Ehsan Khajeh AmiriEhsan Khajeh Amiri - Salame Akhar (UpMusic) (1).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🔘سلام آخر
🎙احسان خواجه امیری
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوپنجم مادرم با دیدنم جا خورد و تا چشمش به بقچه توی دستم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوششم
وقتی اسم حامدو شنیدم احساس کردم یه پارچ آب یخ خالی کردن روی سرم . دهنم خشک شده بود وقدرت حرف زدن نداشتم.توی یک لحظه تپش قلبم روی هزار رفت و دلم میلرزید.
منیر متوجه حال خرابم شد و با دست کوبید توی دهن خودش و گفت وای تورو خدا اینجوری نکن قمرتاج. مامان بفهمه بهت گفتم منو می کشه.خاک توی سرم ببین چیکار کردم.
منیر سعی می کرد بدون اینکه کسی متوجه شه منو آروم کنه و همش به خودش بدو بیراه می گفت. ترس رو می شد از تو چشماش خوند.
قطره اشکم از گوشه چشمم سر خوردو روی گونه م افتاد.منیر حال خراب دلمو نمی فهمید و من هم ازش انتظاری نداشتم.با صدای آروم ولی لرزونی پرسیدم کی اومدن؟
منیر که معلوم بود حسابی ترسیده گفت نمیدونم،اصلا من غلط کردم. دروغ گفتم اونارو خان فرستاده.
می دونستم ترسیده که من حرفی بزنم و اونوقت مامان حسابشو برسه. اما گفتم بخدا چیزی نمیگم. حرفی نمیزنم، فقط بگو کی اومدن؟کیا اومدن؟
منیرگفت تورو خدا ول کن قمرتاج، اصلا من غلط کردم بهت گفتم. من نبودم. بعدم دوباره کوبید تو دهن خودش.
گفتم تورو خدا بگو منیر، حالمو نمی بینی ؟ حالا که گفتی همه چیزو بگو.
منیر وقتی دید دارم بهش التماس میکنم با تردید آب دهنشو قورت دادو گفت سه شب پیش بود که اکرم خانوم و عباس آقا و حامدو مادرش اومدن اینجا. انگار عباس آقا اینا بهشون گفته بودن تو عروسی کردی، ولی حامد باور نکرده بود.اون پارچه ها رو مادرش آورد وگفت ما اینا رو به نیت قمرتاج خانوم گرفتیم. اما انگار قسمت این دوتا جوون با هم نبوده، اما حالا خواهش میکنم این پارچه هارو هرچند ناقابله به عنوان کادو عروسی از طرف ما بدین به قمرتاج جان.بعدم آهی کشیدو گفت ایشالا که خوشبخت بشه و با دلخوشی تنش کنه.
منیر انگار که تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت قمرتاج مادرحامد از صداش معلوم بود که داره گریه میکنه.مامان نمیخواست پارچه هارو قبول کنه اما اینقدر مادر حامد اصرار کردکه قبولشون کرد.
پرسیدم خود حامد چی گفت؟
منیر نگاهی بهم کردو گفت اون حرفی نمیزد. اما موقع رفتن معلوم بود که خیلی ناراحته، چند بارم سرشو برگردوندو اتاقو نگاه کرد. انگار باورش نمی شد تو عروسی کردی.
پرسیدم مادرش چه شکلی بود؟
منیر گفت مادرشم قد بلند بود و کمی چاق بود. من از پشت پنجره دیدمشون. تاریک بود، زیاد چهرشون مشخص نبود. اینارو هم که گفتم پشت در گوش وایساده بودم.
قمرتاج تورو خدا چیزی نگی ها، مامان منومیکشه بفهمه بهت گفتم.منیر قسمم میداد که حرفی نزنم و به روی خودم نیارم. اما من فقط حرکت لبهاشو میدیدم .تو دلم عزای بزرگی برپا بود و اشک هام از ته قلبم می جوشید و ازچشم هام فرو می افتاد.
