30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️جبارعمی
😋جیز بیز
🟩 گزارشی ازیک غذای خاص ازیک آدم خاص
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستونهم میلی به خوردن صبحونه نداشتم. اما چند تا لقمه کوچ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سی
با اینکه همیشه مادرم با لحن تهدیدو سرزنش با من حرف می زد، اما از اینکه میدونستم داره میره و من اینجا تنها می مونم، دلم گرفت . دوست داشتم بغلش کنم، اما می دونستم مادرم خوشش نمیاد. بخاطر همین ساکت موندم تا حرفهاش تموم شه .
بعدم روبه مادر هادی گفت قمرتاج از امروز دیگه مثل دخترهای شماست . اختیارش دست خودتونه .
مادر هادی آروم به کمرم زد و گفت خیالت راحت گوهر خانوم،مثل چشام ازش مواظبت می کنم .
مادرم که رفت احساس غریبی می کردم و نمی دونستم باید چیکار کنم .
مادر هادی گفت از غذای ظهر برای شب مونده . بیا بریم توی اتاق و استراحت کن .
هوا تقريبا تاریک شده بود که هادی به خونه اومد . چون مادرم خیلی سفارش کرده بود باید به همشون احترام بزارم، زود رفتم جلو در وایسادم تا بهش سلام بدم .
اونم وقتی منو دید لبخند زد و یه روسری آبی که ریشه های بلندی داشت از جیب کتش در آورد و گفت اینو برای تو گرفتم .
روسری رو که دیدم انگار دنیارو بهم داده بودن و خیلی ذوق کردم. زود رفتم تا روسری رو نشون مادر هادی بدم .
مادر هادی وقتی دید خیلی خوشحالم بهم خندید و گفت مبارکت باشه . احساس میکردم من خوشبخت ترین زن دنیام و همش تو دلم خداروشکر می کردم . هادی وقتی دید روسریو سرم زدم همش نگام میکرد و می خندید.
وقت خواب چون ما یه اتاق داشتیم ، من نمیدونستم باید چطور رختخواب ها رو پهن کنم .
مادر هادی همیشه اول صبر می کرد ببینه من خودم چیکار میکنم و اگه حس میکرد نمی دونم چه کاریو چطور انجام بدم، با مهربونی بهم میگفت چیکار کنم .
اونشب هم رختخواب من و هادی رو بالای اتاق پهن کرد و رختخواب خودشو برد پایین خونه و گفت از فردا شب اینطور رختخواب هارو پهن کن.
بعدم پشتشو کرد و دراز کشید توی رختخوابش و خوابید .
هادی هم وقتی دید که مادرش خوابید ،رفت و تو رختخواب دراز کشید و چشماشو بست . برای من خیلی سخت بود که با وجود مادر هادی بخوابم .اما چاره دیگه ای نداشتم و همین یه اتاق برای ما بود و مجبور بودم تحمل کنم .
چراغ گرد سوزو خاموش کردم و خوابیدم . اینقدر که تو فکر حرف ها و سفارش های مادرم بودم، از صبح خیلی خیلی زود بیدار شدم و سماور زغالی رو روشن کردم و گوشه اتاق نشستم تا هادی و مادرش بیدار شن .
کمی که هوا روشنتر شد رفتم و شیر گاوها رو دوشیدم. توی این ده چشمه نبود و تو هر خونه ای یه چاه آب بود .از چاه با دلو آب کشیدم .دلو خیلی سنگین بود ولی بهتر از چشمه رفتن بود . توی حیاط نشستم وظرفهای دیشب و شستم .
از اینکه هادی و مادرش ببینن که وقتی اونا خوابن من همه کارها رو انجام دادم تو دلم خوشحال بودم و تند تند کار میکردم تا وقتی اونا بیدار شدن کاری نباشه.
یکم بعد دیدم مادر هادی اومدو گفت کی بیدار شدی قمرتاج؟! چرا نخوابیدی؟
با ذوق گفتم من همیشه زود بیدار میشم، شیر گاوهاروهم دوشیدم و ظرف هارو هم شستم .
مادر هادی نگاه تحسین باری به من کرد و گفت خسته نباشی.رفتم توی اتاق و چایی و دم کردم .
دو هفته از عروسی گذشته بود که کاظم اومدو ما رو دعوت کرد به خونه مون. خیلی دلم برای خونه مون تنگ شده بود و تا ظهر همه کارها رو انجام دادم که زودتر بریم .
چون اوایل پاییز بود وفصل برداشت محصول بود، هادی صحرا بود وتا غروب خونه نمی اومد . مادر هادی که دید من خیلی ذوق دارم برای رفتن به خونه مون گفت من رضا رو میفرستم صحرا تا به هادی بگه که شب خونه مادرت دعوتیم.اگه اجازه بده من تورو زودتر ببرم که خانواده ت رو ببینی .
ادامه ساعت ۹ صبح.
@aghmiun
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی
@aghmiun
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای قابل تامل آقافرزاد...
@aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در سرزمین ناامیدی زندگی نکنید
خدا در سرزمین امید منتظر شماست....🤍
شب خوش🌼
@aghmiun
بهترین صدقه... - بهترین صدقه....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 5 آبان
☀️صبحتون نورانی و رنگينتر از رنگينکمان
🌺 روزتون فرخنده و از مهربانی جاودان
♥️ قلبتون پـُر باشد از آرامش و عشق و امید
😊 خنده باشد هديۀ امروز بر رخسارتون
سلام 😊✋
صبح زیبا تون بخیر ☕️🌹
@aghmiun