eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و عرض ادب و ارادت خدمت مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون وقتی که دومین ماه پاییز به نیمه می رسد یعنی ۴۵ روز از فصل پاییز سپری شده است. و ۴۵ روز آن باقی مانده است . همین امروز درست نیمه فصل پاییز مصادف بود با سومین روز در گذشت یکی از هم کتی های مهربان مان در تهران، حاجیه خانم خدیجه جلیل نژاد صبیه مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد . این بانوی متدین و بزرگوار متولد آغمیون و ساکن تهران بودند . پدرشان مرحوم حاج حبیب یکی از اهالی با صفای آغمیون بودند و سال های سال در همین روستای آغمیون خودمان زندگی کردند . منزل مسکونی مرحوم حاج حبیب در زمانی که ساکن آغمیون بودند همان خانه دیوار بدیوار منزل مرحوم حاج محمد خان فرازی بود که بعد توسط مرحوم شادروان صفر ساعدی خریداری و باز سازی شد . در خاطره های قبلی اشاره کردم که در دهه های قدیم هر خانواده را بر اساس نام یک طائفه می شناختند . یکی از آن طائفه ها " شاوردی لر یا شاوردی اوی " بود که بزرگ خاندان آنها همان مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد بودند . حاج حبیب سه فرزند پسر ( میکائیل، اسرافیل ،جبرائیل و دو فرزند دختر بنام خدیجه و آمنه داشتند که امروز روز سوم وفات خدیجه خانم بود ). حاج حبیب به همراه برادران شان به تهران کوچ میکنند و در محله تهرانچی اقامت میکنند. مرحوم کربلای مختار عصری و کربلای آباذر برادران همسر حاج حبیب بودند . طائفه شاوردی لر هم مثل بعضی طائفه ها جمعیتشان زیاد بود . یکی از بانیان مسجد امام حسین ع تهرانچی همین مرحوم حاج حبیب و برادران همسر شان بودند. مخاطبین بزرگوار میخواهم خدمت تان عرض کنم مثل طائفه شاوردی لر که الان در آغمیون تقریبا کسی نمانده است خیلی طائفه های دیگری داریم که هیچ اثری از آنها در آغمیون نیست و اکثرا در تهران زندگی میکنند . ولی متاسفانه بعلت عدم رفت و آمد و معاشرت های اجتماعی و فامیلی ، خیلی از این هم کتی های اصیل و مهربان مان در روزگار نامهربان امروزی ، ناشناخته مانده اند ،خیلی از عزیزانی که در آغمیون متولد شده اند و چند سالی هم در آغمیون زندگی کردند و از آب و هوا و نان آغمیون تغذیه کرده اند و بعدهاآغمیون را ترک کرده اند و الان سن بالا و جزو ریش سفیدان و بزرگ خاندان خود هستند ، وقتی با این تیپ اشخاص روبرو میشویم و حرف از آغمیون می آید ،یک شعف و شفقت در صورت شان مشاهده میشود که برای دیدن آغمیون خیلی حسرت می کشند. من امروز به مجلس ختم این بانوی سفر کرده که نسبت فامیلی هم داریم رفته بودم ( مرحوم حاج حبیب جلیل نژاد پسر عمه مرحوم پدرم بوده اند ) با تعدادی از آغمیونی های مهربان و اکثرا ا ز طائفه شاوردی لر را زیارت کردم و وقتی که خودم را معرفی کردم چقدر با مهربانی و چقدر با رافت و اشتیاق استقبال کردند و من دیدم چقدر فامیل دارم و از وجودشان بیخبر !! یقین دارم خیلی از ماها ،در این تهران بزرگ فامیل های خیلی نزدیک داریم که خودمان خبر نداریم. بعد از اتمام مجلس ختم ، در حیاط مسجد یک درهمی خیلی صمیمی فامیلی و دوستانه بوجود آمد و با تعداد زیادی از فامیل هایم بعد از سالها آشنا شدم البته میدانستم که با شاوردی لر فامیلی نزدیک هستیم ولی نمی دانستم این همه فامیل های دوست داشتنی داریم. از فرزندان حاج حبیب فقط حاج اسرافیل در قید حیاط هستند .