حامد مثل آبی بود که ماهی بیرون افتاده از تنگ آب و نجات می داد. ولی این آب دیر به این ماهی مرده رسیده بود.
اولین باری که دیدمش وشعر محلی که برام خوند، تمام حرف هامون، همه رو دوباره مرور کردم.
دلم میخواست میتونستم حامدو ببینم و ازش بپرسم چرا اینقدر دیر اومده، اما اینکار ممکن نبودو من الان زن هادی بودم.حتی فکر کردن به حامد گناه محسوب می شد.
منیر همش قسمم میداد که گریه نکنم و میگفت مامان بفهمه گریه کردی متوجه می شه که من بهت گفتم. تورو خدا قمرتاج منو نده زیر کتک مامان.
خودم هم نمی خواستم گریه کنم، اما دلم آروم نمی شد.کتک هایی که از هادی سر هیچ و پوچ اونم تو ماههای اول زندگیم خوردم و مقایسه کردن رفتارش با حامد مثل مشت محکمی بود که به صورتم میخورد و دردمو بیشتر میکرد.
چشم هام از شدت گریه ورم کرده بود و منیر بیچاره از ترس فهمیدن مامان رنگش پریده بود.
دلم میخواست برم بیرون و از مادرم بپرسم اینکه مارو به هر قیمتی شوهر میده چه لذتی داره براش؟ اما میدونستم برای مادرم مهم نیست و این وسط فقط منیر ضرر میکنه.
رفتم حیاط و آبی به دست و صورتم زدم.مادرم مشکوک نگاهم کردو گفت چرا گریه کردی؟
گفتم یاد برادرهام افتادم، دلم گرفت.انگار فهمید دروغ میگم اما همینکه جرات راست گفتنو نداشتم براش کافی بود. رفت که از تو کوچه هاشم و کاظم رو صدا کنه.
بابام با اصغر رفته بودن شهرو ما ناهارو بدون حضور اونا خوردیم .
مادرم پای سفره مثل کسی که دنبال سرنخ یا مدرک جرم میگرده، من و منیر رو زیرنظر داشت و مدام نگاهمون میکرد.
بغض راه گلومو بسته بود و اجازه نمی داد یه لقمه هم از گلوم پایین بره. اما ازترس مامانم هرجور شده کمی غذا خوردم.
سفره رو جمع کردیم و به مادرم اصرار کردم که با منیر بریم چشمه و ظرفهارو بشوریم .
مادرم که چپ چپ نگاه به منیر می کرد گفت اولا که خودت میدونی ظرفهارو جمع میکنیم و فردا صبح بدری و خاتون میبرن چشمه میشورن. دوما همین مونده منیر بره چشمه تا آبروم بره .اصلا تو اینجا مهمونی، چیکار داری ظرفا رو کی می شوریم.بعدم زیر کرسی دراز کشیدو خوابید.
ادامه ساعت ۹ صبح
@aghmiun
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ترفند خانه داری
@aghmiun
Maziyar maziyar_faryad 128.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
🔘فریاد
🎙مازیار
@aghmiun
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی چرخوفلک بزرگی است که ما را به بالاترین نقطهاش میبرد تا چشمانداز وسیع را ببینیم و بعد دوباره به پایین برمیگرداند تا قدر فرصتی را که داشتیم بدانیم
📚لبخند ماه
👤ژولین آراندا
شب بخیر🌼
@aghmiun
سلام و عرض ارادت
مدت ها بود میخواستم از دفاتر خاطراتی که از زمان نوجوانی ( حدود سال ۵۶) نوشته ام ، و برایم یک یادگاری ارزشمند و زیر خاکی محسوب میشود و گاها بعضی از خاطرات تقدیم شده را از لابلای همین دفاتر خاطراتم انتخاب و کامل اش میکنم ،از بعضی از آن خاطرات که با خط خودم نوشتم را با توجه به موضوعاتی انتخاب و بعنوان آثار مستند خودم در معرض دید مخاطبان قرار دهم شاید دیدن و خواندن شان خالی از لطف نباشد .
