5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای قابل تامل آقافرزاد...
@aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در سرزمین ناامیدی زندگی نکنید
خدا در سرزمین امید منتظر شماست....🤍
شب خوش🌼
@aghmiun
بهترین صدقه... - بهترین صدقه....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 5 آبان
☀️صبحتون نورانی و رنگينتر از رنگينکمان
🌺 روزتون فرخنده و از مهربانی جاودان
♥️ قلبتون پـُر باشد از آرامش و عشق و امید
😊 خنده باشد هديۀ امروز بر رخسارتون
سلام 😊✋
صبح زیبا تون بخیر ☕️🌹
@aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به همه مادربزرگهاوپدربزرگها.
@aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند بزن
به شقایقها
به نیلوفرِ آبی
و نرگسها و قاصدک زیبا
لبخند بزن
به همه گلهای زیبای عالم
که از زمینی سخت میرویند
و جهانت را، زیبا میسازند
لبخند بزن
🌼🌼 @aghmiun
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️آذربایجان قیزلاری
⭐️به افتخارهمه مادران عزیز
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سی با اینکه همیشه مادرم با لحن تهدیدو سرزنش با من حرف می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیویکم
با اینکه دلتنگ خانواده م بودم،اما دوست نداشتم بدون هادی جایی برم و به مادر هادی که ما ننه جان صداش میکردیم گفتم نه صبر میکنم تا هادی هم بیاد و همه با هم بریم .
ننه جان,رضا نوه خاله هادی رو فرستاد تا به هادی بگه که شب خونه بابام دعوتیم . اون روز هادی زودتر اومد خونه و لباس هاشو عوض کرد و با ننه جان و خاله هادی راه افتادیم به سمت دهمون . راه کمی دور بود اما اون روز برای من مسافت از همیشه طولانی تر بود و حس میکردم هرچی میریم نمی رسیم و سعی میکردم تند تند راه برم.
هادی خندید و گفت قمرتاج خسته میشی اینقدر تند راه نرو! اما اشتیاق من برای رسیدن به خونه مون قابل کنترل نبود . بعد از حدود چهل و پنج دقیقه به خونه مون رسیدیم. از شدت خوشحالی قبل از همه وارد حیاط شدم.
حیاط مثل همیشه آب و جارو زده بود و می دونستم که از صبح مادرم و منير و بدری و حتی خاتون کلی کار کردن تا خونه مرتب باشه.
گوشه حیاط روی اجاق دیگ غذا بود و مادرم که چادرشو به کمرش بسته بود کنار اجاق وایساده بود .
تا چشمش به ما افتاد با خوشرویی اومد و سلام کرد و ننه جان و بغل کرد و بوسید.
هادی اخم هاشو کرده بود تو هم و ساكت یه گوشه نشسته بود. چون در طول راه همش می گفت و می خندید با خودم گفتم شاید احساس غریبی میکنه. به کاظم اشاره کردم که بره و پیش هادی بشینه .
اما بازهم اخم های هادی تو هم بود و حرفی نمی زد . میدونستم که منیر تو اتاق کنج ایوونه و حتما مادرم بهش سفارش کرده که از اتاق بیرون نیاد .
بلند شدم و رفتم تو اتاق .منیر با دیدنم لبخندی زد و اومد سمتم . چند بار بوسیدمش و بغلش کردم . یکم که گذشت منیر گفت قمرتاج هادی آدم خوبیه ؟ از زندگیت راضی هستی
لبخندی زدم و گفتم آره خیلی مهربونه . این روسری که سرمه رو هادی برام خریده . منیر نگاهی به روسریم انداخت و گفت خداروشکر ایشالا که همیشه دلت خوش باشه قمرتاج .
نگاهم به دستش افتاد و پرسیدم تو چطوری ؟حالت خوبه ؟ میدونستم منیر خوددار تر از این حرفهاست که بخواد گلایه و یا درد دلی کنه که دوری حوریه داره نابودش میکنه. ولی دلم میخواست که بدونه برام مهمه و چقدر دوستش دارم.
منير هم لبخند بی جونی زدو گفت خوبم.
وقتی دیدم بیشتر از این دوست نداره حرف بزنه، دستشو گرفتم و گفتم پاشو با هم بریم تو اتاق مهمونخونه .
منیرتکون نمی خورد و هی میگفت اینجا راحت تره، اما من به زور بردمش و با هم وارد اتاق شدیم .
مادرم با خاله زینب و ننه جان مشغول حرف زدن بود و با دیدن ما نگاه معنا داری به منیرانداخت . هادی همچنان تو خودش بود وكاظم هم ساکت کنارش نشسته بود .
تو دلم برای منیر دعا کردم که دست منیر خوب شه و خدا یه شوهر خوب بهش بده . اونشب خیلی بهم خوش گذشته بود و دلم میخواست بیشتر کنار خانواده م بمونم. مادرم یه پارچه چادری به من و یه پارچه شلواری به هادی هدیه داد .
دلم میخواست دوباره مادرمو بغل کنم، اما فقط ازش تشکر کردم . هادی همچنان اخم هاش تو هم بود و با اشاره به مادرش گفت که دیگه بلند شیم و بریم . با اینکه دلم می خواست بیشتر کنار خانواده م بمونم اما بلند شدم و از همه خداحافظی کردیم و برگشتیم.
دلم میخواست کنار هادی باشم و تند تند راه میرفتم تا به هادی برسم و باهاش حرف بزنم .
اما اون سرشو پایین انداخته بود و همچنان تند تند راه میرفت . برای اینکه سر حرفو باز کنم گفتم از پارچه ای که بهت دادن خوشت اومد ؟
هادی سرشو چرخوند سمتم ،تو همون تاریکی شب می شد فهمید چشماش عصبانیه .زود یاد حرف ننه جان افتادم و ساکت شدم وقدم هامو آروم برداشتم تا بقیه راه و با ننه جان و خاله برم .
در طول راه همش از لحظه ای که هادی به خونه اومد تا موقع خداحافظی کردن رو مرور کردم. اما نفهمیدم که چرا هادی ناراحت شده .
وقتی به خونه رسیدیم زود رفتم و رختخواب ها رو پهن کردم تا بخوابیم .
ننه جان جوراب هاشو درآورد و تو جاش دراز کشید.هادی هم داشت لباس هاشو عوض میکرد .خیالم راحت شده بود که هادی ناراحتیش یادش رفته و رفتم بیرون که برم دستشویی . وقتی از دستشویی اومدم بیرون احساس کردم کسی زیر ایوونه. ولی چون برق نبود و چراغ گرد سوز هم دست خودم بود چیزی مشخص نبود .
وقتی میخواستم برم توی اتاق کسی دستمو گرفت و منو کشید توی انباری زیر ایوون. خیلی ترسیده بودم میخواستم جیغ بکشم که دیدم هادیه و داره با چشمهای سرخ شده منو نگاه میکنه .
ادامه ساعت 21
@aghmiun
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
48.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدنی های استان یزد آشنا شویم
ممنون و سپاس از آقای داوود ساعدی بابت ار سال کلیپ قشنگ شان.
@aghmiun