کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاه هوا خیلی سرد بود و برفها هنوز آب نشده بودن.مادرم با
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_پنجاهویکم
منم بهش قول دادم حرفی نزنم و باهم از اتاق رفتیم بیرون.بعد از اینکه ناهارو خوردیم منیر و پروین که ظرفهارو جمع کردن، مادرم خودش برام تعریف کردو گفت قراره پنج شنبه بیان منیرو ببرن،خیلی آروم از مادرم پرسیدم میدونه دست منیر ناقص شده؟مادرم گفت مثلا خودش خیلی تحفه س، زنش مرده، دوتا هم بچه داره! حالا بعدا بره میفهمه. درضمن مادرش کور که نبود، حتما دیده بهش گفته دیگه.بعدشم گفت ما مهمونی نمی گیریم. اما خدایار قراره به فامیل هاشون شام بده.از اینکه منیر میخواست ازدواج کنه هم خوشحال بودم و هم نگران بودم.زیر لب براش دعا کردم و از خدا خواستم که اینبار خوشبخت بشه.پنج شنبه بودو من از صبح خیلی زود به خونه مون رفتم تا با منیر به حمام برم.منیر لباسی رو که براش آورده بودن پوشیده بودو من کمی توی چشمش سرمه کشیدم و بعدم موهاشو گیس بافتم.گوشواره هاشو گوشش انداخت و گردنبند یاقوتی که مادر خدایار هم براش آورده بود انداختم گردنش.نزدیکای ظهر بود که مادر خدایارو چندتا زن دیگه اومدن تا منیرو به خونه شون ببرن.با اینکه مسافت تا ده پایین زیاد بود، اما پیاده اومده بودن.منیر بقچه شو گرفت دستش و یکی یکی با همه ما خداحافظی کرد.بابام و برادرهام صحرا بودن، اما مشخص بود منیر دلش میخواست با اونا هم خداحافظی کنه.
مادر خدایار چادر منیرو سرش کردو بقیه صلوات فرستادن و رفتن.بعد رفتن اونا مادرم نفس راحتی کشیدو دستاشو برد بالا و گفت خدایا بحق آیه های قرآنت خوشبختش کن.این دعا تنها چیزی بود که منیر بجز لباسهاش،همراه خودش برد.
روزها می گذشتن و تقریبا سه ماه ازازدواج منیر میگذشت.خدایار مرد خوبی بود و منیر کاملا از زندگیش راضی بود.
اوایل مرداد ماه بودو با اینکه هنوز دوسال محمد پر نشده بود، فهمیدم دوباره باردارم.از اینکه پشت سر هم باردار می شدم، خیلی ناراحت بودم. اما چون سواد وآگاهی نداشتم، نمیدونستم باید چیکارکنم.
با فهمیدن موضوع بارداریم دوباره افتاد به سرم که هادی رو راضی کنم که خونه جدا بگیره.هادی به حرفهای من اصلا اهمیت نمی دادو به سرم زد که برای گفتن خواسته م از کسی کمک بگیرم.
ننه جان برای کمک کردن از همه بهتر بود. اما خودش هم این خونه رو دوست داشت و نمی دونستم چطور باید بهش بگم که ناراحت نشه.
اونموقع ها معمولا همه با هم زندگی میکردن.
حدود شش ماه از بارداریم گذشته بود.امامن از ترسم هیچ حرفی نمیزدم.یه روزدلمو زدم به دریاو به ننه جان گفتم ننه جان نمی شه ما از این خونه بریم؟
ننه جان که حسابی ازحرفم جاخورده بود،بادقت صورتمو نگاه کردو گفت کسی بهت حرفی زده؟
برای اینکه ننه جان فکر بدی نکنه زود گفتم نه، اما توی این خونه احمد هم هست. رضا هم روز به روزبزرگتر میشه،هادی هم بد دله و من همش میترسم کاری کنم هادی منو کتک بزنه.
این اتاقم خیلی کوچیکه.ننه جان کمی توی فکر رفت و هیچ حرفی نزد.از حرفم پشیمون شده بودم و میترسیدم ننه جان باهام بد شه .
همش خودمو لعنت میکردم که چرا به ننه جان گفتم و فکر بهتری نکردم.
غروب که هادی اومد همش میترسیدم ننه جان بهش بگه من چی گفتم واونم منو کتک بزنه.از طرفی جرات هم نمیکردم دیگه درمورد خونه با ننه جان حرفی بزنم یاحداقل بهش بگم به هادی چیزی نگه! چون سکوت کرده بود اصلا نمیدونستم چی توی دلش میگذره.
اسفند ماه بود و هوا هنوز سرد بود. روی گردسوز چایی دم کرده بودم وتا هادی اومد برای ننه جان و هادی چایی ریختم و خودمو با محمد مشغول کردم.