بالاخره آن ایام نوجوانی بیش نبودم و تجربه ای در نگارش و انشا نداشتم ولی اکثر شب ها خاطرات روز گذشته را یادداشت میکردم نمی دانم چرا از همان اوان طفولیت به نوشتن و خواندن و کارهای فرهنگی و ادبی علاقه خاصی داشتم ،چنانچه در مدارس راهنمایی و خصوصا دبیرستان در انجمن های فرهنگی و نمایشی خیلی فعالیت داشتم و اجرای نمازهای ظهر جماعت که اوایل انقلاب در مدارس اجرا میشد و یا خواندن قرآن و دعای صبحگاهی در دبیرستان بعهده بنده بود .
و من فکر میکنم در انتخاب رشته تحصیلی ،رشته مورد علاقه خود را انتخاب نکردیم علا رغم میل باطنی رشته حسابداری را ادامه دادیم در حالیکه در درون من استعداد های دیگری خاموش و پنهان ماند. به دوستان مخاطب جوان و یا پدران و مادران مخاطب عرض میکنم حتما در انتخاب رشته تحصیلی فرزندان دلبند تان خیلی زحمت بکشید تا آنها رشته مورد علاقه ی شان را تحصیل کنند تا به آرزوهای مستعد و درخشان خود نائل شوند .
دو تا از خاطرات دوران نوجوانی ام را از دفتر خاطرات آن ایام ام را انتخاب و عکس شان را برای شما دوستان تقدیم میکنم امیدوارم خوش تان آمده باشد. اگر باب میل و مورد استقبال مخاطبان عزیز قرار بگیرد حتما هر از گاهی از صفحات دفاتر خاطراتم را تقدیم خواهم کرد.
محمود اسماعیلی۱۴۰۲/۸/۶
حس خوب... - حس خوب....mp3
زمان:
حجم:
5.5M
صبح 8 آبان
در زندگی وقتی،
کاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انگیزه ای برای امیدوار بودن داشتی
بدان که فرد خوشبختی خواهی بود...
صبح بخیر
@aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق کهنه...
🌹محبت یاشاباخماز، آغارمیش باشاباخماز🌹
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوششم وقتی اسم حامدو شنیدم احساس کردم یه پارچ آب یخ خالی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوهفتم
دلم میخواست میدونستم مادرم پارچه هارو کجا قایم کرده تا یکبار دیگه نگاهشون میکردم.
مطمئن بودم اونا رو خود حامد خریده و برای خرید هر کدومشون کلی ذوق کرده، اما پیدا کردنشون محال بود.
برای اینکه مامانم بیدار نشه چهارتایی رفتیم تو اتاق، منیر نگاهی به لباسم کردو گفت چقدر رنگ سبز بهت میاد.
نگاه به لباسم کردم و یاد کتکی که از هادی خوردم افتادم .آهی کشیدم و نشستم از فردای عروسی تا همون لحظه که پیش منیر بودم وبراش تعریف کردم.
منیر هم ساکت و آروم به حرفهام گوش می داد.وقتی حرفهام تموم شد گفت قمرتاج خوبیش اینه که هادی دیوونه نیست. سعی کن با محبت و حرف زدن خودت سر براهش کنی و زندگیتو بسازی.اینجا تو این خونه هیچ اتفاق خوبی منتظرت نیست.
خوب میفهمیدم منیر از چی داره حرف میزنه و بهش گفتم خیالت راحت منیر قول میدم به حرفهات گوش کنم.
غروب هادی اومد دنبالم.برای بچه ها آبنبات قیچی خریده بودو مادرم با خوشحالی ازش پذیرایی میکرد.
بعد از شام برگشتیم خونه، توراه هادی گفت قمرامروز که توخونه نبودی، خونه خیلی سوت و کور بود.من اصلا دلم نمیخواست برم خونه.تا دیدم هادی مهربون شده زود گفتم قول بده دیگه منو نزنی.
هادی نگاهی بهم انداخت و گفت تو عصبانیم نکن، وگرنه من که کاری به کارت ندارم.
