eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین برج مسکونی جهان با 30000 نفر ساکن در چین @ aghmiun
كلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ انّا للّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعوُن با کمال تأسف وتاثرباخبرشدیم بانو صغری بالایی همسر آقای فرمان حسین زاده (دایی بنده) دعوت حق را لبیک و دار فانی را وداع نمودند، از طرف اعضای کانالمون به خانواده های محترم حسین زاده وبالایی وتمام منسوبین سببی و نسبی ضایعه درگذشت ایشان را از صمیم قلب تسلیت گفته و  مغفرت و آمرزش برای مرحومه شادروان رضوان جایگاه و صبر وشکیبایی برای تمام بازماندگان از درگاه خداوند متعال مسئلت می نماییم. روحش شاد و  قرین رحمت الهی باد.مارادرغم خودشریک بدانید. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهویکم منم بهش قول دادم حرفی نزنم و باهم از اتاق رفتیم
همون شب ننه جان با هادی حرف زد،هادی اولش کمی مخالفت کرد, ولی بعدش راضی شد.اما وقتی ننه جان گفت که باما نمیاد،هادی گفت پس ماهم نمیریم. ننه جان وقتی اصرار هادی ومنو دید راضی شد تا با ما بیاد. اتاق هایی که ننه جان گفته بود, تقریبا اندازه اتاقی که خودمون داشتیم بودن. برای همین هادی رفت تا توی ده ما دنبال خونه بگرده. پدرم وقتی فهمید میخوایم بریم اونجا به هادی گفت که بریم و پیش اونا زندگی کنیم،اماهادی قبول نکرد. ازاینکه به دهمون برمیگشتم, خیلی خوشحال بودم.بهجت خانوم پیر زنی بود که توی ده ما تنها زندگی میکرد.بچه هاش هر کدوم عروس و دوماد داشتن و برای خودشون خونه زندگی جداگانه ای تشکیل داده بودند.برای همین راضی شد دوتا از اتاق هاشو که استفاده نمیکرد به مابده. برای ننه جان خیلی سخت بود از اونجا بریم. امامن از ته قلبم خوشحال بودم و نمیتونستم این خوشحالی رو پنهان کنم. وسایل زیادی نداشتیم، برای همین یه ساعته جمعشون کردیم و ریختیم توی گاری و با خاله زینب و معصومه خداحافظی کردیم و به راه افتادیم. وقتی رسیدیم به خونه، بهجت خانوم کمی اسفند دود کرده بودو یه گلدون گل و یه کاسه آب ویه آینه گوشه اتاق گذاشته بود.اتاق ها رو آب وجارو کرده بود.اتاق هایی که به ما داده بود، گوشه حیاط بود و اصلابه ساختمون اصلی مرتبط نبود. بهجت خانوم خیلی پیر بود و چون تنها بود از اومدن ما خیلی خوشحال بود. وجود بهجت خانوم خیلی خوب بود و باعث می شد ننه جان هم زیاد دلتنگی نکنه. هادی از بهجت خانوم اجازه گرفت و گاوی که داشتیم رو توی طویله خونه انداختیم. اردیبهشت ماه رسیده بود وخیالم از زایمانم راحت بود.چون هم ننه هاجر توی روستای خودمون بود و هم مرد غریبه ای توی خونه بهجت خانوم نبود. اینبار هم بچه پسر بودو ننه جان اسمشو عباس گذاشت.عباس شبیه محمد بود اما پوست روشن و موهای خرمایی داشت.وقتی ننه هاجر بچه رو داد بغلم، از خدا خواستم که اگه دوباره حامله شدم،بهم یه دختر بده. بهجت خانوم از ما اجاره ای نمی گرفت، اما من به فکر پول درآوردن افتادم،تا شاید بتونیم برای خودمون خونه ای بخریم. برای همین شیر گاو رو میدوشیدم و به اونایی که توی ده گاو نداشتن میفروختم. پولش خیلی نبود و یا بیشتر وقتا در عوض پول بهم خوراکی و یا پارچه ای چیزی میدادن. اما از اینکه به هادی توی خرج خونه کمک میکردم، خوشحال بودم. یکسال از اومدن ما به ده گذشته بود و محمد و عباس کمی بزرگتر شده بودن. خدا به اصغر پسری داده بود که اسمشو حجت گذاشته بودن و پروین دوباره باردار بود. منیر باردار شده بود و مادر شوهرش از دنیا رفته بود.