eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاثیر عجیب فرکانسها بر بدن💁‍♀ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه تو هم پشت و پناهت .... براش بفرست ......🌿♥️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅بلندشید برید یه روستایی یه جایی که تکنولوژی نیست @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Moein𓂃@rellaxmusicMoein - Khalegh.mp3
زمان: حجم: 12.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت عمارتی که نه می تونستیم خلوت کنیم نه راحت به حمام بریم کار هر روزم شده بود
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و یک بالاخره آقا رئوف اومد و بعد چایی خوردن اومد اتاقم و گفت: آماده ای؟ از خوشحالی داشتم بال در میاوردم گفتم: بله آماده ام گفت: بریم خودش جلو رفت من پشت سرش با بقچه ام راهی شدم پوشیه ام انداختم که از چشمانم مشخص نشه چقدر خوشحالم، از در اتاق که رفتیم بیرون،آقا رئوف راهی مهمانخانه شد. خانم جون و خواهرش و رعنا و نعنا نشسته بودند و داشتند می گفتند که زن برادرِ زنداییشون دو دیس غدا خورده تو هفتم آقا رئوف اول سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه بعد گفت: سلام خانم جون اشک تمساح ریخت و گفت: سلام ننه صدات منو یاد آقات می ندازه رعنا و نعنا هم با شنیدن این حرف زدن زیر گریه کمی که گذشت آقا رئوف اشاره کرد بشینم خودشم نشست، آقا رئوف سرشو پایین انداخت. خانم جون با تعجب به من نگاه می کرد خوبه عقلم رسیده بود و بقچه امو تو مهمانخانه نیاورده بودم خانم جون طاقت نیاورد و گفت: خیر باشه ننه جایی دارید میرید؟ آقا رئوف جای من گفت: با اجازه شما بریم سر خونه زندگیمون... خانم جون با تعجب گفت: چی ؟ مگه اینجا خونه ات نیست؟ آقا رئوف هیچی نگفت خانم جون گفت: من دیگه کسی رو ندارم من و آبجیات پشتمون خالی شده! کجا بری؟ ما که کاری به کارتون نداریم از اول هم نداشتیم.گفتی زن میخوام، گفتم چشم، گفتی خاطر یه دخترو می‌خوام، گفتم چشم، رفتی گرفتی ما هم داخل آدم حساب نکردی نه آه کشیدم نه نفرین کردم! برات کسی که حتی خواهرم بود رو فرستادم زنت کاری کرد شوکت رو بندازی بیرون بازم لال شدم حالا هم کاری ندارم بمونید اینجا، تازه چهلم آقات تمام شده مردم حرف در میارن می‌افتیم سر زبونا آقا رئوف گفت: ننه بحث قدیم باز نکن! خودتم می دونی جلومو نگرفتی اما گوش آقامو پر کردی کاری کردی آقام باهام قهر باشه کاری کردی حتی اومدم عیادتش تو صورتم نگاه نکرد بحث داشت بالا می‌گرفت که رعنا گفت: داداش توروخدا نرو ما دیگه کسی رو نداریم آقاجون ماها رو به تو سپرد! تو بری فک و فامیل نمیگن آقاشون که مُرد داداششون هم ولشون کرد و بی سرو و صاحبت شدن نگاه به رئوف کردم حس کردم دو دل شده، شروع کردم به آیت الکرسی خوندن فقط خدا می‌تونست منو از اون عمارت نجات بده اگه الان رئوف خر می شد و می موند دیگه موندگار می شدیم. تو دلم داشتم به خدا التماس می کردم انقدر بی پناه بودم که خدارو به خودش قسم می دادم که یه کاری کنه از اینجا بریم، به خدا می گفتم همه خانوادمو ازم گرفتی هیچی نگفتم بی آبرو شدم هیچی نگفتم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و یک بالاخره آقا رئوف اومد و بعد چایی خوردن اومد اتاقم و گفت: آماده ای؟ از
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و دو آواره خرابه شدم هیچی نگفتم عشقمم ازم گرفتی باز گفتم راضی ام به رضای تو گفتم صلاح منو میدونی اما دیگه نذار با این آدما هم خونه بشم تو دلم داشتم دعا می کردم که آقا رئوف گفت: نه اینجا موندنمون به صلاح نیست باید بریم می دونید، اگه اینجا بمونیم یا حرمتا از بین میره یا ناراحتی پیش میاد، میریم اما همش میایم خانم جون زد زیر گریه و شروع کرد التماس کردن که بمون بعد دید فایده نداره خودشو به غش زد و نعنا آب قند آورد و رعنا تو صورتش زد وقتی بهوش اومد شروع کرد فحش دادن و حرفای زشت زدن ... بعد هم انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش غش کرده بود حالا داشت تو سینه اش می کوبید و منو نفرین می کرد"تو وزه...