eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
31.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘اسماعیل_حیدری 😄ماجرای زندان ❇️ بی گمان روانشاداسماعیل حیدری درزمره بهترین اجراکنندگان استندآپ کمدی دردوران خودشون بودندکه خنده رابرلبان مردم می آوردند. شادی روحشون صلواتی بفرستیم. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی تفسیر سه کلمه است: خندیدن، بخشیدن، فراموش کردن، پس تا می تواني، بخند، ببخش، فراموش کن شبتون بخیر🌟 @aghmiun
بفکر خودت باش... - بفکر خودت باش....mp3
زمان: حجم: 5.3M
صبح 23 آبان 🧡سلام‌دوستان عزيز 🍁روز پاییزیی تون 🧡سرشاراز آرامش 🍁امیدوارم 🧡حال دلتون خوب 🍁حال خونه تون گرم 🧡حال زندگیتون صمیمی 🍁حال لحظه هاتون 🧡شیرین و بی نظیر 🍁وحال لحظاتتون عالی باشه ⁩ صبح خوبی داشته باشید ☕️🥪🧡🍁 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتوپنج چون هادی بد دل بود، زیاد نمیذاشت به خونه خواهرهام
بدنم درد زیادی داشت، اما دستمو به سمت چشمم بردم و روی چشمم کشیدم. با دیدن خونی که از چشمم می ریخت وحشت کردم وشروع کردم به جیغ زدن.هادی که رد خون روی صورتمو دید باخونسردی نشست بالای اتاق وگفت بخدا اگه اینبار با آبروی من بازی کنی زنده ت نمیزارم. با دردی که توی سرم پیچیده بود,هرلحظه هزار بار جونم به لبم می رسید,اما نمی مردم.احساس میکردم تمام سرم با درد شدیدی مثل نبض میزنه و هر لحظه ممکنه که ازشدت درد بترکه. ننه جان گاهی خودشو میزدو گاهی هادی رو نفرین میکردو گاهی قربون صدقه من می رفت. بچه ها با ترس دورم نشسته بودن وگریه میکردن و التماس میکردن که از جام بلند شدم. صورتم داغ داغ شده بود وچشمم میسوخت و با تمام مقاومتی که میکردم بخاطر التماس و نگاه نگران بچه ها ازجا بلند شدم که حالم بهم خوردو از حال رفتم. با درد زیادی چشمامو بازکردم، از فشاری که روی صورتم و دور چشمم احساس میکردم میشد فهمید که چشمم ورم کرده. آفتاب بی جون پاییز تا نیمه های اتاق اومده بودو بوی تاس کبابی که ننه جان بار گذاشته بودو بخارش از در دیگ روی گردسوز بالا می رفت اتاق رو پر کرده بود. از پنجره گلیم شسته شده ای رو که از خون بینی و دهان وچشم من کثیف شده بود رو دیدم.انگارهنوز هادی داشت بابیل توی سرم می کوبید و درد توی سرم بیشتر می شد.شروع کردم به گریه کردن و نفرین کردن هادی. حدود نیم ساعتی که گذشت ننه جان اومد توی اتاق آستین لباسش تا آرنج بالا بودو جای کبودی روی ساق دستش مشخص بود. با دیدن من اومد به سمتم و شروع کرد روی زمین سجده کردن و خدارو شکر گفتن و بعدم شروع کرد به قربون صدقه رفتن من و نفرین کردن هادی. با صدایی که خودمم به زور میشنیدم پرسیدم بچه ها کجان؟ننه جان گفت محمد رفته مدرسه و عباس با هادی رفته صحرا،طلا رو هم با خودم بردم سرچشمه تا ظرف ها رو بشوریم و الانم توی حیاط با نعمت دارن بازی میکنن. ننه جان گفت قمرتاج اگه به هوش نمی اومدی من میمردم.پنج شبانه روزه که نه خواب دارم نه خوراک.اگه چشماتو باز نمیکردی من دق میکردم و شروع کرد به گریه کردن. با شنیدن حرفهای ننه جان انگار کسی قلبمو توی دستش گرفته بودو فشار میداد. به سختی نفس میکشیدم و سعی میکردم گریه نکنم تا درد چشمم بیشتر نشه.