اینم یک نمونه از دفترچه های توزیع کوپنی ارزاق کالاهای اساسی در دهه ۶۰
@aghmiun
یک عکس از لابلای آلبوم های عکسم انتخاب کرده و تقدیم میکنم البته قبلا هم این عکس جانمایی شده است ولی اصل عکس در آلبوم بنده موجود هست.
مراسم افتتاح دفتر پست روستای آغمیون
تاریخ ۱۳۶۱/۱۰/۵
ردیف ایستاده از راست :
مرحوم مشهد رحمان . مرحوم اژدر هوشمندی ( اژدهایی) . مشهد اقبال بالایی. محمود اسماعیلی. حاج اشرف میزانی ....
بقیه میهمانان از سراب هستند از جمله آقای یوسفی اردهایی نماینده سپاه . آقای مجتهدی نماینده فرمانداری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوهفتم دلم میخواست میدونستم مادرم پارچه هارو کجا قایم ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوهشتم
عید گذشته بود و اردیبهشت ماه از راه رسیده بود.تقریبا شش ماهه باردار بودم.ابرهای سیاه مدام توی آسمون بودن ومیباریدن.همه کشاورزا خوشحال بودن و بقیه هم خداروشکر میکردن.
هادی در چاه رو باز میکرد و توی حیاط هم جوی های کوچیکی درست کرده بود تا آب مستقیم به داخل چاه بره.
باید حتما حمام می کردم. ازصبح زود کارهارو انجام داده بودم تا به دهمون برم.بقچه لباس ها رو گرفتم دستمو به راه افتادم.
بارون شدت خیلی بیشتری گرفته و صدای رعدو برق آدم رو میترسوند.با بارش بارون وخیس شدن لباس هام کمی سردم شده بود وسعی می کردم تندتر راه برم.
حمام ده اول روستا قرار داشت و این برای من خیلی خوب بود.وقتی رسیدم حمام روی سکو نشستم تاکمی نفسم جا بیاد.حمام خیلی شلوغ نبود. اماصدای حرف زدن همون چند نفر هم توی حمام پیچیده بود و گوشو اذیت میکرد.
یکم که گذشت لیلاخانوم هم بابچه هاش اومد توی حمام. اول یکمی نگاهم کردو بعد پرسید کی اومدی؟
لبخندی زدم و گفتم تازه رسیدم. تو راه خسته شدم، نشستم نفسم جا بیاد.
گفت پس نرفتی خونه مادرت؟
گفتم بعدازحمام میرم، اینجا سر راه بود.
لیلا خانوم آهان کشداری گفت و شروع کرد به درآوردن لباس های خودش و بچه هاش.وقتی وارد خزینه شدم احساس کردم همه یه جوری نگاهم میکنن.اما اهمیت ندادم و زود خودمو شستم و اومدم بیرون.
از آقا حمدالله تنها بقال ده، یکم آبنبات برای بچه ها خریدم و محکم گوشه روسریم گره ش زدم.
تقریبا نزدیکای خونمون بودم که صدای گریه از توی خونه شنیدم.
سرعتمو یکم بیشتر کردم.
در باز بود ورفتم توی حیاط. زیر بارش شدید بارون بیشتر همسایه ها به صورت دایره ای دور مادرم و منیر و گرفته بودن و بعضی ها گریه میکردن و بعضی ها پچ پچ میکردن.
منیر با صدای بلندی گریه میکردو از صدای مادرم مشخص بود که میخواد آرومش کنه.
بدری و خاتون گوشه حیاط نشسته بودن، اونا هم گریه میکردن.وقتی این صحنه ها رو دیدم پاهام دیگه همراهیم نمی کردن که راه برم.خاطره مرگ برادرهام یکی یکی زنده می شد و دلم میخواست فکر کنم مادرم منیرو کتک زده که منیر داره گریه میکنه.
