eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
37.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😄برنامه طنز کمدی خانا 😉موضوع، خرید ماشین صفرکیلومتر وندید بازی صاحبش بخش اول رایون یعنی روستا، کَند @aghmiun
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب تون در پناه خدا و🌟 فرداتون پر از خیر و برکت⭐️ 🌘✨شب بخیر همراهان همیشگی ✨ 🌼🌼🌼 @aghmiun ‎‎‎‎‌‌‎‎‌‎‌‌‎‌‌‎‎‎‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌‌‎‌‌‍
انتخاب منی.... - انتخاب منی.....mp3
زمان: حجم: 5.6M
صبح 6 آبان ⚘شنبه تون بخیر ⚘امروزتون ⚘به قشنگی بهشت ⚘به زیبـایی گـلها ⚘به شـادی پروانه ها ⚘به خوش خبری قاصدکها ⚘و به ‌محکمی پیوند قلب ها ⚘که یاد آور خـوبیهاست ⚘روزتـان بـخیر و نیکی ⚘اول هفته تون به شادی ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun
❤️ امروز، سالروز آسمانی شدن شهیدی دیگری از شهرستان سراب است : 🌷 ۶ آبان ۱۳۶۰ سالروز شهادت پر افتخار سرباز شهید پرویز حاجی پور از اهالی روستای غیور آغمیون - سراب در منطقه جبهه چغالوند میباشد، لذا با گرامیداشت خاطره این شهید، آرزومندیم راهش پر رهرو و مستدام باشد، آری شهدائی که جهت پاسداری از مملکت اسلامی رهسپار جبهه های جنگ تحمیلی شدند تا امروز ماها امنیت داشته و در جهان سربلند باشیم. 💐 ما امت مسلمان حزن و اندوه پدر، مادر،خواهر،برادر،،،در فراق این شهید را در راه مهین اسلامی را از یاد نبرده و با آرمانهای مقدس این شهید عهد میبندیم تا در راه خدمت به ملت کشورمان و مظلومان عالم پیشقدم باشیم 🌷 قبر مطهر شهید والا مقام پرویز حاجی پور در بهشت زهرای،س، تهران قرار دارد 🌷آری،امام خمینی،ره، فرمودند : تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان،عارفان، دلسوختگان و درالشفای آزادگان خواهد بود. 💐 طرح یادآوری شهدای سراب در «سالروز»شهادت شان شماره (۳۱۵) ‌‌◀️ ارسال مطالب👇 @Hshirazi313 ✅ پرسمان و مطالبه گری چالش مسئولین کشوری وشهرستان سراب @poshtibanenglabsarab313 کانال آنا وطن آغمیون چهل و دومین سالگرد شهادت شهید سرافراز پرویز حاجی پور را گرامی میدارد . از خداوند متعال برای والدین سفر کرده این شهید بزرگوار طلب رحمت و مغفرت می نماییم، و برای خانواده گرامی اش ( برادران عزیزشان کربلای فیروز و علی آقا ی حاجی پور و خواهر بزرگوارشان لیلان خانم آرزوی صحت و سلامتی داریم . درود می فرستیم به روان پاک شهدای گلگون کفن ،خاصه شهدای والای مقام روستای آغمیون. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیودوم تا خواستم بپرسم چی شده شروع کرد به کتک زدن من و گف
بعد از اینکه تنم گرم شد بلند شدم و رفتم توی حیاط . از روزی که هادی برام روسری خریده بود بیشتر وقت ها اون روسریو سرم میکردم. هادی بر عکس مادر و خواهراش زبون محبت کردن نداشت و به نظر من اون روسری نشونه عشق و علاقه هادی به من بود . وقتایی که روسریو سرم میکردم فکر میکردم از همیشه خوشگلترم و تو دلم قند آب میکردن. اون روز هم همون روسری آبی سرم بود وشروع کردم به جمع کردن چوب ها لای طناب تا به انباری ببرمشون . چوب ها رو لای طناب پیچیده بودم و داشتم گره طنابو محکم می کردم تا بلندشون کنم و به انباری ببرم . معصومه روی ایوون ایستاده بود داشت میگفت وقتی چوب ها رو برده انبار رگ کمرش گرفته و کمرش درد میکنه . دونه های ریز برف می بارید و میخواستم خیلی زود همه چوب هارو ببرم تو انباری وتا برف بیشتر نشده کارمو تموم کنم. هادی درو باز کردو اومد توی خونه, بهش سلام کردم و خم شدم تا چوب ها رو بردارم که ریشه روسریم گیر کرد به چوب ها. برای اینکه روسریم خراب نشه، همونطور که دستم به طناب بود سرمو تکون دادم تا روسریم کنار بره و نخ کش نشه. چوب ها رو روی دوشم گذاشتم و رفتم به سمت انباری. انباری چون توی اتاقی بود که توش تنور بود خیلی تاریک بود . تا چوب ها رو گذاشتم زمین و خواستم طنابشو باز کنم یه نفر با چوب زد تو کمرم . میخواستم برگردم تا ببینم کیه که ضربه ها تند تند به بدنم میخورد .احساس می کردم جای شاخه های شکشته که روی چوب بود توی تنم فرو میره و جاش و میسوخت . هادی بی امان میزدو فحشم می داد که انگار تو آدم نمی شی، میدونی تو این خونه پسرخاله منم زندگی میکنه، سرو گردنت و واسه کی تاب میدی ؟ برای کی عشوه میریزی و تا جایی که میخوردم منو با چوب میزد . میخواستم بگم سرمو تکون دادم که روسری که تو برام خریدی نخ کش نشه، اما اینقدر محکم میزد که فقط برای اینکه کتک نخورم داد میزدم و میگفتم غلط کردم . ننه جان و احمد و خاله زینب و معصومه همه ریخته بودن تو انباری و می خواستن هادی رو از من جدا کنن . ننه جان تو سرو صورتش میکوبید و با صدای بلند گریه می کرد . دماغم خون اومده بود و انگار جایی از سرم شکسته بود. چون صورتم غرق خون شده بود . معصومه و خاله میخواستن منو ببرن توی اتاق که هادی نذاشت. یه اتاق خالی که مواد غذایی رو میذاشتیم اونجا و گوشه ایوون بود، گفت منو ببرن توی اون اتاق . ننه جان التماس می کردو هادی میگفت حرفم یک كلامه، بلاخره معصومه و خاله منو بردن تو اون اتاق و خاله دستمالی به سرم فشار میداد که خون سرم بند بیاد . معصومه آروم آروم گریه می کرد و صورتمو تمیز می کرد . ادامه ساعت ۲۱ @aghmiun
44.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج 🌼ارزش همسرانه بخش اول @aghmiun
34.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج 🌼ارزش همسرانه بخش دوم @aghmiun