برادران و پسر عموهای جلیل نژاد و عصری که الان باقی مانده های طائفه شاوردی لر هستند ماشاالله خودشان الان یک طائفه بزرگ و پر جمعیت در تهران هستند البته تعدادی خارج از ایران زندگی میکنند. من خیلی دوست دارم چنین طائفه ها را شناسایی و در حد امکان نسبت به معرفی آنها اقدام کنم ،کاری که یقین دارم خیلی ها را بعد از سالها به فامیل های مهربان شان خواهد رسانید و باب گفتگو ها و رفت آمدها و معاشرت ها گشوده خواهد شد و زندگی شیرینتر از گذشته خواهد شد . با جناب آقای حسین عصری یکی از آغمیونی های اصیل و ساکن تهران که اینک خودشان بزرگ خاندانی هستند و تجربه و خاطرات زیادی از قدیم آغمیون و طائفه شاوردی لر ،دارند آشنا شدم و در همان حیاط مسجد در عرض چند دقیقه خاطراتی از مرحوم پدرم نقل کردند که برایم خیلی ارزشمند بود ، و قرار شد انشالله حضورا بخدمت شان برسم و ما را مهمان خاطرات زیادی از آغمیون در دهه های قدیم ، اسامی آغمیونی هایی که قدیم از روستا کوچ کردند و اینکه چه عاقبتی پیدا کردند ،از طائفه شاوردی لر که شاوردی کی بوده؟ بگویند...... برادران جلیل نژاد در محله نازی آباد که اکثرا می شناسیم شان،چون همیشه در مراسم های حسینیه حضور دارند هم انشالله در آینده از نزدیک صحبت خواهم کرد و ناگفته های زیادی را خواهم شنید . چند تا عکس از جمع صمیمی با عزیزان حاضر در حیاط مسجد یادگاری گرفتیم و تقدیم کانال آنا وطن آغمیون می کنیم . و ممنون از آقا بهنام جلیل نژاد بابت معرفی افراد حاضر در عکس . محمود اسماعیلی ۱۴۰۲/۸/۱۴
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهودوم همون شب ننه جان با هادی حرف زد،هادی اولش کمی مخ
ننه هاجرو مادرم رسیده بودن.وقتی بچه به دنیا اومد یه دختر خیلی قشنگ بود که پوست سفیدی داشت و تقریبا می شد گفت شبیه خدایاره. منیر زود پرسید بچه چیه؟ ننه هاجر گفت دختره. منیر الهی شکر بلندی گفت و خندید.مادرم گفت کیو دیدی تاحالا دختر بیاره و بخنده؟بچه اولت اگه پسر می شد بهتر بود. منیر بی توجه به حرف مادرم گفت اسمشو میزاریم حوریه. مادرم که اصلا خوشش نیومده بود گفت اسم یه بچه مرده رو میخوای روی بچه زنده بزاری؟من که نمیزارم اینکارو کنی. ننه هاجر که داشت بچه رو تمیز میکرد داد زد بالای سر زائو اینقدر حرف نزنید و شروع کرد زیر لب غر غر کردن. مادرم نبات و شیر و نقل و آرد برای ننه هاجر کنار گذاشته بود تا به عنوان دستمزد بهش بده . اما خدایار یه بزغاله کوچیک از توی طویله آورد بیرون و به ننه هاجر داد.ننه هاجر چشماش برقی زدو شروع کرد دعا کردن. ننه هاجر که رفت، خدایار گوساله ای کشت تا سه روز به اهل ده غذا بده. منیر از روز اول بچه رو حوریه صدا میزد و خدایار هم وقتی فهمید میخواد اسم بچه رو حوریه بزاره اعتراضی نکرد. روزها میگذشت و من سعی میکردم کارهای جدید تری یاد بگیرم تا بتونم پول دربیارم. بهجت خانوم وقتی دید شیر میفروشم یه روز صدام زدو گفت‌ من یه دستگاه رشته بری توی انباری دارم. میتونی با این دستگاه رشته ببری و بفروشی.