همسایه ها تا منو دیدن دوباره شروع کردن به پچ پچ. جلوتر که رفتم صورت منیر از شدت چنگ زدن غرق خون بودو موهاش پریشون از زیر روسری نیمه بسته زده بود بیرون و هی داد میزد و گریه میکرد.
وقتی دیدم مادرم گریه نکرده و داره منیرو آروم میکنه، خیالم کمی راحت شد.
منیر که تازه منو دیده بود،باصدای بلندتری جیغ کشیدو گفت دیدی قمرتاج بدبخت شدم؟دیدی خدا بچه مو ازم گرفت؟دیدی چه خاکی به سرم شد؟
معنی حرفهاشو نمی فهمیدم و بقچه به دست با اشک هایی که ازدیدن حال خراب منیر پایین می ریخت پرسیدم چی شده؟
منیر دست هاشو میبرد بالا و میکوبید توی سرشو میگفت بچه م مرد.بچه مو آب چشمه با خودش برد.مادرم دست های منیرو محکم گرفته بود.میخواست نزاره خودشو بزنه و همش می گفت اینا مصلحت خداست. صبور باش دختر .پس من چی بگم که پنج تا پسرمو خدا تو یه سال ازم گرفت.
معلوم بود مادرم هم ناراحته، اما داره خودداری میکنه تا منیر آروم شه.شاید این اولین بار بود اینهمه محبت تو نگاهش بود.
باشنیدن حرفهای منیر بقچه از دستم افتاد و بعدش خودم زمین خوردم.
باورم نمی شد خدا تنها دلخوشی منیرو هم که فقط گاهی از دور نگاهش میکرد رو هم ازش گرفته باشه.
اگه منیر تا اون روز زنده مونده بود،فقط بخاطر حوریه بود.نا خودآگاه نگاهم سمت خاتون کشیده شد.خاتونی که همش پنج سالش بود و شش ماه از حوریه بزرگتر بود.جیگرم سوخت و آتیش گرفت و شروع کردم به گریه کردن .
همسایه ها میگفتن گریه نکن، برای بچه ت خوب نیست. اما مگه میشد گریه نکرد.حوریه ای که فقط چهار سال رنگ مادر به خودش دیده بود و پدرش یه دیوونه بود.
یاد وقتی که منیر با حوریه اومده بودن خونه مون و حوریه رو به سینه م چسبونده بودم تا کتک خوردن مادرشو نبینه افتادم.یاد وقتی که بهجت خانوم اومدو حوریه رو با خودش برد.یاد نگاه معصومش که مثل مادرش مظلوم و ساکت بود.حالا دیگه مادرم منیرو آروم میکردو همسایه ها منو.
به نظرم چون سن حوریه کمتر بود داغش سنگین تر بود و بیشتر آدمو میسوزوند.
منیر وقتی شنیده بود، به خونه خان رفته بود و اونا راهش نداده بودن.اصغر و کاظم و بابام و مردهای ده با نوکرهای خان رفته بودن تا جنازه حوریه رو پیداکنن.
اشک های منیر همه رو آتیش می زدو می سوزوند.منیر آروم و قرار نداشت و به زور از خونه بیرون رفت ونشست اول ده که اگه حوریه رو آوردن بتونه ببینتش.
من و مادرم هم باهاش رفتیم. بارون دیگه شدت قبل رو نداشت و نم نم میبارید.
منیر همچنان زجه میزد و مادرم آروم آروم گاهی برای حوریه و گاهی اسم برادرهامو می آورد و هربار برای یکیشون گریه می کرد.
ادامه ساعت 11صبح
@aghmiun
43.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸به گمانم فـردا
💫روز خـوبی بـاشد
🌸صورتِ مـاه میگوید
💫گرچه شب تـاریک است
🌸دل قـوی دار
💫سحـر نـزدیک است
🌸حال زندگیتون خوب
💫شبتون بخیر ☆
@aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر4_5902526494936142501.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
🌺امروز خداوند قلم نقاشی رو داده دستت
و
میگه:
هر جوری دوست داری زندگیت رو نقش بزنی بزن
سه تا ابزار فوق قدرتمند هم در اختیارت گذاشتم:
۱- اندیشه
۲- کلام
۳- احساس
ببینم امروز چه نقشی میکشی🌹
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ساوالان.