نمیدونستم تو این پنج روز مادرم سراغی ازم گرفته یا نه،اما میدونستم حتی اگه میفهمیدن هم براشون اهمیتی نداشت و مادرم بازم میخواست نصیحتم کنه که مرد خدای دوم زنه و هرکاری بکنه حق داره. احساس میکردم پیش چشم بچه هام خوار و خفیف شدم و غرورم له شده.بغض داشت خفه م میکردو بیشتر نتونستم خودمو کنترل کنم و شروع کردم به گریه کردن. هفت روز از اون شب شوم گذشته بود که مادرم انگار نگرانم شده بودو به دیدنم اومد. وقتی منو توی رختخواب و با اون حال و اوضاع دید شروع کرد به گریه کردن و پرسید که چی شده؟دلم نمیخواست براش توضیح بدم چی شده، چون آخرسر میدونستم چی میخواد بگه ،امابا اینحال گفتم برو در تک تک خونه های این روستا رو بزن، ببین کدومشون شوهرشون با بیل زده توی سرشون و از چشمشون به جای اشک خون بیرون زده. مادرم لابلای گریه هاش پرسید مگه چیکار کرده بودی؟داشت دنبال چیزی می گشت تا بگه من مقصرم و حق با هادی بوده.دلم شکسته بودو حرف زدن با مادرم بیشتر دلمو می سوزوند. از دیدن حال و روزم دل سنگ برای من آب میشد، اما مادرم میخواست قانعم کنه که تقصیر من بوده که کتک خوردم. برای همین پتو رو روی سرم کشیدم و آروم آروم گریه کردم.مادرم که دید من حرفی نمیزنم رو کرد به ننه جان و ننه جان هم با شرمندگی همه چیزو براش تعریف کرد و لابلای تمام حرفهاش مدام میگفت من شرمنده شما شدم گوهرخانوم .روم سیاهه بخدا و گاهی هم بخاطررفتار هادی معذرت خواهی میکرد. مادرم که ساکت به حرفهای ننه جان گوش میکرد،پتو رو از روی صورتم زد کنارو گفت قربونت برم مادرجان، هادی کار بدی کرده درست، من به بابات میگم باهاش حرف بزنه! اما تو چرا بدون اجازه شوهرت رفتی توی کوچه! چرا بدون اجازه شوهرت برای خونه ‌چیزی میخری که آخرو عاقبتش بشه این؟!خب اونم مَرده مادر، غرور داره، غیرت داره، آخه تو کی میخوای این چیزارو بفهمی...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتوپنج چون هادی بد دل بود، زیاد نمیذاشت به خونه خواهرهام
مادرم با محبت این حرفهارو میزد وگاهی سرمو میبوسیدو موهای بیرون زده از زیر روسریمو نوازش میکرد. اما نمیدونم چرا احساس میکردم حرفهاش مثل یه چاقو توی قلبم فرو میره و قلبمو زخم میکنه.شاید انتظار داشتم ازم حمایت کنه و بگه بلایی به سر هادی میاره که دیگه جرات نکنه دست روی من بلند کنه و یا حتی نصیحتم نکنه.اما تمام عکس العمل مادرم همین بود که میخواست به بابام بگه با هادی صحبت کنه. نزاشتم حرفهای مادرم تموم شه و دوباره پتو رو روی سرم کشیدم و بحال خودم دوباره اشک ریختم. توی تمام مدتی که توی رختخواب بودم، هادی حتی نگاهمم نمیکردو ذره ای پشیمونی توی رفتارش نبود.احساس میکردم بی ارزش ترین زن دنیا هستم و احساس پوچی میکردم.اززندگی و تمام بدبختی هاش که همه یکجا روی سر من ریخته بود خسته شده بودم. دلم میخواست بمیرم.ننه جان هاجرو روی پاش میخوابوندو داشت زیرلب وآروم آروم با خودش حرف میزد. ازجابلندشدم وآروم رفتم توی حیاط، سوزو سرمای آبان ماه تا مغز استخونم رفت و بدنم شروع کرد به لرزیدن. باد سردی میومد و خاک حیاطو با خودش جابجا میکرد.