چند روزی گذشت وکم کم عید از راه می رسید.ننه جان باهام سرسنگین شده بودو کمتر حرف میزد.
منم دیگه اصلا به عوض کردن خونه فکر نمیکردم.چند روزی بود ننه جان صبح ازخونه میرفت بیرون و دو سه ساعت بعد برمیگشت.
چون اصلا پیش نمی اومد از خونه بره بیرون، خیلی کنجکاو بودم که بدونم کجا میره.
یک روز وقتی اومد خونه صدام زدو گفت که برم توی اتاق.کمی نگاهم کردو گفت توی این ده فقط دونفر اتاق اضافی توی خونه شون دارن و حاضرن بدن کس دیگه ای توش بشینه.من امروز با هادی حرف میزنم که شما ازاینجا برید.
باورم نمی شد! ننه جان فکر کرده بود من میخوام از پیش اون برم،با اینکه خیلی خجالت می کشیدم، اما ننه جان رو محکم بغل کردم و گفتم ننه جان من بدون شما هیچ جا نمیرم. اگه هم گفتم ازاینجا بریم، منظورم هممون بودیم که باهم بریم.ننه جان دستی به سرم کشید وگفت من به اینجاو خاله زینب عادت کردم. نمیتونم از اینجا برم، بیشتر عمرمو اینجا بودم. اما تو راست میگی ،زندگی توی یه اتاق سخته. خونه هایی هم که میگم خیلی دور نیست. دور و بر همینجاست و زود به زود همدیگه رومیبینیم.به ننه جان گفتم اگه شما نیایید منم نمیرم. پس اگه نمیخواین باما بیاین به هادی هم چیزی نگید و از اتاق رفتم بیرون.تصور زندگی بدون ننه جان، خیلی برام سخت بود.
ادامه دارد...
@aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقایقی کوتاه با کارتون سرندیپیتی خاطره بازی کنیم. 💓
@aghmiun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونههای قدیمی واقعا ساخته شده بودند تا گوشه دنجی فارغ از قیل و قال بیرون باشند 😍
آن صفا و صميمت خونه و محله قديم كجا و آپارتمان و همسایههای غريبه الان كجا...
@aghmiun
💢دریا...
ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ..
آنطرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ
ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ..
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ..
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ..
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ".
بر آنچه گذشت, آنچه شکست, آنچه نشد... حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...
@aghmiun
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین برج مسکونی جهان با 30000 نفر ساکن در چین
@ aghmiun
كلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ
انّا للّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعوُن
با کمال تأسف وتاثرباخبرشدیم بانو صغری بالایی همسر آقای فرمان حسین زاده (دایی بنده) دعوت حق را لبیک و دار فانی را وداع نمودند،
از طرف اعضای کانالمون به خانواده های محترم حسین زاده وبالایی وتمام منسوبین سببی و نسبی ضایعه درگذشت ایشان را از صمیم قلب تسلیت گفته و مغفرت و آمرزش برای مرحومه شادروان رضوان جایگاه و صبر وشکیبایی برای تمام بازماندگان از درگاه خداوند متعال مسئلت می نماییم.
روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.مارادرغم خودشریک بدانید.
کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهویکم منم بهش قول دادم حرفی نزنم و باهم از اتاق رفتیم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_پنجاهودوم
همون شب ننه جان با هادی حرف زد،هادی اولش کمی مخالفت کرد, ولی بعدش راضی شد.اما وقتی ننه جان گفت که باما نمیاد،هادی گفت پس ماهم نمیریم.
ننه جان وقتی اصرار هادی ومنو دید راضی شد تا با ما بیاد.
اتاق هایی که ننه جان گفته بود, تقریبا اندازه اتاقی که خودمون داشتیم بودن. برای همین هادی رفت تا توی ده ما دنبال خونه بگرده.
پدرم وقتی فهمید میخوایم بریم اونجا به هادی گفت که بریم و پیش اونا زندگی کنیم،اماهادی قبول نکرد.
ازاینکه به دهمون برمیگشتم, خیلی خوشحال بودم.بهجت خانوم پیر زنی بود که توی ده ما تنها زندگی میکرد.بچه هاش هر کدوم عروس و دوماد داشتن و برای خودشون خونه زندگی جداگانه ای تشکیل داده بودند.برای همین راضی شد دوتا از اتاق هاشو که استفاده نمیکرد به مابده.
برای ننه جان خیلی سخت بود از اونجا بریم. امامن از ته قلبم خوشحال بودم و نمیتونستم این خوشحالی رو پنهان کنم.
وسایل زیادی نداشتیم، برای همین یه ساعته جمعشون کردیم و ریختیم توی گاری و با خاله زینب و معصومه خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.
