eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند بزن به شقایق‌ها به نیلوفرِ آبی و نرگس‌ها و قاصدک‌ زیبا لبخند بزن به همه گل‌های زیبای عالم که از زمینی سخت می‌رویند و جهانت را، زیبا می‌سازند لبخند بزن 🌼🌼 @aghmiun
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️آذربایجان قیزلاری ⭐️به افتخارهمه مادران عزیز @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سی با اینکه همیشه مادرم با لحن تهدیدو سرزنش با من حرف می
با اینکه دلتنگ خانواده م بودم،اما دوست نداشتم بدون هادی جایی برم و به مادر هادی که ما ننه جان صداش میکردیم گفتم نه صبر میکنم تا هادی هم بیاد و همه با هم بریم . ننه جان,رضا نوه خاله هادی رو فرستاد تا به هادی بگه که شب خونه بابام دعوتیم . اون روز هادی زودتر اومد خونه و لباس هاشو عوض کرد و با ننه جان و خاله هادی راه افتادیم به سمت دهمون . راه کمی دور بود اما اون روز برای من مسافت از همیشه طولانی تر بود و حس میکردم هرچی میریم نمی رسیم و سعی میکردم تند تند راه برم. هادی خندید و گفت قمرتاج خسته میشی اینقدر تند راه نرو! اما اشتیاق من برای رسیدن به خونه مون قابل کنترل نبود . بعد از حدود چهل و پنج دقیقه به خونه مون رسیدیم. از شدت خوشحالی قبل از همه وارد حیاط شدم. حیاط مثل همیشه آب و جارو زده بود و می دونستم که از صبح مادرم و منير و بدری و حتی خاتون کلی کار کردن تا خونه مرتب باشه. گوشه حیاط روی اجاق دیگ غذا بود و مادرم که چادرشو به کمرش بسته بود کنار اجاق وایساده بود . تا چشمش به ما افتاد با خوشرویی اومد و سلام کرد و ننه جان و بغل کرد و بوسید. هادی اخم هاشو کرده بود تو هم و ساكت یه گوشه نشسته بود. چون در طول راه همش می گفت و می خندید با خودم گفتم شاید احساس غریبی میکنه. به کاظم اشاره کردم که بره و پیش هادی بشینه . اما بازهم اخم های هادی تو هم بود و حرفی نمی زد . میدونستم که منیر تو اتاق کنج ایوونه و حتما مادرم بهش سفارش کرده که از اتاق بیرون نیاد . بلند شدم و رفتم تو اتاق .منیر با دیدنم لبخندی زد و اومد سمتم . چند بار بوسیدمش و بغلش کردم . یکم که گذشت منیر گفت قمرتاج هادی آدم خوبیه ؟ از زندگیت راضی هستی لبخندی زدم و گفتم آره خیلی مهربونه . این روسری که سرمه رو هادی برام خریده . منیر نگاهی به روسریم انداخت و گفت خداروشکر ایشالا که همیشه دلت خوش باشه قمرتاج . نگاهم به دستش افتاد و پرسیدم تو چطوری ؟حالت خوبه ؟ میدونستم منیر خوددار تر از این حرفهاست که بخواد گلایه و یا درد دلی کنه که دوری حوریه داره نابودش میکنه. ولی دلم میخواست که بدونه برام مهمه و چقدر دوستش دارم. منير هم لبخند بی جونی زدو گفت خوبم. وقتی دیدم بیشتر از این دوست نداره حرف بزنه، دستشو گرفتم و گفتم پاشو با هم بریم تو اتاق مهمونخونه . منیرتکون نمی خورد و هی میگفت اینجا راحت تره، اما من به زور بردمش و با هم وارد اتاق شدیم . مادرم با خاله زینب و ننه جان مشغول حرف زدن بود و با دیدن ما نگاه معنا داری به منیرانداخت . هادی همچنان تو خودش بود وكاظم هم ساکت کنارش نشسته بود . تو دلم برای منیر دعا کردم که دست منیر خوب شه و خدا یه شوهر خوب بهش بده . اونشب