ازروی ایوون حیاط خونه رو تماشا کردم و اونروزی رو بخاطر آوردم که با خرید خونه دعا کردم فقط توی این خونه شادی باشه. اززندگیم خسته شده بودم وتنها راه نجاتم از این زندگی مرگ بودو راه دیگه ای نداشتم.توی انباری رفتم و روسریمو محکم دور گردنم گره زدم. اینقدر گره روسری ومحکم کردم که به سرعت خونی که توی سروصورتم جمع شدو احساس کردم وبدنم شروع کرد به گزگزکردن وسِر شدن.لحظه به لحظه زندگیم جلوی چشمم می اومدو از تصمیمی که گرفته بودم راضی بودم.همه جارو تار میدیدم. دستها و بدنم هرلحظه سردتر میشدو صورتم داغ تر.احساس کردم بازهم خون ازچشمم روی صورتم ریخت.توی اون لحظه فقط به فکر خلاص شدن خودم از زندگیم بودم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم.انگار جونم داشت از بدنم خارج میشد که حس کردم ننه جان داره میاد به سمتم و سعی میکرد گره روسری رو باز کنه. با جون کمی که توی دست هام بود،نمیزاشتم ننه جان روسریو از دور گردنم بازکنه، اما تو اون حال قدرت ننه جان از زور من بیشتر بودو با باز شدن گره از روی گلوم شروع کردم به سرفه کردن. ننه جان که دید نفس میکشم و هنوز زنده م، بی حال گوشه انباری افتادو نفس نفس زنان با من دعوا میکرد که این چه کاریه که میخواستی انجام بدی. دلم برای ننه جان می سوخت.دلم برای خودم میسوخت.احساس میکردم سایه سیاهی روی زندگیم افتاده وتازمان مرگ من هرگز این سایه سیاه کنار نمیره.کمی که حالم بهتر شد،شروع کردم دادزدن سر ننه جان که چرا ولم نمیکنه و نمیزاره بمیرم. اززندگی و هادی و پدرو مادرم و همه دنیا شاکی بودم و یکجا همه حرصمو سرننه جان خالی کردم و با دادو بیداد بهش میگفتم که ولم کنه و بزاره به حال خودم باشم. ننه جان فقط نگاهم میکردو حرفی نمیزد. وقتی دیدکمی آروم شدم، بی حرف کمکم کردو منو برد توی اتاق و دوباره منو توی رختخواب خوابوند. همینطور که اشک می ریخت گفت میخواستی خودتو بکشی تا بچه هات بی مادر بزرگ شن؟فردا بیفتن زیر دست نامادری واز دست اون زجر بکشن؟فکر خودتو نکردی، فکر بچه هاتم نبودی؟دختر جان شاید ناراحت بشی ازحرفم، اما تو باید زنده بمونی تا مثل مادرت برای دخترهات مادری نکنی.تا با قوی بودن خودت به بچه هات یاد بدی قوی باشن.خودکشی کارآدمهای ترسوی بی عرضه س، نمیگم هادی رو عوض کن، نه ننه جان چون هادی عوض نمیشه،اما تو بچه هاتو خوب بزرگ کن. با اومدن همسایه ها و بدری و خاتون و زری خانوم و بهجت خانوم که همه بخاطر شغلش مشاطه صداش میکردن،همه که حدود ده پونزده نفر بودیم به سمت خونه زن هاشم که اسمش نیره بود،به راه افتادیم. هوا گرم بود و راه هم به نسبت کمی طولانی بود. مادرم بی اندازه خوشحال بود و از همه جلوتر راه میرفت. منم خوشحال بودم که هاشم داره عروسی میکنه. چون میترسیدم بخاطر مشکلش کسی بهش زن نده و هاشم تا آخر عمر تنها بمونه. به کوچه ای که خونه عروس توش بود رسیدیم و زری خانوم به دستور مادرم شروع کرد به ضرب زدن. ادامه دارد. @aghmiun
