eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرکات خطرناک ولی دیدنیه یک نوجوان ایرانی هر چند کارش خطرناک هست ولی خیلی ماهرانه و حرفه ای دارد انجام میدهد.... @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون فرا رسیدن اولین سالگرد در گذشت غم انگیز مرحوم شادروان برات برزگری و مادر دل شکسته و بزرگوارشان مرحومه مغفوره بانو شهربانو فقیهی را به بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکند.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدها تن هندوانه بعلت نداشتن خریدار در هشترود آذربایجان شرقی ،رو دست کشاورزان ماند ...... @aghmiun دیدن این مناظر دل آدمی را بدرد می آورد مقصر اصلی این اتفاقات کیست؟ عدم برنامه ریزی ، نبود نظارت ، از طرف مسئولین مربوطه هر سال خانواده های زیاد کشاورزان زحمت کش را از زندگی نا امید و ساقط میکند .....
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نجات گروگان از دست آدم ربایان توسط پلیس در دزفول دست خدا بهمراه تان @aghmiin
31.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اسماعیل_حیدری 😄ماجرای زندان ❇️ بی گمان روانشاداسماعیل حیدری درزمره بهترین اجراکنندگان استندآپ کمدی دردوران خودشون بودندکه خنده رابرلبان مردم می آوردند. شادی روحشون صلواتی بفرستیم. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی تفسیر سه کلمه است: خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن، پس تا می تواني، بخند، ببخش، فراموش کن شبتون بخیر🌟 @aghmiun
بفکر خودت باش... - بفکر خودت باش....mp3
زمان: حجم: 5.3M
صبح 23 آبان 🧡سلام‌دوستان عزيز 🍁روز پاییزیی تون 🧡سرشاراز آرامش 🍁امیدوارم 🧡حال دلتون خوب 🍁حال خونه تون گرم 🧡حال زندگیتون صمیمی 🍁حال لحظه هاتون 🧡شیرین و بی نظیر 🍁وحال لحظاتتون عالی باشه ⁩ صبح خوبی داشته باشید ☕️🥪🧡🍁 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتوپنج چون هادی بد دل بود، زیاد نمیذاشت به خونه خواهرهام
بدنم درد زیادی داشت، اما دستمو به سمت چشمم بردم و روی چشمم کشیدم. با دیدن خونی که از چشمم می ریخت وحشت کردم وشروع کردم به جیغ زدن.هادی که رد خون روی صورتمو دید باخونسردی نشست بالای اتاق وگفت بخدا اگه اینبار با آبروی من بازی کنی زنده ت نمیزارم. با دردی که توی سرم پیچیده بود,هرلحظه هزار بار جونم به لبم می رسید,اما نمی مردم.احساس میکردم تمام سرم با درد شدیدی مثل نبض میزنه و هر لحظه ممکنه که ازشدت درد بترکه. ننه جان گاهی خودشو میزدو گاهی هادی رو نفرین میکردو گاهی قربون صدقه من می رفت. بچه ها با ترس دورم نشسته بودن وگریه میکردن و التماس میکردن که از جام بلند شدم. صورتم داغ داغ شده بود وچشمم میسوخت و با تمام مقاومتی که میکردم بخاطر التماس و نگاه نگران بچه ها ازجا بلند شدم که حالم بهم خوردو از حال رفتم. با درد زیادی چشمامو بازکردم، از فشاری که روی صورتم و دور چشمم احساس میکردم میشد فهمید که چشمم ورم کرده. آفتاب بی جون پاییز تا نیمه های اتاق اومده بودو بوی تاس کبابی که ننه جان بار گذاشته بودو بخارش از در دیگ روی گردسوز بالا می رفت اتاق رو پر کرده بود. از پنجره گلیم شسته شده ای رو که از خون بینی و دهان وچشم من کثیف شده بود رو دیدم.انگارهنوز هادی داشت بابیل توی سرم می کوبید و درد توی سرم بیشتر می شد.شروع کردم به گریه کردن و نفرین کردن هادی. حدود نیم ساعتی که گذشت ننه جان اومد توی اتاق آستین لباسش تا آرنج بالا بودو جای کبودی روی ساق دستش مشخص بود. با دیدن من اومد به سمتم و شروع کرد روی زمین سجده کردن و خدارو شکر گفتن و بعدم شروع کرد به قربون صدقه رفتن من و نفرین کردن هادی. با صدایی که خودمم به زور میشنیدم پرسیدم بچه ها کجان؟ننه جان گفت محمد رفته مدرسه و عباس با هادی رفته صحرا،طلا رو هم با خودم بردم سرچشمه تا ظرف ها رو بشوریم و الانم توی حیاط با نعمت دارن بازی میکنن. ننه جان گفت قمرتاج اگه به هوش نمی اومدی من میمردم.پنج شبانه روزه که نه خواب دارم نه خوراک.اگه چشماتو باز نمیکردی من دق میکردم و شروع کرد به گریه کردن. با شنیدن حرفهای ننه جان انگار کسی قلبمو توی دستش گرفته بودو فشار میداد. به سختی نفس میکشیدم و سعی میکردم گریه نکنم تا درد چشمم بیشتر نشه.نمیدونستم تو این پنج روز مادرم سراغی ازم گرفته یا نه،اما میدونستم حتی اگه میفهمیدن هم براشون اهمیتی نداشت و مادرم بازم میخواست نصیحتم کنه که مرد خدای دوم زنه و هرکاری بکنه حق داره. احساس میکردم پیش چشم بچه هام خوار و خفیف شدم و غرورم له شده.بغض داشت خفه م میکردو بیشتر نتونستم خودمو کنترل کنم و شروع کردم به گریه کردن. هفت روز از اون شب شوم گذشته بود که مادرم انگار نگرانم شده بودو به دیدنم اومد. وقتی منو توی رختخواب و با اون حال و اوضاع دید شروع کرد به گریه کردن و پرسید که چی شده؟دلم نمیخواست براش توضیح بدم چی شده، چون آخرسر میدونستم چی میخواد بگه ،امابا اینحال گفتم برو در تک تک خونه های این روستا رو بزن، ببین کدومشون شوهرشون با بیل زده توی سرشون و از چشمشون به جای اشک خون بیرون زده. مادرم لابلای گریه هاش پرسید مگه چیکار کرده بودی؟داشت دنبال چیزی می گشت تا بگه من مقصرم و حق با هادی بوده.دلم شکسته بودو حرف زدن با مادرم بیشتر دلمو می سوزوند. از دیدن حال و روزم دل سنگ برای من آب میشد، اما مادرم میخواست قانعم کنه که تقصیر من بوده که کتک خوردم. برای همین پتو رو روی سرم کشیدم و آروم آروم گریه کردم.مادرم که دید من حرفی نمیزنم رو کرد به ننه جان و ننه جان هم با شرمندگی همه چیزو براش تعریف کرد و لابلای تمام حرفهاش مدام میگفت من شرمنده شما شدم گوهرخانوم .روم سیاهه بخدا و گاهی هم بخاطررفتار هادی معذرت خواهی میکرد. مادرم که ساکت به حرفهای ننه جان گوش میکرد،پتو رو از روی صورتم زد کنارو گفت قربونت برم مادرجان، هادی کار بدی کرده درست، من به بابات میگم باهاش حرف بزنه! اما تو چرا بدون اجازه شوهرت رفتی توی کوچه! چرا بدون اجازه شوهرت برای خونه ‌چیزی میخری که آخرو عاقبتش بشه این؟!خب اونم مَرده مادر، غرور داره، غیرت داره، آخه تو کی میخوای این چیزارو بفهمی...