چون توی ده اکثرا گاو داشتن و تعداد کمی بودن که از من شیر میخریدن،رشته بری کار بهتری بود و درآمد بیشتری داشت. از دیدن چرخ دستی رشته بری خیلی خوشحال شدم. اما من اصلا رشته بری بلد نبودم و بهجت خانوم گفت که بهم یاد میده. از فردای اون روز خمیر درست میکردم و بهجت خانوم بهم رشته بری یاد میداد.کار خیلی آسونی بود و زود تونستم یادش بگیرم. ننه جان بچه هارو نگه میداشت و من هروز تا عصر رشته آشی و پلویی میبریدم وبه مردم ده میفروختم. چون همه خرید خونه با هادی بود،تمام درآمدم رو پس انداز میکردم تا زودتر خونه بخریم.عباس یک سال و نیمه بود که فهمیدم دوباره باردار شدم.همش نذر میکردم و از خدا میخواستم اینبار بچه م دختر باشه. برای بدری از ده خودمون خواستگار اومده بود وچون خیلی زود مراسم عروسی برگزار می شد، مادرم مشغول تهیه جهیزیه بود. روز عروسی بدری برف خیلی سنگینی میبارید و هوا خیلی سرد بود.بوی خوش آبگوشت همه جا پیچیده بودو بخارش توی هوا دل آدم و به ضعف مینداخت.زری خانوم سرما خورده بودو به عروسی نیومده بود.در عوض سید رحیمه با دبه میزدو بقیه میرقصیدن. شدت برف بیشتر شده بودو بهمین دلیل بدری رو زود به خونه شوهرش بردن. روزها و ماهها میگذشت.شهریور ماه از راه رسیده بودو از صبح دل و کمرم به شدت درد میکرد.ننه هاجر به ده پایین رفته بودو کسی نبود که بچه رو بگیره.دردم هرلحظه بیشتر می شدو بی طاقت تر میشدم. ننه جان سریع رختخوابمو پهن کردو خودش بچه رو گرفت.وقتی بچه به دنیا اومد ننه جان با خنده گفت خدا بهت دختر داده قمرتاج. وقتی شنیدم بچه دختره،انگار دنیا رو بهم دادن و دردی که داشتم از یادم رفت.با خوشحالی به ننه جان گفتم اسمشو چی بزاریم.ننه جان خندید و گفت صبر کن دختر جان چقد هولی،اسمشم میزاریم. دخترم سفید بودو موهای بوری داشت.اصلا شبیه محمدو عباس نبود.دلم میخواست هادی زودتر بیاد خونه و ببینه که خدا بهمون چه دختر خوشگلی داده. ننه جان مدام برای ما اسفند دود میکرد وقربون صدقه بچه می رفت. ننه میگفت دختر که بیاد توی خونه،حال و هوای خونه عوض میشه،حالا ببین قمر همین دختر اخلاق هادی روعوض میکنه یا نه. منم تو خیالاتم روزهایی که ننه جان میگفت رو تصور می کردم.ننه جان محمدو فرستاد دنبال مادرم و خودش شروع کرد به جمع کردن خونه .توی رختخواب دراز کشیده بودم و منتظر برگشتن هادی بودم. هادی که اومد خونه، ننه جان زود نوزادو برد پیش هادی و نشونش داد.هادی خنده ای کردو گفت مبارکه،چون این دختر خیلی قشنگه اسمشو پری میزاریم. از اینکه هادی از دختر بودن بچه ناراحت نبود، خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. مادرم سه روز بیشتر خونه ما نموندو بعد از سه روز رفت. منم دیگه مثل زایمان اولم نبودم و خیلی زود از رختخواب بلند شدم تا از کارهای خونه عقب نمونم. چون زمستون بود،بساط رشته بری و توی انباری به راه انداخته بودم و با یه چراغ گردسوز اونجارو گرم میکردم.هادی هربار سر یه چیزی بهونه می گرفت و شروع میکرد به زدن من،به رفتارهاش عادت کرده بودم و بخاطر بچه هام مجبور بودم تحمل کنم. پری هر روز زیباتر می شدو من زیاد با خودم بیرون نمیبردمش تا کسی چشمش نزنه.محمدو عباس بزرگتر شده بودن و با هادی به صحرا میرفتن. پری یک ساله بود که من دوباره باردار شدم.مقداری پول پس انداز کرده بودم که دلم میخواست این بچه توی خونه خودمون به دنیا بیاد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
