eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
بناهای خشتی جای خود را به ساختمان های سیمانی و آجری داده اند.... دیگر بوی خاک نم دار بارانی، به مشام مون نمی خوره..... روستا داره پوست عوض میکنه....... نسل عوض شده..... به امید آبادانی بیشتر و بهتر روستای زیبای مان آغمیون..
این کوچه ها بوی خاص دارند، خاک شان خاص است .....این درودیوارها پر از خاطرات هست ...وقتی بیاد کسانی که روزگاری در این کوچه ها بودند و الان نیستند ،می افتم دلم سخت میگیره.......یاد و خاطره همه ی شان گرامی..... @aghmiun
هر چند این تصویرهای زیبا از کوچه و پس کوچه های آغمیون تکراری هستند ولی خیلی ها با دیدن همین عکس ها حال و هواشون عوض میشه....... @aghmiun
49.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم وقتی این ویدئوی زیبا و خاطره انگیز را نگاه میکند ،دلش میگیرد و بیاد عزیزانی که در این جمع هستند ولی الان دارفانی را وداع کردند می افتد چقدر صمیمی ،چقدر ساده،چقدر بی آلایش،چقدر بی غل و غش ،کنار هم در یک سفره نشستند ، نگاه های صاف و صادق شان آدم را به وجد می اورد. لقمه های خالی از نان لواش محلی قبل از شروع به میل غذا، حاکی از احترام به این برکت و قوت لا یموت را نشان میدهد ، ادب و حجب و حیا از قیافه ها می بارد ..... جمع صمیمی با صفا..‌..‌ حیدر بابا هچ بیلمزدیم آیرلیق وار ایتگینخ وار اولوم وار ...... ممنون از عزیزم آقای فرازی بابت جانمایی این کلیپ زیبا......
استمرار داشته باش.... - استمرار داشته باش.....mp3
زمان: حجم: 4.7M
صبح 19 آبان معجزه زندگی دیگران باش بیقرار باش برای شادی ساختن در زندگی انسان ها دست های خدا باش ، برای برآوردن رویای انسان دیگری خنثی نباش بی تفاوت نباش اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را می دانی سکوت نکن صبح بخیر. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوهفتم .آذرماه رسیده بود و دیگه چیزی به زایمانم نموند
اولین مراسمی بود که منیر توی همه مجلس ها شرکت میکرد و با احترام باهاش برخورد می شد.مخصوصا اینکه خدایار براش کلی النگوو گردنبندهای بزرگ خریده بود و مادرم با افتخار همه جا از خدایار و زندگی منیر تعریف میکرد. منیر خیلی خوشحال بودو اینو میشد از برقی که توی چشماش بود فهمید. مراسم عروسی خاتون و کاظم یک شب برگزار شد. اول ما عروس رو به خونه آوردیم و بعد اونا اومدن و خاتون رو بردن. چون دیگه منیر شوهر داشت همراه با سید رحیمه خونه داماد موند تا دستمالو بگیره. برای پاتخت قرار بود هردو عروس به خونه ما بیان و مراسم یکجا برگزار شه. روزها میگذشت و با شروع کار توی صحرا محمدو عباس هم همراه هادی به صحرا می رفتن. صبح ها طلا رو با خودم به چشمه میبردم تا کمی اونجا با بچه های همسن خودش بازی کنه. با گرمتر شدن هوا دوباره اونسال توی ده حصبه اومده بودو چون هیچ کس سواد نداشت راه پیشگیری و درمان رو هم بلد نبودیم و خیلی کم پیش می اومد کسی بچه شو دکتر ببره. توی ده بچه های زیادی مرده بودن و من هر روز این ترس توی دلم بود که محمدو عباس نگیرن و طلا رو هم با خودم دیگه هیچ جا نمیبردم و از ترس اینکه حصبه نگیریم تقریبا رفت و آمدم رو با همه قطع کرده بودم . یک روز که طلا از خواب بیدار شد احساس کردم حال خوشی نداره و بی حاله.