم سرمو پایین انداختم گفت: میدونی گناهه من بخوام و خودتو ازم دریغ کنی؟
هیچی نگفتم، با خودم گفتم: الان نرم بالاخره باید برم تا صبح که نمی تونم این گوشه باشم! تازه شوهرم هست گناه که نمیکنم اما میدونستم مادر و خواهراش حتما اینکه شب آقا رئوف خواسته پیش من بمونه رو از چشم من می ببنند. چاره ای نداشتم راهی رختخواب شدم حتی نگاش نکردم، سرم پایین بود.
تو رختخواب منتظر من نشسته بود آروم رفتم و به روی خودم نیاوردم و تو رختخواب پشتمو کردم بهش و چشمامو
بستم که بخوابم اما هنوز لحظه ای نگذشته بود که از پشت بغلم کرد و محاصره شدم
صبح وقتی چشم باز کردم خودم بودم و خودم
زیر پتو خزیدم و با همین فکرا خوابم برد اون شب همش خواب دعوا و چاقو کشی دیدم تو خواب دیدم رئوف داره با یه مردی دعوا می کنه
پشت اون مرد به من بود من نمی شناختمش! همش داد میزدم اما کسی نبود کمک کنه، می خواستم برم جلو اما یه نیرویی مانع می شد التماس رئوف رو می کردم که کاری نکنه...
که اون تیزی رو بندازه زمین اما فرو کرد تو شکم کسی که پشتش به من بود
خون میامد جیغ زدم و تو سرو کله خودم زدم اما رئوف میخندید و میگفت کشتمش!
تازه چشمم به اون مرد بهش افتاد لوطی صالح بود
تو خواب فقط جیغ می زدم و کمک می خواستم.
آقا رئوف از خواب، بیدارم کرد
می لرزیدم و گریه می کردم، اقا رئوف می پرسید چی شده ؟چه خوابی دیدی؟
جرات نمی کردم حرف بزنم دستامو نگاه کردم خونی نبود! حس و حال خوابم باهام بود و انگار واقعی بود، آقا رئوف
رفت یه پیاله آب آورد و گفت: بخور زن الان از دست میری، چه خوابی دیدی؟
آقا رئوف گفت: خواب بد دیدی؟
سرتکون دادم، گفت: نترس
آقا رئوف زود خوابش برد اما من تا صبح زانوهانو بغل کردم، آفتاب داشت طلوع میکرد تا روز دیگه ای شروع بشه روزی که برای هر آدمی تو اون روزا ممکن بود پر از درد و ناراحتی باشه پر از مریضی و مرگ ...
داشتم فکر می کرد!
فکر می کردم که کاش این روزای سیاه تمام بشه کاش مردم باز بخندن تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد وچشمم به خانم جون افتاد دستشو زده بود به کمرش و داشت نگام می کرد از ترس با پته پته سلام دادم که زهرماری بهم گفت
آقا رئوف تازه چشماشو باز کرد
خانم جون گفت: ساعت خواب
آقا رئوف گفت: سلام مگه ساعت چنده؟
خانم جون گفت: برای تو که به زنت چسبیدی چه فرقی می کنه
این حرف رو زد و رفت موقع رفتن با چشماش اخمی بهم کرد آقا رئوف که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفت: وا این ننه
من کله سحری چش بود؟
هیچی نگفتم بلند شد و لباس پوشید و رفت
ادامه دارد..
@Aghmiun ❥❥
جواد خیابانی پس از ۳۵ سال فعالیت مستمر در سازمان صدا وسیما بازنشسته شد.
مخاطبین گرامی حتما گزارش جذّاب و دیدنی مسابقات فوتبال جام جهانی و بازی ایران و استرالیا را که با صدای زیبا و دلنشین جواد خیابانی پخش میشد را هرگز فراموش نخواهند کرد.
و وقتی خداداد عزیزی توپ را داخل دروازه استرالیا کرد ، جواد خیابانی از خود بیخود شد و فریاد زد " این غزال تیز پای ایرانی ".........
یکبار جواد خیابانی را در بازار رضا که آمده بود کامپیوتر بخرد دیدم ( آن وقت من در شرکت کامپیوتری مشغول بودم )و گفتم آقا جواد چرا مردم شما را دوست دارند ؟
گفت حتما دوست داشتنی هستم دیگه...
@Aghmiun
685.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدای مهربونم بابت تکتک لحظاتی که کنارمی شکرت🩵💚🩵
سلام صبح پنج شنبتون به خیر💞💚💞
@Aghmiun ❥❥
466.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش زودتر میفهمیدی که با این سه تا تمرین ساده ، میتونی درد سیاتیک و یا حتی واریست رو برطرف کنی 👌🏼
دقت کن هر حرکت رو ۵۰ بار به آرومی انجام بدی 👌🏼
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
غذاهای ناسالم بچگی، مغز رو برای همیشه دستکاری میکنن! 🍔
◽️تحقیقات جدید نشان میدهد مصرف زیاد غذاهای چرب و شیرین در کودکی میتواند بخش کنترل اشتها در مغز، یعنی هیپوتالاموس، را تغییر دهد و اثر آن حتی تا بزرگسالی باقی بماند. این تغییرات ممکن است خطر چاقی را در آینده افزایش دهد.
◽️اما پژوهشگران میگویند تقویت باکتریهای مفید روده با پروبیوتیکها و فیبرهای پریبیوتیک مثل مواد موجود در سیر و پیاز، میتواند به کاهش این اثرات کمک کند و اشتها را متعادلتر نگه دارد.
◽️در نتیجه، تغذیه سالهای اول زندگی نقش مهمی در سلامت مغز، اشتها و وزن آینده دارد.
#پزشکی_سلامت
@Aghmiun ❥❥
مجنون قسی_ ارسلان بیات@golhayerangarangsh مجنون قسی _ ارسلان بیات_.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
آهنگ محلی
ترکی قشقایی
مجنون قسی
ارسلان بیات 🎙🌺
@Aghmiun ❥❥
زخم تبرت مانده، ولی جای شکایت
شادم که نگه داشته ام از تو نشانه!
#سجاد_سامانی