3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼مادر
فریدون آسرایی
@aghmiun
قدیما وقتی میخواستند موضوعی را به طرف بقبولانند می گفتند به کامی که باهم خوردیم قسم ....به چایی که با هم خوردیم ....به نون و نمکی که باهم خوردیم قسم.......چقدر ارزش داشت این قسم های پاک و زلال ......یا رو کلی جنس از مغازه طرف نسیه می خرید در مقابل یک تار موی سبیل .....قول قدیمی ها قول بود عین مردانگی شان ......
این چایی های خوشرنگ و خوشمزه در استکان های کمر باریک منو بیاد اون قدیم قدیما انداخت هر جا میرفتی یه چایی تو استکان کمر باریک را توی یه سینی کوچک زرد رنگ بیضی شکل میزاشتن ،چند تا هم قند پهلو ش می زاشتن .
یادشان بخیر
عزت زیاد
ایام تان بکام
مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون
اندرون سینه دلی نیست حصاری دارد
هرکه دیدم به رُخش چشم خُماری دارد
گشته آبستن اگرابربهاریست دلم
چشم هابسته به ره،یادقراری دارد
همچوچشمان قفس بسته به دورم شبهی
زلف یارم گره ها در گره، آری دارد
گرچومرغیست دلم،چشم توشهرآشوبم
هوسی نیست بجزآنکه ویاری دارد
اشک چشمان مراحلقه ی آفتاب ندید
دل زارم روزهاهم شب تاری دارد
روی چون ماه تودرنصف جهان می تابد
آسمان درشب مهتاب غباری دارد
نفسم نیست رَود سینه برون فریادم
بغض بی تاب گلودست به یاری دارد
شوق معشوق زعاشق پرپرواز گرفت
هرکسی،بنددلش راگره داری دارد
گره برپا،گره بردست،هزاران دیدم
قفسی نیست مگرکنج،هَزاری دارد
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوسوم ننه هاجرو مادرم رسیده بودن.وقتی بچه به دنیا اوم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_پنجاهوچهارم
برای همین پولها رو به هادی دادم و گفتم که با پولی هم که از فروش محصولات صحرا در میاره، یه خونه کوچیک بخره.هادی گفت پولها رو نگهدارم و وقتی خونه پیدا کرد، بهش بدم .ده ما کوچیک بودو زمان زیادی لازم نبود برای خونه پیدا کردن.
کنار خونه کبری خانوم یه کوچه خیلی باریک بود که انتهای کوچه یه خونه بود.
هادی خونه رو از عباس آقا خرید. از اینکه خونه دار شده بودیم خیلی خوشحال بودم و ننه جان همش میگفت این از برکت بچه جدیده که تونستیم خونه بخریم.
با کمک ننه جان وسایل هارو جمع کرده بودیم وچون راه طولانی نبود، و وسایل هامونم کم بود، همه رو دوتایی به خونه جدید بردیم.
بهجت خانوم از رفتن ما ناراحت بود و موقع بردن وسایل رفت توی اتاقشو، دیگه بیرون نیومد.
ساختمون خونه با ده تا پله از کف حیاط جدا شده بودو سه تا اتاق تو در تو داشت.پایین هم زیر پله ها طویله بودو انباری و یه اتاق برای پختن نون.دستشویی هم گوشه حیاط بود.
به نظرم خونه خوبی می اومد. همینکه مال خودمون بودو مستاجر نبودیم خیالم راحت بود.از اینکه چرخ دستی دیگه برای خودم بود، خیلی خوشحال شدم و چند بار از بهجت خانوم تشکر کردم.
هرکاری کردم بهجت خانوم برای ناهار نموندو با رفتنش چرخو گذاشتم گوشه اتاق تا بعدا جای مناسبی بزارمش.
چون توی این خونه فرش وگلیم نداشتیم، بایدفکری میکردم.
برای همین گونی های که هادی از صحرا آورده بود رو دوختم بهم و پارچه هایی که توی خونه داشتیم روش دوختم تا کمی برای نشستن مناسب باشه.
گلیمی که ننه جان داشت رو توی اتاق بزرگتر انداختم تا به عنوان اتاق مهمونخونه استفاده کنیم و گونی هایی که خودم درست کرده بودم توی دوتا اتاق دیگه انداختیم.