⭐️ هوشنگ جعفری
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوهشتم عید گذشته بود و اردیبهشت ماه از راه رسیده بود.تقر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیونهم
خبر به ده بالا هم رسیده بود و ننه جان و خاله و هادی هم اومده بودن.
شب شده بود ومردای ده هنوز جنازه حوریه رو پیدا نکرده بودن. چون هوا تاریک بود و جایی مشخص نبود، برگشته بودن خونه تا فردا دوباره برن و دنبال حوریه بگردن.
میگفتن خان کلفتی که حوریه رو با خورش به چشمه برده،تاسرحد مرگ کتک زده و توی طویله زندانیش کرده تا بعدا تکلیفشو مشخص کنه.
ننه جان نگران من بودو من نگران منیری که دیگه نه صداش در
میومدو نه جایی ازصورتش سالم مونده بود.
اونشب تا صبح همسایه هابه خونه ما می اومدن ومی رفتن و به منیر دلداری میدادن.
هر بار ذهنم پر می زد به شبی که منتظر برگشتن احمدو رضا بودیم.انگارداغ حوریه،همه داغ ها رو تازه کرده بودو ما رو آتیش میزد.
به هرجون کندنی بود اونشب رو گذروندیم و دوباره پدرو برادرم و مردای ده و نوکرهای خان به اضافه هادی رفتن تاحوریه رو پیدا کنن.
مردا که رفتن منیر دوباره چادرشو زد سرشو رفت که اول ده بشینه.منم چادرمو پوشیدم وبا چند تا از همسایه ها و مادرم همراهش رفتیم.
ظهر شده بود وخاله زینب وننه جان اومده بودن که منو برگردونن خونه.ننه جان همش نگران بود برای بچه اتفاقی بیافته، امامن دلم راضی نمیشد منیرو بزارم وبیام.
نزدیکای غروب بود که چند تا مردغریبه بچه ای رو روی دست گرفته بودن وبه سمت ده ما میومدن.
منیر با دیدنشون شروع کرد به گریه کردن ودوید سمتشون.وقتی به مردها رسیدو بچه رو دید،جیغ زد واز هوش رفت.
مادرم تو سرو صورت خودش میکوبید وقربون صدقه قدوبالای کوچیک حوریه می رفت.
توی ده قیامت به پا شده بود وتا بحال ندیده بودم مردم برای کسی تا این حد عزاداری کنن.
مادرم بچه رو از مرد غریبه گرفت و همه جای بدن حوریه رو میبوسید.
خبر به گوش خان هم رسیده بود واهالی خونه خان هم با شیون و زاری اومدن.
سرور خانوم بدن بی جون حوریه رو از مادرم گرفت و همه با هم راه افتادیم به سمت خونه خان.
خونه خان یکپارچه سیاهپوش شده بودو مثل عروسی منیر و عبدالله باز همه ده اونجا جمع شده بودن.
عبدالله هم با همه دیوونگیش سیاه پوشیده بودو تو سروصورت خودش میزد.
آخر شب هرکاری کردیم منیر به خونه برنگشت و با پدرومادرم و اصغر خونه خان موندن.
ننه جان میگفت شگون نداره زن حامله چشمش به مرده بیفته و بچه ش چشمش شور میشه. منم میخواستم کنار منیر بمونم وآخر حریف ننه جان نشدم و با اونا برگشتم به خونه.
قرار بود فردا به گورستان ده بریم و حوریه رو به خاک بسپاریم.تاصبح چشم روی هم نزاشتیم وبا طلوع آفتاب به سمت خونه خان براه افتادیم.
ازچشمهای منیر و مادرم معلوم بود که تا صبح نخوابیدن.منیر بالای سر حوریه نشسته بود وگریه میکرد.سرور خانوم هم حالش خیلی بد بودو با صدای گرفته از خاطرات حوریه تعریف میکرد وخودشو میزد.