خدایار هم برای اینکه کسی مراقب منیر باشه، در حال ساختن خونه ای توی ده ما بود. خونه ای که خدایار می ساخت، کمی کوچکتر از خونه خان بودو بالای ده قرار داشت. حرف خدایار و منیر توی کل ده پیچیده بود. هروقت همسایه ها منو می دیدن، در مورد اینکه منیر چه شانسی آورده حرف میزدن و منم توی دلم تند و تند صلوات میفرستادم، تا مبادا زندگی منیرو چشم کنن و خدا نکرده منیر دوباره بدبخت شه. از اینکه منیر هم به ده برمیگرده خیلی خوشحال بودم.منیر شش ماهه بود که کارهای خونه تموم شدو وسایلشونو آوردن و به ده برگشتن. خونه منیر پنج تا اتاق داشت که همشونو فرش کرده بودن.منیر کلی وسایل داشت که من و بدری و مادرم همه رو توی اتاق ها چیدیم. از وقتی منیر ازدواج کرده بود، به خونه ش نرفته بودم.از دیدن خونه و زندگی منیر توی دلم خداروشکر میکردم. واقعا خونه و زندگیش چیزی از خونه خان کمتر نداشت و حسادت و تحسین رو می شد تو نگاه هرکسی که به خونه منیر میاد دید. خدایار برای منیر چند تا النگوی پهن خریده بود و النگوها توی دست منیر خیلی خودنمایی میکردن. با دیدن النگوهای منیر، دلم میخواست منم النگو داشته باشم تا توی دستم جرینگ و جرینگ صدا بده.بچه های خدایار یه پسر و یه دختر بودن که با اونا زندگی میکردن و منیرو خیلی دوست داشتن. منیرهم از هردوشون راضی بود و مدام بهشون محبت میکرد.هر روز کارهامو که انجام میدادم به خونه منیر میرفتم و تو کارهای خونه کمکش میکردم. دلم میخواست حالا که خدایار به امید کمک ما منیرو به ده آورده، کامل از منیر مراقبت کنیم تا خیالش راحت باشه. مرداد ماه بود.منیر پسر خدایار رو که اسمش محمود بود به خونه ما فرستاده بود.محمود میگفت منیر حالش خوب نیست. با لبخندی به محمود گفتم بره دنبال ننه هاجرو بعدم بره و مادرمو بیاره. محمدو عباس رو گذاشتم پیش ننه جان و خودم رفتم خونه منیر.منیر دبه های آب رو گذاشته بود جلوی آفتاب و تو گرمای مرداد تقریبا آب گرم بود.رختخواب تمیزی برای منیر پهن کردم و لیلا دختر خدایار رو فرستادم که بره پیش ننه جان. ادامه دارد.. @aghmiun
آقای عباس عصری ( ساکن المان) و پسر عموی برادران جلیل نژاد پسر مرحوم کربلای مختار . محمود اسماعیلی.حاج احمد جلیل نژاد فرزند مرحوم میکائیل @aghmiun
از راست: وحید جلیل نژاد. محمود اسماعیلی.حسین عصری( فرزند مرحوم کربلای مختار ،انشاالله خدمت شان خواهیم رسید و از خاطرات قدیم آغمیون از ایشان بهره مند خواهیم شد) . حاج احمد جلیل نژاد. حاج صادق پرنده @aghmiun
از راست: جناب علی آتیه دان . محمود اسماعیلی. ابوالفضل جلیل نژاد.یوسف جلیل نژاد. حاج نعمت جلیل نژاد. سعید جلیل نژاد. حاج علی جوانی. حاج محمد جلیل نژاد.بچه محل. نادر جلیل نژاد. خلیل جلیل نژاد. حسین جلیل نژاد. نشسته از راست: حامد جلیل نژاد. بهنام جلیل نژاد. علی جلیل نژاد. مهدی جلیل نزاد