وقتی رسیدیم به خونه، بهجت خانوم کمی اسفند دود کرده بودو یه گلدون گل و یه کاسه آب ویه آینه گوشه اتاق گذاشته بود.اتاق ها رو آب وجارو کرده بود.اتاق هایی که به ما داده بود، گوشه حیاط بود و اصلابه ساختمون اصلی مرتبط نبود.
بهجت خانوم خیلی پیر بود و چون تنها بود از اومدن ما خیلی خوشحال بود.
وجود بهجت خانوم خیلی خوب بود و باعث می شد ننه جان هم زیاد دلتنگی نکنه.
هادی از بهجت خانوم اجازه گرفت و گاوی که داشتیم رو توی طویله خونه انداختیم.
اردیبهشت ماه رسیده بود وخیالم از زایمانم راحت بود.چون هم ننه هاجر توی روستای خودمون بود و هم مرد غریبه ای توی خونه بهجت خانوم نبود.
اینبار هم بچه پسر بودو ننه جان اسمشو عباس گذاشت.عباس شبیه محمد بود اما پوست روشن و موهای خرمایی داشت.وقتی ننه هاجر بچه رو داد بغلم، از خدا خواستم که اگه دوباره حامله شدم،بهم یه دختر بده.
بهجت خانوم از ما اجاره ای نمی گرفت، اما من به فکر پول درآوردن افتادم،تا شاید بتونیم برای خودمون خونه ای بخریم.
برای همین شیر گاو رو میدوشیدم و به اونایی که توی ده گاو نداشتن میفروختم.
پولش خیلی نبود و یا بیشتر وقتا در عوض پول بهم خوراکی و یا پارچه ای چیزی میدادن. اما از اینکه به هادی توی خرج خونه کمک میکردم، خوشحال بودم.
یکسال از اومدن ما به ده گذشته بود و محمد و عباس کمی بزرگتر شده بودن.
خدا به اصغر پسری داده بود که اسمشو حجت گذاشته بودن و پروین دوباره باردار بود.
منیر باردار شده بود و مادر شوهرش از دنیا رفته بود.خدایار هم برای اینکه کسی مراقب منیر باشه، در حال ساختن خونه ای توی ده ما بود.
خونه ای که خدایار می ساخت، کمی کوچکتر از خونه خان بودو بالای ده قرار داشت.
حرف خدایار و منیر توی کل ده پیچیده بود. هروقت همسایه ها منو می دیدن، در مورد اینکه منیر چه شانسی آورده حرف میزدن و منم توی دلم تند و تند صلوات میفرستادم، تا مبادا زندگی منیرو چشم کنن و خدا نکرده منیر دوباره بدبخت شه.
از اینکه منیر هم به ده برمیگرده خیلی خوشحال بودم.منیر شش ماهه بود که کارهای خونه تموم شدو وسایلشونو آوردن و به ده برگشتن.
خونه منیر پنج تا اتاق داشت که همشونو فرش کرده بودن.منیر کلی وسایل داشت که من و بدری و مادرم همه رو توی اتاق ها چیدیم.
از وقتی منیر ازدواج کرده بود، به خونه ش نرفته بودم.از دیدن خونه و زندگی منیر توی دلم خداروشکر میکردم.
واقعا خونه و زندگیش چیزی از خونه خان کمتر نداشت و حسادت و تحسین رو می شد تو نگاه هرکسی که به خونه منیر میاد دید.
خدایار برای منیر چند تا النگوی پهن خریده بود و النگوها توی دست منیر خیلی خودنمایی میکردن.
با دیدن النگوهای منیر، دلم میخواست منم النگو داشته باشم تا توی دستم جرینگ و جرینگ صدا بده.بچه های خدایار یه پسر و یه دختر بودن که با اونا زندگی میکردن و منیرو خیلی دوست داشتن.
منیرهم از هردوشون راضی بود و مدام بهشون محبت میکرد.هر روز کارهامو که انجام میدادم به خونه منیر میرفتم و تو کارهای خونه کمکش میکردم.
دلم میخواست حالا که خدایار به امید کمک ما منیرو به ده آورده، کامل از منیر مراقبت کنیم تا خیالش راحت باشه.
مرداد ماه بود.منیر پسر خدایار رو که اسمش محمود بود به خونه ما فرستاده بود.محمود میگفت منیر حالش خوب نیست.
با لبخندی به محمود گفتم بره دنبال ننه هاجرو بعدم بره و مادرمو بیاره.
محمدو عباس رو گذاشتم پیش ننه جان و خودم رفتم خونه منیر.منیر دبه های آب رو گذاشته بود جلوی آفتاب و تو گرمای مرداد تقریبا آب گرم بود.رختخواب تمیزی برای منیر پهن کردم و لیلا دختر خدایار رو فرستادم که بره پیش ننه جان.
ادامه دارد..
@aghmiun