چون از وقتی حصبه اومده بود طلا رو بیرون نمیبردم،مطمئن بودم که چیزیش نیست و زود خوب میشه. برای طلا از حاج رحیم جوشونده گرفتم وبهش دادم و خوابوندمش تا زودتر حالش خوب شه. وقتی طلا خوابید نشستم بالای سرش و شروع کردم به ورق زدن قرآن و صلوات فرستادن. وقتی هر صفحه از قرآن تموم میشد، خدا رو به قرآنش قسم میدادم که طلارو شفا بده. رختخواب طلا رو توی اتاق جدا گانه ای پهن کرده بودم تا محمدو عباس هم مریض نشن و بهشون اجازه نمیدادم وارد اتاق طلا شن. از هادی اجازه خواستم تا بزاره طلا رو ببرم دکتر.اما هادی گفت طلا زود خوب میشه و مریضیش یه سرماخوردگی ساده س و گفت حق ندارم از ده برم بیرون. با تجربه مریضی برادرهام مطمئن بودم طلا حصبه گرفته واگه دیر ببریمش دکتر، طلا هم از دست میره. دیگه طاقت از دست دادن بچه مو نداشتم و حتی فکر کردن به این موضوع قلبمو فشار می داد. با دیدن حال طلا که روز به روز بدتر میشد،بی تاب تر میشدم.دو روزی گذشته بودو حال طلا بدتر شده بود.جوشونده ها دیگه بهش اثر نمیکردو بدنش توی تب میسوخت. با دیدن حال بد طلا بالای سرش نشسته بودم و اشک میریختم. چادرمو سرم کردم تا برم صحرا و دوباره از هادی بخوام که طلا رو ببریم شهر.با هزار خواهش و التماس هادی راضی شد که زود به خونه برگرده و طلارو ببریم ده بالا دکتر . از اینکه تونسته بودم هادی رو قانع کنم که طلا حصبه گرفته و مریضیش سرماخوردگی نیست خوشحال بودم و با عجله اومدم خونه تا زود طلارو آماده کنم. اما وقتی به خونه رسیدم با شنیدن صدای ننه جان توی حیاط خشکم زدو سر جام میخکوب شدم. با اینکه حدس میزدم چه اتفاقی افتاده، اماجرات اینکه برم توی اتاقو ببینم ننه جان چرا داره گریه میکنه رو نداشتم. همونجا توی حیاط نشستم و بحال خودم زار زدم.مدام توی سرو صورت خودم میکوبیدم و گریه میکردم. اهل شکایت ازخدا نبودم،اما خدا بچه هامو داشت یکی یکی ازم میگرفت ودیدن اینهمه داغ برای دلم زیادی بود. از صدای گریه من، همسایه ها ریختن توی خونه ما و هرکس یه چیزی میگفت.دلم میخواست همه رو از خونه بیرون کنم و تا صدای هیچ کس و نشنوم . دلم میخواست اینقدر زار بزنم و گریه کنم تا بمیرم.چه حکمتی بود که باید داغ برادرهامو توی یه سال می دیدم و حالا نوبت دیدن داغ بچه هام بود. ننه جان هم از اتاق اومد بیرون و همونجا بالای پله ها نشست. اونم سکوت کرده بودو آروم آروم گریه می کرد. نگاهش کردم، ننه جان هم دیگه نمی دونست باید چی بگه تا دلم آروم بگیره.اصلا مگه می شد یه مادرو که پشت سر هم داغ بچه هاش به دلش می شینه رو آروم کرد. مگه کلمه ای بود که مثل آب بریزه روی آتیش دلم تا جیگرم از غم نسوزه.همسایه ها مدام دلداریم میدادن، اما اونا که نمی دونستن من چی دیدم وچی کشیدم . خودمو محکم به زمین میکوبیدم و از شدت چنگ هایی که به صورتم زده بودم، تمام صورتم غرق خون بود. ادامه دارد... @aghmiun
41.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفا تا آخر نگاه کنید @ aghmiun ارسالی پسر دایی عزیزم حسن آقاپور