سلام و عرض ادب و ارادت خدمت مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون وقتی که دومین ماه پاییز به نیمه می رسد یعنی ۴۵ روز از فصل پاییز سپری شده است. و ۴۵ روز آن باقی مانده است . همین امروز درست نیمه فصل پاییز مصادف بود با سومین روز در گذشت یکی از هم کتی های مهربان مان در تهران، حاجیه خانم خدیجه جلیل نژاد صبیه مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد . این بانوی متدین و بزرگوار متولد آغمیون و ساکن تهران بودند . پدرشان مرحوم حاج حبیب یکی از اهالی با صفای آغمیون بودند و سال های سال در همین روستای آغمیون خودمان زندگی کردند . منزل مسکونی مرحوم حاج حبیب در زمانی که ساکن آغمیون بودند همان خانه دیوار بدیوار منزل مرحوم حاج محمد خان فرازی بود که بعد توسط مرحوم شادروان صفر ساعدی خریداری و باز سازی شد . در خاطره های قبلی اشاره کردم که در دهه های قدیم هر خانواده را بر اساس نام یک طائفه می شناختند . یکی از آن طائفه ها " شاوردی لر یا شاوردی اوی " بود که بزرگ خاندان آنها همان مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد بودند . حاج حبیب سه فرزند پسر ( میکائیل، اسرافیل ،جبرائیل و دو فرزند دختر بنام خدیجه و آمنه داشتند که امروز روز سوم وفات خدیجه خانم بود ). حاج حبیب به همراه برادران شان به تهران کوچ میکنند و در محله تهرانچی اقامت میکنند. مرحوم کربلای مختار عصری و کربلای آباذر برادران همسر حاج حبیب بودند . طائفه شاوردی لر هم مثل بعضی طائفه ها جمعیتشان زیاد بود . یکی از بانیان مسجد امام حسین ع تهرانچی همین مرحوم حاج حبیب و برادران همسر شان بودند. مخاطبین بزرگوار میخواهم خدمت تان عرض کنم مثل طائفه شاوردی لر که الان در آغمیون تقریبا کسی نمانده است خیلی طائفه های دیگری داریم که هیچ اثری از آنها در آغمیون نیست و اکثرا در تهران زندگی میکنند . ولی متاسفانه بعلت عدم رفت و آمد و معاشرت های اجتماعی و فامیلی ، خیلی از این هم کتی های اصیل و مهربان مان در روزگار نامهربان امروزی ، ناشناخته مانده اند ،خیلی از عزیزانی که در آغمیون متولد شده اند و چند سالی هم در آغمیون زندگی کردند و از آب و هوا و نان آغمیون تغذیه کرده اند و بعدهاآغمیون را ترک کرده اند و الان سن بالا و جزو ریش سفیدان و بزرگ خاندان خود هستند ، وقتی با این تیپ اشخاص روبرو میشویم و حرف از آغمیون می آید ،یک شعف و شفقت در صورت شان مشاهده میشود که برای دیدن آغمیون خیلی حسرت می کشند. من امروز به مجلس ختم این بانوی سفر کرده که نسبت فامیلی هم داریم رفته بودم ( مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد پسر عمه مرحوم پدرم بوده اند ) با تعدادی از آغمیونی های مهربان و اکثرا ا ز طائفه شاوردی لر را زیارت کردم و وقتی که خودم را معرفی کردم چقدر با مهربانی و چقدر با رافت و اشتیاق استقبال کردند و من دیدم چقدر فامیل دارم و از وجودشان بیخبر !! یقین دارم خیلی از ماها ،در این تهران بزرگ فامیل های خیلی نزدیک داریم که خودمان خبر نداریم. بعد از اتمام مجلس ختم ، در حیاط مسجد یک درهمی خیلی صمیمی فامیلی و دوستانه بوجود آمد و با تعداد زیادی از فامیل هایم بعد از سالها آشنا شدم البته میدانستم که با شاوردی لر فامیلی نزدیک هستیم ولی نمی دانستم این همه فامیل های دوست داشتنی داریم. از فرزندان حاج حبیب فقط حاج اسرافیل در قید حیاط هستند .