در اتاق ها چوبی بود و پنجره های رنگی رنگی داشت ونور آفتاب که میزد رنگ ها توی اتاق پخش میشدن وخونه روقشنگ تر میکردن.
بایدبه هادی میگفتم برام دار قالی درست کنه تابرای اتاق ها فرش ببافم.
روزها میگذشت و با داری که هادی درست کرده بود،کارهای من توی خونه بیشترشده بود.
بعداز انجام دادن کارهای روزانه تا ظهر رشته میبردیم و بعداز ظهر قالی میبافتم.خرداد ماه بود که درد زایمان امانمو بریده بودو چون دفعه قبل ننه جان پری رو دنیا آورد،برای به دنیا اومدن این بچه هم به ننه هاجر نگفتیم و قرار بود ننه جان به دنیا بیارتش.
دبه های آب رو توی حیاط گذاشته بودم تا گرم شه و برای خودم رختخوابی آماده کرده بودم.توی ایوون راه میرفتم و صلوات میفرستادم.
اینبار هم بچه دختر بودو کاملا شبیه پری بود.هادی وقتی بچه رو دید بر عکس تصور من با خنده گفت مبارکه، دختر خیرو برکت داره. اسم اینو میزاریم طلا.خوشحال بودم از اینکه هادی دخترها رو دوست داره و بین بچه ها فرق نمیزاره.
طلاچهار ماه بود که منیر دوباره باردار شده بود.از ده پایین براش مهمون اومده بودو بخاطر دستش به کمک احتیاج داشت.محمودو فرستاده بود دنبال من که برم و بهش کمک کنم.پری رو با خودم بردم و طلا رو گذاشتم پیش ننه جان تا کارهای منیر که تموم شد، زود به خونه برگردم.وقتی رفتم منیر توی مطبخ بهمراه لیلا مشغول کار کردن بود.پری رو نشوندم گوشه مطبخ وشروع کردم به کار کردن.
کارها که تموم شد پری رو بغل کردم تا به خونه برگردیم .
منیر مدام اصرار میکرد که ناهار بمونیم، اما من هادی و ناهار صحرا رو بهونه کردم تا زودتر به خونه برگردم.منیر گفت حالا دو دقیقه بیا بشین بالا و بعد برو، خوب نیست پیش فامیل های خدایار .
از پله ها بالا رفتیم. حدود ده نفر زن و هشت تا بچه بودن.خاله ی خدایار درست شبیه خدایار بود و بالای اتاق نشسته بود.
رفتم و کنارش نشستم.خاله ی خدایار مدام در مورد زندگیم و چند تا بچه دارم و خیلی چیزهای دیگه سوال میپرسید.
کمی که صحبت کردیم نگاهی به پری کردو گفت اینم دخترته؟
گفتم بله خاله جان.
گفت نه منظورم اینه که دختر خودته؟خودت و هادی؟
از سوال ها و حرف های خاله کلافه شده بودم، اما آروم گفتم بله.
پری رو گرفت توی بغلش، کمی نگاهش کردو گفت از تو و هادی بچه به این خوشگلی بعیده،این به کی رفته اینقدر خوشگله.
زود پری رو از بغلش گرفتم و حرفی نزدم و برای اینکه یه وقت پری رو چشم نزنه گفتم بدری هم بچه بود این شکلی بود.
رفته رفته چهره ش تغییرکرد.خاله جان که حسابی بهش برخورده بود گفت وااا پناه برخدا،نترس دختر جان، چشمای ما شور نیست.اونوقت که من بچه میزاییدم مثل پنجه آفتاب تو کجا بودی؟و بعد به حالت قهر سرشو چرخوند.
منیر لبشو گاز گرفت و نگاهی به من انداخت.
ادامه دارد...
@aghmiun
یک عکس خیلی قشنگ از
حاج محمد فروتن و حاج رمضان پرنده
سال ۱۳۵۱
" عکس گویاترین و زیباترین راوی خاطرات گذشته"
مخاطبین گرامی:
از عکس های یادگاری خود با دوستان و هم کلاسیها و هم خدمتی ها ی تان برای ما بفرستید .
@aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی : آقای علی حاجی پور
@aghmiun