""عینک"" در یکی از زمستان های سرد که برف سفید سنگین همه جای روستا را سفید پوش کرده بود ، مدارس و ادارجات هم تعطیل اعلام شده بود ، صبح که خواستیم از دم درب حیاط بیرون برویم جای رد پاهامون به ردیف شکل و شمایل زیبایی را بوجود آورده بود. شب های زمستان که زود فرا می رسید مثل هر روز از راه رسید و همه جا را تاریکی گرفت . ولی سفیدی برف در تاریکی شب زیباتر جلوه می کرد. مثل اغلب شب ها ، امشب هم برای شب نشینی با مادرم روانه منزل اژدر عموغلی شدیم. مشهد اژدر افغانی پسر عموی مادرم بود و غیر از این نسبت فامیلی همسایه خوبی برای همدیگر بودیم. وارد خونه شدیم و من مادرم در یکی از طرفین کرسی نشستیم و پاهامونو دراز کردیم زیر لحاف . عزیزه خالا طبق معمول خوش آمد گویی و پذیرایی با یک استکان کمر باریک و نعلبکی قرمز رنگ و با قند و مویز همراهش. یواش یواش اژدر عموغلی و بیژن و فرهاد هم مغازه بقالی را تعطیل کردند و هر کدام در گوشه لحاف کرسی فرو رفتند. صدای همهمه بچه ها و خرپ خرپ کردن قند با چایی قشنگ شنیده میشد. اژدر عموغلی که تازه دندان هایش را مصنوعی کرده بود بخوبی نمی توانست تنقلات بخورد . داش کلمی یا یور کوکی (هویج رنگی محلی) یا قورقا و چتنه(گندم و شادونه بو داده شده) که بهترین تنقلات آن زمانه بود و کدبانوهای زحمت کش خانه با زحمت زیاد درست میکردند . و چقدر مقوی و خوشمزه بودند. اژدر عموغلی که نمی توانست از این تنقلات سفت بخورد از عزیزه خاله میخواست کلم را رنده کنند برایش. هر کس گوشه ای مشغول خوردن بود. تلوزیون هم به تازگی به روستا یمان آغمیون آمده بود . بنابراین همه مون چهار چشمی چشمامونو دوخته بودیم به تلوزیون ۱۴ اینچ توشیبای سیاه و سفید که در داخل تاخچا( گودای که در درون دیوار های گلی درست می کردند) قرار داشت. و فاصله تقریبا زیادی هم با بیننده ها داشت... آن روز گار که تلوزیون بیش از ۲ کانال نداشت . پس از الان خیلی راحت تر بود.بخاطر اختلاف سلیقه که الان هست و هر کس میخواهد کانال خودشو ببیند. خلاصه اینکه همه نشسته مشغول تماشای فیلمی شدیم که پخش میشد. که بعد ها فهمیدم اسم آن فیلم زیبا " آهنگ برنادد سوبوری" بود . البته اگر درست تلفظ کرده باشم. چون من شیفته آن فیلم بودم وشاید ده ها بار تا الان دیدمش. فیلم رفته رفته جالب و جذاب تر میشد. گاه گاهی وسط فیلم خدا بیامرز عزیزه خالا تنقلاتی یا چایی تعارف میکرد که مورد اعتراض بچه ها قرار میگرفت که صدا نکنند تا فیلم را ببینند. درآن حین دختر کوچک آژدر عموغلی عینکی در دست داشت و با آن بازی میکرد و گاها هم به چشمش می زد ولی زود در می آورد. یه لحظه گفتم کوچولو بده من هم با عینک ببینم چطوری میشود. عینک را گرفته به چشمم زدم و به صفحه تلوزیون نگاه کردم. باورم نمیشد اتفاق عجیبی افتاده بود! انگار با زدن عینگ به چشمانم دنیای من عوض شده بود. اینقدر واضح و روشن و راحت مینوانستم تلوزیون را ببینم که همه حاضرین متوجه این موضوع شده بودند. بطوریکه همه یکی یکی عینک را امتحان کردند ولی انگار فقط شماره عینک به چشم من میخورد. دختر کوچک که دید من با عینک راحت هستم لجش گرفت و عینک را ازمن گرفت. دیگر تماشای فیلم برایم جذابیت نداشت هر از گاهی عینک را با هزار دوز و کلک میگرفتم ولی دختره ول کن نبود. خلاصه تا فیلم تمام بشود زهر مار مون شد . من عینک را از اون میگرفتم چند دقیقه بعد می آمد و میگرفت. این داستان تازه داشت شروع میشد. شب ها که می رفتیم خونه اژدر عموغلی ، دعوای من و دختر کوچکه شروع میشد . هر چند اون نمی توانست با عینک ببیند ولی