داستانهای کوتاه و آموزنده🌹🌹🌹 کدام لاستیک چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم، به مسافرت رفتند و با دوستان خود، در شهر دیگر، حسابی به خوش‌گذرانی پرداختند؛ اما وقتی به شهر خود برگشتند، متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان، اشتباه کرده‌اند و به جای سه‌شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین، تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت، لاستیک خودرویمان پنجر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم، تا مدت زمان طولانی، نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل، دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم و... استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو، روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد، آنها را در چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه‌ی امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال، خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک، پنچر شده بود؟ هزار داستان، داستانهای کوتاه و آموزنده، به کوشش امیر فضلی اصانلو، ص ۲۳ و ۲۴. @aghmiun
صاحب این گاو صدای واق واق سگ ها را در شب شنید. دوربینش را برداشت و این منظره باورنکردنی را کشف کرد. پلنگ هر شب به ملاقات گاو می آید و سر گاو را می لیسد. مرد با صاحب قبلی گاو صحبت کرد. او بعداً فهمید که مادر پلنگ در ٢٠ روزگی مرده است و گاو با شیر خود، آن پلنگ را تغذیه کرده است. @aghmiun
قدیما وقتی میخواستند موضوعی را به طرف بقبولانند می گفتند به کامی که باهم خوردیم قسم ....به چایی که با هم خوردیم ....به نون و نمکی که باهم خوردیم قسم.......چقدر ارزش داشت این قسم های پاک و زلال ......یا رو کلی جنس از مغازه طرف نسیه می خرید در مقابل یک تار موی سبیل .....قول قدیمی ها قول بود عین مردانگی شان ...... این چایی های خوشرنگ و خوشمزه در استکان های کمر باریک منو بیاد اون قدیم قدیما انداخت هر جا میرفتی یه چایی تو استکان کمر باریک را توی یه سینی کوچک زرد رنگ بیضی شکل میزاشتن ،چند تا هم قند پهلو ش می زاشتن . یادشان بخیر عزت زیاد ایام تان بکام مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون
اندرون سینه دلی نیست حصاری دارد هرکه دیدم به رُخش چشم خُماری دارد گشته آبستن اگرابربهاریست دلم چشم هابسته به ره،یادقراری دارد همچوچشمان قفس بسته به دورم شبهی زلف یارم گره ها در گره، آری دارد گرچومرغیست دلم،چشم توشهرآشوبم هوسی نیست بجزآنکه ویاری دارد اشک چشمان مراحلقه ی آفتاب ندید دل زارم روزهاهم شب تاری دارد روی چون ماه تودرنصف جهان می تابد آسمان درشب مهتاب غباری دارد نفسم نیست رَود سینه برون فریادم بغض بی تاب گلودست به یاری دارد شوق معشوق زعاشق پرپرواز گرفت هرکسی،بنددلش راگره داری دارد گره برپا،گره بردست،هزاران دیدم قفسی نیست مگرکنج،هَزاری دارد (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون چهلمین روز فقدان بانو رقیه حاجی زاده را خدمت بازماندگان ،منسوبین، خانواده و همسر و فرزندان داغدار این مادر سفر کرده تسلیت عرض میکند .