39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼بزرگمردان ایران زمین.
@Aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅بلندشید برید یه روستایی یه جایی که تکنولوژی نیست
@Aghmiun ❥❥
Moein𓂃@rellaxmusicMoein - Khalegh.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت عمارتی که نه می تونستیم خلوت کنیم نه راحت به حمام بریم کار هر روزم شده بود
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و یک
بالاخره آقا رئوف اومد و بعد چایی خوردن اومد اتاقم و گفت: آماده ای؟
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم گفتم: بله آماده ام گفت: بریم
خودش جلو رفت من پشت سرش با بقچه ام راهی شدم
پوشیه ام انداختم که از چشمانم مشخص نشه چقدر خوشحالم، از در اتاق که رفتیم بیرون،آقا رئوف راهی مهمانخانه شد. خانم جون و خواهرش و رعنا و نعنا نشسته بودند و داشتند می گفتند که زن برادرِ زنداییشون دو دیس غدا خورده تو هفتم
آقا رئوف اول سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه بعد گفت: سلام
خانم جون اشک تمساح ریخت و گفت: سلام ننه صدات منو یاد آقات می ندازه
رعنا و نعنا هم با شنیدن این حرف زدن زیر گریه
کمی که گذشت آقا رئوف اشاره کرد بشینم خودشم نشست، آقا رئوف سرشو پایین انداخت. خانم جون با تعجب به من نگاه می کرد خوبه عقلم رسیده بود و بقچه امو تو مهمانخانه نیاورده بودم
خانم جون طاقت نیاورد و گفت: خیر باشه ننه جایی دارید میرید؟
آقا رئوف جای من گفت: با اجازه شما بریم سر خونه زندگیمون...
خانم جون با تعجب گفت: چی ؟ مگه اینجا خونه ات نیست؟
آقا رئوف هیچی نگفت خانم جون گفت: من دیگه کسی رو ندارم من و آبجیات پشتمون خالی شده! کجا بری؟ ما که کاری به کارتون نداریم از اول هم نداشتیم.گفتی زن میخوام، گفتم چشم، گفتی خاطر یه دخترو میخوام، گفتم چشم، رفتی گرفتی ما هم داخل آدم حساب نکردی نه آه کشیدم نه نفرین کردم! برات کسی که حتی خواهرم بود رو فرستادم زنت کاری کرد شوکت رو بندازی بیرون بازم لال شدم حالا هم کاری ندارم بمونید اینجا، تازه چهلم آقات تمام شده مردم حرف در میارن میافتیم سر زبونا
آقا رئوف گفت: ننه بحث قدیم باز نکن! خودتم می دونی جلومو نگرفتی اما گوش آقامو پر کردی کاری کردی آقام باهام قهر باشه کاری کردی حتی اومدم عیادتش تو صورتم نگاه نکرد
بحث داشت بالا میگرفت که رعنا گفت: داداش توروخدا نرو ما دیگه کسی رو نداریم آقاجون ماها رو به تو سپرد! تو بری فک و فامیل نمیگن آقاشون که مُرد داداششون هم ولشون کرد و بی سرو و صاحبت شدن
نگاه به رئوف کردم حس کردم دو دل شده، شروع کردم به آیت الکرسی خوندن فقط خدا میتونست منو از اون عمارت نجات بده اگه الان رئوف خر می شد و می موند دیگه موندگار می شدیم. تو دلم داشتم به خدا التماس می کردم انقدر بی پناه بودم که خدارو به خودش قسم می دادم که یه کاری کنه از اینجا بریم، به خدا می گفتم همه خانوادمو ازم گرفتی هیچی نگفتم بی آبرو شدم هیچی نگفتم