خیلی بهم خوش گذشته بود و دلم میخواست بیشتر کنار خانواده م بمونم. مادرم یه پارچه چادری به من و یه پارچه شلواری به هادی هدیه داد . دلم میخواست دوباره مادرمو بغل کنم، اما فقط ازش تشکر کردم . هادی همچنان اخم هاش تو هم بود و با اشاره به مادرش گفت که دیگه بلند شیم و بریم . با اینکه دلم می خواست بیشتر کنار خانواده م بمونم اما بلند شدم و از همه خداحافظی کردیم و برگشتیم. دلم میخواست کنار هادی باشم و تند تند راه میرفتم تا به هادی برسم و باهاش حرف بزنم . اما اون سرشو پایین انداخته بود و همچنان تند تند راه میرفت . برای اینکه سر حرفو باز کنم گفتم از پارچه ای که بهت دادن خوشت اومد ؟ هادی سرشو چرخوند سمتم ،تو همون تاریکی شب می شد فهمید چشماش عصبانیه .زود یاد حرف ننه جان افتادم و ساکت شدم وقدم هامو آروم برداشتم تا بقیه راه و با ننه جان و خاله برم . در طول راه همش از لحظه ای که هادی به خونه اومد تا موقع خداحافظی کردن رو مرور کردم. اما نفهمیدم که چرا هادی ناراحت شده . وقتی به خونه رسیدیم زود رفتم و رختخواب ها رو پهن کردم تا بخوابیم . ننه جان جوراب هاشو درآورد و تو جاش دراز کشید.هادی هم داشت لباس هاشو عوض میکرد .خیالم راحت شده بود که هادی ناراحتیش یادش رفته و رفتم بیرون که برم دستشویی . وقتی از دستشویی اومدم بیرون احساس کردم کسی زیر ایوونه. ولی چون برق نبود و چراغ گرد سوز هم دست خودم بود چیزی مشخص نبود . وقتی میخواستم برم توی اتاق کسی دستمو گرفت و منو کشید توی انباری زیر ایوون. خیلی ترسیده بودم میخواستم جیغ بکشم که دیدم هادیه و داره با چشمهای سرخ شده منو نگاه میکنه . ادامه ساعت 21 @aghmiun
48.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دیدنی های استان یزد آشنا شویم ممنون و سپاس از آقای داوود ساعدی بابت ار سال کلیپ قشنگ شان. @aghmiun
682.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ وقت به یک الاغ (گورخر) از پشت و از هیچ سمتی به یک احمق نزدیک نشید. @aghmiun
💫قلب شكسته‌ى من ديگر نمی‌خورد جوش من باختم تو بردى، يادت مرا فراموش از عشق با تو گفتن بیهوده بود، آری آبی نمی‌شود گرم از شعله‌های خاموش… @ aghmiun
جمعه زیباست اگر غصه خرابش نکند🌸🍃 فکر هجران کسی نقش برآبش نکند جمعه زیباست واین جمله حقیقت دارد اگر اندوه دلت همچو سرابش نکند آدینه تون سرشاراز عشق و دلخوشی🙏🌸 @aghmiun
به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند.. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!! زندگی ذره كاهیست، كه كوهش كردیم، زندگی نام نکویی ست، كه خارش كردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجزدیدن یار زندگی نیست بجزعشق، بجزحرف محبت به كسی، ورنه هرخاروخسی، زندگی كرده بسی، زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یک عمر بیابان دارد. ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ... @aghmiun
🟩فروش خانه مسکونی محله ی یوخاری کند ، پشت مسجد امام رضا، کلا ۵۱۲متره آب برق گاز تلفن داره، دوتا اتاق با ی انباری بزرگ داره بقیه هم درخت داره بادیوار دوره شده کلا . سند جدا داره به اسم نوروز ستاری آذر 09101483525