بچه بود و بهانه میکرد نمی داد من بزنم. تا اینکه من احساس کردم چشمان من نیاز به معالجه دارند. یه وقت هایی می رفتم خونه عزیزه خاله تا اون دخترشو مجاب کنه تا عینک را به من بدهد. می گرفتم می اوردم خانه ، فردا دوباره می رفتیم تا فیلم ببینیم دو باره گریه بچه بلند میشد و نمی گذاشت عینک تو چشم من باشد. بالاخره زمستان تمام شد مدارس تعطیل شد. تابستان که فرا رسید من و مادرم برای دیدن خواهرانم که در تهران زندگی میکردند عازم تهران شدیم. چند روز که در تهران بودیم یک شبی مادرم جریان عینک را بازگو کرد. فردای همان روز داماد مان اقای نیازلو مرا به مطب دکتری در محل امیریه بردند. به مطب که رسیدیم نوبت ما شد دکتر اسم و فامیل ام را پرسید و شروع به معالجه کرد. فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کردم و دکتر خیلی از لهجه من خوشش امده بود. وقتی برای اولین بار لنزهای شیشه ای را گذاشت جلوی چشمانم؛ احساس کردم تازه متولد شده ام و احساس خوشحالی و شعف درونی ام را دکتر بخوبی لمس کرد.
سه روز بعد رفتیم عینک سازی تا عینک ام را تحویل بگیریم. تا عینک را تحویل گرفتیم به چشمانم زدم و از مغازه امدیم بیرون. چند قدم که راه رفتم ، دیدم دنیای من عوض شده است . دورترین تابلو ها را بخوبی میدیدم و میخواندم. راه رفتنن عوض شده بود. انگار درونم غوغایی به پا شده بود. از خوشحالی خودم را نمی شناختم. تا خانه پیاده امدیم و من از دیدن و مشاهده هر شی ایی لذت میبردم. تا اینکه رسیدیم خونه همه عینک مرا دیدند و هر کس نظری میداد. یکی میگفت دکتر شدی،..... تا اینکه روزها بسرعت گذشت ما به روستا یعنی خانه مان در آعمیون بر گشتیم. اولین روز که با عینک به کوچه رفتم هم بازی هایم هر کسی یه جیزی میگفت. مسخره ام میکردند، متلگ می گفتند ، یکی میگفت اقا دکتر، یکی می گفت شیشه هاش نشکنه ، یکی می گفت میشه بدی منم بزنم....... بالاخره هر کس یه حرفی میزد. ولی هر چه بود دنیای من عوض شده بود و من هر چیز را جور دیگری می دیدم. شب ها که می رفتیم خانه اژدر عموغلی دیگر با رباب دعوا نمی کردیم و دیگر عینک را از من نمی گرفت . تا اینکه مدارس باز شدند رفتیم به مدرسه. و این بار مشکلات عینک در کلاس شروع شده بود. همکلاسی های پارسال شروع کردند به متلک و شوخی کردن. یکی عینکمو بر می داشت یکی میگفت دکتر اسماعیلی. پای تخته عکسمو می کشیدن. ولی من اصلا ناراحت نمی شدم. چون واقعا من با عینک یک ادم دیگری شده بودم .حتی فکرم عوض شده بود و این خیلی عالی بود. تا اینکه یک روز در مدرسه امدند همه را معاینه چشم کردند و تست گرفتند و خیلی ها باید عینک می گرفتند . عاقبت اینطوری هم شد و خیلی ها در کلاس عینک زدند و دکتر شدند . دیگر شوخی با عینک جا افتاده بود و بچه ها عادت کرده بودند . من الان بیش از ۳۵سال هست یک دوست صمیمی و همراه همیشگی دارم که همیشه با من هست در سرما در گرما؛ در شادی در غم ، اصلا بد جوری به هم عادت کردیم هیچ کدام مان بدون دیگری نمی توانیم راحت زندگی کنیم و آن دوست عزیز من همین "" عینک "" من هست . عینکم تو را دوست دارم. مخلص . محمود اسماعیلی
🔺سرنوشت کنترل و ممنوعیت‌ های فرهنگی در ایران چه شد؟ @khabarfarda_ir @aghmiun