تو سلیطه پسرمو ازم گرفتی اول خودتو زدی به مظلوم بازی تا گرفتت بعد هم جوری بهش چسبیدی که داره منه مادر و ول می کنه بچسبه به تو، اگه همون شب که شوهرم مرده بود تو، تو وزه تو خونه خراب کن رو از اتاق پسرم می کشیدم بیرون این نمی‌شد حتی از لباس عزا من و دخترام خجالت نکشیدی و رفتی تو بستر پسر من، همون شب فهمیدم چه جادوگری هستی!این چند وقت هم دیدم در گوشش... آقا رئوف گفت: پاشو بریم اینجا جای ما نیست. من سرم پایین بود فقط اشک می‌ریختم هی خواستم جواب بدم اما دیدم دلشکسته هست گناه داره یه وقت دلش می شکنه و به خاک سیاه میشینم آقا رئوف رفت و منم پشت سرش رفتم اما قبل از اینکه پامو از اون اتاق بیرون بذارم خانم جون حرفی زد که دلم لرزید گفت: الهی به حال و روز من بیفتی من نمی‌ذارم زندگیتون بشه، شده هرکاری می کنم که زندگیتون از هم بپاشه خواستم چیزی بگم که آقا رئوف صدام زد "منتظر چی هستی دِ بیا دیگه" پشت سرش به راه افتادم تو کل راه حتی نگامم نکرد تا رسیدیم زود سماور آب کردم و شروع کردم تمیزکاری برای شام کله گنجشکی بار گذاشتم.آقا رئوف تو خودش بود، ته دلم بهش یه حسی داشتم یه حس عجیب باخودم گفتم: بخاطر من با خانواده اش در افتاد. از اونا گذشت واقعا مرد خوبیه فقط حیف،حیف که بدجور زندگیمون رو شروع کردیم پر از شک... پر از دودلی...پر از نخواستن.... شاید اگه جور دیگه ای می رسیدیم شاید اگه این اتفاق ها، یعنی اتفاق های بد من تو بدترین سال‌های تاریخ نمی افتاد اینجوری نمی شدش نگاش کردم سرش پایین بود دلم براش سوخت اونم جز من کسی رو نداشت شاید داشت، یعنی داشت اما از نداشتنشون بدتر بود، به خودم گفتم دستی به سر روت بکش بالاخره تو زن خونه‌ای به قول ننه زری، زن خونه به خونه روح و آرامش میده زن باید شاد و خوشگل باشه تا مردش روحیه بگیره برای زنش و زندگیش تلاش کنه اما از یه طرف می گفتم عزادار هست اگه ناراحت بشه چی ؟ اگه فکر کنه داری بهش بی احترامی می کنی چی؟ خودم جواب خودمو داد چه بی احترامی یه ذره سرمه بزن و گیس هاتو بافت کن همین گیس هامو بافت کردم و کمی سرمه زدم و رفتم کنار سماور نشستم و چایی ریختم با اخم به یه جا خیره شده بود گفتم: آقا رئوف... نگام کرد سرمو پایین انداختم از خجالت گفت: جانم - بفرما چایی گفت باشه و اشاره کرد پیشش بشینم، منم چایی ریختم و رفتم نزدیکش نشستم سرم پایین بود و با انگشتام بازی می کردم. 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و سه آقا رئوف دستی به موهام کشید و زیر لب چیزی گفت بعد گفت: نگام کن... سرم پایین بود دوباره گفت: نگام کن بازم سرمو بالا نیاوردم با دستش چانه امو بالا داد گفت: تو فقط برام موندی جز تو کسی رو ندارم نگامو ازش دزدیدم گفت: چرا نگاتو ازم دریغ می کنی؟ هیچی نگفتم تا به خودم بیام اسیرش شدم خنده ام گرفت تا لبخند زدم مهمان لب هاش شدم نمی دونم چقدر گذشت که با بوسه ای که رو گونه ام زد بلند شد و خودشو جمع و جور کرد. آقارئوف رفته بود و من داشتم فکر می کردم به خودم به اینکه بازی سرنوشت چه خوابی برام دیده، به اینکه تا چند وقت پیش از آقا رئوف بدم میامد و می ترسیدم اما الان بهش عادت کرده بودم،پذیرفته بودمش، به‌اینکه آقا رئوف مرد بدی نیست و بخاطر آرامش من هر کاری می کنه، همین بود هرکاری کرده بود اصلا همین که از اون عمارت منو آورده بود بیرون یعنی همه کار کرده بود خیلی رسم نبود عروس جدا از خانواده شوهرش زندگی کنه حتی اگه اذیتش می‌کردند باز عروس باید می‌موند اما آقا رئوف بخاطر من حرف مادرش رو روی زمین انداخت، نمیگم عاشق آقا رئوف شدم نه!قلب آدم یه بار برای کسی می تپه،یه بار عاشق میشه یه بار نه بیشتر، من یه بار قلبم تپیده بود یه بار عاشق شدم اما اون عشق تو سرنوشت من نبود. عشقی که فکر کردن بهش گناه بود من اون عشق رو تودلم خاک کرده بودم،سوزانده بودم با اینکه هنوز خاموش نشده بود اما به خودم اجازه نمی دادم بهش فکر کنم