برادران و پسر عموهای جلیل نژاد و عصری که الان باقی مانده های طائفه شاوردی لر هستند ماشاالله خودشان الان یک طائفه بزرگ و پر جمعیت در تهران هستند البته تعدادی خارج از ایران زندگی میکنند. من خیلی دوست دارم چنین طائفه ها را شناسایی و در حد امکان نسبت به معرفی آنها اقدام کنم ،کاری که یقین دارم خیلی ها را بعد از سالها به فامیل های مهربان شان خواهد رسانید و باب گفتگو ها و رفت آمدها و معاشرت ها گشوده خواهد شد و زندگی شیرینتر از گذشته خواهد شد . با جناب آقای حسین عصری یکی از آغمیونی های اصیل و ساکن تهران که اینک خودشان بزرگ خاندانی هستند و تجربه و خاطرات زیادی از قدیم آغمیون و طائفه شاوردی لر ،دارند آشنا شدم و در همان حیاط مسجد در عرض چند دقیقه خاطراتی از مرحوم پدرم نقل کردند که برایم خیلی ارزشمند بود ، و قرار شد انشالله حضورا بخدمت شان برسم و ما را مهمان خاطرات زیادی از آغمیون در دهه های قدیم ، اسامی آغمیونی هایی که قدیم از روستا کوچ کردند و اینکه چه عاقبتی پیدا کردند ،از طائفه شاوردی لر که شاوردی کی بوده؟ بگویند...... برادران جلیل نژاد در محله نازی آباد که اکثرا می شناسیم شان،چون همیشه در مراسم های حسینیه حضور دارند هم انشالله در آینده از نزدیک صحبت خواهم کرد و ناگفته های زیادی را خواهم شنید . چند تا عکس از جمع صمیمی با عزیزان حاضر در حیاط مسجد یادگاری گرفتیم و تقدیم کانال آنا وطن آغمیون می کنیم . و ممنون از آقا بهنام جلیل نژاد بابت معرفی افراد حاضر در عکس . محمود اسماعیلی ۱۴۰۲/۸/۱۴
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهودوم همون شب ننه جان با هادی حرف زد،هادی اولش کمی مخ
ننه هاجرو مادرم رسیده بودن.وقتی بچه به دنیا اومد یه دختر خیلی قشنگ بود که پوست سفیدی داشت و تقریبا می شد گفت شبیه خدایاره. منیر زود پرسید بچه چیه؟ ننه هاجر گفت دختره. منیر الهی شکر بلندی گفت و خندید.مادرم گفت کیو دیدی تاحالا دختر بیاره و بخنده؟بچه اولت اگه پسر می شد بهتر بود. منیر بی توجه به حرف مادرم گفت اسمشو میزاریم حوریه. مادرم که اصلا خوشش نیومده بود گفت اسم یه بچه مرده رو میخوای روی بچه زنده بزاری؟من که نمیزارم اینکارو کنی. ننه هاجر که داشت بچه رو تمیز میکرد داد زد بالای سر زائو اینقدر حرف نزنید و شروع کرد زیر لب غر غر کردن. مادرم نبات و شیر و نقل و آرد برای ننه هاجر کنار گذاشته بود تا به عنوان دستمزد بهش بده . اما خدایار یه بزغاله کوچیک از توی طویله آورد بیرون و به ننه هاجر داد.ننه هاجر چشماش برقی زدو شروع کرد دعا کردن. ننه هاجر که رفت، خدایار گوساله ای کشت تا سه روز به اهل ده غذا بده. منیر از روز اول بچه رو حوریه صدا میزد و خدایار هم وقتی فهمید میخواد اسم بچه رو حوریه بزاره اعتراضی نکرد. روزها میگذشت و من سعی میکردم کارهای جدید تری یاد بگیرم تا بتونم پول دربیارم. بهجت خانوم وقتی دید شیر میفروشم یه روز صدام زدو گفت‌ من یه دستگاه رشته بری توی انباری دارم. میتونی با این دستگاه رشته ببری و بفروشی.چون توی ده اکثرا گاو داشتن و تعداد کمی بودن که از من شیر میخریدن،رشته بری کار بهتری بود و درآمد بیشتری داشت. از دیدن چرخ دستی رشته بری خیلی خوشحال شدم. اما من اصلا رشته بری بلد نبودم و بهجت خانوم گفت که بهم یاد میده. از فردای اون روز خمیر درست میکردم و بهجت خانوم بهم رشته بری یاد میداد.