نیم ساعتی که گذشت،مردم ده اومدن. همه با هم به سمت گورستان ده به راه افتادیم.
منیر مدام از حال می رفت و وقتی هم که حالش بهتر میشد شروع میکرد به زدن خودش.
وقتی حوریه رو به خاک سپردیم همه برگشتن خونه خان، اما من و مادرم چون منیر از قبرجدا نمی شد همونجا کنار منیر موندیم.
پدرم و برادرم همراه هادی و خانواده ش برگشتن خونه ما.بعد از یک ساعت به هر زحمتی بود منیرو راضی کردیم وبرگشتیم خونه.منیر خودشو مقصر مرگ حوریه میدونست و میگفت اگه من بالای سرش بودم الان بچه م زیرخاک نمیخوابید.
بی تابی منیر منو یاد بی تابی های مادرم تو مرگ برادرهام مینداخت و باورم نمی شد منیری که صدا ازش در نمی اومد، اینطوری از مرگ بچه ش زجه میزنه.
غروب که شد منیر چادرشو سرش کرد و یه گرد سوز گرفت دستش تا بره گورستان. همش میگفت حوریه بچه س از تاریکی میترسه و مادرم نمیزاشت که بره.
بلاخره منیر اینقدر گریه کردو التماس اصغر کرد که با اصغر به گورستان رفتن تا چراغ گردسوزو بزارن روی قبرحوریه.
بعد از شام هادی و ننه جان و خاله زینب به خونه برگشتن. اما من از هادی اجازه گرفتم که تا سوم حوریه کنار منیر بمونم.
ادامه ساعت ۹ شب
@aghmiun
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘یادی میکنیم ازاین شعرخانی محیا خانم.
@aghmiun
🔺ویتامینهایی که بعد از ۴۰ سالگی، برای بدن ضروریاند!
🔸ویتامین ب ۱۲
🔸کلسیم
🔸منیزیم
🔸ویتامین دی
🔸امگا ٣
🔸پتاسیم
🔸پروبیوتیک ھا
@Khabarfarda_ir
@aghmiun
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه آسان برای جدا کردن نارگیل از پوستهاش که خیلی از ما نمیدانستیم...
@aghmiun
حدود ۲۵ سال پیش یک شب مسجد امام حسین ع تهرانچی براثر اینکه بخاری توسط خادم مسجد فراموش شده بود خاموش شود کل مسجد اتش گرفت وفرشها منبر سوخت حتی لوستر بزرگ نیز سوخت تنها چیزی که سالم مونده بود همین پارچه سیاهی که روش شبح معجزه بود سالم مونده و اگر دقت کنید اون قسمت که معجزه شده بود وعکس شبح اولیا افتاده بود هنوز بصورت کمرنگ نمایان است .خدا تمام رفتگان بیامرزه بخصوص حاج کریم تندرو پدر بزرگ این حقیر که خیلی برای اون مسجد زحمت کشیدن یکبار در حال توسعه مسجد بودن و پدر بزرگ من از طبقه دوم مسجد افتاد وبه لطف خدا چیزیش نشد باور بفرمایید اگر چنین اتفاقی برای هرکس در حالت عادی اتفاق میفتاد بعید بود زنده بماند
این مسجد واقعا اعجاز کننده است وخیلی از بیماران لا علاج و جواب شده تو همین مسجد شفا پیدا کردن
************************************
بدنبال جانمایی واقعه مسجد امام حسین ع در عکسی از یکی از روزنامه های قدیم تهران
در کانال آنا وطن، آقای علیرضا تندرو یکی از مخاطبین عزیز و همراه همیشگی مان،که آن ایام پدر بزرگ ایشان مرحوم حاج کریم تندرو یکی از زحمت کشان و بانیان مسجد امام حسین ع بودند و شاهد زنده آن واقعه هم بودند ، یادداشت بالا را ارسال کرده اند .
ممنون و سپاس از ایشان