وقتی دیدم هادی قبول نمیکنه مقصره، دیگه حرفی نزدم.
چندروز بعد توی حیاط مشغول لباس شستن بودم که زهرا خوشحال از دراومد تو و تا منو دید بغلم کردو بوسیدو قربون صدقه م می رفت.
از کارش تعجب کردم و گفتم چه خبره زهرا خوشحالی؟
گفت بخاطر توئه قمرتاج،دوماهه ماهیانه مو عقب انداختم. درست از وقتی تو عروس ما شدی. چقدر تو خوش قدمی! بزار منم دستمو به سرت بکشم تاخدا دامن تورو هم سبز کنه.
ننه جان تا خبرو شنید رفت و اسفنددود کرد و دور سر هر دومون چرخوند.
بوی اسفند که بهم خورد انگار ته دلمو چنگ زدن و شروع کردم به عق زدن.من حالم بهم میخورد و ننه جان قربون صدقه م میرفت.بعدم گفت چیزی نیست ننه جان بار شیشه به خودت داری.
باورم نمی شد.چون با کتکی که من خورده بودم، حتی اگه حامله هم بودم بچه باید میفتاد.برای همین سعی کردم یادم بیاد آخرین بار کی ماهیانه شدم. ولی فقط چهارروز از موعدم گذشته بود.
تو دلم گفتم خدایا اگه حامله هم هستم کاری کن هادی دیگه منو نزنه.
زهرا اون روز خونه ما موند تا شب هم شوهرش بیاد.غروب وقتی هادی اومد و ننه جان بهش گفت من حامله م، نگاهی به من انداخت و حرفی نزد.
از عکس العملش ناراحت شدم. ولی با خودم گفتم شاید بخاطر خجالت از ننه جان و زهراست.
از اون به بعد زهرا تقریبا هرروز خونه ما بود و میگفت چون ویارش زیاده و حالش خیلی بد میشه، نمیتونه غذابخوره. ولی وقتی هم می اومد خونه ما، تو تمام کارها به من کمک می کرد.
بودن زهرا برام یه دلخوشی بزرگ محسوب می شد.چون خیلی مهربون بود و همیشه هوامو داشت.
ننه جان دوباره خودش شیرگاوها رو می دوشید و هادی هم طویله رو تمیز میکرد.
باورم نمی شد هادی اینقدر کمکم کنه و مواظبم باشه.از اینکه باردار بودم خیلی خوشحال بودم و همش دعا می کردم بچه م دختر باشه تا جای همه نامهربونی هایی که مادرم با ما داشت، من با دخترم مهربون باشم و براش مادری کنم.
هر چیزی که دلم میخواست هادی برام میخریدو به خونه می آورد.ننه جان از اینکه اخلاق هادی تغییر کرده بود،همش خداروشکر میکرد.
وقتی مادرم به خونمون اومد ننه جان بهش گفت که من باردارم. مادرم الهی شکری گفت و بعدش روبه من گفت دیدی حالا من خیر و صلاحتو میخواستم.
حرفهای مادرم مثل خنجری بود که تو قلبم فرو می رفت. اما همینکه هادی دیگه منو نمی زد و با شنیدن خبر بارداریم سر به راه شده بود، راضی بودم و توقع دیگه ای نداشتم. احساس میکردم زندگی داره روی خوششو بهم نشون میده.
ننه جان هر بار من و زهرا پیش هم بودیم برامون اسفند دود می کردو یه تخم مرغ دور سر هردومون میچرخوندو میکوبید تو کوچه تا چشم بد ازمون دورباشه.
همیشه میگفت صلوات بفرستید تا آل ازتون دورباشه وبهتون صدمه نزنه.
روزها پشت هم می گذشت وشکم من هر روز بزرگتر می شد.زهرا هر چیزی که خودش هوس میکرد بخوره، ازش برای منم می آورد و به منم میگفت هرچی خوردم براش نگه دارم.
ادامه ساعت21
@aghmiun