کار خیلی آسونی بود و زود تونستم یادش بگیرم. ننه جان بچه هارو نگه میداشت و من هروز تا عصر رشته آشی و پلویی میبریدم وبه مردم ده میفروختم. چون همه خرید خونه با هادی بود،تمام درآمدم رو پس انداز میکردم تا زودتر خونه بخریم.عباس یک سال و نیمه بود که فهمیدم دوباره باردار شدم.همش نذر میکردم و از خدا میخواستم اینبار بچه م دختر باشه. برای بدری از ده خودمون خواستگار اومده بود وچون خیلی زود مراسم عروسی برگزار می شد، مادرم مشغول تهیه جهیزیه بود. روز عروسی بدری برف خیلی سنگینی میبارید و هوا خیلی سرد بود.بوی خوش آبگوشت همه جا پیچیده بودو بخارش توی هوا دل آدم و به ضعف مینداخت.زری خانوم سرما خورده بودو به عروسی نیومده بود.در عوض سید رحیمه با دبه میزدو بقیه میرقصیدن. شدت برف بیشتر شده بودو بهمین دلیل بدری رو زود به خونه شوهرش بردن. روزها و ماهها میگذشت.شهریور ماه از راه رسیده بودو از صبح دل و کمرم به شدت درد میکرد.ننه هاجر به ده پایین رفته بودو کسی نبود که بچه رو بگیره.دردم هرلحظه بیشتر می شدو بی طاقت تر میشدم. ننه جان سریع رختخوابمو پهن کردو خودش بچه رو گرفت.وقتی بچه به دنیا اومد ننه جان با خنده گفت خدا بهت دختر داده قمرتاج. وقتی شنیدم بچه دختره،انگار دنیا رو بهم دادن و دردی که داشتم از یادم رفت.با خوشحالی به ننه جان گفتم اسمشو چی بزاریم.ننه جان خندید و گفت صبر کن دختر جان چقد هولی،اسمشم میزاریم. دخترم سفید بودو موهای بوری داشت.اصلا شبیه محمدو عباس نبود.دلم میخواست هادی زودتر بیاد خونه و ببینه که خدا بهمون چه دختر خوشگلی داده. ننه جان مدام برای ما اسفند دود میکرد وقربون صدقه بچه می رفت. ننه میگفت دختر که بیاد توی خونه،حال و هوای خونه عوض میشه،حالا ببین قمر همین دختر اخلاق هادی روعوض میکنه یا نه. منم تو خیالاتم روزهایی که ننه جان میگفت رو تصور می کردم.ننه جان محمدو فرستاد دنبال مادرم و خودش شروع کرد به جمع کردن خونه .توی رختخواب دراز کشیده بودم و منتظر برگشتن هادی بودم. هادی که اومد خونه، ننه جان زود نوزادو برد پیش هادی و نشونش داد.هادی خنده ای کردو گفت مبارکه،چون این دختر خیلی قشنگه اسمشو پری میزاریم. از اینکه هادی از دختر بودن بچه ناراحت نبود، خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. مادرم سه روز بیشتر خونه ما نموندو بعد از سه روز رفت. منم دیگه مثل زایمان اولم نبودم و خیلی زود از رختخواب بلند شدم تا از کارهای خونه عقب نمونم. چون زمستون بود،بساط رشته بری و توی انباری به راه انداخته بودم و با یه چراغ گردسوز اونجارو گرم میکردم.هادی هربار سر یه چیزی بهونه می گرفت و شروع میکرد به زدن من،به رفتارهاش عادت کرده بودم و بخاطر بچه هام مجبور بودم تحمل کنم. پری هر روز زیباتر می شدو من زیاد با خودم بیرون نمیبردمش تا کسی چشمش نزنه.محمدو عباس بزرگتر شده بودن و با هادی به صحرا میرفتن. پری یک ساله بود که من دوباره باردار شدم.مقداری پول پس انداز کرده بودم که دلم میخواست این بچه توی خونه خودمون به دنیا بیاد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun